اسلام:دین  احترام و محبت

سلام دوستان عزیزم...

 

امروز درسی از زندگی گرفتم که داشت اشکمو در میاورد...

بعد از مدتها غرق در دنیای نووجونی و شور و شوق  

انرژی که احساس میکنی هیچوقت تموم نمیشه....

تصمیم گرفتم بعد از مدتها من باب صله ی رحم سری به خاله و شوهر خاله ی پیرم بزنم...    

دم دمای بعدظهر که داشتم پشیمون میشدم از رفتن ...به تنبلی که از طرف شیطان بود غلبه کردم و رفتم ...

چقدر فضای خونه سوت و کور و افسرده کننده بود و نشاط ی نووجون  انگار خون تازه ای بود که تزریق بشه به یک بیمار...

رفتم با دختر خاله ی بزرگم  حرف زدم با خالم قرآن خوندیم...وقتی خواستم به دختر خالم واسه کاری کمک کنم دخترخالم بهم گفت خاله من به این مدل زنگی عادت کردم....تنم لرزید

وقت اذان شد شوهر خالم  دوست داشت باهاش برم مسجد که خالم گفت نه بمون پیش ما....چقدر زود وابسته میشن...

خاله ی پیرم انگار فقط دوتا گوش میخواست که از همه چیز حرف بزنه...و من گفت ...گوش باش که ی روز محتاج گوش کردن میشی...خالم حرف میزد و من چیزی از حرفاش نمیفهمیدم و فقط به چین و چروکای روی صورتش پف زیر چشمش نگاه میکردم...خدایا یعنی منم پیر میشم...چرا فکر میکنم هیچوقت پیر نمیشم؟ نماز خوندیم و منتظر اون یکی دخترخالم و شوهرش بودیم..اومدن و با بچش من داشتم دیوونه میشدم....خیلی فضول و در عین حال خیلی خواستنی و نازه.....

دیگه داداشم اومد دنبالم...خالم که اصلا نمیخواست بذاره من برم. تو که یکساعت نیس اومدی...درحالیکه من ۴ساعت بود اونجا بودم..لحظه آخری شوهر خالم چیزی گفت که تنم لرزید  از خودم متنفر شدم ...گفت عمو من دوس داشتم بمونی بخدا این چه اومدنیه ..گفتم عمو میام سر فرصت ان شاالله ...ملتمسانه و با بغض گفت:نه دیگه نمیای دیگه رفت تا کی بیای...از خودم بدم میومد ...چقدر از این زن و شوهر غافل بودم....عذر خواهی کردم و گفتم بازم میام و خداحافظی کردم و اومدم و تا خود خونه به فکر اون هابودم کاش میموندم...

توی ۴ساعت چقدر بهم وابسته شدن با وجود داشتن کلی بچه و نوه...اما منو ی جور دیگه میخوان و ببین من ...

 

خوب منم کارای خونه و درس و کنکور ...اصلا زیاد جایی نمیرم...اما از وقتی برگشتم توی یک کاغذ  نوشتم:

 

خاله:هرهفته ۴ شنبه

عمو حسن: هرهفته ۵شنبه

 

مخصوصا خالم ..امروز وقت نشد براش جارو بکشم...حالا فهمیدم صله رحم یعنی چی...میری یک:  دیدار تازه میکنی..

دو:دل چند تا مو سفید رو پشاد میکنی و میفهمونی که به یادشون هستی

سه:عبرت میگیری که تو دیروز اونهایی و اونها فردای تو پس به جوانیت غره نشو..

چهار :کلی ثواب میکنی..و گناهاتو کم میکنی وقتی فردای خودتو میبینی...

و هزاران مورد دیگه که دهن من بهش نمیرسه...

خدایا خیلی دوست دارم که به فکرهمه هستی....خایا کمکم کن صله ی رحم رو بجا بیارم و قطعش نکنم...

رب اشرح لی صدری و یسر لی امری...

این که میگن همه رفت و آمدت نباید با جوونها باشه واقعا درسته...ادم چندتا دوست پیر هم داشته باشه که فکر نکنه جوونی بی انتهاست..بخدا ما هم پیر میشیم...فراموش نکنیم تا فراموش نشیم...

نتیجه:به خدا عاعتماد کنید و صله رحم رو قطع  نکنید و بدونید توی فرمان خدا خیر خودمون نهفته هس...دعا کنید که خدا توفیق صله رحم رو به همه ما بده...

التماس دعای فرج...یاحق

 

میشه؟

میشه امتحانا تموم بشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پاسخ:وقتی من مردم.. بله

خونمان در اندرون شیشه شده است

امتحان:تاریخ

من بازم ناناحتم...سلام..اعصاب ندارم...آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امروز امتحان تاریخ دشتم رفتم سرجلسه خوب دیدم سوالا خیلی آسونه شاد و شنگول از جلسه زدم بیرون گفتم ۲۰میشم...

جوابا رو که زدن رو سایت چک کردم دیدم ۱نمره و بیست و پنج صدم اشتباه..دارم ...این دردو کجا ببرم..

