زمان گریه....

منبع:سردارشهيد حاج محمد ابراهيم همت

منبع:سردارشهيد حاج محمد ابراهيم همت
*** *** ***
باید کربلای پنجی ها از کربلای ۵ بگویند. چه سروده قشنگی دارد این محمدحسین جعفریان عزیز… «دیشب از چشمم بسیجی میچکید، از تمام شب «دوعیجی» میچکید؛ باز باران شهیدان بود و من، باز شب های «مریوان» بود و من؛ دست هایم باز تا آهنج رفت، تا غروب «کربلای پنج» رفت؛ یادهای رفته دیشب هست شد، شعرم از جامی اثیری مست شد؛ تا به اقیانوس های دور دست، هم چنان رودی که می پیوست شد؛ مثنوی در شیشه مجنون نشست، آن قدر نوشید تا بدمست شد؛ اولین مصرع چو بر کاغذ دوید، آسمان در پیش رویم دست شد».
*** *** ***
شهدا! به پاس این به یاد بودن ها، یاد ما هم باشید… یاد همه ما جاماندگان…
های بیسیمچی گردان انصار لشکر ۲۷! شهید قطعه ۲۹ ردیف ۶۰ شماره ۱۰! بسیجی عاشق! امیر حاج امینی! تمثال نیکوخصال شهادت! یاد ما هم باش… و ببین که ۲۶ سال بعد از شهادتت، همچنان داریم با تو سخن می گوییم ای شهید زیبارو. ببین که هرگز فراموشت نکرده ایم… و هنوز ورد زبان ماست نجوای تو در آن وصیت نامه نازنین… شهید عاشق! عارف شلچه! بد و ضعیف و گنهکار ماییم، اما این تو بودی که عاشقانه سرودی؛
«ای خدا… بسیار بد و ضعیفم، و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم، زیرا هنوز نشناختمت، و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام، زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم، و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم، که پر از شیرینی و لذت است. افسوس که این سختی و حلاوت، نصیبم نمی گردد! خالقا… تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بیا و عاشقم کن… اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد. “همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی، چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی“. اگر چنین کنی، دیگر هیچ نمی خواهم، چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند رهایی یافته و دیگر به سویت پر…! خدایا… دل شکسته و مهربانم را مرنجان، تو خود گفتی که به دل شکستگان، نزدیکم. من نیز دلی شکسته دارم… ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دل، این درد دل، نمی دانم چه بگویم؛ این تجربه تلخ یا این وصیت نامه، این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند. البته در این امر شکی نیست، ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنهکار خدا به آرزویش رسیده است. از شما خواش می کنم و می خواهم همیشه چند موضوع را در مد نظر داشته باشید: هرگز دروغ نگویید. زود قضاوت نکنید. گذشت و ایثار داشته باشید. خوش رو و خوش برخورد باشید. صبور و مقام باشید و… دیگر اینکه جبهه ها را پر نگه دارید
وصيتنامه نوشتن به معناي اين است كه انسان خود را براي مرگ آماده ميسازد، و مرگ يعني رها كردن تمام اميدها و آرزوها، كه اگر انسان به اين دنيا بينديشد برايش بسيار سخت است و دردناك. ولي، يك مسلمان هر لحظه بايد خود را براي مرگ آماده كند و مرگ را در برابر ديدگان خويش قرار دهد. چه خوب است قبل از اينكه مرگ تو را دريابد و هيچ كاري از تو برنيايد به خويش بازگردي و ببيني در كولهبارت چه داري. و واي بر تو اگر تمام عمرت غرق در گناه، تمام عمرت در پوچي و بيهودگي باشد.
فرازی از وصیتنامه شهید محمود داودآبادي

خواهرم، حجاب نشانگر زيبايي روح و انديشه توست.خواهرم، حجاب تضمينكنندة سلامت و پارسايي جامعه است.جامعه رابه ويراني مكش.خواهرم، حجاب مجوز ورود تو به بهشت استو آيا واقعاً بهشت نميخواهي؟ خواهرم، حجاب مجوز ورود تو به بهشت است.آيا واقعاً بهشت نميخواهي؟ خواهرم، «غنچة نهفته در برگ را نچينند،از بيحجابي است اگر عمر گل كم است؛ نهفته باش و هميشه گل باش».
فرازی از وصیتنامه شهید حميدرضا نظام
برایم فقط یک بوق بزنید . همین

