سلام دوستان گلمممممممم
خوبین نمیدونم چرا شارژم همین شارژیم کار دستم داده..
چه بدبختی گیر کردم شبا جای اینکه بخوابم مغزم فعالتر میشه و به هرچیزی فک میکنه جز خواب
داشتم به مدرسه فک میکردم و غش غش زیر پتو میخندیدم
گفتم من که بی خواب بخش خاطرات که خالی مغزم که الانم یادش اومده یادآوری خاطرات کنه گفتم
بیاام بگم تا یادم
نرفته و ۱۰دقیقم بیشتر وقت ندارم واسه همین پرچونگی نمیکنم و میرم سر خاطره ها ولی نمیدونم چرا
هرچی به ذهنم میرسه رو حس میکنم که قبلا گفتم اگه اینجور بود به بزرگی خودتون منو ببخشین دیگه
۱.یه روز دستیار عزراییل(معاون) اومد سرکلاسمون گفت میخوام دستیارامو انتخاب کنم کی دلش میخواد؟منم که
عشق نمایندگی تو خونمه و عقده ای شده بودم با کمال خریت دسمو بردم بالا و واقعا ک خریت کردم
اسم منو چند نفر دیگه رو نوشت رو تخته رای گیری کرد و در پایان منو مهناز در اومدیم و ما شدیم دستیار
دستیار عزراییل (وبقول معاون معاون یار اما در واقع عزراییل یار)
انگار یه سطل آب ریختن رو من
زیرا که..........مهناز خودشم از وحشیا بود.اا..ببخشید.. عذر میخوام تصحیح میکنم از شلوغا و شیطونا بود
خووووو قرار شد اون اسم بنویسه منم حنجره پاره کنم اما کلاس ما شدید وحشی بود و تارای صوتیم تا آخر سال ...جاش نموند
منم هروقت کلافه میشدم میز معلمو بلند میکرد میزدم زمین (فک نکنین بردم بالا سرم زدم زمین هااا نه
پایهاشو بردم بالا پقققق زدم رو زمین)
و هرکی هرجا بود میخکوب میشد و منم
-چه خبرتونه وحشیا چرا افسار پاره کردین عقده ایا اول دبیرستانین یا اول ابتدایی مگه من میگم شاد
نباشین اما عین آدم این کلاسه یا طویله؟؟ به والله یه بار دیگه شلوغ
کنین با گیساتون میبرمتون لای عزارییل بزرگ و دستیارش دفتر(مدیر) نازنین بشین فاطمه بشینننننننننن د بشنین دیگه مهناز تو مثلا نماینده ای؟؟ (البته یخوده ملیح تر میگفتم)
اما دریغ و آه و حسرت که فایده نداشت انگار این همه گل لگد کردم تا زنگ میخورد الهه و سیمین میزدن رو میز (انصافا قشنگ میزدن)
یکی میرقصید یکی میخنیدید یکی رو میز بود چند نفر اول اسم دوس پسراشونو رو تخته مینوشتن
و منم گلو پاره میکردم و این وسط خود مهنازم هم میخندید هم قر میداد هم دس میزد
خلاصه همه کارا رو با هم میکرد..منم فقط حرصو داد و میز رو زمین کوبیدن و هی داد میزدم
(حتما دارین میگین این بیشتر به دارلمجانین شبیه بوده تا کلاس خوب باید بگم درست فکر کردین اصلا کلاسس نبود)
عزراییلو دستیارشم همش
به منم گیر میدادن و منو تهدید میکردن که از انضباطم کم میکنن
خلاصه مدتها به همین منوال گذشت و الهه و سیمین از کلاس اخراج شدند و به دو کلاس جدا شوتینگ
شدند و از همه زهر چشم گرفتن و اما کو عقل.
..بازم همون آشو همون کاسه
تا اینکه...یه اتفاقی افتاد و تن همه رو لرزوند اما این ویبره ها و خود خیس کردناشون مال ۲دقیقه بود 
باورم نمیشه که
کلاس ما هیچوقت آدم نشد هردفعه که تهدید به منحل کردن کل کلاس میکردن
هیچچچچچچ هر چیزیم که میشد گردن اول۳ بود
عین خیالشون نبود
مثل همیشه ما نماینده ها هم از طرف دفتر تحت فشارو سرزنش بودیم هم از طرف بچه ها
تازه چند دفعم تا پای منحل شدن رفتیم که با پا درمیونی معلما و.
. بیخیال ما
میشدن عدالتم که هیچ جایی نداشت ما رو هم میخواستن اخراج کنن اول گفتن زرنگا رو میفرستیم بین
کلاس جذب شن اما بعدش که دیدن بالا خونه این بچه ها گچه
ما رو هم تصمیم گرفت اخراج کنن
قضیه از این قرار بود که...
ما به پیشنهاد فاطی رفتیم پیش مشاور که یه برنامه بگیریم برا کنترل هاری بچه ها و مشاور خواست
اسم بچه هایی که از نظر عقلی مشکل داشتنو بش بدیم مام اول گفتیم نه و چون اصرار که کرد که
اسامی بین خودمون میمونه و شما که روش کار منو میدونید و..
