مظلومیت

سلام دوستان

دیدید بازم کم آوردن یکی دیگه از دانشمندامونو ترور کردن؟؟

اینقدر حرص خورررررررررررررررررررردمممممممممممممممممممممممممممم

با این کارا فقط آبروی نداشته خودشونو میبرن نمیتونن جلوی مارو بگیرن این خونا مظلومیت مارو نشون میده

منو شیدا که با این کاراشون واسه رفتن به دانشکده افسری مصمم تر شدیم

اما شهادت این دو عزیزو به همه ملت ایران تسلیت میگم و

 ما جوونا و نوجوونا قول میدیم که نذاریم خونش ضایع شه..

مگه نه جوونا و نووجونای ایرانی؟؟قول میدید دیگه؟؟

 

عکس هایشان را یکی یکی نگاه می کنم...
بعد به
سنگ هایی که ردیف ردیف.....
می نشینم
با انگشت
چند تا ضربه ی آرام روی سنگ می زنم
هی
رفیق!
این آرزویی که تو به آن رسیده ای
مال من
بود...

 

فردا اربعینه دلتون لرزید اشکتون سرازیر شد منو هم دعا کنید..

در پناه خدا

 

آرزویی که یهویی برآورده شد

سلام دوستان بالاخره به آرزوم رسیدم

بگین چی شد...

جمعه که از خواب پاشدم ساعت ۱۲...کارامو انجام دادم

 تیپ زدم

داشتم درس میخوندم آجیم گفت بریم شهید آباد ذوق زده گفتم چی؟؟؟گفت بریم مزار مامان این مدت جور نشد که بریم زشته

گفتم اگه میبریم گلزار شهدا میام گفت باشه

تندی تیپ زدم واسه شهدا...خواستم شال بزنم وقت نشد مقنعه زدم رفتیم بعد میخواستیم مزار رو بشوریم تا داداشم رفت آب بیاره من گفتم آجی بنظرت حامد میاد بریم گلزار شهدا گفت نمیبرمت دیره

منم اعصابم خط خطی شد اشک تو چشام جمع شد تا ته دلم سوخت گفتم یعنی اینقد بدم که تا دم در خونتون بیامو ردم کنید میخواستم دعوا کنم با ساجی و حامد ی حسی بم گفت حامد راضی میشه فقط داد نزن

حامد اومد کلی واسش شکلک درآوردم آخرش خندش گرفت گفت باشه

ذوق مرگ شدیم راه افتادیم طرف گلزار شهدا  گفتم شهدا دمتون گرم

ساجی و حامد خیلی یواش میومدن منم تندی دو زدم رفتم رفتم تو..از بس هول شده بودم اسم هیچ شهیدی یادم نمیومدم که برم رو مزارش همینطوری قدم میزدم حامد گفت کجا ساجی گفت این معلوم نیس حالا داره دنبال کی میگرده

اونجا بود که خون به مغزم رسید و فهمیدم باید دنبال کسی بگردم تنها اسم آشنایی که دیدم عظیم اسدی مشکال بود

که اتفاقا همون ظهر چند ساعت قبل اومدن که تو نت میچرخیدم جریانشو خوندم از شهدای شکنجه بوده خیلی جوون بود شایدم حتی نووجون یادم رفتم تاریخ تولدشو نگاه کنم

چه میدونم شایدم عظیم منو طلبیده بود که تا داستانشو خوندم رفتم گلزار شهدا و تو شرایطی که اسم هیچکس یادم نمیومد حتی اسم خود عظیم ...چشمم خورد بهش فقط همین...لیاقت پیدا کردم رفتم واسش فاتحه خوندم و حامد گفت بیا بریم دیگه

رفتیم تو مسیر حامد تو ی مغازه کار داشت زد کنار از اونجایی که من همیشه زبونم میچرخه و اون موقع هنوز تو گلزار شهدا بودم و حرف نمیزدم ساجده گفت :سایلنتی خواهر

-هنوز تو کف گلزار شهدام

-نه غروبم بود دیگه بدتر

من بعض داشتم دیگه سرمو گذاشتم رو صندلی جلو حالا گریه نکن کی گریه کن ...اولش یواش بود ساجیم نفهمید تا متوجه شد و گفت گریه میکنی ؟دیگه صدام بلندتر شد

