خدا خوش سلیقه است...

 

پنهان کاری‌های او شک بعضی‌ها را برانگیخته بود. جزو غواص‌هایی بود که باید به عنوان اولین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می‌شد. هر بار که می‌خواست لباسش را عوض کند می‌رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می‌داد. روحیه ی اجتماعی چندانی نداشت. ترجیح می‌داد بیشتر خودش باشد و خودش.

من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم. بچه‌ها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند. هر چه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را، پیاده کرده بودند. همه ی امور با رعایت اصل (اختفا و استتار) پیگری می‌شد، حتی اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شا‌خه‌های نخل پوشانده بودیم. با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک می‌کرد و به نقطه‌ای دور و خلوت می‌رفت.

بعضی از دوستان، تصمیم گرفته بودند از خودش در این‌باره سوال کنند و یا در صورت لزوم او را مورد بازرسی قرار دهند تا نکند خدای ناکرده، فرستنده‌ای را زیر لباس خود پنهان کرده باشد.

آن فرد هم بی شک آدم ساده و کم هوشی نبود، متوجه نگاه‌های پرسش گر بچه‌ها شده بود. یک شب موقع دعای توسل، صدای ناله‌های آن برادر به قدری بلند بود که باعث قطع مراسم شد. او از خود بی خود شده بود و حرف‌هایی را با صدای بلند به خود خطاب می‌کرد. می‌گفت:‌

«ای خدا! من که مثل این‌ها نیستم. این‌ها معصوم اند، ولی تو خودت مرا بهتر می شناسی... من چه خاکی را سرم کنم؟ ای خدا!»

سعی کردم به هر روشی که مقدور است او را ساکت کنم. حالش که رو به راه شد در حالی که اشک هنوز گوشه ی چشمش را زینت داده بود، گفت:

«شما مرا نمی‌شناسید. من آدم بدی هستم. خیلی گناه کردم، حالا دارد عملیات می‌شود. من از شما خجالت می‌کشم، از معنویت و پاکی شما شرمنده می‌شوم...»

گفتم: «برادر تو هر که بوده‌ای دیگر تمام شد. حالا سرباز اسلام هستی. تو بنده ی خدایی. او توبه همه را می‌پذیرد...»

نگاهش را به زمین دوخت. گویا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند. گفت:

«بچه‌ها شما همه‌اش آرزو می‌کنید شهید شوید، ولی من نمی‌توانم چنین آرزویی کنم.»

تعجب ما بیشتر شد. پرسیدم:

«برای چه؟ در شهادت به روی همه باز است. فقط باید از ته دل آرزو کرد.»

او تعجب ما را که دید، گوشه‌ ی پیراهنش را بالا زد. از آن چه که دیدیم یکه خوردیم. تصویر یک زن روی تن او خالکوبی شده بود. مانده بودیم چه بگوییم که خودش گفت:

«من تا همین چند ماه پیش همه‌ش دنبال همین چیزها بودم. من از خدا فاصله داشتم. حالا از کارهای خود شرمنده‌ام. من شهادت را خیلی دوست دارم، اما همه‌ش نگران ام که اگر شهید شوم، مردم با دیدن پیکر من چه بسا همه ی شهدا را زیر سوال ببرند. بگویند این‌ها که از ما بدتر بودند...»

بغضش ترکید و زد زیرگریه. واقعاً از ته دل می‌سوخت و اشک می‌ریخت. دستی به شانه‌اش گذاشتم و گفتم:‌

«برادر مهم این است که نظر خدا را جلب نماییم همین و بس.»

سرش را بالا گرفت و در چشم تک‌تک ما خیره شد. آهی کشید و گفت:

«بچه‌ها! شما دل پاکی دارید، التماس‌تان می‌کنم از خدا بخواهید جنازه‌ ای از من باقی نماند. من از شهدا خجالت می‌کشم... .»

آن شب گذشت. حرف‌های او دل ما را آتش زده بود.حالا ما به حال او غبطه می‌خوردیم. دل با صفایی داشت. یقین پیدا کرده بودیم که او نیز گلچین خواهد شد. خدا بهترین سلیقه را دارد.

شب عملیات یکی از نخستین شهدای ما همان برادر دل سوخته بود. گلوله ی خمپاره مستقیم به پیکرش اصابت کرد. او برای همیشه مهمان اروند ماند.

راوی: محمد رعیتی/از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا
منبع:پارسينه

 

 

 

 

پی نوشت: حواسمون باشه فکر نکنیم اونی که ظاهرش درسته عاقب بخیره و اونی که ظاهرش درست نیس قطعا سقوط خواهد کرد..فکر کنم حس بدی باشه قضاوت درمورد دیگران..مثلا اونی که فکرشو نمیکنی شهید بشه و تو بمونی.. حریت آدمو دم آخر هم میتونه حر کنه

خدا ما رو از قضاوت و تهمت و غیبت  و خود برتر بینی حفظ کنه ان شاالله

چهار  پسر فدای اشک رهبرش کرد

منبع :طلبگی و هزار و یک...

بوی کباب....

به نام خدا

هر وقت می خواهیم با سید بریم توی شهر قدمی بزنیم یکی دو نفر جلوتر میرند تا

 اگه بوی کباب استشمام کردند خبرش کنند. حساسیت داشت به بوی کباب ،

حالش خیلی بد میشد. یه بار خیلی اصرار کردیم چرا : گفت: اگه توی میدون مین

بودی و در حال خنثی کردن مین ، به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل

میکرد و دوستت برای اینکه عملیات لو نره ، اونو می گرفت زیر شکمش و ذره ذره جلو

 چشمات آب میشد حتی داد هم نمی زد و از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب

 شده تو فضا می موند ، تو به این بو حساس نمی شدی؟؟!


 
منبع:سنگر یادبود شهید شادکام

با التماس همه چی حله!!!

هم قد گلوله ی توپ بود

گفتم: چه جوری اومدی اینجا ؟

گفت: با التماس!

گفتم: چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری؟

گفت: با التماس!

به شوخی گفتم: می دونی آدم چه جوری شهید میشه؟

لبخندی زد و گفت: با التماس!

تکه های بدنش رو که جمع می کردم،

 فهمیدم چقدر التماس کرده....

منبع:سربندهای فرامـ ـوشــ شده

 

 

پی نوشت::تو این شبها التماس کنیم برای ظـــهور آقا...التماس برای آقا فقط آقا یک  شب

تعلقاتمونو فراموش کنیم..فقط آقــــاکه فرج آقا فرج ماست.

 

التماس دعای فرج

..یا حق

خواهرم، چادرت!

 

به گزارش فرهنگ نیوز، خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت میکند:


"يادم مي آيد يک روز که در بيمارستان بوديم، حمله شديدي صورت گرفته بود. به طوري که از بيمارستان هاي صحرايي هم مجروحين زيادي را به بيمارستان ما منتقل مي کردند. اوضاع مجروحين به شدت وخيم بود. در بين همه آنها، وضع يکيشان خيلي بدتر از بقيه بود. رگ هايش پاره پاره شده بود و با اين که سعي کرده بودند زخم هايش را ببندند، ولي خونريزي شديدي داشت. مجروحين را يکي يکي به اتاق عمل مي برديم و منتظر مي مانديم تا عمل تمام شود و بعدي را داخل ببريم.

وقتي که دکتر اتاق عمل اين مجروح را ديد، به من گفت که بياورمش داخل اتاق عمل و براي جراحي آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بياورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.

همان موقع که داشتم از کنار او رد مي شدم تا بروم توي اتاق و چادرم را دربياورم، مجروح که چند دقيقه اي بود به هوش آمده بود به سختي گوشه چادرم را گرفت و بريده بريده و سخت گفت: من دارم مي روم که تو چادرت را در نياوري. ما براي اين چادر داريم مي رويم... چادرم در مشتش بود که شهيد شد.
از آن به بعد در بدترين و سخت ترين شرايط هم چادرم را کنار نگذاشتم".

پرواز روی خاک

 

در بیمارستان صحرایی یک پزشک ترک آذری بود حدود چهل سال داشت کله اش هم طاس بود.

 یکبار که رفتم بیمارستان دیدم آن پزشک کلافه است.وبا خودش حرف میزند بیشتر زخمی ها بچه های بسیجی کم سن و سال بودند رفتم به دکتر گفتم: امروز چته؟با آن لهجه آذری به مجروحان اشاره کرد و گفت :

-والله نمیدونم یا من دیونه ام یا اینها؟

-چرا؟مگر چه شده؟

یک بسیجی حدود شانزده ساله داشت نماز میخواند روی تخت دراز کشیده و ملافه ای هم تا روی سینه اش کشیده بود.

مهر را با دست به پیشانی اش می برد و برمیداشت ..

دکتر رفت کنار تخت آن بسیجی ایستاد فکر کردم برای نماز میگوید دیوانه است.

گفتم: دکتر مشکل چیه؟داره نماز میخواند.

دکتر یک دفعه ملافه را از روی آن بسیجی که اهل یزد بود کنار زد .دیدم پایش به پوستی بند است .جاخوردم.دکتر گفت:این مرتب گریه میکند که شهید نشده است.با وضعی که پایش دارد او الان باید بیمارستان را روی سرش گذاشته باشد از درد گریه نمیکند برای اینکه شهید نشده گریه میکند.

