سلام اگه بدونین چی شد...
خبر که دارین سوم ابان تولدم بود یعنی دیروز
ظهر که از مدرسه اومدم به کنار بعدظهر رفتم مدرسه قبلیم به بچه های پارسال سری بزنم کلی خودمو
تف لعنت کردم که چرا روسریه ساتنو لبنانی زدم و روش چادر گرد زدم(واقعا چرا چه فکری کرده بودم؟؟؟مردم اخرم پریدم تو خونه منصوره اینا دوباره از اول روسریو زدم بعدش دیگه خوب شد و خوب موند)..بچه ها و خودم کلی ذوق مرگ شدیم ..بلا به دور ۶نفر همزمان پریدن بغلم نابود شدم ..چادرم کند 
بعد رفتم خونه فک میکردم هیچکس یادش نیس تولدمه واسه همین گفتم میخوابم بعد پا میشم درس میخونم
بیدارم کردن احساس کوفتگی داشتم حس میکردم ساعت ۲شبه اما ۹شب بود و ادما بالا سر من که تولدم بودو خواب تشریف داشتم
(خو بمن چه فک نمیکردم بخوان واسم تولد بگیرن)
اصلا فک نمیکردم یادشون باشه چه برسه به کیک و مهمون البته جمع خیلی صمیمی بود منو داداشم اجیمو بابام پسرعموم زنش دختر عموم و شوهرش و صدا البته ابوالفضلمممممممم
خلاصه با چشمای پف کرده رفتم کیک فوت کردم و کادوها رو باز کردیم فیلم گرفتیمو عکس فیلم باز کردن کادوها رو که میبینم هنوزم میخوام بترکم از خنده بخدااااا خیلی باحال بود خیلی خوش گذشت جاتون خالی
فاطمه هر دفعه ی چیز رو بلند میکرد که ببره ..عمو محمد همش به اجی اعظم میگفت:اعظم شالو بزن سرت ببین بهت میاد
فیلمو که قطع کردیم شوهر اعظم:اعظم اخرش این شاله بت میومد یا نه
داداشی محمد(پسر عموم):فاطمه(زنش)اون بلوز و شلوارم تو بیار اینقد خندیدم تنها ضد حال و بزرگترین ضد حال اخمو بودن ابوالفضل بود..اما خوب بازم خوب بود بین خودمون بمونه یخوده دیر میگیره مثلا ما ی ساعته دس زدیم حالا که حدود ۵ذقیقه گذشته تازه میفهمه باید دس بزنه اینقده بش میخندیدیم
هدیه ها:: اجیم ی بلوز عوسکی خوشکللللللللللللللللللللللللللللللللللللل و گردنبند همرنگش..
داداشم :گوشی لمسی(گوشی داشتم ولی لمسی نبود چون میدونست لمسی دوس دارم برام گرفت)
اون یکی داداشم:ی شلوار باحال و ی شال بشدت خوشرنگ و پهن که ی خصوصیت مهمه
بابام ی بلوز خوشمل +ی تل که قصد داشتم برم بخرم اینده خوشمله که نگوووووووووو عروسکیه و نگیناش رنگه لباسمن که اجیم برام گرفت
بیچاره داداش محمد سر سربازی بود اینقده دلم واسش سوخت
توجه:پسر عموم شوهر دختر عموم و برادرم هرسه اسمشون محمده
دخترعموم و شوهرش:ی ظرف سفالی خیلی خوشمل
پسرعموم و زنش :یه بلوز که طرحش اینقد خنده داره هم خنده دار هم باحال
دوستم زهرا:ی چیز تزئینی خوشمل اسمشو نمیدونم فک کنم شمع برقی باشه!!!!
البته هنوز هدیه ها ادامه دارد
خودم میخوام برم واسه خودم کتاب جنگی بخرم فک کن...
شب تا ۴ صبح بیدار بودمو مشغول
صبح برا نماز که بیدار شدم سرم گیج میرفت نزدیک بود بیفتم واسه مدرسم بیدار نشدم ساعت ۷و ده دقیقه بیدار شدم هنوز حالم خوش نبود گفتم من که دیرم شده بذار ی ربع ساعت دیگم بخوابیم!!
