وقتی باکری فکر کرد همت یک ساواکی است

حمید گفت: از سوریه که سوار اتوبوس شدم، چشمم به یک مرد جوان لاغر و چشم درشت افتاد که بهم خیره شده بود. یکریز مرا می‏ پایید. اول توجهی بهش نکردم؛ اما نزدیکی مرز ایران دیدم این‌طور نمی‏ شود. فکری شدم که نکند ساواکی باشد.

 

 

 مهدی باکری به ساعتش نگاه کرد. سه ساعت از قرارش با حمید (برادرش) می‏ گذشت؛ اما هنوز او نیامده بود. دلش شور می‏زد. دعا می‏ کرد که حمید گیر مأموران مرزی نیفتاده باشد. آخرین نامه‏ ای را که حمید از طریق یکی از دوستانش فرستاده بود، در آورد و دوباره خواند:

مهدی جان، سلام. حالت چطوره؟ از آخرین دیدارمان یک ماه می‏ گذرد. حال من خوبه و شرمنده تو هستم. تو با آنکه خدمت نظام وظیفه ‏ات را انجام می‏ دهی، اما خرج تحصیل مرا می دهی، آن هم در یک کشور خارجی! من در شهر «آخن» آلمان تحصیل می‏ کنم.

مهدی جان! حالا که شعله ‏های انقلاب آتش به خرمن رژیم پوک شاهنشاهی زده، دیگر طاقت ماندن در اینجا را ندارم. این بار که به سوریه می‏ آیم و با توشه ‏ای مهم قاچاقی به ایران باز می‏ گردم. موعد دیدار ما، صبح روز هیجدهم آذر ماه در همان جایی که می‏دانی! قربانت برادرت حمید باکری!

 

مهدی سیاهی کسی را دید که از دور می ‏آمد. از تپه سرازیر شد. دوید. حمید، عرق‏ریزان با دو کوله بزرگ بر دوش می ‏آمد. به هم رسیدند. حمید، کوله‏ ها را بر زمین گذاشت و همان‌جا از خستگی بر زمین نشست. مهدی بغلش کرد، شانه‏ هایش را مالید و پرسید: چی شده حمید، زهوارت در رفته؟!

حمید که نفس‌نفس می ‏زد به خنده افتاد و گفت: شانس آوردم، کم مانده بود گیر ساواکی ‏ها بیفتم.

ـ چی، ساواکی ‏ها؟

ـ آره. بیا تا در راه برایت تعریف کنم.

حمید بلند شد. مهدی یکی از کوله‏ها را برداشت. از سنگینی کوله، بدنش تاب برداشت. به طرف قاطر کرایه‏ای که مهدی آورده بود رفتند و کوله ‏ها را روی قاطر سوار کردند. بعد حمید گفت: از سوریه که سوار اتوبوس شدم، چشمم به یک مرد جوان لاغر و چشم درشت افتاد که بهم خیره شده بود.

یکریز مرا می‏ پایید. اول توجهی بهش نکردم؛ اما نزدیکی مرز ایران دیدم این‌طور نمی‏ شود. راستش کمی ترسیدم. فکری شدم که نکند ساواکی باشد. نزدیک مرز اتوبوس جلوی یک رستوران ترمز کرد. منم آهسته بار و بندیلم را برداشتم و دور از چشم دیگران زدم به چاک و تا اینجا یک نفس آمدم.

ـ حالا ببینم بارت چی هست که اینقدر سنگینه؟

ـ سلاح و مهمات!

ـ خیلی خوب شد. با اینها می‏ توانیم حسابی جلوی ساواکی‏ ها در بیاییم. حمید روی قاطر پرید. مهدی افسار قاطر را کشید و به سمت روستا راهی شدند.

 

حمید گفت: آخر من بروم جلسه چه بگویم؟

مهدی خندید و گفت: باز شروع شد. گفتم که قراره فرماندهان لشکرهای سپاه و ارتش دور هم جمع بشوند و برای عملیات آینده برنامه ‏ریزی کنند. ناسلامتی تو معاون من هستی. باید جور مرا بکشی. نگران نباش. رییس جلسه برادر همّت، فرمانده لشکر محمّدرسول اللّه(ص) است. با او هم آشنا می‏ شوی.

حمید لبخندزنان گفت: باشد. بزرگ‌تری گفته‏ اند و کوچک‌تری!

مهدی، حمید را هل داد بیرون. حمید سوار موتور تریل شد و به سوی قرارگاه رفت.

حمید بیشتر فرماندهان را می‏ شناخت. در گوشه‏ ای پیش حسین خرازی نشست و گفت: حاج حسین! پس این حاج همّت کجاست؟

ـ هر جا باشد الان سر و کلّه ‏اش پیدا می‏ شود.

در اتاق به صدا در آمد و همت وارد اتاق جلسه شد. همه بلند شدند. حاج همت با فرماندهان دست داد و احوالپرسی کرد. چشمان حمید با دیدن او از تعجب گرد شد. همت به حمید رسید. چشمش به حمید که افتاد، اول کمی نگاهش کرد، بعد او هم مات و مبهوت بر جا ماند. هر دو چند لحظه ‏ای به هم خیره ماندند؛ بعد لبانشان کش آمد و همدیگر را بغل کردند. خرازی پرسید: چی شد آقا حمید، تو که حاج همت را نمی‏ شناختی؟

حمید خندید و جواب نداد. آخر جلسه بود که مهدی رسید سلام کرد و کنار حمید نشست. اما دید که حمید و همت هر چند لحظه به هم نگاه می‏ کنند و زیر بُلکی می‏ خندند. تعجب کرد. نمی ‏دانست آن دو به چه می ‏خندند.

جلسه تمام شد. همت به سوی حمید و مهدی آمد. مهدی پرسید: شما دو نفر به چی می‏ خندید؟

حمید خنده‏ کنان گفت: آقامهدی، ماجرای آمدنم از ترکیه به ایران یادت هست؟ همان موقع را که گفتم یک ساواکی تعقیب ‏ام می کرد؟

مهدی چینی به پیشانی انداخت و بعد از لحظه ‏ای گفت: آهان، یادم آمد...خُب منظور؟

حمید دست بر شانه همت گذاشت و گفت: آن ساواکی، ایشان بودند!

مهدی جا خورد. همت خندید و گفت: اتفاقاً من هم خیال می کردم شما ساواکی هستید و دارید مرا تعقیب می ‏کنید. به خاطر همین، از رستوران نزدیک مرز، پیاده به طرف مرز ایران فرار کردم!

مهدی خندید و گفت: بنده‏ های خدا، الکی الکی کلّی پیاده راه رفتید. اما خودمانیم. قیافه هر دویتان به ساواکی‏ ها می‏ خورد!