وساجده گفت:وووووووه خواهر تو رو باید بنویسیم این بسیج و... جملشو یادم نمیاد : بچه هول شده بود ی چیزی پروند شما ببخشینش چون من بسیجی هستم نمیدونم چش بود اینو گفت 

و این چنین بغضی که چند ماهه رو دلم مونده بود و اعصابمو بهم ریخته بود شکست که این اخوی اعصاب خورد کنم از مغازه اومد بیرون و من تندی خودمو جمع کردم

حالا فهمیدم چمه من نمیتونم گریه کنم چون وقتی بغض دارم اگه حرف نزنم بغضم نمیترکه اما اگه فقط یکی یک کلمه در مورد چیزی که ناراحتم کرده حرف بزنه میترکه..درسته چند قطره اشک بیشتر نبود اما خوب دلم خیلی سبک شد طوری که احساس میکنم تا ۱۰۰سال دیگه اشکم نیاد ..دیگه همین چندتا قطره در توان من بود شهدا جونام...چه کنم ...

حالا دوباره خیلییییییییییییییی دلم تنگه واسه گلزار شهدا ..

 

بچه ها خیلی جالبه حتی روز رفتنم خیلی خوب بود"جمعه"من دوس ندارم ۵شنبه ها برم چون خانواده هاشون هستن

بعد ساجده روزی که درس داشت بیخیال درس شد ..اونم روز جمعه و تنگ غروب دیگه چی از این بهتر  

ی چیز خفن جالب دیگم اتفاق افتاد که بنده شخصا هنوز تو کفشم الان چون وقت ندارم نمیتونم بگم دفعه دیگه میگم

ی سوال از عمو امیر و کلا دوستای دزفولی : : : عمو صبح ها و کلا روز ای خلوت شهید آباد این قدر که میگن خطریه؟؟؟چون من نمیتونم وایسم تا ی عمر دیگه ..اگه مثلا خودم تنها صبح برم خطر ناکه؟؟ راست میگن پشت شهید آباد معتاده و میافتن دنبال آدم؟؟ یکی از دوستام که اینطور گفت..

در کل وضعیت چطوره برا من که برم؟؟ (البته اینو هم در نظر داشته باشین که تکواندو  و ووشو دستو پا شکسته بلدم در حدی که از پس ی معتاد بر بیام)

 

ممنونم خدا جون ممنونم امام زمان ممنونم شهدا ممنون اخوی عظیم اسدی مشکال و و همه چیزایی که دست به دست هم دادین تا من برم

احساس نزدیکی خاصی به عظیم اسدی مشکال دارم مثل اینکه برادرم بوده...بنظر من هرکس واسه خودش ی شهدی داره نمیدونم من هنوز پیداش نکردم شاید عظیم باشه...امیدوارم شهید من منو پیدا کنه

ببینین چقد باش راحتم که عظیم صداش میکنم یکی نیس بم بگه دهنتو آب بکش بچه پر رو

 

خدایا بدبخت شدم ساعت ۹ شد من هنوز اینجام فردا امتحان زبان دارم نمیدونم چرا امسال اینقد پوستم کلفته صد رحمت به پوست تمساح و کرکدیل

اصلا استرس نمیگیرتم

سید محسن

«سید محسن»، بهمن ­ماه سال 65 علی ­رغم مجروحیت شیمیایی که داشت، در عملیات کربلای 5 شرکت کرد و خبردارشدیم که پس از فتح خاکریز معروف به «نون 14» به ­هنگام اقامه نماز و در حال رکوع، بر اثر اصابت توپ دشمن به ­شهادت رسیده است. اما به­ دلیل وضعیت خاص منطقه عملیاتی و مسائلی که در حین عملیات بوجود آمده است، انتقال پیکر او به عقب مقدور نبوده است. به همین دلیل، خانواده و علی­ الخصوص مادرم دچار بی ­تابی شدیدی شدند.

14 اسفند بود که به دلیل اصرارهای مادر جهت یافتن پیکر برادر شهیدم «سید محسن زرنگ زاده»عازم منطقه عملیاتی شدم. پس از هماهنگی ­های لازم با موتورسیکلت وبه همراه پیکی از لشکر7 ولیعصر(عج) به سمت خط مقدم حرکت کردیم. به هر زحمتی که بود و با وجود آتش دشمن به محل خاکریز نون14، محل شهادت برادرم رسیدیم.