از آن همه بزرگی بسیجی در شگفت ماندم خجالت کشیدم..

منبع:کتاب پرواز روی خاک صفحات ۲۷۴ و ۲۷۵

پی نوشت:داشتم این کتابو میخوندم از این تیکه خیلی خوشم اومد گفتم براتون بذارم.....کلا کتاب خیلی قشنگیه...

طلائیه عجب طلائیه...

چقـــــــــدر زیبـــا...

بهش گفت پول براي طــــــلا، فعـــــــلا ندارم؛ عـــــــوضش

قــــــــول میدم هر سال بیارمت طلائیـــ ه !...


 

talaeie-hamsar.jpg

 

 

منبع:فدائی رهبر


لحظه ی وداع...


مصطفی را به هنرستان بردم که ثبت نام کنم. آنجا مرکزی بود، مثل یک دارالتدریس ،       

شبانه روزی. به مدیرش گفتم: آقای مدیر باید هفته ای یک بار مصطفی به خانه بیاید.

چون بهم خیلی وابستگی دارد.


                   مدیر گفت: مادر مصطفی ما نمی توانم این کار را بکنیم، مصطفی باید

عادت کند. یاد بگیرد بزرگ که شد، مرد که شد، تنهائی و سختی و مشقت

او را از پا در نیاورد.


               گفتم: آقای مدیر یکی از دوستان مصطفی به من گفت که مصطفی شب ها

یواشکی و مخفی گریه می کند. گریه اش برای این بود که دلش برایم تنگ می شد.

                 اما نمی دانم چرا حالا دیگه دلش برای من تنگ نمی شود، یادم نمی کند،

به خوابم نمی آید. همیشه موقع خوابیدن سرش را روی زانوی من می گذاشت               

و من هم موهای او را دست می کشیدم و او آرام می گرفت. اما موقعی که بالای

سرش رسیدم نه صورت داشت که ببوسم نه سر داشت که دست به موهایش بکشم.

         صبح بود که در زدند ، رفتم در را که باز کنم، به دلم افتاد که از طرف مصطفی هستند.

در را که باز کردم ، پاهایم لرزید.گفتند: مصطفی زخمی شده، دو نفر با لباس سبز              

پاسدار بودند.سوارم کردند ، گفتم اگر مصطفی شهید شده بگوئید، من طاقتش را دارم،

ولی انکار کردند. ماشین که به طرف امامزاده عبدالله پیچید، یک مرتبه دلم

برای مصطفی تنگ شد. دلم هوری ریخت، ته دلم خالی شد. یاد زینب (س)

در کربلا افتادم. وقتی به داخل امامزاده رسیدیم، وارد مزار شهدا که شدیم.

پشت سر آمبولانس ، دیدم دو تا خواهرش ، خواهرهای مصطفی از

حال رفته اند، اما من طاقت داشتم.


                            آقای مردشور گفت تا شما بیرون نروید من او را نمی شویم،

داخل یک پلاستیک پیچیده بودنش، گفتم برید کنار، چادرم را انداختم،                  

گفتم من خودم پسرم را می شویم. طاقتش را هم دارم. مگر زینب (س)

طاقت نداشت، من مگر زینب (س) نیستم. من هم زینب (س) هستم. من پسرم

را می شویم. بروید کنار، همه رفتند من ایستادم. اما بدنم می لرزید.

گفتم هیچ کسی حق ندارد به پسر من دست بزند. دستام را بالا بردم،

گفتم: خدایا همانطور که به حضرت زینب (س) قدرت دادی به من

هم قدرت بده. وقتی پلاستیک را کنار زدم دیدم مصطفی سر ندارد،

دست در بدن ندارد، پاهایش نیست، دیگر چیزی نفهمیدم.

منبع:انتظار واقعی

دستور تخریب حرم مطهر حضرت زینب و حضرت رقیه...

به گزارش مصاف به نقل از شیعه نیوز، یکی از مفتیان افراطی وهابی (ابراهیم الفارس) بر صفحه ی اینترنتی شخصی خود بر "تویتر" دستور دوباره تخریب قبر حضرت زینب(سلام الله علیها) را داده است.

وی خطاب به پیروانش می گوید: قبر[حضرت] زینب[سلام الله علیها] منبع الهام شیعیان جهان است به همین دلیل برای نزدیکی به خدا آن را خراب کنید، با این کار صدمه ای به شیعیان می زنید که پیروزی درچند میدان جنگ هم با آن برابری نمی کند.

وی سپس حرم حضرت زینب(سلام الله علیها) را کانون شرک می خواند.این مفتی وهابی از کینه توز ترین آنها نسبت به شیعه است و چندی پیش ریاست یک کنفرانس ضد شیعی در مدینه را بر عهده داشت.

شایان ذکر است "چندی پیش عناصر وابسته در ماجرای نبش قبر حجر بن عدی نقش داشته، ضمن این که با افتخار عکسی از خود را در کنار مقبره خالی ایشان منتشر کرده اند، در فیس‌بوک تهدید می کنند به زودی سراغ قبر  [حضرت] زینب و رقیه [سلام الله علیهما] هم می‌رویم و پیکر آنان را هم از خاک بیرون می‌کشیم..."

منبع:شیعه نیوز 

 

 

پی نوشت:غلط میکنی...

مادر نزاییده کسی رو که بخواد به حضرت رقیه و حضرت زینب اهانت کنه...

ما این حرمو دست حضرت عباس سپردیم..جرات دارید دس بزنید؟؟؟

..یادمـــــــون نره

خواب راحتمون رو مدیون بد خوابی این عزیزانیم...یادمون نره...

عاشق شهادت اینجوری میخوابه

منبع عکس: فرهنگ نیوز

فيلم مستند منتشرنشده از درگيرِی‏‏ هاي سپاه پاسداران و گروهك تروريستي پژاك


مرداد وشهريور سال گذشته ،‌مناطق شمال غربي ايران شاهد سنگين ترين درگيريهاي نيروي هاي نظامي جمهوري اسلامي با گروهك تروريستي پژاك بود. در اين درگيريها كه پس از سال 1367 و پذيرش قطعنامه 598 بي سابقه بود، بخش اعظمي از گروهك پژاك منهدم شد. در يك سال اخير رسانه هاي داخلي به ندرت به موضوع اين درگيري ها پرداخته اند.

رجانيوز در راستاي اداي دين به شهداي گلگون كفن سال گذشته و افشاي ماهيت درگيري هاي سپاه پاسداران با گروهك تروريستي پژاك اقدام به انتشار فيلم مستند منتشر نشده اي از اين درگيري ها مي‌كند.











 
منبع:نور آسمان

« سهمیه ای»


یادت باشد « سهمیه ای» دختری نیست که به ناحق صندلی مردودی های کنکور را اشغال کرده

«سهمیه ای» دختری ست که وقتی تو در کلاس های گاج و قلم چی نشسته بودی

او در ناصرخسرو به دنبال داروبرای پدر جانبازش بود

همان دختری که وقتی نیمه شب کنج خانه میخواست درس بخواند

ناله های پدر روحش را خراش می انداخت

دخترکی که روز کنکور با سرفه های پدری شیمیایی بدرقه شد

منبع:افلاکیان خاکی

نماز آخـــر...

رزمی کار بود و خوش هیکل

قبل از اذان صبح دیدم ایستاده به نماز شب

با اون هیکل درشتش مث یه بچه سرش رو انداخته بود پایین

با یه آرامش خاصی حمد و سوره می خوند

رفت و رفت تا اینکه رسید به تشهد

یهو دیدم یه تیر اومد و خورد به سینه اش

نمی دونم تیر از کجا پیداش شد

درد می کشید و به روی خودش نمی آورد

نمازش رو نشکست تا اینکه افتاد

دویدم و رفتم بالای سرش

دیدم آروم داره سلام آخر نماز رو میگه:

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

همراه نمازش تموم کرد...

 

 مبنع:خاطرات موضوعی شهدا

ما گر ز سر بریده میترسیدیم  در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم

به گزارش مصاف به نقل از شیعه نیوز، به تازگی بر روی شبکه های اینترنتی اجتماعی متن فتوای یکی از مفتیان کینه توز وهابی به نام " ناصر العمر" در مورد شیعیان پخش شده است ، این مفتی در سوالی با این مضمون" خطر شیعیان نسبت به اسلام بیشتر از یهود و نصاری است، برای نجات امت اسلام چگونه این طایفه را ریشه کن کنیم؟" این چنین پاسخ میدهد:

درابتدا باید بدانیم که شیعیان جز با یک حکومت اسلامی جهادی ریشه کن نمی شوند، شیعیان بعد از برپایی حکومت اسلامی مذکور دو راه دارند :یا اینکه اسلام را بپذیرند! یا اینکه سر بریده شوند، اگر اصرار کردند بر مذهب خود باقی بمانند با آنها باید این چنین برخورد کنید:

اول: همه ی شیعیان را چون سر بریدن گوسفند، سر ببرید تا خون سر تا پای آنها را فرا بگیرد، و چه منظره ی بدیعی است زمانیکه تو می بینی اجساد شیعیان در دریایی از خون شناورند و صدای امواج خون رافضی گوشهایت را نوازش میدهد و جنازه هایشان، چشم هایت را به وجد می آورد.