خنده آنها فضای قرارگاه کربلا را پر کرد

 

منبع:masafportal.com

خاطره‌ای از زبان پزشک معالج شهید همت

 
خاطره دیدار دکتر ربانی استاد فعلی دانشگاه علوم پزشکی تهران و از جراحان بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) در زمان دفاع مقدس با شهید محمدابراهیم همت خواندنی است.
در یکی از روزهای زمان دفاع مقدس در بیمارستان امام حسین (ع) در منطقه دار خوین خوزستان مشغول عمل جراحی بودم که یکی از برادران مرا صدا کردند و گفتند کار مهمی پیش آمده و راه بیفتید با هم
برویم و سپس مرا سوار ماشین لندکروز کردند و به‌‌ همان منطقه و در واقع قرارگاه و خط مقدم بود و در همین حین من کم‌کم احساس نگرانی کردم از این بابت که تک و تنها داشت مرا می‌برد و من نمی‌دانستم که مرا کجا می‌برد تا اینکه به مقر رسیدیم و مرا به داخل مقر هدایت کرد و بعد از پیاده شدن از ماشین شهید ممقانی را دیدم که ایشان من را از قبل می‌شناخت و من نیز با دیدن او آرام‌تر شدم و سپس مرا داخل زیرزمینی بردند که دیدم جوانی کف این سنگر دراز کشیده و‌‌ همان موقع فهمیدم که مرا آورده‌اند که این جوان را ویزیت کنم.

من دیدم که این جوان با یک چهره بسیار نورانی با ابهت و ملکوتی و بسیار زار و نزار با چشم‌های گود رفته و رنگ و روی پریده و بی‌رمق کف سنگر دراز کشیده بود و در این حین شهید ممقانی به من گفت شما کاری کنید که این جوان خوب شود و من هم ایشان را معاینه کردم و از او پرس و جو کردم دیدم که آب بدن این جوان رفته و تقریباً سه چهار شبانه روز است نه استراحت کرده و نه چیزی خورده و من دیدم که این جوان نیاز به استراحت درمان دارد و به آن‌ها گفتم که این مریض باید ۲۴ ساعت بستری شود و باید به او سرم وصل کنیم تا حال او خوب شود و سپس آن‌ها گفتند که ۲۴ ساعت زیاد است و ما او را می‌خواهیم و شما خیلی زود او را طوری درمان کنید که او سرپا شود و بتواند ادامه فعالیت دهد و به حالت عادی خود برگردد و آن‌ها فکر می‌کردند که او مریضی ساده‌ای دارد و با یک آمپول به حالت طبیعی خود برمی‌گردد و خوب می‌شود من بلافاصله به آن‌ها گفتم که این آقا در اثر فعالیت زیاد آب بدنش رفته و بدنش انرژی ندارد و خستگی مفرط دارد و اگر اجازه دهید من ۳ الی ۴ ساعته ایشان را به حالت طبیعی خود برمی‌گردانم و آن‌ها نیز این مطلب را قبول کردند.

بعد از این صحبت‌ها من به شهید ممقانی گفتم که مواد لازم را بیاورد که من ایشان را درمان کنم. دکتر ربانی ادامه داد که شهید ممقانی دنبال تهیه این وسایل رفتند و چند دقیقه بعد دیدم که یک موتوری آمده جلوی سنگر پارک کرد و موتورسوار به داخل سنگر آمد و کاغذی را به دست این جوان که داخل سنگر دراز کشیده بود داد و این جوان بلافاصله نامه را خواند و یکدفعه دیدم با خواندن این نامه از جایش بلند شد و برای من بسیار عجیب بود که این جوان که رمقی نداشت و تاب حرکت به یکباره از جایش بلند شد و از من خداحافظی و معذرت خواهی کرد و سوار موتور شد و رفت.

دکتر ربانی ادامه داد: من همین طور متعجب شدم که یک دفعه چه اتفاقی افتاد و سپس به بیمارستان رفتم . بعد از عملیات به اهواز برگشتم و در آن موقع بود که تازه فهمیدم که این جوان برومند شهید همت بود که در موقع عملیات خیبر موقعی که سوار موتور تریل شده و به سمت خط مقدم در حرکت بوده به درجه رفیع شهادت می‌رسد و این اولین و آخرین باری بود که شهید همت را زیارت کردم.
 

دلخوری..

 

امیر عقیلی گفت: حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی...
 
مشروح کامل در ادامه


به گزارش مشرق ، آن چه خواهید خواند ، خاطره ای است از برخوردی میان یکی از امرای ارتش با شهید حاج محمدابراهیم همت:

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.»

 

حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟»
امیر عقیلی گفت: «حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی. رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی به خدا ما هم دل داریم.»
حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: «برادر من!اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.
ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده  بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوار می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم. آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.اول رگبار می بندند. بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.
یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و  آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.»
این را که حاجی گفت، قرارگاه از خنده منفجر شد
 

حاج همت..

سلام دوستای خوبم...شرمنده مدتی نبودم درگیر درسام...الانم به زور اومدم..احتمالا دیگه آپ نکنم تا بعد نوبت دوم..خدا رو چه دیدین شایدم فرجی شد اومدم نت..ولی چک میکنم وبو

دیروز رفته بودم بازار رفتم مرکز فرهنگی شهید چمران.. پوستر حاج همت جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونمو گرفتم..چسبوندم تو اتاق

همچین که برگشتم چشمم افتاد دیدم ب ب به به کتابای نایاب میبینیم..کتابای گروه شهید هادی.. حیف خواهرم باهام بود وگرنه کلشونو میگرفتم هی میگه ب اندازه کافی کتاب داری..

 کتابا :شاهرخ حر انقلاب(ک خیلی دنبالش بودم)

یا زهرا(سلام الله علیها) زندگینامه و خاطرات شهید تورجی زاده..

باورم نمیشه پیداشون کردم..

۵شنبه با دوستم قراره برم بازار...میرم یکی دیگم میگیرم..

بدبختی اینه با وجود عشق فراوان ب کتاب وقت نمیکنم لاشونو باز کنم..همه رو گذاشتم واسه تابستون فعلا همدم روز و شب ما شده کتاب درسی..جدیدا کتاب درسی شده واسم قرص خواب میگیرم دسم انگار ماده ی بیهوشیه...بیهوش میشم..خوابت میگیره پای کتابا صبح پامیشی میبینی  ای دل غافل نخوندی صبح شده..

..

:

..

:

 

حالا که پوستر حاجی جونم گرفتم ی خاطره ازش میذارم..