بدون این­که بدانم کدام سو را باید جستجو کنم، خود را به بالاترین نقطه خاکریز رساندم. در دلم آشوب عجیبی بود. پی گمشده­ام بودم. دنبال علامتی ، ردّی و یا نشانه­ای از پیکری که نمی ­دانستم کجاست و در چه حالتی او را خواهم یافت. اصلاً خواهم یافت یا نه ؟ مدام در دلم با سید محسن نجوا می ­کردم و آرزویم این بود که سید محسن خودش را به من نشان دهد.

پریشان و سرگردان گرم جستجو شدم. مسیر خاکریز و شیار کنارآن را دید می­زدم. مسیر پر بود ازجنازه­های عراقی. جلوتر رفتم. پیکری با چند متر فاصله از جنازه­ های عراقی توجه مرا به خود جلب کرد. بدون آنکه بخواهم و بدون اینکه اراده­ ای از خود داشته باشم، پاهایم حرکت کردند سمت آن پیکر. یک دور کامل به دورش چرخیدم و بی اختیار نشستم. تمام پیکر خونین بود و غرق در دود ناشی از انفجار. در اثر اصابت ترکش ­ها ، نصف صورتش جدا شده بود و یک پایش قطع و سینه و شکمش پاره شده بود.

پیکر مظلومیت خاصی داشت و تمام وجودم از دیدنش غرق در ماتم و اندوه شد. دوست نداشتم از کنارش برخیزم. نیرویی عجیب مرا در کنارش نگه داشته بود. هر چه بیشتر نگاه می­ کردم ، عطشم برای دیدن بیشتر و بیشتر می ­شد و نمی ­دانم چه مدت زمانی کنارش نشستم و فقط نگاه کردم و حسرت خوردم.

برخاستم. دور نون14 یک دور کامل زدم. خبری از پیکر برادرم نبود. ناخودآگاه دوباره خودم را در جوار همان پیکر دیدم. دوباره همانند قبل میخکوب شدم. دوباره پاهایم توان حرکتشان را از دست دادند.

دوباره کنارش نشستم و سر تا پایش را با تمام وجود به نظاره نشستم. پیکری بدون سر و آخر پیکر به سر شناخته می­شود و یا به نشانه­ ای. نشانه­ای هم نبود. چون تمام لباس ­هایش سوخته شده بود و تمام اعضای بدنش به طور دلخراشی از هم پاشیده بود. دیدن این صحنه برایم بسیار آزاردهنده بود. برخاستم و ناامید از یافتن پیکر برادرم، به همراه پیک به مقر و از آنجا شرمنده از روی مادر به دزفول برگشتم.

به هر ترتیبی داستان را برای خانواده تعریف کردم. عمه بی بی ام که سن بالایی داشت، مدام می گفت : «آن پیکر که دیدی به یقین سید محسن بوده است و من شکی ندارم. شهید نظاره­ گراست. شهید آگاه است. شهید اجازه ی بسیاری کارها را دارد که دیگر ارواح ندارند.»

فردای آن روز خبر دادند پیکر شهید را به دزفول آورده­اند. رفتم شهید آباد. نمی­دانستم با چه صحنه ­ای مواجه می ­شوم. فقط می ­دانستم که این ثانیه ها، لحظه های وداع هستند. پارچه کنار رفت و دیدم آن صحنه را که در منطقه دیدم. همان پیکر بی سر. همان پیکری که کنارش نشستم و مدام نگاهش کردم. همان پیکری که عجیب مرا به سوی خود می­ کشید. همان پیکری که دورش طواف کردم. خداوندا! من کنار جنازه برادر خود، در منطقه­ی عملیاتی و در زیر گلوله باران های دشمن ، عزاداری برادرم را کرده و نمی دانستم.

پیکر پاک و مطهر شهید سید محسن زرنگ زاده

احساس می­کردم پیکر بی سر سیدمحسن به من لبخند می ­زند و می ­گوید : «برادرجان! من به شما همانجا در منطقه گفتم. گفتم بنشین کنار برادرت. گفتم خوش آمدی برادر جان».

نشستم کنار برادرم. مثل همان روز که کنارش نشستم اما نشناختم. آری. من آن روز پیکر برادرم را نشناختم. آخر پیکر به سر شناخته می­شود و یا به نشانه­ای و او هیچ یک از این­ها را نداشت.