دوم: زنان آنها را به اسارت ببرید و در میان رزمندگان به صورت عادلانه تقسیم کنید .

سوم: کودکان شیعه را به فراگیری تعلیمات اسلامی صحیح وا دارید و توحید و عقیده را به آنها آموزش دهید، و به آنها آموزش های نظامی دهید تا در فتوحات اسلامی از آنها استفاده شود.

چهارم: معابد و ضریح های شرک آلود شیعه را نابود و ویران کنید.

پنجم: خانه های آنها را تفتیش کنید وکتاب های شرک آلود  آنها را از بین ببرید.

ششم: روز عاشورا را جشن بگیرید و شیعیان را مجبور کنید درآن شرکت کنند.

هفتم: آنها را مجبور کنید کودکان خود را با اسمائی مانند معاویه، یزید و... نامگذاری کنند.

منبع:جنبش مصاف

پی نوشت ۱:هررررررررررررررررررر هررررررررررررررر روحمون شاد شد کلی خندیدیم با چرتو پرتای این جاهل وهابی...از صبح کسل بودم حالا شنگولم..

پی نوشت۲:ما گر ز سر بریده میترسیدیم در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم

 

چقدررررررررررر احمقن...اولا بخواب ببینید شیعه هنوز اونقدر بدبخت نشه شما چهارتا نفهم واسه سرنوشتشون تصمیم بگیرید..ما هنوز بی صاحب نشدیم...

ثانیا شیعه از اول تاریخ داره سر میده چیز جدیدی نیس...درثانی میتونید

 زنها و بچه ها رم سرببرید ما ترسی نداریم...البته اول بپاین ما  سرتونو نبریم...خیلی افتخار میکنیم که جون

 فرزندان معاویه(لعنت الله علیه  و آله) رو داریم بالا میاریم..قبل از اینکه دستتون به ما برسه اول اسرائیل عزیزتر از جانتون رو میریزیم تو دریا بعد سر تک تک

 شما رو میبریم..میبینید فاتح تاریخ کیه..بکشد یا بکشیم فاتح ماییم

آفا جان کاش بودی تا اینا واسه بچه هات شاخو شونه ی هرچند الکی نکشن...

رویای صادقه

عملیات والفجر مقدماتی تمام شده بود. از این که نتوانسته بودیم در عملیات شرکت کنیم ناراحت بودیم. سردار شهید الیاس حامدی معاون گردان صاحب الزمان(عج) رادیو کوچکی داشت که اخبار جبهه ها را از آن پیگیری می کرد. یک روز که موج رادیو را می چرخاند بر حسب اتفاق رادیو عراق را گرفت. وقتی گوینده اعلام کرد که با چند نفر از اسرای ایرانی قصد مصاحبه دارد شهید حامدی کمی مکث کرد تا از اسرا خبری کسب کند. بعد از چند لحظه اسیری خود را اهل اندیمشک معرفی کرد و گفت: با شماره تلفنی که اعلام می کند خبر سلامتی او را به خانواده اش برسانیم. شهید حامدی شماره تلفن را یادداشت کرد و گفت: بیا برویم به خانواده اش خبر بدهیم...

بنا به دلایلی آن روز نتوانستیم خبر سلامتی آن برادر را به خانواده‌اش برسانیم شبِ همان روز شهید حامدی دو سید نورانی را در خواب می بیند که به او می گویند: چرا خبر سلامتی اسیر را به خانواده‌اش نرساندید؟ این اسیر پسری به نام عباس دارد که دیشب تا صبح برای پدرش گریه کرده است. آن دو سید بزرگوار به شهید حامدی می گویند: شماره تلفنی را که یاداشت کرده‌اید اشتباه است و شماره تلفن صحیح را به الیاس می دهند. صبح وقتی شهید حامدی خواب را برایمان تعریف کرد مو در بدنمان سیخ شد.

وقتی به اندیمشک رسیدم اول شماره تلفنی که آن اسیر اعلام کرده بود را گرفتیم دیدیم کسی جواب نمی دهد من گفتم بهتر است همان شماره ای را بگیریم که در خواب به شما الهام شد.

همین کار را کردیم پیرمردی جواب ما را داد بعد از احوالپرسی آدرس او را گرفتیم و به اتفاق هم به سمت منزل این مرد که عربی تکلم می کرد رفتیم. وقتی الیاس ماجرای خواب رابرای ایشان تعریف کرد به خصوص در مورد اسم پسر کوچک اسیر و گریه ی شب گذشته اش مطالبی را گفت و آن مرد عرب بلند شد و گفت: تا امروز شک داشتم ولی دیگر باورم شد که شما سرباز واقعی امام زمان (عج) هستید.

راوی: قلی هادوی از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا

منبع:بهداری لشکر۷

بلند آسمان جایگاه من است....سقوط دو فروند هواپیمای جنگنده در دزفول...

 

بلند آسمان جایگاه من است ………. بلند عرش حق جولانگاه من است
اگر عشق را منزلی است …………….. آن بلند آسمان جایگاه من است
به سبک بال رفعت ابرها ………………….. آسمان هرکجا مال من است.

سلام...نمیدونم شاید شنیده باشید ولی من همین الان شنیدم بس که فقط سرم تو کتابامه از دنیای

اطرافم کاملا بی خبرم...حتی از اخبار شهر خودم

 

ولی الان که فهمیدم وظیف خودم دونستم بیامو این اخبارو به شما برسونم . شهادت دو خلبان عزیز این مرزو بوم رو تسلیت بگم...

 

ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا...

 

اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک...

 

به گزارش شبکه خبر دز(دز ان ان)،یک فروند جنگنده نظامی F5 متعلق به پایگاه چهارم شکاری دزفول صبح امروز حوالی ساعت ۱۰:۳۰ در زمین های کشاورزی منطقه چمگلک از توابع شهرستان اندیشمک سقوط کرد.
طبق گزارشات رسیده هر دو خلبان این جنگنده سلامت هستند ، یکی از خلبانها مصدومیت جزئی داشته که در بیمارستان بزرگ دزفول(گنجویان) مداوا شده است.
گفتنی است چندی پیش هم یک فروند جنگنده نظامی ا F5 متعلق به همین پایگاه هوایی در شهرستان آبدانان سقوط کرد، که منجر به شهادت دو خلبان آن شد.

 

شهید خلبان حسین طحان نظیف و محمد امین ۷ ساله اش + عکس

هنوزم کسایی هستن تو همسایگی خودمون که میتونن شهید بشن...با هم خوب رفتار کنیم...

 

اون یکی شهید رو نفهمیدم کیه؟شما نمیدونید؟

 

فعلا یا حق...فردا امتحان دارم...چشامم باز نمیشه...امان از امور دنیا

طلائیه عجب طلائیه...

طلائیه بودیم ، سال 1373 و به گوری دسته جمعی رسیدیم که مربوط به شهدای عزیز عملیات خیبر بود ، دست وپای همه بچه ها را با سیم تلفن بسته بودند .
همه منقلب شدیم و گریه می کردیم ،هر کس به گوشه ای پناه برده وبا صدای حاج صادق اهنگران که ازضبط صوت پخش می شد اشگ می ریخت .

من از انتهای جنون امدم
من از زیر باران خون امدم
زدشتی که با خون چراغانی است
زدشتی که پر شور و عرفانی است

بیشتر از سه متر خاک روی بچه ها بود که همه را کنار زده بودند و ته مانده خاک ها را کنار می زدند . این حقیر جهت کمک به بچه های داخل گودال از بیل مکانیکی پائین امدم و به رسم بچه های تفحص با پای برهنه وارد گودال شدم . اما ته گودال تکه ای شیشه شکسته بود و پای مرا پاره کرد . لوازم کمک های اولیه همراهمان نبود ، پای زخمی ام نیز شدید خون ریزی می کرد و شاید 7 الی 8 بخیه نیاز داشت . اکثر شهدای داخل گودال هنوز تجهیزات انفرادیشان را همراه داشتند و از لا به لای همان ها بود که کیف برزنتی حاوی کمک های اولیه را یافتم .

جالب این جا بود که علی رغم گذشت 12 سال بعضی از وسایل هنوز سالم بودند

از جمله " باند " ی که داخل کیف برزنتی بود . باند را بیرون اوردم و روی زخم پایم بستم . و با تعجب دیدم که خون سریعا بند امد . از ان جایی که همه مان اعتقاد فراوانی نسبت به این قضایا و امداد ها داشتیم من مجددا مثل قبل از جراحات مشغول به کار شدم و هیچ گونه دردی احساس نکردم ، و از همه جالب تر این که بدون استفاده از دارو و قرص و آمپول ... بعد از چند روز وقتی باند را از روی زخم پایم باز کردم ، محل زخم کاملا جوش خورده و التیام یافته بود .

 
 
منبع:آخر عشق

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و" آل محمد"...

تروریست های وهابی در پیامی که با دورنگار به حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) ارسال نمودند ضمن تهدید به ادامه کشتار شیعیان این کشور از انفجار قریب الوقوع حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) خبر دادند.
به گزارش جهان، یک منبع آگاه که خواست نامش فاش نشود در گفت وگو با شیعه نیوز در دمشق از ارسال پیام تهدید تروریستی نسبت به انهدام مرقد مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) خبر داد.