 سردار سعيد قاسمي‌در روايتي از درگيري شهيد  همت و اكبر گنجي گفت: در يكي از عمليات‌ها اكبر گنجي خطاب به شهيد همت گفت: «خوب واسه متوسلیان آبرو خریدی!... ما خیال می‌کردیم فقط احمد متوسلیان این هنر رو داشت که بچه‌های تهران رو ببره کنار جاده اهواز ـ خرمشهر، اونا رو صدتا، صدتا، به کشتن بده!... حالا می‌بینیم نه بابا؛ اوستاتر از اونم هست؛ خوب بچه‌های تهرون رو بردی و هزار هزار، کانال فکه رو با جنازه‌هاشون پُر کردی؛ حاج همت!» این «حاج همت» را هم، به صورت کشدار و با لحنی مسخره، به زبان آورد.

 من از این همه وقاحت برادرها، خصوصا سردسته‌شان برادر گنجی ـ که بین بچه‌های منطقه 10 به «اکبر قمپوز» و «اکبر پونز» هم معروف بود ـ خشکم زده بود. یک نگاه که به همت انداختم، دیدم صورت سبزه‌اش از غضب مثل لبو سرخ شده و در سکوت با آن نگاه تیز خودش، زُل زده به اکبر گنجی. آمدم قدم از قدم بردارم و به سمت حاجی بروم که... کار خودش را کرد! با دست راست، چنگ زد یقه اکبر قمپوز را گرفت و به یک ضرب، او را مثل اعلامیه، کوبید لای سه کنج دیوار کریدور و مشت چپ‌اش را برد عقب و فرستاد طرف فک و فیکِ او.

گفتم چانه‌اش له شد. دیدم مشت گره شده حاجی، به فاصله چند سانتی صورت گنجی، توی هوا متوقف مانده و طرف، از خوفِ خوردن این مشت، کم مانده خودش را خیس کند. رفتم جلو. حاجی در همان وضعیت معلق، گنجی را توی سه کنج دیوار، نگه داشته بود. با احتیاط گفتم «حاج‌آقا، تو رو خدا ولش کن، غلطی کرد، شما بی‌خیال شو، بیا بریم از اینجا». همت برای چند ثانیه، هیچ واکنشی به التماس درخواست‌های من نشان نداد. فقط همان‌طور بُراق، زُل زده بود به گنجی. دست آخر، در حالی که از غیظ، دندان‌هایش به هم سائیده می‌شد، به او گفت «آخه چی بهت بگم...خدا وکیلی، ارزش خوردن این مشت منم، نداری!» بعد، خیلی آرام یقه او را ول کرد و برگشت طرفم و گفت‌ «خیلی خب سعید، حالا بیا بریم!»
منبع:با شهدا

فعلا خداحافظتون..

توی عزاداری مادر مارو هم دعا کنید

شهادت حاج همت

سلام بچه ها...امروز این مطلبو خوندم...نمک رو زخمم پاشید، سوختم..

فکر میکردم امسال عیدو میرم طلائیه پیش حاج همت...

نشد که برم شاید نخواست من برم پیشش...

حتما مصلحتی درکاره خدا صلاح منو بیشتر میدونه

وقتی میبینی خدا در و پنجره رو میبنده زیباست که

 به این فکر کنی که شاید بیرون طوفانه و

خدا میخواد ازت محافظت کنه

 

این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر27 محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی - خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم . به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

... روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم می گویند بی سیم تو را می خواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:

«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکسته ها، دارند بچه های ما را اذیت می کند... من به عقب می رم تا به کمک به این بچه ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه می دی من هم با شما بیام؟»

گفت: «نه عزیزم، شما چون نسبت به موقعیت منطقه توجیه هستی، همین جا باش تا خط رو تحویل بچه های لشکر امام حسین(ع) بدی و کمک شان کنی. هر وقت کارت تموم شد، بیا به همون سنگر... - منظور حاجی از اصطلاح «همون سنگر»، قرارگاه تاکتیکی حاج قاسم سلیمانی بود- ... بعد بیا اونجا؛ من هم غروب می آم همون جا، تا با هم صحبت کنیم».

برگشتم پیش بچه های مان در خط و کنارشان ماندم. دشمن که وحشت از دست دادن جزایر خواب از چشم هایش ربوده بود، حتی برای یک لحظه، دست از گلوله باران جزایر برنمی داشت. ما هم داخل سنگرها و کانال های نفر روبی که به تازگی حفر شده بود، پناه گرفته بودیم و از خط مان دفاع می کردیم. چند ساعتی گذشت. از طریق بی سیم با قرارگاه تماس گرفتم و پرسیدم: حاجی آمده یا نه؟!

گفتند: «نه، هنوز برنگشته!»

مدتی بعد، از نو تماس گرفتم و سراغ اش را گرفتم. جواب دادند: «نه، خبری نیست!» دیگر دلشوره رهایم نکرد. طاقت نیاوردم. خط را سپردم دست تعدادی از بچه ها، آمدم کمی عقب تر و با یک جیپ 106 که عازم عقب بود، راهی شدم به سمت سنگری که محل قرارم با حاج همت بود. وارد سنگر که شدم، دیدم حاجی نیست. از برادرمان حاج «قاسم سلیمانی»؛ فرمانده لشکر 41 ثارالله پرسیدم حاج همت کجاست؟

ایشان گفت: «رفته قرارگاه لشکر 27 و هنوز برنگشته.»

قرارگاه تاکتیکی ما در ضلع شرقی جزیره بود. گفتم: «ولی حاجی به من گفته بود برمی گرده اینجا، چون با من کار داره.»

حاج قاسم گفت: «هنوز که نیومده، ولی مرا هم نگران کردی، الان یه وسیله به شما می دم، برو به قرارگاه تاکتیکی لشکرتون، احتمال داره اینجا نیاد.»

با یکی از پیک های فرمانده لشکر ثارالله، سوار بر یک موتور تریل، رفتیم سمت قرارگاه تاکتیکی لشکر 27 در ضلع شرقی جزیره، آنجا که رسیدیم، [شهید] حاج عباس کریمی را دیدم.

به او گفتم: «عباس، حاج همت اینجا بوده انگار، ولی اصلا برنگشته پیش حاج قاسم.»

عباس با تعجب گفت: «معلومه چی می گی؟! حاجی اصلا اینجا نیومده برادر من!»

این را که گفت، دفعتاً سراپای بدنم به لرزه افتاد و بی اختیار سست شدم. فهمیدم قطعا بایستی بین راه برای همت اتفاقی افتاده باشد.

عباس ادامه داد: «... حاجی اینجا نیومده، ولی با قرارگاه مرکزی که تماس گرفتم، گفتند حاجی اونجا نیست و شما هم دیگه در بخش مرکزی جزیره مسئولیتی ندارید، گفتند گردان لشکرتان همونجا باشه، ما خودمون لشکر امام حسین(ع) رو می فرستیم بیاد اونجا و خط رو از گردان شما تحویل بگیره.»