سلام بر قلب صبورت و فدای غربتت یا زینب (س) که نمی­دانم تو پیکر بی سر برادر را چگونه شناختی؟

شهید سید محسن زرنگ زاده متولد سال 1349 در عملیات کربلای 5 در اسفند ماه 65 شهد شیرین شهادت نوشید و مزار منور ایشان در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است

منبع:الف-دزفول

ترس

سعلام

وای نمیدونین  چی شددددددددددددددددددددد

از مدرسه که برگشتم هرچی زنگ زدم کسی در رو باز نکرد منم فک کردم کلیدامو جا گذاشتم چون نبودشون

گذاشتم رفتم خونه داییم که تقریبا نزدیکه نمیدونم این حسو داشتین یا نه که تنگ غروب هوای تو تنگ غروب راه افتادم دنبال رد پای تو ....خوب بیخیال شوخی تا حال این حسو داشتین که تنگ غروبه هوا چه خوبه کسی خونه نیس داری تو ی مسیر میری خونه داییت و احتمال میدی که اگه داییت اینا خونه نبودن چه خاکی به سر کنی خوب من میگفتم میرم خونه ایلین که دو خیابون پایین ترشونه تو مسیر از  شانسم هرچی فشن بود از کنار من رد میشد نبش خونه داییم دو تا مرد نشسته بودن عین معتادا ی جوریم نگاه میکردن گفتم خدایا توکل بخودت تو جون هرکی میخوای اینا خونه باشن وگرنه اگه برگشتم حتما میافتن دنبالم و داشتم فکر میکردم که اگه نبودن چطور برم که اینا نبیننم و مسیر خطری پشت خونه داییم تنها مسیری بود که به ذهنم رسید خلاصه شکر خدا خونه بودن 

رسیدم هرچی به خونه و ساجی و حامد و محمد زنگ میزدم جواب نمیدادن...دیگه نماز خوندم و با پسر داییم رفتیم فیلم دیدیم اصلا یادم رفت دوباره زنگ بزنم به یکی از خواهر یا برااددرا

ی دفعه یادم اومد زنگ زدم به ساجی جواب نداد زنگ زدم به حامد گفت پس تو کجایی گفتم خونه دایی کلیدام جا مونده خدا رو شکر سرم داد نزد گفت پس منتظر باش شب میام دنبالت قطع کردم ساجی  زنگ زد به خونه داییم میخواست بکشدم پس تو کجایی سرم از درد پکید گفتم دزدیدنت و خلاص ترور شخصیتیم کرد (شوخی میکنم بیچاره چیزی نگفت)

به زن داییم گفتم زن دایی امشب پیش شما باشم امنیت جانیم بیشتره ساجی الان میکشتم گفت بهتر بمون همینجا اصلا قسمت بوده بیای اینجا

اخه خیلی وقت بود نرفته بودم

همین ...

برای خالی نبودن اپ ی عکس میذارم

شهیدی بعد از ۲۶ سال در اغوش مادر:

 

سلام اگه بدونین چی شد...

خبر که دارین سوم ابان تولدم بود یعنی دیروز

ظهر که از مدرسه اومدم به کنار بعدظهر رفتم مدرسه قبلیم به بچه های پارسال سری بزنم کلی خودمو

تف لعنت کردم که چرا روسریه ساتنو لبنانی زدم و روش چادر گرد زدم(واقعا چرا چه فکری کرده بودم؟؟؟مردم اخرم پریدم تو خونه منصوره اینا دوباره از اول روسریو زدم بعدش دیگه خوب شد و خوب موند)..بچه ها و خودم کلی ذوق مرگ شدیم ..بلا به دور ۶نفر همزمان پریدن بغلم نابود شدم ..چادرم کند 

بعد رفتم خونه فک میکردم هیچکس یادش نیس تولدمه واسه همین گفتم میخوابم بعد پا میشم درس میخونم

بیدارم کردن احساس کوفتگی داشتم حس میکردم ساعت ۲شبه اما ۹شب بود و ادما بالا سر من که تولدم بودو خواب تشریف داشتم (خو بمن چه فک نمیکردم بخوان واسم تولد بگیرن)

اصلا فک نمیکردم یادشون باشه چه برسه به کیک و مهمون البته جمع خیلی صمیمی بود منو داداشم اجیمو بابام پسرعموم زنش دختر عموم و شوهرش و صدا البته ابوالفضلمممممممم