امسال پوستم خیلی کلفت شده عینهو کرکدیل.... بعد سلانه سلانه اماده شدم چادر خوشمل جدیدمو زدم با اینکه دلم نمیومد محمدو بیدار کردم برسونتم ..بعد رفتم معاون گفت چرا الان اومدی گفتم خوابم گرفته برادر رسوندم گفت باید میومد موجه کنه از کجا معلوم برادرته!!!!!!! (تو دلم :اخه ادم عاقل من با اینکه سرو چادر اهل این چیزام؟؟؟اما خوب ناراحت نشدم چون وظیفشون بود تازه اسباب خنده هم شد) خلاصه زنگ زدم به محمد گفت رسیدم گفتم میگن باید بیای موجهش کنی بعد حالت خبیثا رو گرفتم و گفتم : از کجا معلوم داداشم باشی؟
دیگه جاش نبود مسخره بازی کنم تلفن مدرسه بود..گفت : وووووووییییییییییییییییییی مو نتروم مو نمیام(من نمیتونم من نمیام)کلی خندیدم بش و خلاصه تلفنی قبول کردن موجهش کنن معاون داشت با محمد حرف میزد هی میگف دخترتون الان اومده منم هی میگفتم خانوم داداشمه!!! ی خنده بازاری بود بعدشم با کلی عزیزم جونم فرستادنم کلاس ی دختره دیگم بود سرش داد میزدن ..بنظرتون چرا سر اون داد میزدن و به من میگفتن عزیزم؟؟
راستی گوشو چشم شیطون کر به لطف خدا چند روزه هرچی امتحان میدم کامل میگیرم..فک کنم رقیبمو پیدا کرد یکیه که نمره هامون اندازه هم میشن!!!تاریخ میدنستم اشتباه دارم اما خانوم ندیده بودش بیستو پنج صدم بود وجدانم درد گرفت رفتم به خانوم گفتم گفت چون اومدی گفتی ازت کم نمیکنم
تاریخ و امار و عربی و جامعه کامل میگیرم یعنی تمام امتحانای این هفته رو فردا امتحان ادبیات دارم..فک کنم اینام هدیه تولده از طرف خدا
نشد که برم گلزار شهدا و مزار مامانم اما خوب عکس از گلزار شهدا پیدا کردم براتون میذارم واون اخرم قصه ی شهادت شهیدی رو میذارم که خودش مثل خیلی های دیگه میدونسته شهید میشه و الانم تو گلزار شهدا ی دزفول دفنه
گلزار شهدای دزفول:




پیش از اعزام به عملیات فتح المبین بود، شهید حمید صادق جولا گفت: برویم میخواهم دیوارنویسی هایم را یک بار دیگر ببینم.من، برادرم عظیم و حمید رفتیم و بیشتر دیوارنویسیهایی را که نوشته بود، نگاه کردیم. حمید رو به عظیم کرد و گفت: رفتن من برگشتی ندارد. از تو میخواهم پس از من قلمم روی زمین نیفتد و راهم را ادامه دهید و پیام امام و اسلام را به همگان برسانید.
زندگی هنرمندانه
حمید بدون اینکه به کلاسی برود، خطاطی و طراحی را عالی و ممتاز فرا گرفت و هنرمندانه با خطاطی، نقاشی میکشید.
در دوران انقلاب و جنگ تحمیلی، بسیاری از پلاکاردها، دیوارنویسیهای سطح شهر و تصاویر شهدا با دست مبارک حمید نوشته و طراحی شده بود. هنر حمید هر کجا که میرفت به سرعت برق نِمود پیدا میکرد و همیشه از فعالان فرهنگی و مذهبی بود و با هنر خود پیام اسلام، امام و انقلاب را به همگان میرساند.

شهید حمید صادق جولا در حال دیوارنویسی یکی از جملات امام خمینی (ره)
"قلمم بر زمین نیفتد"
راوی: مسعود علیزاده اصل
پس از شهادتم بالای سَرم نمانی
در حال رفتن به خط مقدم بودیم که حمید من را صدا زد و گفت: چند عکس یادگاری از من و بچهها بگیر، چون شهید میشوم و قول بده پس از شهادتم بالای سَرم نمانی، چون ممکن است بچهها ناراحت شوند و آنها هم بمانند.