عباس که حرف اش تمام شد، خودم گوشی بی سیم را برداشتم. با قرارگاه تماس گرفتم و گفتم: «پس لااقل بگذارید ما بریم گردان رو عوض کنیم و برگردیم به اینجا.»

از آن سر خط جواب دادند: «نه، شما از این طرف نرید. شما از منطقه شرقی جزیره تکان نخورید و به آن طرف نرید.»

یک حس باطنی به من می گفت حتماً خبری شده و مرکز نمی خواهد که ما بفهمیم. روی پیشانی ام عرق سردی نشسته بود. همین طور که گوشی بی سیم توی دست ام بود، نشستم زمین و گفتم: «بسیار خوب، حالا حاج همت کجاست؟»

جواب آمد: «فرماندهی جنگ اونو خواسته، رفته اون دست آب.»

رو کردم به شهید کریمی و گفت« «عباس، بهت گفته باشم؛ یا حاجی شهید شده، یا به احتمال خیلی ضعیف، زخمی شده».

او گفت: «روی چه حسابی این حرف رو می زنی تو؟!»

گفتم: «اگه حاجی می خواست بره اون دست آب، لشکر رو که همین جوری بدون مسئولیت رها نمی کرد، حتما یا با تو در اینجا، یا با من در خط تماس می گرفت و سربسته خبر می داد که می خواد به اون طرف آب بره.»

عباس هم نگران بود. منتها چون بی سیم چی ها کنار ما دو نفر نشسته بودند، صلاح نبود بیشتر از این، در باره دل نگرانی مان جلوی آن ها صحبت کنیم. آخر اگر این خبر شایع می شد که حاجی شهید شده، بر روحیه بچه های لشکر تاثیر منفی و ناگواری به جا می گذاشت، چون او به شدت مورد علاقه بسیجی ها بود و برای آن ها، باور کردن نبودن همت خیلی، خیلی دشوار به نظر می رسید.
چشم که بر هم زدیم، غروب شد و دقایقی بعد، روز کوتاه زمستانی هفدهم اسفند، جای اش را با شبی به سیاهی دوزخ عوض کرد. آن شب، حتی یک لحظه هم از یاد همت غافل نبودم. مدام لحظات خوش بودن با او، در نظرم تداعی می شد. خصوصا آن لحظه ای که از «طلائیه» به جزیره جنوبی آمدیم، آن سخنرانی زیبا و بی تکلف حاجی برای بچه های بسیجی لشکر، بیرون کشیدن او از چنگ بسیجی ها، ورودمان به سنگر فرماندهان لشکرهای سپاه و شلوغ بازی های رایج حاجی، رجزخوانی های روح بخش او، بگو بخندش با احمد کاظمی، لبخندهای زین الدین در واکنش به شیرین زبانی های حاجی و بعد، آن پاسخ سرشار از روحیه احمد کاظمی به رده های بالا، پای بی سیم و در حالی که نیم نگاهی به حاجی داشت و گفته بود: «همین که همت با ماست، مشکلی نداریم!»

شب وحشتناکی بر من گذشت. به هر مشقتی که بود، صبر کردیم تا صبح. دیگر برای مان یقین حاصل شد که حتما برای او اتفاقی افتاده. بعد از نماز صبح، عباس کریمی گفت: «سعید، تو همین جا بمون، من می رم به سر قرارگاه نجف، ببینم موضوع از چه قراره!»

رفت و اصلا نفهمیدیم چقدر گذشت، که برگشت؛ با چشم هایی مثل دو کاسه خون، خیس از اشک، عباس، عباس همیشگی نبود. به زحمت لب باز کرد و گفت: «همت و یک نفر دیگر سوار بر موتور، سمت «پد» می رفتند که تانک بعثی آن ها را هدف تیر مستقیم قرار داد و شهید شدند».
درحالی که کنار آمدن با این باور که دیگر او را نمی بینم، برایم محال به نظر می رسید. کم کم دستخوش دلهره دیگری شدم؛ این واقعه را چطور می بایست برای بچه رزمنده های لشکر مطرح می کردیم؟! طوری که خبرش، روحیه لطیف آن ها را تضعیف نکند.

- هنوز هم باور نبودن همت برایم سخت است، بدجوری ما را چشم به راه گذاشت ... و رفت.

منبع:شلمـــچه

 

 

 

 


اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک

 

هرچی از عشقم به حاج همت بگم کمه

تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان

تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان

 

 

تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت

تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان

تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان
تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت
تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان
تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت

 

تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان

 

تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان

تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان

تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت

تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان

تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان
تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت
تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان تصاویر شهید همت , عکس همت , شهید همت و رزمندگان
تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت تصاویر شهید همت
ادامه نوشته

امروز - شهید گمنام - شهید فهمیده

سلام دوستای خوفم

امروز اجیم منو گذاشته رفته اهوازشبم نمیاد آیلینم  نیومد پیشم خودمم حوصله نداشتم برم خونه خالم خیلی نا امن شده از وقتی که ی بار اون  دو تا دخترا رو دزدین و ی بار دیگم یکی دوتا از پسرا رو هم کشتن بابام و دزد و جلف زیاد شده خیلی نگرانه ..از صبح تنهام ظهر حامد و محمد اومدن اما من دیگه ظهرا بیهوش میشم بعدظهر وقتی بیدار شدم که رفته بودن الانم باباییم خونس حوصلم سر رفته اخوی محمدم که هنوز نیومده ..

تو مدرسه از اول تا آخر زنگ تاریخ آیلین همش منو میزدمرده بودم از خنده تا دبیر روشو میکرد اونور ما کتکاری میکردیم زنگ تفریح یکی زدمش فرار کردم ی لنگ پرت کرد گرفتم پاشو با خودم گفتم اگه بخوام تلافی کل کتکاشو ی جا دربیارم طبق فنای دفاع شخصی باید میزمش زمین اما خووو گفتم اون جا ضربه گیره الان ستون فقیر فقراتش دو نصف میشه شرش میگیرتم..سرکلاس تا میومدم بزنمش بیشعور جا خالی میداد خیلی سریع الیته ی دوبار زدمش که بس کل عمرشه اون هی منو میزد ضربه هاش صدا نداشتن بعد تا من یکی مزدمش میگفت پققققق یا ساعتم میخورد به ساعتش یا ساعتم میخورد به عینکش یا پس کلش صدا میداد خلاصه وضعی بود بس خنده دار کل کلاس به ما میخندیدن