خلاصه با چشمای پف کرده رفتم کیک فوت کردم و کادوها رو باز کردیم فیلم گرفتیمو عکس فیلم باز کردن کادوها رو که میبینم هنوزم میخوام بترکم از خنده بخدااااا خیلی باحال بود خیلی خوش گذشت جاتون خالی

فاطمه هر دفعه ی چیز رو بلند میکرد که ببره ..عمو محمد همش به اجی اعظم میگفت:اعظم شالو بزن سرت ببین بهت میاد

فیلمو که قطع کردیم شوهر اعظم:اعظم اخرش این شاله بت میومد یا نه

داداشی محمد(پسر عموم):فاطمه(زنش)اون بلوز و شلوارم تو بیار اینقد خندیدم تنها ضد حال و بزرگترین ضد حال اخمو بودن ابوالفضل بود..اما خوب بازم خوب بود بین خودمون بمونه یخوده دیر میگیره مثلا ما ی ساعته دس زدیم حالا که حدود ۵ذقیقه گذشته تازه میفهمه باید دس بزنه اینقده بش میخندیدیم 

هدیه ها:: اجیم ی بلوز عوسکی خوشکللللللللللللللللللللللللللللللللللللل و گردنبند همرنگش..

داداشم :گوشی لمسی(گوشی داشتم ولی لمسی نبود چون میدونست لمسی دوس دارم برام گرفت)

اون یکی داداشم:ی شلوار باحال و ی شال بشدت خوشرنگ و پهن که ی خصوصیت مهمه

بابام ی بلوز خوشمل +ی تل که قصد داشتم برم بخرم اینده خوشمله که نگوووووووووو عروسکیه و نگیناش رنگه لباسمن که اجیم برام گرفت

بیچاره داداش محمد سر سربازی بود اینقده دلم واسش سوخت

توجه:پسر عموم شوهر دختر عموم و برادرم هرسه اسمشون محمده 

دخترعموم و شوهرش:ی ظرف سفالی خیلی خوشمل

پسرعموم و زنش :یه بلوز که طرحش اینقد خنده داره هم خنده دار هم باحال

دوستم زهرا:ی چیز تزئینی خوشمل اسمشو نمیدونم فک کنم شمع برقی باشه!!!!

البته هنوز هدیه ها ادامه دارد

خودم میخوام برم واسه خودم کتاب جنگی بخرم فک کن...

شب تا ۴ صبح بیدار بودمو مشغول

 صبح برا نماز که بیدار شدم سرم گیج میرفت نزدیک بود بیفتم واسه مدرسم بیدار نشدم ساعت ۷و ده دقیقه بیدار شدم  هنوز حالم خوش نبود گفتم من که دیرم شده بذار ی ربع ساعت دیگم بخوابیم!!

امسال پوستم خیلی کلفت شده عینهو کرکدیل.... بعد سلانه سلانه اماده شدم چادر خوشمل جدیدمو زدم با اینکه دلم نمیومد محمدو بیدار کردم برسونتم ..بعد رفتم معاون گفت چرا الان اومدی گفتم خوابم گرفته برادر رسوندم گفت باید میومد موجه کنه از کجا معلوم برادرته!!!!!!! (تو دلم :اخه ادم عاقل من با اینکه سرو چادر اهل این چیزام؟؟؟اما خوب ناراحت نشدم چون وظیفشون بود تازه اسباب خنده هم شد) خلاصه زنگ زدم به محمد گفت رسیدم گفتم میگن باید بیای موجهش کنی بعد حالت خبیثا رو گرفتم و گفتم : از کجا معلوم داداشم باشی؟

دیگه جاش نبود مسخره بازی کنم تلفن مدرسه بود..گفت : وووووووییییییییییییییییییی مو نتروم مو نمیام(من نمیتونم من نمیام)کلی خندیدم بش و خلاصه تلفنی قبول کردن موجهش کنن معاون داشت با محمد حرف میزد هی میگف دخترتون الان اومده منم هی میگفتم خانوم داداشمه!!! ی خنده بازاری بود بعدشم با کلی عزیزم جونم فرستادنم کلاس ی دختره دیگم بود سرش داد میزدن ..بنظرتون چرا سر اون داد میزدن و به من میگفتن عزیزم؟؟