هدف پیام تروریست های وهابی پس از ترور دو امام جماعت شیعه در منطقه زینبیه و دمشق اقدامی برای گسترش دامنه خشنونت ها علیه پیروان خاندان رسالت در این کشور آشوب زده است.

تروریست های وهابی در پیامی که با دورنگار به حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) ارسال نمودند ضمن تهدید به ادامه کشتار شیعیان این کشور از انفجار قریب الوقوع حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) خبر دادند.

این تهدید تروريست هاي وهابي در حالی مطرح شده که در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ماه سال جاری شیخ "عباس اللحام" امام جماعت حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) پس از اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء هنگام خارج شدن از حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها)، از سوی تروریستهای وهابی که در یکی از کوچه‎های اطراف حرم مطهر مخفی کرده بودند، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

همچنین یک ماه قبل نیز حجت الاسلام و المسلمین "سید ناصر العلوی" خطیب و امام جماعت حسینیه "العلویه" نیز در منطقه زینبیه دمشق با مسلسل مورد هدف قرار گرفت و به شهادت رسید.

شمار زیادی از شهدای حوادث تروریستی در سوریه را شیعیان و پیروان اهل بیت (علیهم السلام) تشکیل می‎دهند.

حملات تروریستی گروههای تروریستی مسلح وابسته به القاعده و سلفیان پس از به اجرا درآمدن طرح صلح کوفی عنان و عقب نشینی نظامیان سوریه از مناطق درگیری و آتش بس، شدت یافته است تا حدی که از زمان اجرای این طرح شمار شهدای حوادث تروریستی به بیش از ۱۰۰ نفر و مجروحان این حوادث در حدود هزار نفر اعلام شده است.

تصویر حرم زیبای دختر امام حسین

 

یا حضرت عباس...خودت حواستو به سه سالهه ی ناز برادرت بده

احساس تکلیـــــف!!

دیروز احساس تکلیف‌ها، بوی شهادت می داد، اما امروز ...

او هم احساس تکلیف کرده بود

می خواست برگرده جبهه، بهش گفتم:
پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…
… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...
خواستم بهش اعتراض کنم که گفت:
این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند.
دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد

.
منبع:منظران ظهور

روایت تکان‌دهنده آخرین بازمانده گردان صاحب‌الزمان(عج)


 آفتاب با رخی گرفته از لابه لای ابر و دود «دوعیجی» را تماشا می‌کرد. زمین به خود می لرزید و باد بوی مرگ را با خود به همراه می کشید. صدای کشدار و در پی آن، انفجار گلوله های سنگین لحظه ای قطع نمی شد. پیکرهای بی جان و یا مجروح و خونین رزمندگان در هر گوشه و کناری به چشم می خورد. لب ها خدا را فریاد می کرد و قلب‌ها تنها از او استمداد می جست. پشت سر رزمدگان، فرسنگ ها آب و سیم خاردار و مین و میله های خورشیدی بود و تنها راه مواصلاتی بچه‌ها که شب قبل از آن گذشته بودند، اکنون در هر لحظه صدها گلوله توپ و خمپاره آنجا را می کوبید و جنبنده ای قادر به گذشتن از آن نبود. در مقابل نیز تنها دشمن بود و ادوات و تجهیزات مدرن و نفرات تا بن دندان مسلح. آسمان نیز از چرخ بالهای جور واجور پر شده بود. مهمات سربازان روح الله مسلمان ته کشیده بود.

 قوایشان به تحلیل رفته و از ساعت‌ها پیش آب و غذا تمام شده بود. اینک صدها نفر در محاصره کامل دشمن هستند و سرنوشت نامعلومی در انتظارشان بود. هرکس در گوشه‌ای زیارت عاشورا و یا قرآن می‌خواند. تعدادی نیز به سنگرشان تکیه داده و با حالتی محزون روی تکه کاغذی مطلبی می‌نوشتند «امروز، جمعه نوزدهم دیماه است. ما تشنه و گرسنه در محاصره دشمن هستیم ...»، «پدر و مادر عزیزم! اینجا کربلاست و ما...»، «همسرم! شاید یک روز جنازه‌ام را برایتان بیاورند. بدانید که ما در وادی غربت، از اسلام و قرآن و فرمان پسرفاطمه (س) خمینی عزیز، مردانه دفاع کردیم...».

ساعت سه و نیم بعد از ظهر را نشان می‌داد. آتش دشمن خاموش شده بود و سکوت معناداری صحرای دوعیجی را در خود فرو برده بود و تنها زوزه باد بود که بدین سو می‌وزید. وقتی آتش سهمگین دشمن فروکش کرده بود، بچه‌ها بلافاصله اقدام به تخلیه شهدا و مجروحین کردند و از آن طرف نیز مهمات لازم را وارد معرکه کردند. اگرچه برابر شدن با دشمنی مجهز، برای رزمندگان ما بی فایده می‌نمود ولی روح مقاومت و ایمان آنها یک نبرد شرافتمندانه را می‌طلبید.

شهید جواد نژاداکبر، فرمانده گردان صاحب الزمان(ع) لشکر ویژه ۲۵ کربلا با صورتی آرام و متبسم یکایک از نیروهای باقیمانده را سرکشی کرده و به آنان قوت قلب می داد. اماسکوت دشمن اضطراب ها را بیشتر کرده بود. اصلاً کسی نمی دانست که آنان در چه فکر و نقشه ای هستند. عقربه های ساعت به کندی دور می‌زد. انگار زمانه از حرکت باز ایستاده بود و نفس ها در سینه حبس شده بود. از اینکه ساعت به چهار رسیده بود، یکباره زمین به خود لرزید. در پی هر زوزه ای، فریاد وحشتناکی از دل زمین برمی خاست. خاکریزی که بچه‌های گردان صاحب الزمان(ع) در آن موضع گرفته بودند، بیش از دو متر ارتفاع داشت و دشمن آن را به عنوان هدفی مشخص زیر آتش قرار داده بود. باز هم تنها راه ارتباطی بسته شد و دشمن از مقابل یورش را آغاز کرده بود.

تانک‌ها پشت سر هم غرش می کردند و پیش می آمدند. چرخ‌بال‌های دشمن نیز از بالای سر مدافعان گذرگاه را مورد هدف قرار داده بودند. هدف دشمن تصرف گذرگاه بود که بدون هیچ زحمتی صدها نفر را به اسارت می گرفت. مهم تر آنکه سرنوشت عملیات کربلای پنج در پرده‌ای از ابهام فرو می رفت. جواد از این سو به آن سو می دوید؛ فریادمی زد؛ نوازش می کرد؛ دستور می‌داد؛ گاه با عصبانیت با بی سیم صحبت می‌کرد، اما در همه حال متبسم بود تا در نگاه نیروهایش امید را احیا کند. اگرچه هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده می‌شد و نیروها به کلی تحلیل می‌رفتند. هیچ راه امیدی نبود. گویا تقدیر این بود که جوانان بسیاری در این دشت گرفتار آیند. دیگر فاصله زره پوش‌های دشمن به خاکریز، به کمتر از پانصد متر رسیده بود و خاکریز هم به خاطر بمباران‌های پی درپی از قامتش کاسته گردیده بود و تنها باریکه‌ای از خاک در امتداد پرورش ماهی باقی مانده بود. مدافعان مسلمان لحظه‌ای غفلت نمی‌کردند و با تمام قوا مقاومت می‌کردند اما دیگر امیدی نبود و می‌بایست .... .

فرمانده گردان، مایوس و نگران از جای برخاست و در میان گلوله‌ها و ترکش‌ها ایستاد و فریاد زد: «هرکه قصد دیدار امام حسین (ع) را داره، بسم الله». صدای یا حسین (ع) و یا زهرا (س) از هر نقطه ای برخاست. اولین داوطلب اعلام آمادگی کرد و به دنبال او شش نفر دیگر نیز مهیا شدند. جواد به سرعت توضیحات لازم را به آنها داد و نقاط قوت و ضعف دشمن را متذکر شد.

 چشمان او که بیشتر به چشمان بیمار شباهت داشت مملو از اشک شده بود: «بچه‌ها! شما را به جان زهرا زود باشید، معطل نکنید. اگه دشمن جاده را . . .» و هق هق گریه‌اش رشته کلمات را برید. بعد دستی کشید و سربه طرف آسمان نهاد و بعد از مکث کوتاهی، ادامه داد: «خُب بچه‌ها، موفق باشید؛ یاعلی (ع)». یکی از تانک‌ها در منتهی الیه دشت دوعیجی از بقیه فاصله گرفته بود.

گویا خیلی عجله داشت، اولین تانکی بود که مورد هدف شکارچیان قرار گرفت. بارقه امید در دل‌ها دمید و در اوج ناباوری‌ها دشت دوعیجی قتلگاه تانکهای دشمن شده بود. هر لحظه در گوشه ای بر پیکره زخمی و بی جان تانک جرقه‌ای شعله می‌گرفت و به زبان آن، زبانه‌های آتش بود که بالا می‌رفت؛ چرخبال‌های دشمن مأموریت اصلی خود را ترک کرده، به دنبال شکارچیان افتادند تا با هدف قرار دادن آنها راه را برای فشار تانکها باز کنند.