از مدرسه که برگشتم پیاده اومدم با دوستم موتوریا بعضیاشون از تو پیاده رو میرن تنو بدن آدمو میلرزونن نکبتا ..چادر گرد زده بودم بچه ها میگن خیلی بیشتر بقیه چادرام بم میاد و مهمتر از همه اینکه کپ پلیسا میشم و بقول دبیرم ..میشم(نمیگم ریا نشه..)اومدم بپیچم تو خیابونی که به خیابونمو راه داشت ی موتوری بود پیچید تو یکی از کوچه هاش تقریبا بد  نگاه میکرد نکبت گفتم برم از اون یکی خیابون برم بعد گفتم بیخیالش اومدم از همون راه برم که دوباره ی ماشین از اینا که صدای ترانشو تا آسمون هفتم  بلند میکنن بود دیگه ترسیدم از اون یکی خیابونه رفتم ..من تو پیچوندن موتوریا مهارت خوبی دارم شکر خدا تا میرن دور بخورن بیان من غیب میشم اگه گفتین چجوری؟؟؟

ظهرم که نماز خوندم از خستگی سر سجاده خوابم برد بعد که بلند شدم مثل همیشه با سردرد بلند شدم

نزدیک اذان مغرب بود خواستم بخوابم که سرم خوب شه صدای اذان اومد وجدان درد گرفتم یاد حاج همت افتادم که با وجود سردردای شدیدش نماز اول وقتو ول نمیکرد من رفتم ی نماز نسبتا خوب خوندم بعد دعای عهدو گذاشتم و عین حمالا شروع کردم به ظرف شستن آشپزخونه رو تمیز کردم ظرف شوییو برق انداختم فر رو تمیز کردم خونه و اتاقا رو مرتب کردم الانم که در خدمت شمام...

واای استرس گرفتم یهووو فردا دفاعی داریم  باید دو آیه حفظ میکردیم که من حفظ کردم

۱-و د الذین کفروا لو تغفلون عن اسلحتکم و امتعتکم فیمیلون علیکم میلة واحدة

۲-و عدوالهم ما استعطتم من قوه  من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدو کم

حالا بذارین نگاه کتاب کنم ببینم درسته یا نه

درسته فقط "و"   و من رباط الخیل... رو جا گذاشته بودم

۲-و عدوالهم ما استعطتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدو کم

معنیاشونم که بلدم

آخیششششششششششششششش حالا مونده ادبیات فردا امتحان دارم درس اولش ستایشه خداس که که من دوسش دارم شعرشم که علی ای همای رحمته که من عاشقشم و تقریبا حفظشم معنیشونم که تقریبا دوبار خوندم ی بار همون وقت که دادنشون ی بارم دیشب خووو شهر در امنو امان است بریم مرور البته اگه این سردرد بذاره راستش ی مدته دائما سردرد دارم محلشون نمیذارم میذارم به حساب فشار درسا خواب کم شب و صبح زود بیدار شدن گاهی به آجیم میگم سرم درد میکنه میگه  تو چته اون وقته که میفهمم خیلی وقته که سردرد ای مداوم دارم میترسم برم دکتر میترسم همون چیزی باشه که میترسم...اگه تو هفته ظهری خوب نشد شاید رفتم

گزارش کاملی بود؟؟

مطلب بی خودی بود برا همین دو تا چیز خوب میذارم

اولی رو مخصوص برای اخوی در به در مزار شهدا گذاشتم

 

شهید حمید(حسین) عرب نژاد فرزند اکبر متولد سال ۱۳۴۵ در شهر خانوک از توابع استان کرمان، با شروع جنگ تحمیلی و فرمان بسیج از سوی امام خمینی(ره) مدرسه را رها کرد و راهی دانشگاه عشق (جبهه) شد. در عملیات بیت المقدس، یک شب مانده به آزادی خرمشهر به آسمان حضرت دوست نقب زد. شهید «حمید عرب نژاد» در این عملیات مفقودالاثر شد و پس از ۲۴ سال به عنوان «شهید گمنام» بر دوش مردم روزه دار محله پامنار تهران تشییع و در مسجد فائق دفن گردید.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، آقای یزدی زاده از اهالی کاظم آباد (۳۵ کیلومتری کرمان) می‌گوید: شبی داشتم از تلوزیون مراسم تشییع شهداء را تماشا می‌کردم ، دلم گرفت و حال عجیبی به من دست داد با خودم گفتم کاش من هم در جمع این مردم برای تشییع و خاکسپاری شهدا حاضر بودم با همان حال خوابیدم. در عالم خواب همان تشییع با شکوه را دیدم ولی با عظمت تر، پس از تشییع، یک برادر پاسدار آمد و گفت با شما کار دارند وقتی رفتم، به من گفتند شما باید خاکسپاری شهدا را انجام دهی.

زیر لب شروع کردم به خواندن اشعاری پیرامون امام حسین (ع) و گودال قتلگاه و همزمان شهدا را داخل قبر قرار می‌گذاشتم. سومین شهید را که گذاشتم یک دفعه متوجه شدم قبر روشن و به اندازه یک اتاق بزرگ شد.

چند لحظه بعد شهید بر تختی نشست. ترس بر من غلبه کرد خواستم از قبر خارج شوم و یک دفعه به خودم آمدم و گفتم که شهید که ترس ندارد. برگشتم. شهید به من گفت: «همان شعر‌هایی که زمزمه می‌کردی بخوان».

من می‌خواندم و او سینه می‌زد. پس از چند لحظه گفت: «از تو یک خواهش دارم. من حسین اکبر هستم، بچه خانوک. باید بروی به پدرم بگویی که من در اینجا دفن هستم و نفر سومم.»

تاکید کرد که حتما بروم و در مقابل به من قول شفاعت داد. از خواب بیدار شدم گریه می‌کردم ساعت ۵/ ۱ بامداد بود. خانمم بیدار شد برای او خوابم را تعریف کردم.

دو روز بعد، از برادر همسرم خواستم که برود و به خانواده شهید خبر بدهید، چند روز گذشت و خبری نشد. خودم با موتور سیکلت رفتم خانوک.

نشانی شهید را از چند نفر سوال کردم. با توجه به گذشت ۲۴ سال کسی یادش نبود. رفتم گلزار شهدا آنجا هم چیزی دستگیرم نشد. تا اینکه از یک نفر پرسیدم او گفت: «به این نام یک نفر را دفن کرده‌اند. جنازه اش را همان سالها آورده‌اند با ناامیدی برگشتم به طرف کاظم آباد.»

همسر گفت: «باید از یک فرد مسن تر می پرسیدی»
دوباره با همسرم به خانوک رفتیم. از یک نفر داشت از روبرو می‌آمد، سوال کردم: «آیا شما شهیدی به نام حسین اکبر می‌شناسی که مفقود باشد.»

گفت: «بله! پسر خواهرم است.»
گفتم: «با پدر ایشان کار دارم.» تا این جمله را گفتم ماشینی از راه رسید. پدر شهید بود. به اتفاق هم به خانه ایشان رفتیم و من جریان خواب را تعریف کردم. چند عکس شهید آنجا بود. به همسرم در گوشی گفتم: «شهیدی که خواب دیدم بین اینها نیست.» پدرشهید متوجه شد و رفت عکس دیگری را آورد و دیدم همان عکس شهیدی است که من درخواب دیده ام.