 راستی گوشو چشم شیطون کر به لطف خدا چند روزه هرچی امتحان میدم کامل میگیرم..فک کنم رقیبمو پیدا کرد یکیه که نمره هامون اندازه هم میشن!!!تاریخ میدنستم اشتباه دارم اما خانوم ندیده بودش بیستو پنج صدم بود وجدانم درد گرفت رفتم به خانوم گفتم گفت چون اومدی گفتی ازت کم نمیکنم

تاریخ و امار و عربی و جامعه کامل میگیرم یعنی تمام امتحانای این هفته رو فردا امتحان ادبیات دارم..فک کنم اینام هدیه تولده از طرف خدا

نشد که برم گلزار شهدا و مزار مامانم اما خوب عکس از گلزار شهدا پیدا کردم براتون میذارم واون اخرم قصه ی شهادت شهیدی رو میذارم که خودش مثل خیلی های دیگه میدونسته شهید میشه و الانم تو گلزار شهدا ی دزفول دفنه

گلزار شهدای دزفول:

 

 

 

پیش از اعزام به عملیات فتح المبین بود، شهید حمید صادق جولا گفت: برویم می‌خواهم دیوارنویسی هایم را یک بار دیگر ببینم.من، برادرم عظیم و حمید رفتیم و بیشتر دیوارنویسی‌هایی را که نوشته بود، نگاه کردیم. حمید رو به عظیم کرد و گفت: رفتن من برگشتی ندارد. از تو می‌خواهم پس از من قلمم روی زمین نیفتد و راهم را ادامه دهید و پیام امام و اسلام را به همگان برسانید.

 

زندگی هنرمندانه
حمید بدون اینکه به کلاسی برود، خطاطی و طراحی را عالی و ممتاز فرا گرفت و هنرمندانه با خطاطی، نقاشی می‌کشید.
در دوران انقلاب و جنگ تحمیلی، بسیاری از پلاکاردها، دیوارنویسی‌های سطح شهر و تصاویر شهدا با دست مبارک حمید نوشته و طراحی شده بود. هنر حمید هر کجا که می‌رفت به سرعت برق نِمود پیدا می‌کرد و همیشه از فعالان فرهنگی و مذهبی بود و با هنر خود پیام اسلام، امام و انقلاب را به همگان می‌رساند.
شهید حمید صادق جولا در حال دیوارنویسی یکی از جملات امام خمینی (ره)
 
                                                      "قلمم بر زمین نیفتد"

راوی: مسعود علیزاده اصل

 

پس از شهادتم بالای سَرم نمانی
در حال رفتن به خط مقدم بودیم که حمید من را صدا زد و گفت: چند عکس یادگاری از من و بچه‌ها بگیر، چون شهید می‌شوم و قول بده پس از شهادتم بالای سَرم نمانی، چون ممکن است بچه‌ها ناراحت شوند و آنها هم بمانند.

پس از این حرف و گرفتن عکس، حمید چند قدمی برنداشته بود که خمپاره‌ای بر زمین خورد و ترکش بر قلب حمید نشست و او به شهادت رسید.

دانشجوی هنرمند
او که عضو تیم فوتبال پاس دزفول بود و با این تیم مقام‌های زیادی به دست آورد، در آزمون ورودی مرکز تربیت معلم شیراز، نمره عالی را گرفت و وارد مرکز شد و وقتی مسئولین مرکز از هنرمندی حمید آگاه شدند، او را نیز از مسئولین فرهنگی آنجا کردند.

دوران دانشجویی حمید، مصادف بود با جنگ تحمیلی و دوستان این شهید از خاطراتشان یاد می‌کردند که حمید همیشه می‌گفت: الان دانشگاه ما جایی دیگر است و با اینکه موقعیت بسیار خوبی در آن مرکز داشت، درس و تحصیل را کنار گذاشت و به جبهه رفت.

خوشنویس پیام یاران شهیدش شد

انقلاب تازه پیروز شده و انتقال پیام اصلی انقلاب در گرو حضور «هنر» در عرصه جامعه بود. آن زمان، دیوار نویسی، رسانه‌ای بود، بس پر مخاطب و گروهک‌های نفاق شعار‌های پرطمطراق خود را از دیوار‌ها بر دل‌ها می‌نشاندند!