شهید محمود شهیان زاده (صدیقی)
از منطقه که برمی گشتیم ، معمولاً هر بار منزل یکی از دوستان دور هم جمع می شدیم و همان جمع های دوستانه ای را که در جبهه های نبرد داشتیم ، دوباره تشکیل می دادیم.
آن شب هم مثل شب های قبل در منزل یکی از دوستان دور هم بودیم و از هر دری سخنی می راندیم. خیلی از بچه ها بودند شهید پوررکنی ، شهید نجف آبادی و خیلی های دیگر.
در این بین محمود آرام سرش را بالا آورد و گفت : «بچه ها ! من این بار که بروم دیگر بر نمی گردم» . این حرف را که گفت ، باز هم شوخی کردن بچه ها گل کرد.
اما محمود خیلی جدّی دوباره گفت : « بچه ها ! حرفی دارم ! می بینید امروز چقدر با هم دوست و صمیمی هستید؟ سعی کنید همیشه این دوستی و صمیمیت را حفظ کنید.»
می دانم این بار که رفتم دیگر برنمی گردم . اما می خواهم بگویم بعد از شهادتم شما هفته اول و دوم بر مزارم می آیید و دیگر پیدایتان نمی شود تا چهلم . بعد از آن هم می روید و تا سالگرد شهادتم دیگر سراغی از من نمی گیرید و بعد از سالگرد هم دیگر مرا فراموش می کنید.
محمود نفس عمیقی کشید و گفت : «تمام اینها را می بخشم»
اما سفارشی دارم.
« وقتی آن روز فرا رسید و شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر گاه که خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید و بروید کت[i] برای شنا ، از همانجا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین.
من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم. »
محمود حرفش را زد و سکوت مجلس ما را فرا گرفت.
[i] حفره های بزرگ و اتاق مانندی که در حومه شهر دزفول و در دیواره های ساحل رودخانه دز توسط مردم در زمان جنگ تحمیلی ایجاد می شد و برای پناه گرفتن از شر موشک های دشمن بعثی مورد استفاده قرار می گرفت و امروزه به مکانی تفریحی در ساحل رودخانه تبدیل شده است.
راوی : مقامیان
شهید محمود شهیان زاده (صدیقی) در عملیات بدر و در اسفند ماه ۶۳ آسمانی شد و مزار ایشان در گلزار شهدای شهید آباد دزفول زیارتگاه عاشقان است
پانویس الف دزفول :
و امروز آمده ام به تو بگویم محمود جان!
از آن روز که وصیتت را شنیدم ،
هر گاه که رد شدم . . .
فاتحه دادم . . .
اما بوق هم زدم . . .
بوق زدم تا شاید گوش دل ناشنوایم ، به خود بیاید .
و بداند آرامش امروزش را مدیون پریشانی و در خاک خفتن تو است.
بوق زدم تا با صدایش به خود بیایم.
و به بقیه هم رساندم که محمود از شما فقط یک بوق خواسته است.
و محمود جان
بدان که امروز خیلی خوب به وصیتت عمل می کنند .
بارها و بارها شاهد بوده ام.
و به چشم خویش دیده ام.
کاروان های عروسی را که از کنار تو بی خیال رد می شوند و مدام بوق می زنند.
بوق . . . بوق. . . بوق . . .
صدای بوق ها در هم می آمیزد و آنگاه من . . . همنوا با آهنگ بوق ها . . . بغض می کنم .
یک نظر به بوق زننده ها و یک نظر به تو . . .
و اختیار اشکم را دیگر ندارم
و مگر اینها نمی دانند که شما رفتید تا آنها بیایند و اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از شماها دزدیده اند؟
نمی دانند محمود جان.
نمی دانند یا خود را به ندانستن می زنند ، نمی دانم .
وقتی رد می شوند ، دعا می کنم که آن لحظه تو حاضر و ناظر نباشی تاببینی .
ببینی که چه کرده اند با انچه تو ساختی ؟
داشت یادم می رفت.
محمود جان
تنها کاروان های عروسی برایت بوق نمی زنند.
قرمز یا آبی که برنده شود . . .
آن حوالی بوق باران می شود.
بوق . . . بوق . . . بوق . . . .
و ای کاش تو بجای بوق چیز دیگری خواسته بودی تا اینچنین دل من نشکند.
از شنیدن بوق هایی که نه برای سلام بر تو ،
بلکه فریاد فراموشی توست.
و تو چه خوب آنشب می دانستی که امروز چه می شود.
محمود جان
همانطور که گفتی سال به سال و ماه به ماه و روز به روز . . .
اینجا خلوت تر می شود.
پدرها و مادرهایتان که پیش شما سفر می کنند ، دیگر مزارتان می ماند و لایه ای خاک که کم کم مانع دیدن نام شریفتان روی سنگ قبر می شود.