یکی از همرزمان شهید در ادامه این جریان می‌گوید: پدر شهید با من تماس گرفت و موضوع خواب را گفت. بنا شد در این خصوص تحقیق شود. بلافاصله از طریق هیأت مددکاری ایثارگران کرمان جناب سرهنگ ورزنده شماره ستاد معراج را پیدا کردم و پس از چند روز توانستم با مسئول امور شهدا صحبت کنم. پرسیدم: «آیا به تازگی تشییع پیکر شهید در تهران داشته اید؟»
گفت: «بله! پنج شهید در روز شهادت مولا امیرالمومنین (ع) تشییع و در خیابان ایران محله پامنار مسجد فائق دفن شده‌اند.»

مشخصات شهدا را خواستم (مشخصاتی مثل محل شهادت، نام لشکر یا تیپ، سن با توجه به آزمایش پزشکی قانونی) وقتی مشخصات را خواند. سومین شهید مربوط به لشکر ثارالله کرمان بود و سنش ۱۶ ساله و محل شهادت هم درست بود. باز هم با همرزم دیگر شهید سرهنگ شهریاری و برادران عملیات جناب سرهنگ ندافیان نقشه منطقه عملیاتی و محل شهادت را تست کردیم و یقینمان بیشتر شد. بلافاصله با دفتر سردار باقرزاده مسئول پیگیری کمیسیون امور مفقودین مکاتبه کردم و جریان را به اطلاع ایشان رساندم.

با پیگیری‌های که شد ایشان گفتند که خانواده شهید را جهت زیارت به تهران بفرستید. به اتفاق خانواده شهید جهت زیارت قبرش به تهران رفتیم. معلوم شد شهید بزرگوار حمید (حسین) عرب نژاد پس از حدود ۲۴ سال مفقودیت روی دست روزه داران محله پامنار تهران در روز شهادت مولا امیرالمومنین علی(ع) تشییع و در مسجد فائق به خاک سپرده شده است.

پدر شهید می‌گوید: بچه باهوشی بود، اهل نماز، مسجد و درس بود. در سن ۱۶ سالگی تصمیم گرفت به جبهه برود و می‌گفت: تا وقتی در کشور جنگ هست، من نمی‌توانم با آرامش به مدرسه و کلاس درس بروم حالا می‌روم می‌جنگم و بعد از جنگ درس می‌خوانم.

من تا به حال همیشه احساس می‌کردم او زنده است و برمی‌گردد شاید اسیر شده باشد. شهادتش را باور نمی‌کردم. از زمانی که قبر شهید را در تهران زیارت کردم و از دلایلی که موضوع مفقودیت ایشان را به شهادتش اثبات کرد و پس از ۲۴ سال انتظار متوجه شدم که شهید شده و در کجا دفن شده، به آرامش رسیدم؛ گویی گم‌کرده چندین ساله‌ام را پیدا کردم.

خواهر شهید می‌گوید: در نامه‌ای به خانواده در زمانی که جبهه بود نوشته: «اگر می‌خواهی مشهور شوی گمنام باش! و اگر می‌خواهی گمنام باشی، مشهورشو و من دوست دارم مشهور شوم.»

 

و دومیم برا همه اونایی که عاشق شهدان و اون کوته فکرایی که میرن لباسی میپوشن که شکلای

 بی سرو ته روشونه که خودشونم معنایشونو نمیدونن

مادر من موندم تو چی تربیت کردی؟؟

خانواده شهید فهمیده

امید سیفی ، طراح لباس با عکس های شهدا(ایول اخفی طراح خوشمان امد)




پدر شهید فهمیده



بدون شــــرح...

khn19

رفتند تا ما بمانیم

khn27

وصیتنامه ی مردی از مردان خدا

سلاممممممممم دوستای خوفم........بی مقدمه بریم سر وصیت نامه ی کسی که خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دوسش دارم حواسمون باشه که این وصیت نامس یعنی حرفای آخر و آدم همیشه سعی میکنه حرفای آخرشو درست بزنه و هرچی که بهش رسیده و میخواد مام برسیم تو قالب جمله میگه خوب وصیتنامه ی ی شهید یعنی چکیده ی زندگیش یعنی چجوری طی کردن راه تا به عشق رسیدن

توی وصیت نامه شهدا معموالا این چند تا نکته خیلی به چشم میخوره

۱- تواضع   ۲-خلوص   ۳-عشق به خدا   ۴-عشق به ائمه  ۵- عشق به خانواده  ۶-عشق به ولی

فقیه  

اولين وصيت نامه شهيد همت:شهید همت

به تاريخ 19/10/59 شمسي ساعت 10:10 شب چند سطري وصيت نامه مي نويسم : هر شب ستاره اي را به زمين مي كشند و باز اين آسمان غم زده غرق ستاره است ، مادر جان مي داني تو را بسياردوست دارم و مي داني كه فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت.مادر، جهل حاكم بر يك جامعه انسانها را به تباهي مي كشد و حكومت هاي طاغوت مكمل هاي اين جهل اند و شايد قرنها طول بكشد كه انساني از سلاله پاكان زائيده شود و بتواند رهبري يك جامعه سر در گم و سر در لاك خود فرو برده را در دست گيرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داري كه من براي يك اطلاعيه امام حاضر بودم بميرم ؟ كلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سينه و وجود گنديده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا كنند تا شايد خدا من روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يك شهيد بپذيرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهاي سازش كار و بي تفاوت و متاسفانه جواناني كه شناخت كافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي كنند و چه هدفي دارند و اصلا چه مي گويند بسيارند. اي كاش به خود مي آمدند. از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخيزيد و اسلام را و خود را دريابيد نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ كجا پيدا نمي شود نه شرقي - نه غربي؛ اسلامي كه : اسلامي ... اي كاش ملتهاي تحت فشار مثلث زور و زر و تزوير به خود مي آمدند و آنها نيز پوزه استكبار را بر خاك مي ماليدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب كرده و چندين سال طول مي كشد تا بتواند كم كم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بيرون ببرد ولي روشنفكران ما به اين انقلاب بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را مي شناختند و نه باريش زحمت و رنجي متحمل شده اند از هر طرف به اين نو نهال آزاده ضربه زدند ولي خداوند، مقتدر است اگر هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر كه آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش كنم علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن, حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم شهادت در قاموس اسلام كاري ترين ضربات را بر پيكر ظلم، جور،شرك و الحاد مي زند و خواهد زد. ببين ما به چه روزي افتاده ايم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار كشيده است ولي چاره اي نيست اينها سد راه انقلاب اسلاميند ؛ پس سد راه اسلام بايد برداشته شودند تا راه تكامل طي شود مادر جان به خدا قسم اگر گريه كني و به خاطر من گريه كني اصلا از تو راضي نخواهم بود. زينب وار زندگي كن و مرا نيز به خدا بسپار ( اللهم ارزقني توفيق الشهادة في سبيلك) .
و السلام؛
محمد ابراهيم همت