هر کوی و برزنی و دیواری، شعاری بود نقش بسته بر دلی، تا شاید عقل را از فطرت پاک جوانانی که «خمینی» آنها را بیدار کرده بود، برباید!

اما آن جوانان «امام» شان را به «دل» کرده بودند تا هر شعاری در «دل » شان خانه نکند.
«حمید» را شوری به «سر» و دلی در «قلم» بود. آن روزها، او، ایمانش را در ورای دیوار‌های خشتی و آجری شهرش می‌جست. عشق به امام و انقلاب از لابلای انگشتانش بر دیوارها نقش می‌بست.

جنگ و یورش خون آشام بعثی آغاز شده بود و این بار «حمید» عاشقی را با یاری «امامش» معنا می‌کرد.

دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه تربیت معلم شیراز شد؛ اما نه «اعداد» و نه «دانشگاه» او را به دانشنامه نمی‌رساندند، بلکه او دانشنامه عاشقی را از دانشگاه تربیت انسان کربلا تمنا می‌کرد.
شیپور نبرد «فتح المبین» در گوش جانها نواخته شد.

دوم فروردین ۱۳۶۱ ستون رزمندگان در سه راه دهلران به طرف دشمن به پیش می‌رفت که حمید، لبخندی بر لب، یار آشنا را به خود خواند:

- رضا جون، چند دقیقه دیگه شهید می شم!…
- چی میگی؟ شوخی نکن؛ حالا وقت شوخیه؟‍!
- حالا این دوربین رو بگیر، یه عکس ازم بنداز! یادت باشه به خونوادم بدی؛ هان!

هنوز رضا دست خود را از دکمه دوربین بر نداشته بود که گلوله‌ای سر رسید و «حمید» به آسمان پرواز کرد.

عکسی که دقایقی پیش از شهادت «حمید صادق جولا» از او گرفته شد
 
 
وقتی خون « حمید صادق جولا» بر «بابونه»‌های بهاری روی زمین می‌ریخت، رضا یادش آمد که دیروز اول فروردین جشن تولد ۲۲ سالگی حمید بوده است.

از وصیتنامه شهید:

برادران عزیزم سعی کنید که هر کدام از شما پیام رسان خون شهیدان باشید و همیشه در راه اسلام قدم بردارید

برادران! سنگرها را حفظ کنید و پاسدار خون شهدا باشید.

خواهرانم به جای هرگونه نگرانی و تشویش خاطر برای از دست دادن برادر، سعی کنید هر کدام زینبی باشید برای حسین خود. پیام خون آنها را به گوش تمام جهانیان برسانید.

ملت ما نباید امامت را فراموش بکند که فراموشی ولایت و امامت در مرداب دنیا رفتن و از اوج آخرت گریزان گشتن است.

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

راستی ی تصمیم دیگم گرفتم میخوام از شهدای زن هم مطلب بذارم

تنها اوست که با ماست

آنگاه که تنها شدی و در جست جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ، بر من توکل نما .(نمل/79)

انگاه که نا امیدی بر جانت پنجه افکند و رها نمی شوی ، به من امیدوار باش. (زمر/ 53)


انگاه که سرمست زندگی دنیا و مغرور به آن شدی ،به یاد قیامت باش. (فاطر/5)

انگاه که دوست داری به آرزویت برسی ، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم.(غافر/60)

انگاه که در پی تعالی و کمال هستی ، نیتت را پاک و الهی کن . (فاطر/29-30)

انگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم.(بقره/152)

انگاه که دوست داری با من هم سخن شوی ، نماز را به یاد من بخوان. ( طه/14)


آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است ، آهسته من را بخوان. (اعراف/55)

آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست ، به من پناه ببر.(مومن/97)

آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت ، در توبه به روی تو باز است . (قصص/67)

سیلام دوستان خوفمممممممممممم خوبید...

خوب ی موضوع که میخواستم بگم این بود...درباره ی علت تغییر نام وب یکی از بچه ها گفته بود خوبه که تو نوجوونی به این چیزا فکر میکنم و گفتم خوبه که بذارم تا همه بدونن که من کار شاقی نکردم

میدونم که سنم کمه اما نه کمتر از شهیدی که تو 12 سالگی وقتی حتی که به سن تکلیفم نرسیده بوده همش نماز شب میخونده و استغفار میکرده از گناه هایی که اکثرشوونو نکرده اونوقت من چی؟؟؟دختری 15ساله با دوبرابر سنش گناه...
؟؟؟؟....همیشه خدا رو شکر میکنم که منو به راه خودش ائمه و شهدا وارد کرده ایشالا که بتونم همیشه تو این راه بمونم و تو این راه بمیرم...ان شالله..