همانطور که آنشب گفتی . . .
همه چیز یادمان رفت . . .
شما . . .
آرمانهایتان . . .
راهتان . . .
محمود جان . . .
من قول می دهم این بوق را همیشه بزنم . . .
تا هستم . . .
نا نفس دارم . . .
از اینجا که رد شوم دستم را بلند می کنم و بوق می زنم و تو خودت گفتی که به جای فاتحه قبولش داری
به طعنه گفتم . . .
نه محمود جان
من هنوز آنقدر بی غیرت نشده ام که به همان بوق اکتفا کنم.
فاتحه می دهم
اما نه برای تو
برای خودم
که به قول سید مرتضی
گمان ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند...
می دانم محمود جان
تو هستی
همین حالا
همین حالا که من آمده ام
اما به جای بوق ، بغضم را و اشکم را و دل شکسته ام را بپذیر.
و تو هم امشب برایم دستی تکان بده.
تا شاید تکانی بخورم و بشوم آنچه خدا می خواهد .
منبع: خاکریز مقاومت دزفول
دوسش دارم حواسمون باشه که این وصیت نامس یعنی حرفای آخر و آدم همیشه سعی میکنه حرفای آخرشو درست بزنه و هرچی که بهش رسیده و میخواد مام برسیم تو قالب جمله میگه خوب وصیتنامه ی ی شهید یعنی چکیده ی زندگیش یعنی چجوری طی کردن راه تا به عشق رسیدن
توی وصیت نامه شهدا معموالا این چند تا نکته خیلی به چشم میخوره
۱- تواضع ۲-خلوص ۳-عشق به خدا ۴-عشق به ائمه ۵- عشق به خانواده ۶-عشق به ولی
فقیه
اولين وصيت نامه شهيد همت:
به تاريخ 19/10/59 شمسي ساعت 10:10 شب چند سطري وصيت نامه مي نويسم : هر شب ستاره اي را به زمين مي كشند و باز اين آسمان غم زده غرق ستاره است ، مادر جان مي داني تو را بسياردوست دارم و مي داني كه فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت.مادر، جهل حاكم بر يك جامعه انسانها را به تباهي مي كشد و حكومت هاي طاغوت مكمل هاي اين جهل اند و شايد قرنها طول بكشد كه انساني از سلاله پاكان زائيده شود و بتواند رهبري يك جامعه سر در گم و سر در لاك خود فرو برده را در دست گيرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داري كه من براي يك اطلاعيه امام حاضر بودم بميرم ؟ كلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سينه و وجود گنديده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا كنند تا شايد خدا من روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يك شهيد بپذيرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهاي سازش كار و بي تفاوت و متاسفانه جواناني كه شناخت كافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي كنند و چه هدفي دارند و اصلا چه مي گويند بسيارند. اي كاش به خود مي آمدند. از طرف من به جوانان بگوئيد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخيزيد و اسلام را و خود را دريابيد نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ كجا پيدا نمي شود نه شرقي - نه غربي؛ اسلامي كه : اسلامي ... اي كاش ملتهاي تحت فشار مثلث زور و زر و تزوير به خود مي آمدند و آنها نيز پوزه استكبار را بر خاك مي ماليدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب كرده و چندين سال طول مي كشد تا بتواند كم كم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بيرون ببرد ولي روشنفكران ما به اين انقلاب بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را مي شناختند و نه باريش زحمت و رنجي متحمل شده اند از هر طرف به اين نو نهال آزاده ضربه زدند ولي خداوند، مقتدر است اگر هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر كه آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش كنم علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن, حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم شهادت در قاموس اسلام كاري ترين ضربات را بر پيكر ظلم، جور،شرك و الحاد مي زند و خواهد زد. ببين ما به چه روزي افتاده ايم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار كشيده است ولي چاره اي نيست اينها سد راه انقلاب اسلاميند ؛ پس سد راه اسلام بايد برداشته شودند تا راه تكامل طي شود مادر جان به خدا قسم اگر گريه كني و به خاطر من گريه كني اصلا از تو راضي نخواهم بود. زينب وار زندگي كن و مرا نيز به خدا بسپار ( اللهم ارزقني توفيق الشهادة في سبيلك) .