**دومين وصيت نامه شهيد همت:

به نام خدا
نامي كه هرگز از وجودم دور نيست و پيوسته با يادش آرزوي وصالش را در سر داشتم.
سلام بر حسين(ع) سالار شهيدان اسوه و اسطوره بشريت.
مادر گرامي و همسر مهربانم پدر و برادران عزيزم!
درود خدا بر شما باد كه هرگز مانع حركتم در راه خدا نشديد.چقدر شماها صبوريد.خودتان مي دانيد كه من چقدر به شهيدان عشق مي ورزيدم غنچه هايي كه(كبوتراني كه)هميشه در حال پرواز به سوي ملكوت اعلايند.الگو و اسوه هايي كه معتقد به دادن جان براي گرفتن بقا (بقا و حيات ابدي)و نزديكي با خداي چرا كه «ان الله اشتري من المومنين».
من نيز در پوست خود نمي گنجم.گمشده اي دارم و خويشتن را در قفس محبوس مي بينم و مي خواهم از قفس به در آيم.سيمهاي خاردار مانعند.من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه آنچه كه از خدا بازم مي دارد متنفرم(هواي نفس شيطان درون و خالص نشدن)
در طول جنگ برادراني كه در عمليات شهيد مي شدند از قبل سيمايشان روحاني و نوراني مي شد و هر بي طرفي احساس مي كرد كه نوبت شهادت آن برادر فرا رسيده است.
عزيزانم!اين بار دوم است كه وصيت نامه مي نويسم ولي لياقت ندارم و معلوم است كه هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام.
از شروع انقلاب در اين راه افتادم و پس از پيروزي انقلاب نيز سپاه را پناهگاه خوبي براي مبارزه يافتم ابتدا در گيري با ضد انقلاب و خوانين در منطقه شهرضا (قمشه)و سميرم سپس شركت در خوزستان و جريان كروهك ها در خرمشهر پس از آن سفر به سيستان و بلوچستان (چابهار و كنارك)و بعدا حركت به طرف كردستان دقيقا دو سال در كردستان هستم .مثل اين است كه ديگر جنگ با من عجين شده است.
خداوند تا كنون لطف زيادي به اين سراپا گنه كرده و توفيق مبارزه در راهش را نصيبم كرده است.اكنون من مي روم با دنيايي انتظار انتظار وصال و رسيدن به معشوق.اي عزيزان من توجه كنيد:
*1-اگر خداوند فرزندي نصيبم كرد با اينكه نتوانستم در طول دوراني كه همسر انتخاب كردم حتي يك هفته خانه باشم دلم مي خواهد او را علي وار تربيت كنيد.
همسرم انسان فوق العاده ايست او صبور است و به زينب عشق مي ورزد او از تربيت كردن صحيح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پيدا كرده است .اگر پسر به دنيا آورد اسم او را مهدي و اگر دختر به دنيا آورد اسم او را مريم بگذاريد.چون همسرم از اين اسم خوشش مي آيد.
*2-امام مظهر صفا پاكي و خلوص و دريايي از معرفت است .فرامين او را مو به مو اجرا كنيد تا خداوند از شما راضي باشدزيرا او ولي فقيه است و در نزد خدا ارزش والايي دارد.
*3-هر چه پول دارم اول بدهي مكه مرا به پيگيري سپاه تهران (ستاد مركزي)بدهيد و بقيه را همسرم هر طور خواست خرج كند.
*4-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت به درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) وصل نمايد و در اين تلاش پيگير مسلما نصر خدا شامل حال مومنين است.
*5-از مادر و همه فاميل و همسرم اگر به خاطر من بي تابي كنند راضي نيستم.مرا به خدا بسپاريد و صبور و شجاع باشيد.
حقير حاج همت


يادش و خاطرش گرامي باد

 

چند تا عکس میذارم از حاجی ...بچه ها حس شما درباره ی چشمای  حجای همت چیه؟؟؟من که چشماشو خیلی دوس دارم نمیدونم چرا هروقت به چشماش نگاه میکنم غم عالم میریزه تو دلم و دوس دارم گریه کنم

خوب طبیعیه مگه میشه خدایی به اون با سلیقگیو رو خاطر خواه چشای خودش بکنه و ما که آدمیم عاشق چشماش نشیم؟؟؟

مخصوصا تو این عکس چشماش...نمیدونم چطور بگم

بذارین از نزدیکترم بذارم براتون

هاااا اینه چشماش چطوریه خدا چه سری تو این چشماس؟نمیدونم شاید مسخرم کنید شاید فقط من این حسو دارم اما نه فک کنم خیلی از کسایی که حاجی رو دوس دارن متوجه نگاهش و چشماش شدن؟؟

دوران سربازی

شهيد محمد ابراهيم همت در دوران سربازي

شهيد محمد ابراهيم همت

شهيد محمد ابراهيم همت

شهيد محمد ابراهيم همت

شهيد محمد ابراهيم همت در كنار شهيد حاج احمد متوسليان و حسين شريعتمداري - حضور در مناسك حج

شهيد محمد ابراهيم همت در كنار شهيد حاج احمد متوسليان - حضور در مناسك حج

شهيد محمد ابراهيم همت در كنار شهيد حاج احمد متوسليان - حضور در مناسك حج

شهيد محمد ابراهيم همت - فرمانده لشكر محمد رسول الله

دومی از سمت راست چقدر شبیه حمید فرخ نژاده..اصلا انگاری خودشه؟؟

شهيد محمد ابراهيم همت - فرمانده لشكر محمد رسول الله

شهيد محمد ابراهيم همت - فرمانده لشكر محمد رسول الله

شهيد محمد ابراهيم همت - فرمانده لشكر محمد رسول الله

شهيد محمد ابراهيم همت - فرمانده لشكر محمد رسول الله

شهيد محمد ابراهيم همت - فرمانده لشكر محمد رسول الله

شهيد محمد ابراهيم همت - فرمانده لشكر محمد رسول الله

شهيد محمد ابراهيم همت - فرمانده لشكر محمد رسول الله

شهيد محمد ابراهيم همت - فرمانده لشكر محمد رسول الله - محسن رضايي فرمانده وقت سپاه

اینم عکس مزارشونه

حاج محمد ابراهیم همت به تاریخ 12 فروردین سال 1334 در «شهرضا» به دنیا آمد و به تاریخ 23 اسفند 1362 در جزایر مجنون بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید. وی در زمان شهادت ، فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله را بر عهده داشت

 

 

ماجرای عاشق شدن و ازدواج شهید همتو خوندین؟؟؟؟؟

 

اینقدهههه باحاله بهتون اطمینان میدم خیلی قشنگتر و باحال تر  از عشقاییه که دنبالشونیم و همش

هوسو با عشق قاتی میکنیم و فک میکنیم نسل قدیم از این عشقا نداشتن یا رزمنده ها عاشق نمیشدن

اصلا داستان عاشقیش واسه خودش رمانیه اصلا عاشقیم عاشقیای قدیم براتون میذارم میخواستم امشب بذارم اما پیداش نکردم

با گوشی رفته بودم بعد اینقد خوشم اومد که نصفه شب که چه عرض کنم دم صبح اومدم براشمام بذارمش که متاسفانه پیداش نکردم سایت درحال بروز رسانی بود نمیشد بذارم...