اسم وب ایلجیما بود چون فیلم ایلجیما رو دوس داشتم اما همون موقع هم مذهبی بودم با خودم گفتم کی باورش میشه کسی که از فیلمای کره ای میذاره خودش شبیه اونا نیس این شد که با کمک خدا اینجا شد عاشق کشون ..البته الان وضع ایمانم بهتر از قبلا..البته این نظر خودمه اما بازم به این ایمان دلخوش نیستم چون ادمای بهتر از من از جاهای بالااتر از من سقوط کردن

اینو باید همه اونایی که ادعا دارن بدونن تا مغرور نشن

 

خوب امشب عشقو حال و صفا سیتیه اینجا دختر عموهام زن پسر عموم وای دفعه قبلی چقد خندیدیم میخواستم بترکیم منو ساجی که دیگه التماس میکردیم وای بسه تورو خدا مردیم

هرچند که دختر عموی گرام منو گذاشته بود بشینم رو میز و براش عکس طرحای کوچیکی که برا منبت کاری دارمو تقریبا ۱۰برابر بکشم که باهاش پادری درست کنه

الانم داشتم اتاقمو که شبیه بازار شامه مرتب میکردم..کمی دیگه کار داره خیلی وقت بود بهم نریخته بود ولی نمیدونم چرا هروقت خونه عموم میان چند روز قبلش اتاق من بهم ریخته میشه

یکمکی بگردین احتمالا تونن سربریدم پیدا کنین

قبلا اتاقمو خیلی بهم میریختم کتابامو میریختم وسط حتی جنازه سیبم پیدا میشد

دخترای پسرخالم دوقلون اومدن خونمون اتاقمو دیدن ترکیدن از خنده گفتن داداش مام همینطوره هم توش جنازه سیب پیدا میشه هم کتاباشو میذاره خودش میشینه وسطشون که خیالش راحت باشه

بعد اون فهمیدم دختر باید مرتب باشه ی فرقی بین اتاق من که دخترم و اتاق داداش اونا که پسره نباید باشه و این شد که تقریبا دیگه تمام تابستونو نذاشتم اتاق بهم ریخته جز امروز که دام مثل دختر خوفی مرتب میکنم

شوق پرواز-نابرده رنج -دانلود چند تیتراژ

سلام یه سری عکس تقریبا جدید دیدم گفتم بذارم واسه تنوع!!!!

نابرده رنجن بازم

سریال نابرده رنج

 

چطوری سیدی

دو ماه؟؟؟من تو این سنگر دو روزم دووم نمیارم

آخر نفهمیدیم mبود یا w؟؟

یه چند تا عکس از شوق پرواز:این بود که دزفول پرشد؟؟و یکی از دوستای شهید از شباهت زیادشون خیلی تعجب کرده بود خودشه آره؟؟

شهاب حسینی

باریش خیلی مظلومه

فک کنم از قبل انقلاب باشه؟؟

چون این زنه کلاه داره اینم ریش نداره

با ریش اصلا یه چیز دیگس شهاب حسینی

ابههههت

آره بابا از قبل انقلابه زنه رو اون پشت از این زاویه شبیه هدی زین العابدینه اخخخخ راستی فیلم سقوط یک فرشته چقدرررررر مزخرف آخ مزخرفی تا این حد؟

دیگه گفتم پستو پرملات کنم چند تا آهنگ میذارم:

دانلود تیتراژ سی امین روز

سریال سی امین روز

دانلود تیتراژ سه دنگ سه دنگ

سریال سه دنگ سه دنگ

تیتراژ گرگ و میش با صدای بنیامین بهادری

بنیامین بهادری

خوب دیگه نظر زیاد بذارین با اجازه

تیتراژ اول و آخر ماه عسل

سلام بچه ها فاطمه خواسته بود تیتراژ ماه عسلو بذارم منم رفتم سایت ماه عسل سریع

 آوردمش امدوارم راحت دانلودش کنید واسه خودم که  دان شد با اجازه

تیتراژ اول

تیتراژ آخــر

احسان علی خانی

تقدیم به فافای عزیزم