مام خر شدیم و اسمیو دادیم و چون مهناز برکنار شده بود و فاطمه همون فافای وبم شده بود نماینده و
ماشالله از اول ابتدایی یه سره نماینده بود و خواست امسال نفس در کنه که نذاشتن و به زور کردنش
نماینده خانم اسمشو پرسید و یه خط زیر اسم بچه ها کشید و زیرش نوشت فاطمه فلانی
یه روز که مثل همیشه عزراییل اومده بود کلاسو منحل کنه با مشاور کلاس داشتیم مدیر گیر داده بود اول
۳ رو نیستو نابود کنه بیچاره حقم داشت
اونم مدیر و برد بیرون باش حرف بزنه اما مدیر راضی نشده بود مدیر اومد به تو کاغذ به دست حالا حدس بزنین چه کاغذی؟؟؟؟
همون کاغذ آبی نحس که اسم بچه ها توش بود همه رو خودنو گفت پاشین پرونده هاتو بذارم زیر بغلتون
برین خونه برین منتظر شوور بشینین(البته این تیکشو خودم گفتم)
منو فاطیم عین صاعقه زده ها بهم زل زده بودیم چون بعضی از بچه ها زرنگ بودن و فقط کمی شیطون بودن
مام وجدان درد گرفته بودیم که چه غلطیی کردیم همه بچه هام معلوم بود از چشم ما میبینن چون
بد نگاه میکردن مام هرچی گفتیم به پیربه پیغمبر ما اسمی ندادیم دفتر خلاصه جستیم سرمیز
مشاور گفتیم خانوم چیکار کردی؟؟مگه قرار نبود فقط دورا دور زیر نظرشون داشته باشی؟حالا ما چه
خاکی بسر کنیم و درنهایت مشاور گفت مدیر میخواسته کل کلاسو منحل کنه گفتم این چندنفر اخراج شن بهتره تا همه
و اسامی رو داده بود من درکش میکردم اما بقیه بدجور از دستش شکار بودن میدونستم شاید اگه خودمم بودم
شاید همچین میکردم و زیاد مشاور رو مقصر نمیدونستم مشاورم مثل ما وجدان درد گرفته بود و یه ریز با مدیر و معاون حرف میزد
اما اونا زیر بار نمیرفتن و خلاصه اون روز تموم شد و فردا که رفتم مثل همیشه ثانیه آخر رسیدم که دیدم کلاس انگار
توش سونامی اومده هرکس یه طرفه عین مادر مرده ها ساکت بودن و منم متعجب کردم که معجزه شده چون اولین برای بود که وارد شدم درحال بزن بقص نبودن یهوو دیدم فاطی کارد بزنی خونش درنمیاد
رفتم و فاطیم کم نذاشتو پرید به من و فهمیدم والدین بچه هایی که اخراج شده بودن یعنی در آستانش بودن
اومدن عین چی پاچه گرفتن و سرفاطی داد زدن که تو اسم دادی چرا که یکی از بچه ها اسم فاطی رو زیر برگه دیده بود و خیلی بی ربط فکر کرده بود فاطی اسما رو داده
اما در واقع خانوم اسم اونو نوشته بود که بدونه اسم نماینده جدید چیه اما اما از ذهنای تاریک زنگ تفریح
خلاصه با هزار جور پا درمیونی بچه ها اخراج نشدن مهنازم که جزو اون اسما بود اومد دعوا بش گفتیم
الاغ چرا نمیفهمی ما اسم ندادیم میگفت شما ندادین کی داده؟بش گفتیم اسما رو دادیم به مشاور اونم قرار نبود بده به کسی خلاصه با هزار جور دعوا و جرو بحث به مهناز فهموندیم
اما بازم کامل راضی نشد الهه و سیمینم که شوت شدن دیگه بد تر تازه مدیر قصد داشت اگه شده همه
رو ببخشه ولی سیمین و الهه رو اخراج کنه چون اون روز سپرده بودیم مشاور جلو اسم هردوشون ضربدرم بزنه
و خود مدیرم واقف بود اینا چین
جو کلاس به خاطر رفتن سیمین و الهه تا چند روز یه جوری بود و خوب شد
اما اون خاطره ی تلخ تو ذهن منو فاطی موند..فاطی هنوزم حرص میخوره حتی وقتی داشت برای تست
بازیگری با ما بازی میکرد اون خاطره رو اجرا کردو منو منصوره ریسه میرفتیم از خنده چون خیلی باحال
حرص میخوره
اما از من به شما نصیحت پای
هیچ چی حرص نخورین چون اونم میره و به گذشته میپونده و حرص جوش الکی یعنی کار بیخود البته
بعضی جاها باید حرص خورد منم خودم خیلی حرص میخوردم سر هر چیز کوچیک اما به این رسیدم و
واقعا دیگه خیلی حرص نمیخورم مگه سر ۲ چیز:
۱-هرزگی و بی حجابی
۲-آدم بی منطق
شاید برای اولین خاطره نباید یه خاطره بد میگفتم اما شما بخندین
راستی حتما نظرتونو درباره کلاسمون بگین یجور نظر سنجیه دیگه لطفا حتما جواب بدین ممنون
میشم چون من هنوز خودمم تو کفم که این بچه ها چی بودن خدایا
" بچه های کلاس اول۳ ...هستند(یعنی بودند)"
۱.باحال
۲.بی مزه
۳.بی فرهنگ
۴.دیونه
۵.وحشی
پی نوشت 1:چه دورانی بود
جواب بدین هاااااااااااااا
احتمالا خاطره بعدی روز تست بازیگری فاطمه باشههههههه و دروغ قبلش..
فاطی یادته؟؟؟هنزم وقتی یاد میافته اولش چه دروغی گفتی دوس دارم کلتو بکنم خداااا دیدی چجور
گذاشتمون سرکار نه خوب بود دفعه اول گفت بلف زدم و گرنه منو منصوره جاش ذوق مرگ میشدیم
خوووب دیگه خداحافظ تا لحظه و خاطره ای دیگر

همتونو دوس دارم و از خدا میخوام لحظه لحظه های زندگیتون رو خاطره های خوش تشکیل بده