 

همت کنیم و همراه حاج همت مسیرو بریم

شهيد محمد ابراهيم همت

فعلا خداحافظتون

 

سلام بر ابراهیم عشق من

دوستای عزیزم سلام براتون همون چیزی رو گذاشتم که قرار بود دیگه پرحرفی نمیکنم فقط ی نکته

اون عکسی که از جنازشون گذاشتمو اونایی که با دیدن خون یا جنازه ناجور حالشون بد میشه نبینن

بازم تاکید میکنم نبینن اونا که حالشون بد میشه اگه دیدین بعد نیاین فحششو به من بدین چون من که

 گفتم مسئولیتیم ندارمنصف سرشون نیس بقیه بدنشونم همچین سالم نیس ی دستم ندارن

معلم فراری(سردار خیبر)

نام: شهید حاج محمد ابراهيم همت

تولد: روز 12 فروردین 1334 ه.ش. شهرضا

تحصیلات: پس از اخذ ديپلم از دانشسراي اصفهان مدرك تحصيلي گرفت

مسئولیت: فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله (ص)

شهادت:24 اسفند سال  62 در عملیات خیبر

«محمد ابراهیم همت» در سال 1334 در شهر قمشة اصفهان به دنيا آمد ؛ در حالي كه پيش از تولد، ننه نصرت و مشهدي علي اكبر، عشق امام حسين(ع) را در دلشان جا داده بودند.

محمد ابراهيم، در دنياي كودكي وقتي مي ديد پدر و مادرش رو به قبله مي ايستند و نماز مي خوانند؛ او هم مثل آنها نماز مي خواند، سوره ها ي كوچك قرآن را حفظ مي كرد و روزة كله گنجشكي مي گرفت.

كمي بزرگتر كه شد، علاوه بر درس خواندن، گاهي در كار كشاورزي به پدرش كمك مي كرد و گاهي در مغازه اي به شاگردي مي پرداخت.

او در دانشسراي تربيت معلم ادامة تحصيل داد، سپس به خدمت زير پرچم فرا خوانده شد. روزهاي سربازي، براي او روزهايي سرنوشت ساز بود. هم تلخِ تلخْ بود و هم شيرينِ شيرين.

دوران خدمت سربازي سر آمد؛ در حالي كه محمد ابراهيم آگاهتر از قبل شده بود. او، هم شاه را شناخته بود و هم دست نشاندگان شاه را؛ هم امام و هم ياران امام را.

از آن پس، او علاوه بر معلمي در روستا ، در سطح شهر به روشنگري مردم مي پرداخت. يك روز خبر آوردند كه محمد ابراهيم يك گوني پر از اعلاميه از قم آورده و در شهر پخش كرده است . سرلشكر ناجي، دستور دستگيري او را داد؛ اما او هيچ گاه به دام نيفتاد.

يك روز خبر آوردند كه محمد ابراهيم مجسمة شاه را از ميدان شهر پا يين كشيده است. سرلشكر ناجي، دستور تيرباران او را داد؛ اما محمد ابراهيم از چنگ مأموران شاه گريخت و براي ادامة مبارزه به شهرهاي ديگر رفت .

پس از پيروزي انقلاب اسلامي، او كمر همت بست تا بيش از پيش به مبارزه عليه ظالم و دفاع از حق مظلوم بپردازد. مدتي براي ياري مردم به روستاهاي محروم رفت. وقتي شنيد ضدانقلاب در شهرهاي كردنشين دست به جنايت زده است، به آنجا رفت و به مبارزه پرداخت . چون از خود لياقت نشان داد ، به فرماندهي سپاه پاسداران پاوه منصوب شد.

محمد ابراهيم همت در سن 26 سالگي به سفر حج رفت و از آن پس «حاج همت» لقب گرفت. حاج همت در چند عمليات، ضربات سختي به دشمنان اسلام وارد آورد و در مدت زماني كم به يكي از سرداران بزرگ جنگ تبديل شد.

او ابتدا به معاونت تيپ محمدرسول الله(ص) و سپس به فرماندهي همين تيپ كه ديگر به لشكر تبديل شده بود  منصوب شد.

حاج همت، يك سرلشكر بود؛ اما نه مثل سرلشكر ناجي؛ چرا كه سرلشكرها هم جور واجورند. حاج همت پس از 28 سال زندگي الهي، پس از 28 سال عشق به امام حسين(ع) مثل ياران امام حسين تا آخرين نفس جنگيد و مثل آنان مردانه به شهادت رسيد.

جزيرة مجنون در اسفند سال 1362 و در عمليات خيبر به خون سرخ او رنگين شد و نام سردار بزرگ خيبر؛ «شهيد حاج محمد ابراهيم همت» را براي هميشه در دلها جاودانه كرد.

بخشی از وصیت نامه ی شهیدحاج ابراهیم همت:
ملت ما ملت معجزه گر قران است ومن سفارشم به تداوم بخشیدن به راه شهیدان واستعانت به درگاه خداوند است.تا این انقلاب به انقلاب حضرت مهدی (عج)وصل نماید ودر این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است . شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را بر پیکرظلم وجور وشرک میزند وخواهد زدوتاریخ اسلام این را ثابت کرده است.
من نیز در پوست خودم نمیگنجم گمشده ای دارم وخویشتن را در قفس محبوس میبینم ومیخواهم از قفس به درآیم.سیمهای خاردار مانع اند.من از دنیای ظاهرفریب مادیات وهرآنچه که از خدا باز می داردم , متنفرم!

شهید همت

تصویر جنازشون:              خدا چشاشو با قابش برداشتو برد

تصویر پیکر مطهرشون(بازم میگم دوستای حساس نبینن)

 

کلیپی از شهید همت

منبع

برای شادی روح و رضایت امام و شهدا یه صلوات بفرستین

درپناه خدا