و السلام؛
محمد ابراهيم همت
**دومين وصيت نامه شهيد همت:
به نام خدا
نامي كه هرگز از وجودم دور نيست و پيوسته با يادش آرزوي وصالش را در سر داشتم.
سلام بر حسين(ع) سالار شهيدان اسوه و اسطوره بشريت.
مادر گرامي و همسر مهربانم پدر و برادران عزيزم!
درود خدا بر شما باد كه هرگز مانع حركتم در راه خدا نشديد.چقدر شماها صبوريد.خودتان مي دانيد كه من چقدر به شهيدان عشق مي ورزيدم غنچه هايي كه(كبوتراني كه)هميشه در حال پرواز به سوي ملكوت اعلايند.الگو و اسوه هايي كه معتقد به دادن جان براي گرفتن بقا (بقا و حيات ابدي)و نزديكي با خداي چرا كه «ان الله اشتري من المومنين».
من نيز در پوست خود نمي گنجم.گمشده اي دارم و خويشتن را در قفس محبوس مي بينم و مي خواهم از قفس به در آيم.سيمهاي خاردار مانعند.من از دنياي ظاهر فريب ماديات و همه آنچه كه از خدا بازم مي دارد متنفرم(هواي نفس شيطان درون و خالص نشدن)
در طول جنگ برادراني كه در عمليات شهيد مي شدند از قبل سيمايشان روحاني و نوراني مي شد و هر بي طرفي احساس مي كرد كه نوبت شهادت آن برادر فرا رسيده است.
عزيزانم!اين بار دوم است كه وصيت نامه مي نويسم ولي لياقت ندارم و معلوم است كه هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام.
از شروع انقلاب در اين راه افتادم و پس از پيروزي انقلاب نيز سپاه را پناهگاه خوبي براي مبارزه يافتم ابتدا در گيري با ضد انقلاب و خوانين در منطقه شهرضا (قمشه)و سميرم سپس شركت در خوزستان و جريان كروهك ها در خرمشهر پس از آن سفر به سيستان و بلوچستان (چابهار و كنارك)و بعدا حركت به طرف كردستان دقيقا دو سال در كردستان هستم .مثل اين است كه ديگر جنگ با من عجين شده است.
خداوند تا كنون لطف زيادي به اين سراپا گنه كرده و توفيق مبارزه در راهش را نصيبم كرده است.اكنون من مي روم با دنيايي انتظار انتظار وصال و رسيدن به معشوق.اي عزيزان من توجه كنيد:
*1-اگر خداوند فرزندي نصيبم كرد با اينكه نتوانستم در طول دوراني كه همسر انتخاب كردم حتي يك هفته خانه باشم دلم مي خواهد او را علي وار تربيت كنيد.
همسرم انسان فوق العاده ايست او صبور است و به زينب عشق مي ورزد او از تربيت كردن صحيح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پيدا كرده است .اگر پسر به دنيا آورد اسم او را مهدي و اگر دختر به دنيا آورد اسم او را مريم بگذاريد.چون همسرم از اين اسم خوشش مي آيد.
*2-امام مظهر صفا پاكي و خلوص و دريايي از معرفت است .فرامين او را مو به مو اجرا كنيد تا خداوند از شما راضي باشدزيرا او ولي فقيه است و در نزد خدا ارزش والايي دارد.
*3-هر چه پول دارم اول بدهي مكه مرا به پيگيري سپاه تهران (ستاد مركزي)بدهيد و بقيه را همسرم هر طور خواست خرج كند.
*4-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشيدن به راه شهيدان و استعانت به درگاه خداوند است تا اين انقلاب را به انقلاب حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) وصل نمايد و در اين تلاش پيگير مسلما نصر خدا شامل حال مومنين است.
*5-از مادر و همه فاميل و همسرم اگر به خاطر من بي تابي كنند راضي نيستم.مرا به خدا بسپاريد و صبور و شجاع باشيد.
حقير حاج همت
يادش و خاطرش گرامي باد
چند تا عکس میذارم از حاجی ...بچه ها حس شما درباره ی چشمای حجای همت چیه؟؟؟من که چشماشو خیلی دوس دارم نمیدونم چرا هروقت به چشماش نگاه میکنم غم عالم میریزه تو دلم و دوس دارم گریه کنم
خوب طبیعیه مگه میشه خدایی به اون با سلیقگیو رو خاطر خواه چشای خودش بکنه و ما که آدمیم عاشق چشماش نشیم؟؟؟