فضا از گلوله و ترکش پرشده بود و از همه جا باران گلوله می بارید. یکی از چرخبال ها توانسته بود دو تا از شکارچیان را مورد هدف قراردهد. چرخبال ها به خود جرأت داده بودند تا از ارتفاع بسیار پایینی حرکت کنند که در همین حال، شکارچیان به یکباره آنها را مورد هدف قرار دادند. عرصه برایشان تنگ شده بود و چاره ای جز فرار و ترک منطقه را نداشتند. دشمن زمین گیر شده بود و ناتوان و درمانده به چپ و راست می زد تا شاید بتواند کاری ازپیش ببرد. شکارچیان تانک امیدوار به یاری خداوند به تلاش خود افزودند. تاریکی پرده سیاه خود را بر نیمه تنه عالم می گستراند و با فرا رسیدن شب، دشمن ناامیدانه عقب کشید. حتی برخی از تانک‌ها را رها کرده تا خودشان در امان بمانند. از هفت نفرشکارچی تانک، چهار نفر به شهادت رسیده و سه نفر مجروح شده بودند.

*****

 سال ها از این واقعه گذشته بود تا اینکه قدیمی‌های جنگ در یک غروب پاییزی محفل انس و دیداری دایر کرده بودند. «حسینیه عاشقان کربلای ساری» محل دیدار یاران و تداعی خاطرات تمام ناشدنی جنگ بود. نم نم باران بر روی برگ‌های زرد خیابان های شهر می‌بارید. بوی خاک و برگ‌های باران خورده، خاطرات کودکی را زنده می‌کرد. حسینیه حال و هوای جنگ را پیدا کرده بود. وقتی دوستان همدیگر را می دیدند با ناباوری آغوش را به روی هم می گشودند و بستر حسینیه از اشک آنان شسته می شد و ساعت‌ها در گوشه و کنار آن دیدارها شکل می گرفت و خاطرات زنده می شد. بعداز نماز جماعت نوبت نقل خاطرات جنگ بود. از هر گردانی چند نفر را انتخاب کرده بودند تا خاطراتشان را بازگو کنند.

 منتخبین گردان‌ها در جای مشخصی نشسته بودند. با آغاز برنامه، قدیمی های گردان های امام محمدباقر(ع) یا رسول(ص)، حمزه سیدالشهداء(ع)، مالک اشتر و علی بن ابی طالب(ع) خاطراتشان را نقل می‌کردند. آخرین گردان، صاحب الزمان(عج) بود، که بچه‌هایش باید خاطرات خود را نقل می‌کردند. اما تنها یک نفر در جایگاه قرار گرفت. سکوت شکننده‌‌ای فضای حسینیه را پر کرده بود. این سمت و آن سمت چرخید و لحظاتی بعد، همهمه ای آرامش را به هم ریخت و هر کس چیزی می گفت: چرا بچه های گردان صاحب الزمان(عج) نیامدند؟ فقط یک نفر می‌خواهد خاطره تعریف بکند! بابا، مگه کسی هم از قدیمی‌هاش مونده؟! گردان صاحب الزمان(ع)خیلی زحمت کشید؛ یاد بچه هاش بخیر.

تا اینکه مجری برنامه همه را دعوت به سکوت کرد و نماینده گردان صاحب الزمان(عج) شروع به صحبت کرد: «... من حسن رسولی خورشید کلایی هستم. تنها بازمانده گردان صاحب الزمان(ع)» و صدای گریه او و حاضران بلند شد.

«حق این بود که بقیه هم می آمدند اما من چه کنم؟ آنها دوازده سال پیش مرا تنها گذاشتند و رفتند. من ماندم و خاطرات آنها. من ماندم و غم و اندوه بی پایان. . .» و خاطره عملیات را در میان گریه ها و ضجه های خود و حاضرین تعریف کرد ... «آخرهای شکار تانکها بود که توسط تیربارچی یکی از تانکها مورد هدف قرار گرفتم و تیر به صورتم و کنار چشم راست زیر بینی‌ام خورد و دیگر چیزی نفهمیدم».

صورت گشاد و نورانی‌اش جذاب و معنوی بود. کلمات شمرده و لحن دلنشین او همه را شیفته کرده بود. با حال و احساس پاکی حرف می زد و چشمان درشت و آسمانی رنگش را به پایین دوخته بود.

- «زمانی به هوش آمده بودم که به شدت سردم شده بود. نه دستانم و نه پاها و پلک هایم هیچکدام حرکت نمی کردند. می خواستم کمک بخواهم اما نای حرف زدن نداشتم. صداهای خفه ای به گوش می رسید، زود باشید شهدای دیروز را بگذارید تو تابوت‌ها؛ الان ماشین های انتقال شهداء می رسند؛ حاجی! فن سردخانه شماره دو از کار افتاده، چکار کنیم؟ نمی‌دونم، خودتون یک فکری بکنید. زود باشید الان وقت کاره، دست رو دست نگذارید. و از این قبیل حرف‌ها. . . از پس گردنم احساس گرمی می‌کردم و درد نیشداری را در امتداد چشم راست تا گردنم حس می‌کردم. تازه فهمیدم که مرا به همراه شهداء به سردخانه بردند: خدایا! چه کنم؟ الان مرا در درون تابوت می‌گذارند و رویش را تخته می‌کنند.

یقیناً تا رسیدن به زادگاهم با این وضعی که دارم، تمام می کنم! متوسل به قرآن شدم. می دانید؟! از دوران نوجوانی آیه الکرسی می خواندم، در آن حال نیز آیه الکرسی را از خاطر گذراندم. آرامش خاصی به من دست داده بود که نمی توانم بیان کنم. در آن لحظه دلم می خواست تمام قرآن را از بر می بودم تا همه اش را در ذهنم  زمزمه می کردم. به هرحال چیزی نگذشت که فکری به خاطرم آمد».

 حسینیه ساکت و خاموش شده بود و تنها صدای نفس حاضران به گوش می رسید و او قدری آب نوشید و ادامه داد «چون مرا درون مُشما پیچیده بودند، تنها راه نجاتم این بود که بازدم نفسم را فوت کنم شاید بخار آن روی مُشما بیفتد. چیزی نگذشت که کشوی مرا کشیدند و روشنایی خیره کننده‌ای از پس پلکها، چشمم را خیره کرده بود؛ مرا بیرون کشیدند و کنار تابوت برروی زمین نهادند. سرما تا استخوانهایم اثر کرده بود. بین مرگ و زندگی بودم . تمام خاطرات زندگی مثل یک تصویر از خاطرم می‌گذشت. یاد قبر و برزخ و زندگی در من حال عجیبی ایجاد کرده بود. احساس من این بود که در چنین وضعی شایسته نیست بمیرم. اما یک چیزی در دلم لذت این مرگ را صمیمانه می پذیرفت. به هرحال من میان دو تمایل معلق مانده بودم. یکی گفت: فلانی! مشخصات این شهداء را روی تابوتش بنویس. دیگری نوشته های روی مُشما را روی تابوت نوشت. بعد دو نفری مرا بلند کردند تا درون تابوت بگذارند. آن کسی که پایم را گرفته بود گفت: بنده خدا، چقدر سنگین است . دلم می خواست در آن حال بخندم».

آهی کشید و ادامه داد: «همه چیز تمام شده بود، چون پشتم به لبه تابوت خورده بود که یک دفعه صدای آن کسی که از جلوی سرم دو طرف کتف مرا گرفته بود، بلند شد: خدای من! حاجی! گویا مسئولشان را صدا می‌زد. بلافاصله مرا به زمین گذاشت. در حالی که پاهایم در دست دیگری همچنان مانده بود. حاجی! جلوی صورت این شهید بخار کرده است. این شهید زنده است و فریاد می‌زد: او زنده است؛ زنده است. صدای پاهایم که به طرفم می آمدند را می شنیدم و خوشحال بودم که به این شکل نمی مردم. بقیه اش با خدا بود. در آن لحظه، حال تهوع به من دست داد و دیگر چیزی نفهمیدم.

دومین باری که به هوش آمدم، در یکی از بیمارستان های اصفهان بود. دستی به صورت و گردنم که کرخت و بسته شده بود، کشیدم. کنارچشم راستم را نیز چک کردم. تنها جای زخم التیام یافته باقی مانده بود، تعجب کردم که به این زودی خوب شده بود با فکم قدری ور رفتم. می توانستم آن را تا اندازه ای حرکت بدهم. سرم را برگرداندم، بغل دستی ام را که یک پیرمرد خوش صورتی بود، خوشحال و خندان دیدم. گلویم خشک بود.

قدری تقلا کردم تا توانستم چند تا سوأل از او بکنم. آخر سر پرسیدم: امروز چندمه؟ گفت : بیست و هشتم. گمانم این بود که بالاخره بعد از نه روز آنهم با وضعی که برایم پیش آمده بود، مجدداً قدم به جهان گذاشته بودم. هنوز سرم درد می کرد و خوابم می آمد. چیزی نگذشت که برادرم وارد اتاق شد. وقتی که مرا دید، همان جا ایستاد وشروع به گریه کرد. با خود گفتم: خبرها چقدر زود به همه می رسد! برادرم پرستارها را صدا زد و بلافاصله اتاق از پرستار و غیره پر شد. برادرم سر روی سینه ام گذاشت و با هم کلی گریه کردیم. همه خدا را شکر می کردند. برادرم گفت: حسن جان! می دانی چندوقته که بیهوشی؟ سرم را به علامت «بله» تکان دادم. ازچشمانش معلوم بود که حرفم را قبول ندارد. از بچگی هم این جوری بود».