پس از این حرف و گرفتن عکس، حمید چند قدمی برنداشته بود که خمپارهای بر زمین خورد و ترکش بر قلب حمید نشست و او به شهادت رسید.
دانشجوی هنرمند
او که عضو تیم فوتبال پاس دزفول بود و با این تیم مقامهای زیادی به دست آورد، در آزمون ورودی مرکز تربیت معلم شیراز، نمره عالی را گرفت و وارد مرکز شد و وقتی مسئولین مرکز از هنرمندی حمید آگاه شدند، او را نیز از مسئولین فرهنگی آنجا کردند.
دوران دانشجویی حمید، مصادف بود با جنگ تحمیلی و دوستان این شهید از خاطراتشان یاد میکردند که حمید همیشه میگفت: الان دانشگاه ما جایی دیگر است و با اینکه موقعیت بسیار خوبی در آن مرکز داشت، درس و تحصیل را کنار گذاشت و به جبهه رفت.

خوشنویس پیام یاران شهیدش شد
انقلاب تازه پیروز شده و انتقال پیام اصلی انقلاب در گرو حضور «هنر» در عرصه جامعه بود. آن زمان، دیوار نویسی، رسانهای بود، بس پر مخاطب و گروهکهای نفاق شعارهای پرطمطراق خود را از دیوارها بر دلها مینشاندند!
هر کوی و برزنی و دیواری، شعاری بود نقش بسته بر دلی، تا شاید عقل را از فطرت پاک جوانانی که «خمینی» آنها را بیدار کرده بود، برباید!
اما آن جوانان «امام» شان را به «دل» کرده بودند تا هر شعاری در «دل » شان خانه نکند.
«حمید» را شوری به «سر» و دلی در «قلم» بود. آن روزها، او، ایمانش را در ورای دیوارهای خشتی و آجری شهرش میجست. عشق به امام و انقلاب از لابلای انگشتانش بر دیوارها نقش میبست.
جنگ و یورش خون آشام بعثی آغاز شده بود و این بار «حمید» عاشقی را با یاری «امامش» معنا میکرد.
دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه تربیت معلم شیراز شد؛ اما نه «اعداد» و نه «دانشگاه» او را به دانشنامه نمیرساندند، بلکه او دانشنامه عاشقی را از دانشگاه تربیت انسان کربلا تمنا میکرد.
شیپور نبرد «فتح المبین» در گوش جانها نواخته شد.
دوم فروردین ۱۳۶۱ ستون رزمندگان در سه راه دهلران به طرف دشمن به پیش میرفت که حمید، لبخندی بر لب، یار آشنا را به خود خواند:
- رضا جون، چند دقیقه دیگه شهید می شم!…
- چی میگی؟ شوخی نکن؛ حالا وقت شوخیه؟!
- حالا این دوربین رو بگیر، یه عکس ازم بنداز! یادت باشه به خونوادم بدی؛ هان!
هنوز رضا دست خود را از دکمه دوربین بر نداشته بود که گلولهای سر رسید و «حمید» به آسمان پرواز کرد.
عکسی که دقایقی پیش از شهادت «حمید صادق جولا» از او گرفته شد
وقتی خون « حمید صادق جولا» بر «بابونه»های بهاری روی زمین میریخت، رضا یادش آمد که دیروز اول فروردین جشن تولد ۲۲ سالگی حمید بوده است.
از وصیتنامه شهید:
برادران عزیزم سعی کنید که هر کدام از شما پیام رسان خون شهیدان باشید و همیشه در راه اسلام قدم بردارید
برادران! سنگرها را حفظ کنید و پاسدار خون شهدا باشید.
خواهرانم به جای هرگونه نگرانی و تشویش خاطر برای از دست دادن برادر، سعی کنید هر کدام زینبی باشید برای حسین خود. پیام خون آنها را به گوش تمام جهانیان برسانید.
ملت ما نباید امامت را فراموش بکند که فراموشی ولایت و امامت در مرداب دنیا رفتن و از اوج آخرت گریزان گشتن است.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
راستی ی تصمیم دیگم گرفتم میخوام از شهدای زن هم مطلب بذارم