مخصوصا تو این عکس چشماش...نمیدونم چطور بگم

بذارین از نزدیکترم بذارم براتون
هاااا اینه چشماش چطوریه خدا چه سری تو این چشماس؟نمیدونم شاید مسخرم کنید شاید فقط من این حسو دارم اما نه فک کنم خیلی از کسایی که حاجی رو دوس دارن متوجه نگاهش و چشماش شدن؟؟






دوران سربازی








دومی از سمت راست چقدر شبیه حمید فرخ نژاده..اصلا انگاری خودشه؟؟








اینم عکس مزارشونه

حاج محمد ابراهیم همت به تاریخ 12 فروردین سال 1334 در «شهرضا» به دنیا آمد و به تاریخ 23 اسفند 1362 در جزایر مجنون بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید. وی در زمان شهادت ، فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله را بر عهده داشت
ماجرای عاشق شدن و ازدواج شهید همتو خوندین؟؟؟؟؟
اینقدهههه باحاله بهتون اطمینان میدم خیلی قشنگتر و باحال تر از عشقاییه که دنبالشونیم و همش
هوسو با عشق قاتی میکنیم و فک میکنیم نسل قدیم از این عشقا نداشتن یا رزمنده ها عاشق نمیشدن
اصلا داستان عاشقیش واسه خودش رمانیه اصلا عاشقیم عاشقیای قدیم براتون میذارم میخواستم امشب بذارم اما پیداش نکردم
با گوشی رفته بودم بعد اینقد خوشم اومد که نصفه شب که چه عرض کنم دم صبح اومدم براشمام بذارمش که متاسفانه پیداش نکردم سایت درحال بروز رسانی بود نمیشد بذارم...
همت کنیم و همراه حاج همت مسیرو بریم

فعلا خداحافظتون![]()
سلام امروز وصیت نامه ای از ی شهید پاک گذاشتم که خیلی روم اثر داشت ...
آقا ساسان اگه اینو میخونی اون تیکه ای رو که درشت و پررنگ کردم رو بخونین به بحث ما میخوره
وصیت نامه شهید امیر حاج امینی
سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او
بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده ام و آن در این جمله خلاصه می شود: خدایا! عاشقم کن.
از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛
یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟
دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.
پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .
دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.
ای حسین!
ای مظلوم کربلا!
ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .
بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.
خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.
همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی
اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .
خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.
تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.
ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.
یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر
هر چند نیَم لایق بخشایش تو
بر حال من خسته دل ریش نگر
حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و
استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار
به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد
مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش
کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می
کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده
و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین
و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در
مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله،
خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....
شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امير حاج اميني