بعضی از حاضران خندیدند و او ادامه داد: «داداشم لبخندی زد و به پرستارها نگاه کرد. آنها هم متبسمانه مرا نگاه می کردند. از میان پرستارها، مرد میانسالی راه باز کرد و جلوآمد و گفت: خوب حسن آقا! بالاخره خوش آمدی؟ و دستی به سرم کشید. برادرم او را پزشک معالجم معرفی کرد و من هم به نوبه خود از او تشکر کردم. دکتر که شاداب به نظر می رسید، گفت: شانس آوردی پسر، تیر سیستم بویایی تو را به هم ریخته و از کنارقرنیه چشم چپت رد شده و استخوان حفاظ درونی سرت را خراشیده، خوشبختانه به مغز آسیبی نرساند. بعد هم بخشی از فک ثابت تو را خرد کرده، وارد منتهی الیه فک متحرک شده، به غدد آسیب جدی وارد کرده و بالاخره از میان ستون فقرات و رگ گردن گذشت، منتهی دو تا از استخوان‌های گردن را شکسته، به هرحال هرکس به جای تو بود، الان اینجا نبود. من و همکاران از به هوش آمدنت واقعاً خوشحالیم و خدا را شکر می‌کنیم».

دهانم از تعجب بازمانده بود، مکثی کرد و به نقطه ای خیره شد بعد به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد: «یکسال کشید تا توانستم روی پاهایم بایستم. از بچه‌های گردان خبری نداشتم. دلم برایشان تنگ شده بود، لذا به طرف لشکر که در هفت تپه مستقر بود حرکت کردم و یک راست به گردان صاحب الزمان(عج) رفتم».

شلمچه؛ ۲۶ سال بعد


هیچی هیچی یا سخت سخت ۲۶ سال از عملیات کربلای ۵ گذشت. یاد بچه های لشکر ۱۴ امام حسین (ع) به خیر. یاد آن دست علمدار اصفهانی که در بدنش نبود به خیر. یاد خنده های همیشگی شهید حسین خرازی به خیر. یاد شهید مهدی بخشی، معاون گردان مالک به خیر. یاد «پیر دلاور جبهه ها» و عکس معروف کربلای ۵ به خیر. یاد داماد حاج بخشی، شهید نادر نادری به خیر. یاد قائم مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص) شهید یدالله کلهر به خیر. یاد حجت الاسلام شهید عبدالله میثمی، یاد پاسدار شهید محمد محرمی، یاد اسماعیل دقایقی، یاد شاهمرادی، امیر حاج امینی، اعتمادی، خداداد ذبیحی، میرحسینی، فرومندی… یاد همه شهدای کربلای ۵ به خیر. یاد شهدای ابوالخصیب، کانال پرورش ماهی، جزیره بوارین، کارخانه نمک، هور به خیر. یاد شب های عاشقی به خیر. یاد مردان خاکی «قطعه ۲۹»، کاشانه زیبای شهدای تهرانی کربلای ۵ به خیر.

من الان راحت و آسوده دارم از شهدا می نویسم، اما «مصطفی رحیمی» سال ها پیش در شب خاطره بچه های کربلای ۵ تعریف می کرد: «شب عملیات، در سه راهی شهادت، بغل دستم رزمنده طلبه ای نشسته بود داشت وصیت نامه می نوشت. ناگهان آتش گلوله بالا گرفت. به خود که آمدم، دیدم پای برگه وصیت نامه آن روحانی شهید، به جای امضا، چند قطره خون سرخ نقش بسته».

من الان راحت و آسوده دارم از شهدا می نویسم، اما جانبازی را می شناسم که در کربلای ۵ قطع نخاع شد. این جانباز نازنین تا امروز ۲۶ سال است که روی ویلچر زندگی می کند. من یک دقیقه اش را هم نمی توانم. اعتراف می کنم.

من الان راحت و آسوده دارم از شهدا می نویسم، اما به چشم خود دیدم همسر یکی از شهدای کربلای ۵ می گفت: «وقتی پیکر «محمد» برگشت، جای ۱۵ گلوله روی بدنش بود… یکی میان ۲ ابرو. یکی در چشم، یکی در قلب… همه جای بدن سوخته بود».

من الان راحت و آسوده دارم از شهدا می نویسم، اما نماز جمعه چند هفته پیش، جانبازی می گفت: «پایم را کربلای ۵ جا گذاشتم، دلم را پیش شهدای شلمچه».

من الان راحت و آسوه دارم از شهدا می نویسم، اما مادر یکی از شهدای کربلای ۵ می گفت: «پسرم «علی» کل جنگ در جبهه بود. همه دوستانش در عملیات های قبلی شهید شده بودند. از زنده ماندن خود، احساس بدی داشت. قبل از کربلای ۵ چند روز آمد مرخصی. یک شب دیدم نشسته به دعا و راز و نیاز. اشک می ریخت. اشکی! گریه ای! دلم کباب شد. رفتم کنارش که؛ پسر جان! از خدا چه می خواهی؟ گفت: مادر جان! راستش مثل اینکه شهادت تقدیر من نیست، ولی امشب آنقدر برای خدا گریه کردم که فکر کنم خدا تقدیر مرا به حرمت این همه اشک عوض کند. یک ماه نکشید خبر شهادتش را آوردند. پیکرش را که آوردند، خنده قشنگی داشت صورت مهربانش. این بار خبری از گریه نبود!»

*** *** ***

باید کربلای پنجی ها از کربلای ۵ بگویند. چه سروده قشنگی دارد این محمدحسین جعفریان عزیز… «دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید، از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید؛ باز باران شهیدان بود و من، باز شب ‌های «مریوان» بود و من؛ دست ‌هایم باز تا آهنج رفت، تا غروب «کربلای پنج» رفت؛ یادهای رفته دیشب هست شد، شعرم از جامی اثیری مست شد؛ تا به اقیانوس ‌های دور دست، هم‌ چنان رودی که می ‌پیوست شد؛ مثنوی در شیشه مجنون نشست، آن ‌قدر نوشید تا بدمست شد؛ اولین مصرع چو بر کاغذ دوید، آسمان در پیش رویم دست شد».

*** *** ***

شهدا! به پاس این به یاد بودن ها، یاد ما هم باشید… یاد همه ما جاماندگان…

های بیسیمچی گردان انصار لشکر ۲۷! شهید قطعه ۲۹ ردیف ۶۰ شماره ۱۰! بسیجی عاشق! امیر حاج امینی! تمثال نیکوخصال شهادت! یاد ما هم باش… و ببین که ۲۶ سال بعد از شهادتت، همچنان داریم با تو سخن می گوییم ای شهید زیبارو. ببین که هرگز فراموشت نکرده ایم… و هنوز ورد زبان ماست نجوای تو در آن وصیت نامه نازنین… شهید عاشق! عارف شلچه! بد و ضعیف و گنهکار ماییم، اما این تو بودی که عاشقانه سرودی؛

«ای خدا… بسیار بد و ضعیفم، و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم، زیرا هنوز نشناختمت، و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام، زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم، و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم، که پر از شیرینی و لذت است. افسوس که این سختی و حلاوت، نصیبم نمی گردد! خالقا… تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بیا و عاشقم کن… اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد. “همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی، چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی“. اگر چنین کنی، دیگر هیچ نمی خواهم، چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند رهایی یافته و دیگر به سویت پر…! خدایا… دل شکسته و مهربانم را مرنجان، تو خود گفتی که به دل شکستگان، نزدیکم. من نیز دلی شکسته دارم… ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دل، این درد دل، نمی دانم چه بگویم؛ این تجربه تلخ یا این وصیت نامه، این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند. البته در این امر شکی نیست، ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنهکار خدا به آرزویش رسیده است. از شما خواش می کنم و می خواهم همیشه چند موضوع را در مد نظر داشته باشید: هرگز دروغ نگویید. زود قضاوت نکنید. گذشت و ایثار داشته باشید. خوش رو و خوش برخورد باشید. صبور و مقام باشید و… دیگر اینکه جبهه ها را پر نگه دارید

نظر کرده...

عملیات والفجر مقدماتی تمام شده بود. از این که نتوانسته بودیم در عملیات شرکت کنیم ناراحت بودیم. سردار شهید الیاس حامدی معاون گردان صاحب الزمان(عج) رادیو کوچکی داشت که اخبار جبهه ها را از آن پیگیری می کرد. یک روز که موج رادیو را می چرخاند بر حسب اتفاق رادیو عراق را گرفت. وقتی گوینده اعلام کرد که با چند نفر از اسرای ایرانی قصد مصاحبه دارد شهید حامدی کمی مکث کرد تا از اسرا خبری کسب کند. بعد از چند لحظه اسیری خود را اهل اندیمشک معرفی کرد و گفت: با شماره تلفنی که اعلام می کند خبر سلامتی او را به خانواده اش برسانیم. شهید حامدی شماره تلفن را یادداشت کرد و گفت: بیا برویم به خانواده اش خبر بدهیم...

بنا به دلایلی آن روز نتوانستیم خبر سلامتی آن برادر را به خانواده‌اش برسانیم شبِ همان روز شهید حامدی دو سید نورانی را در خواب می بیند که به او می گویند: چرا خبر سلامتی اسیر را به خانواده‌اش نرساندید؟ این اسیر پسری به نام عباس دارد که دیشب تا صبح برای پدرش گریه کرده است. آن دو سید بزرگوار به شهید حامدی می گویند: شماره تلفنی را که یاداشت کرده‌اید اشتباه است و شماره تلفن صحیح را به الیاس می دهند. صبح وقتی شهید حامدی خواب را برایمان تعریف کرد مو در بدنمان سیخ شد.

وقتی به اندیمشک رسیدم اول شماره تلفنی که آن اسیر اعلام کرده بود را گرفتیم دیدیم کسی جواب نمی دهد من گفتم بهتر است همان شماره ای را بگیریم که در خواب به شما الهام شد.

همین کار را کردیم پیرمردی جواب ما را داد بعد از احوالپرسی آدرس او را گرفتیم و به اتفاق هم به سمت منزل این مرد که عربی تکلم می کرد رفتیم. وقتی الیاس ماجرای خواب رابرای ایشان تعریف کرد به خصوص در مورد اسم پسر کوچک اسیر و گریه ی شب گذشته اش مطالبی را گفت و آن مرد عرب بلند شد و گفت: تا امروز شک داشتم ولی دیگر باورم شد که شما سرباز واقعی امام زمان (عج) هستید.

راوی: قلی هادوی از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا

منبع:بهداری لشکر۷

امان از فراموشیه لاله ها

چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم ....

 

پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است ....

 کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود ،

 

مزارهای گلگونتان که همیشه مهبط ملائک بوده امروز بی زائر شده است.

 

 دیگرکسی نمی پرسد مزار باکری کجاست؟ و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید؟

 

 وقتی می گویند: یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع ) بسته بودند

 

شهید شدند دیگر تعجب نمی کنیم.

 

 وقتی می گویند : تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد دیگر شانه هایمان نمی لرزد.

 

 وقتی می شنویم گروهی از مجروحان و اسرا را در فکه با دست و پای بسته زنده به گور کرده اند

 

دیگر بغضمان نمی گیرد.

 

 exmq5d21p18hexqe3dgv.jpg

دیگر نمی پرسیم به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربریدند.

 

 وقتی می گویند بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم

 

از زیر خاک بیرون آوردند دیگر تعجب نمی کنیم.

 

 وقتی می گویند شهیدی در قبر، به اذن دعای مادر ،

 

چشمانش را باز می کند دیگر اشکمان نمی آید.

 

دیگر کسی از گردان حنظله نمی نویسد......دیگر کسی از سه راهی شهادت نمی گوید و ...

و طبق معـــمول.....میگوییم....

شهــــــــــــــدا شــــرمنده ایم



عشق نوشت:

وقتی داشت دشمن را خطاب میکرد محکم و با صلابت سخن میگفت....!

وقتی به درد دل و نصیحت خودی ها رسید فورا تن صدایش عوض شد آرام و دلسوزانه...!

فرمانده ی من بر قلب ها حکومت میکند ... !

siXsnc_320.jpg

منبع:http://www.asr-bidary.blogfa.com/

....

هر عقیده ای هم که داشته باشی این‌ها سزاوار احترام هستن

غیرت...

گفت: که چی؟ هی جانباز جانباز شهید شهید!


میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که!......


گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد! .....


گفت:چی؟!! .....


گفتم:همون که تو نداریش! ......


گفت:من ندارم؟! چی رو؟! ......


گفتم: غیــــــرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!


10.jpg

(عکس:شهید محسن وزوایی)


دل نوشت:

مستند جبهه تمام نشد سید مرتضی؟؟؟!

تمام گوشه و کنار و لبخند ها و گریه های جبهه را پیدا کردی...تصویر گرفتی...

پس چرا کسی پیدا نمی شود که تو را برای من پیدا کند ؟!!


6.jpg

منبع

شیرزن ایران زمین / شهید ناهید فاتحی کرجو

شهید ناهید فاتحی کرجو محل و نحوه شهادت : کردستان به دست عوامل تروریستی کومله آذرماه 1361

نام سمیه شهید ایران «ناهید فاتحی‌کرجو» است، پدرش پرسنل ژاندارمری بود و مادرش خانه‌دار. او از کودکی هم قلب مهربانی داشت، اغلب لباس‌ها و وسایلش را به دیگران هدیه می‌کرد. از دوره نوجوانی با گروه‌های مبارز مسلمان همکاری نزدیک داشت و دیگر همسالانش را نسبت به ظلم و ستم رژیم پهلوی آگاه می‌کرد. بعد از درخشیدن نوری از قلب زمین، این نوجوان ۱۳ ساله، از یاران روح‌الله شد 


* جلوی تلویزیون ایستاد و با امام درددل کرد

«محمود فاتحی کرجو» پدر شهیده می‌گوید: ناهید، مذهبی و نترس بود. در جلسات قرآن و جلسات مبارزه با رژیم شاه شرکت می‌کرد و درباره جلساتی که شرکت کرده بود، با دیگران صحبت می‌کرد. در راهپیمایی‌های انقلاب حضور داشت و با دیدن عکس و پوستر شهدا منقلب می‌شد.

به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت. روز ۱۲ بهمن که برای نخستین بار، امام(ره) را در تلویزیون دید، با صدای بلند مرا صدا کرد و گفت «بابا این آقای خمینی است». دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت «خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کنم» و جلوی تلویزیون ایستاد و شروع کرد به درد دل کردن با امام.

    ناهید، خیلی زیبا دعا و قرآن می‌خواند

مریم فاتحی کرجو خواهر این شهیده ادامه می‌دهد: ناهید به قرآن علاقه زیادی داشت. در ماه �بارک رمضان حتماً در کلاس قرآن شرکت می‌کرد و قرآن را ختم می‌کرد. خیلی زیبا دعا و قرآن می‌خواند. دعاهای ائمه را با حزن خاصی می‌خواند و ما از خواندن او لذت می‌بردیم  

* ایستادگی سمیه کردستان در مقابل ساواک

یکی از دوستان شهید «ناهید فاتحی‌کرجو» بیان می‌دارد: سال ۱۳۵۷، تظاهرات زیادی در سنندج برگزار می‌شد. یک روز، در خانه مشغول کار بودم که متوجه سر و صدای زیادی شدم. از خانه بیرون رفتم. ناهید و مادرش در خیابان بودند و همسایه‌ها دور و بر آنها جمع شده بودند. خیلی ترسیدم. سر و صورت ناهید زخمی و کبود شده بود و با فریاد از جنایات رژیم پهلوی و درنده خویی‌های ساواک می‌گفت. گویا در تظاهرات او را شناسایی کرده و کتک زده بودند و قصد دستگیری او را داشتند.

آن قدر با باتوم و شلاق به او زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت که نمی‌توانست بایستد.

* نفوذ یک کومله در زندگی سمیه کردستان

لیلا فاتحی‌کرجو خواهر شهیده می‌گوید: ناهید ۱۵ ساله بود که خواستگار داشت. خواستگار او شغل، درآمد و وضعیت خوبی داشت و اصرار زیادی به این ازدواج داشت. ناهید هم راضی نبود. فاصله سنی زیادی با آن مرد داشت و می‌گفت «من هنوز به سن ازدواج نرسیده‌ام». مراسم نامزدی مختصری برگزار شد. کم کم متوجه شدیم داماد با ما سنخیتی ندارد.

بعضی وقت‌ها رفتار مشکوکی از خود نشان می‌داد. چندی بعد او را به خاطر فعالیت‌های ضدانقلابی‌اش و در حین ارتکاب جرم دستگیر کردند. ما آن وقت بود که فهمیدیم از اعضای کومله بوده است و بعد از محاکمه اعدام شد. ناهید اصلاً او را دوست نداشت و نمی‌خواست چیزی از او بداند. ناهید را برای بازجویی هم برده بودند. اما چون چیزی نمی‌دانست بعد از مدتی او را آزاد کردند.

بعد از قضیه نامزدی‌اش، تمام فکر و ذهنش مطالعه و خواندن قرآن بود. اما خیلی به او فشار آمده بود. تحمل حرف مردم را نداشت. او هم تودار بود. حرف و کنایه‌های مردم را می‌شنید و تو دلش می‌ریخت و دم نمی‌زد. در واقع فشار مضاعفی را تحمل می‌کرد. از یک طرف مردم می‌گفتند «او جاسوس کومله است چون نامزدش کومله بوده»، از طرف دیگر می‌گفتند «او جاسوس سپاه است و نامزدش را لو داده است». بعد از اعدام نامزدش و سختی‌هایی که متحمل شده بود، معمولا هر جا می‌رفت، من همراه او بودم.

* زمستانی که کومله ناهید را به اسارت گرفت

لیلا فاتحی‌ کرجو ادامه می‌دهد: روز دوشنبه بود؛ در روزهای سرد دی‌ ماه ۱۳۶۰ ناهید بیمار شد به طوری که باید دکتر می‌رفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم. درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش می‌گفت «حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمی‌گردد؛ دختر سر به هوا و بی‌فکری نیست»

مادر به من هم دلداری می‌داد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشده‌اش به خیابان‌ها رفت. از همه کسانی که او را می‌شناختند پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسی‌ها، مغازه‌دارها و... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را می‌شناختند، گفتند «ناهید را در حالی که چهار نفر او را دور کرده بودند، دیده‌اند که سوار مینی‌بوس شده است». مادرم، راننده مینی‌بوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول می‌ترسید اما با اصرار مادرم گفت که «آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است».

* جست‌وجوی مادر برای پیدا کردن ناهید و نامه‌های تهدید‌آمیز کومله

لیلا فاتحی‌کرجو می‌گوید: مادرم، با کرایه‌ قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامه‌های تهدید کننده به خانه ما می‌انداختند، زنگ خانه ر� می‌زدند و فرار می‌کردند. در آن نامه‌ها، خانواده‌ را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان کرد همکاری کنید، بقیه فرزندان‌تان را می‌دزدیم یا اینکه می‌نوشتند شبانه به خانه‌تان حمله می‌کنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچه‌ها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بود. اضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را می‌گشت تا خبری از ناهید بگیرد.

سیده زینب مادر شهیده «ناهید فاتحی‌کرجو» در زمستان سخت و سرد کردستان به همه جا سر می‌کشید، گاهی بعضی از فرصت طلبان از او مبالغ زیادی پول می‌گرفتند تا آدرس یا خبری از ناهید به او بدهند و آدرس قلابی می‌دادند. خیلی او و خانواده‌اش را اذیت می‌کردند. او تمام شهرهای کردستان را به دنبال ناهید گشت، اما اثری از او پیدا نکرد. سقز، بوکان، دیواندره، مریوان، آبادی‌های اطراف شهرهای مختلف،... هر کجا که می‌گفتند کومله مقر دارد، می‌رفت. نیروهای پاسدار هم از اسارت ناهید خبر داشتند و آنها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا می‌گشتند.

* کومله‌ها موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می‌گردانند

شهلا فاتحی کرجو خواهر شهیده اضافه می‌کند: خبر به ما رسید که کومله‌ها، موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می‌گردانند. شرط رهایی ناهید را توهین به حضرت امام(ره) قرار داده بودند اما ناهید استقامت کرده و در برابر این خواسته آنها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود.

مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرأت دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه‌ این دختر اعتراض کرده بودند. بعد از مدتی به آنها گفته شد، او را آزاد کرده‌اند.

و اما زنده به گور کردن سمیه کردستان توسط ضدانقلاب

ناهید فقط ۱۶سال داشت؛ او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه‌های بسیار او را در آذر ماه ۱۳۶۱ زنده به گور کردند و پیکر مطهر این شهیده به تهران منتقل و سپس در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد

السلام علیک یا ابا عبـدالله

امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند حاج آقا آقاخانی. روحیه عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق

 شهداء رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمد ها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند

 قدمیش بودم. «هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد». از سر بریده شده اش صدا بلند شد:

« السلام علیک یا ابا عبدالله»

راوی: جواد علی گلی- همرزم شهید

 مشخصات روحانی شهید:

نام و نام خانوادگی: محسن آقاخانی

تولد: 4/6/1347 - تهران

شهادت: کربلای 5 – شلمچه

محل دفن: بهشت زهرا(س) قطعه ۲۹

منبـــــــع:خاطـرات شهــدا

یک انسان دارد میسوزد...

محمد را ديدم كه ناگهان بلند شد و از خاكريز بالا رفت.

 گفتم كجا؟

گفت: خدمه تانك دارد مي‌سوزد.

 گفتم: خودت زدي.

گفت: تكليف من زدن تانك بود، اما حالا مي‌بينم يك انسان دارد مي‌سوزد و تكليف من نجات

 اوست!

 

(انصافا اگه ی ذره از مرام این آدمو عراقیا داشتن جنگ گلستون میشد)

خودسازی شهدا..

خودسازی

اوائل طلبگی ایشان، پدرش به دیدن او آمده بود و برایش اورکتی خریده بود. امّا هرگز آن لباس را به تن او ندیدم. آن شهید بزرگوار در بین راه آن را به فقیری هدیه داده بود .

عباس عبادت را به نحو کامل انجام می‌داد و من کمتر دیده بودم که تزلزل در روحیّة عبادی او روی داده باشد و در عبادت زیاده روی نمی‌کرد و هیچ گاه از عبادت زده نمی‌شد و به ندرت اتّفاق می افتاد که نماز شب نخواند.

هر وقت از قم عازم نجف آباد می شد به جای سوغات برای اقوام و خویشان خود، کتاب می‌خرید و می‌گفت : «جهل، مقدمه انحراف اخلاقی است».

عباس به خود سازی اهمیت می‌داد، به برنامه‌های جمعی که در جهت خودسازی مفید بود، خیلی علاقه داشت. روزها را روزه می‌گرفت به ویژه روزهای پنج شنبه؛ یک روز همراه با خانواده به باغ رفته بودند، عبّاس بر سر حوض آب به فکر فرو رفته بود. وقتی علّت را می‌پرسیدند، چیزی نمی‌گفت. ولی هنگامی که پدرش اصرار می‌کرد، جواب می‌داد: «پدر جان! مگر نمی‌دانی که رهبر انقلاب توصیه کرده پنج شنبه ها را جهت خودسازی روزه بگیریم....»  

(راوی همرزمان و خانواده طلبه شهید عباسعلی ابوترابی)

ساندیس

منطقه که بودیم تازه ساندیس هلو آورده بودند که خوشمزه و شیرین بود. البته قبل از آن ساندیس انگور هم بود. به مصطفی گفتم: بریم ساندیس بخوریم! من یک ساندیس هلو خوردم و به مصطفی گفتم: بردار! ولی مصطفی گفت: من ساندیس انگور می خورم. من اون موقع متوجه نشدم که به خاطر وابسته نشدن به آنها این کار را کرده بود. (به نقل از مجید حیاطیان هم رزم شهید سید مصطفی واجدی)

آبشار

روزی به همراه حسین به اطراف مشهد رفتیم. بعد از طرقبه، به چشمه‏ای رسیدیم که آبی صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند متری، بصورت آبشار به پایین می‏آمد. حسین پیراهنش را درآورد و کمرش را زیر آبشار قرار داد، و سعی می‏کرد که بتواند فشار آب و سردی آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنین می‏کنی؟ گفت: باید خودمان را بسازیم تا بتوانیم در مقابل شکنجه‏های ساواک مقاومت کنیم.(راوی:خانواده شهید حسین علم الهدی)

وضو

حضرت امام خمینی(ره) دستورات ده گانه ای را برای خودسازی داده بودند که روزه ی دوشنبه و پنجشنبه یکی از آن ها بود و علی تا آخرین روز حیات پر برکت اش مقید به انجام آن بود. معتقد بود اگر وضو گرفتی و نماز حاجت نخواندی، به خودت جفا کردی. به بچه ها توصیه می کرد هر کاری را که با وضو انجام دهید،برای رضای خداوند است و هر بار که با تجدید وضو می کرد، می گفت «این وضوی تازه، نماز خواندن داره». (راوی: خانواده شهید صیاد شیرازی)

برنامه خودسازی در قوانین ده گانه شهید سید مجتبی علمدار

قانون اول: بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم.
حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم
این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.

تاریخ اجراء 4/5/69

قانون دوم: پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم
جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر
روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک
24 ساعت (17 رکعت) بخوانم . تاریخ اجراء 11/5/69

قانون سوم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب
اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر
به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت
نماز قضا بجا بیاورم.  تاریخ اجراء 26/5/69

قانون چهارم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب
هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه
و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال
صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم . تاریخ اجراء 16/6/69

قانون پنجم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت
ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و
صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم
باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم
سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.  تاریخ اجراء 13/7/69

قانون ششم:حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر
به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم
و 100 صلوات بفرستم. تاریخ اجراء 18/8/69

قانون هفتم: حداقل باید در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم
این عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به
600 تبدیل می شود.  تاریخ اجراء 30/9/69

قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم،
بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم
در هفته بعد به ازای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم .  تاریخ اجراء 19/11/69

قانون نهم: در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر
دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم . تاریخ اجراء
14/1/70

قانون دهم: در هر 24 ساعت باید 5 بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار
هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید
به ازای هر یکبار ، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.

تاریخ اجراء 15/3/70

 

برنامه خودسازی ما چطوریه...؟اصلا برنامه  داریم...؟چقدر محاسبه نفس داریم ؟

http://shahidman.persianblog.ir/

عهـــد....





اینجانبان علی سراج، مجتبی سعیدی و احمد مختاری پیمان می بندیم بر اینكه هر كدام از ما 3 تن به درجه رفیع شهادت نائل آمد دو نفر دیگر را در روز قیامت شفاعت نموده و در محضر خداوندازخدابخواهدکه ازگناهان 2 تن دیگر بگذرد و در نزد خداوند 2 تن دیگر را شفاعت نماید. خدایا چنان كن سرانجام كار، تو خشنود باشی و ما رستگار .علی سراج . مجتبی سعیدی. احمد مختاری1364/6/9

خدا کند که ما را هم شفاعت کنند