ی سوال داشت باید مینوشتی عظمت و قدرت امپراطوری اش....من نوشتم عظمت و شکوه امپراطوری اش..دیدم تو پاسخ نامه ۲۵صدم واسه قدرت درنظر گرفتن...خودمو بکشم حق دارم هی دلم میگفت قدرتم تو پرانتز بنویس ننوشتم...

بعد چک کردم دیدم اون سوال که در مورد دولت بخیتیار بوده من تیکه دومو نوشتم اون تیکه اولو خواسته....یک نمره بی زبون پرید...خدا ازتون نگذره آخه چرا یک کلمه یک کلمه بارم میذارید

منی که خیالم از بابت تاریخ راحت بود گفتم ۲۰میشم ببین چی شد...حالا اگر دبیرمو ببینم چطور بهش بگم؟از من ی توقع دیگه داره...البته میگه من شاگرد داشتم فکر میکردن ۲۰ میشن ۱۶شدن باز خدا ر زیادم اشتباه نداشتم ولی این اشتباه ها که داشتم خیلی سوزناک بودن...سووووووووووووووووووووووووووووووختم..

ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااانی الان خودمو میکشم...من رفتم خودمو بکشم....خداحافظ

امتحان فلسفه و منطق

سلام..بقول ابوالفضل پسر دخترعموم : من ناناحتم(ناراحتم)

 

یعنی خدارو شکر میکنم که فقط ۲۸صدم اشتباهه..البته تا الان...ان شاالله که چیز دیگه ای نباشه و چک نمیکنم چون انگیزمو واسه بقیه از دست میدم...

دیروز صبح از  ساعت۱۰و ۲۰صبح که بیدار شدم درسسسسسسسس خوندم تا ۶بعد ظهر که ۶و خورده ای بچه ها اومدن با هم درس خوندیم ..اونام که رفتن درس خوندم تا ۵ونیم صبح...خوب اون موقع شما باشید زورتون نمیاد عموم و خصوص مطلقو بنویسی من وجه..

 

خیلی بده دو کتابو باهم بخونی...اما خدارو صدهزاررررررررررررررررررررررررررررررر مرتبه شکر که فقط ۲۵صدمه....

وجدانم درد گرفته...با سرور بد رفتار کردم ..اول که از سر جلسه اومدم بیرون عصبی بودم فکر کردم ۷۵صدم اشکال دارم...(خداجونم ازت ممنونم اون سواله رو درست نوشتم)

بعد این سرور کل برگشو سیاه کرده میاره هی میگه این درسته اون درسته ؟زهره هم از اون طرف همینطور دوتاشون باهم...دیگه مغزم سوت میکشید گفتمش ولم کن شورشو در آوردی...حالا باید ازش عذر خواهی کنم..

حالا که دارم فکرشو میکنم ناشکریه بخاطر۲۵صدم بنالم خدا کمک کرده  نمره ۱۹و۷۵صدمش رو گرفتم ۲۵صدم چیه....

 

ممنون خدای مهربونم...خواهش میکنم کمکم کن برای امتحانای بعدیم....

فعلا یا حق

سر درد

سلام...

۱.سرم درد میکنه

۲.عینکی شدم اونم آستیگمات

۳.بابای دوستم فوت شده و من اصلا نمیدونم چطور باید  باهاش رو به رو بشم...خودمو بزنم به اون راه..برم

تسلیت بگم نگم...خدا بهش صبر بده

۵.چهارشنبه امتحان دارم و امروز خوب درس نخوندم...

۴.خدایا شکرت...

 

امتحان:تاریخ ادبیات

سلام دوستان خوبم...اون روز سه شنبه یادم رفت بعد امتحان باید بیامو بنویسیم از بس اعصابم خورد بود....

 

۱.ابوالفضل نفسم از دزفول رفت دلم براش تنگ میشه...شیلشیلکم....

۲.مراقبمون انگار...بود نمیرفت ی دقیقه دبیرو صدا کنه..حالا واسه تجربیا خوب بلدن صدا کنن به انسانیا که میرسه

میخوان انتقام بگیرن اما انتقام چی؟الله اعلم...

سر اسم این شاعر ننه مرده ایرج میرزا بمونده بودم کل سوال یک نمره داشت من ۷۵ صدم رو نوشته بودم

اسمش بیستو پنج صدم بود هرچی به مغزم فشار میاوردم یادم نمیومد ...میرزاش یادم بودا...

نوشتم اجمدمیرزا...میگن ۲۵صدم میده....نمیدونم ..دعا کنید بده...صدای اذان میاد

 

فعلا

چه شیعه های منتظری.....

سلام..خوبید؟میدونم خیلی وقته نیستم و به وبلاگتون نمیام...شرمنده

و خیلی ممنونم از اون دوستان با معرفتی که همیشه به من سرزدن و میزنن

شاید از عنوان این پست تعجب کنید اگر این عنوان رو دوس ندارید..

بخونید : "تلخی ها و شیرینی های اردو"

امروز برده بودنم پارک بعثت اردو...از بچه های مدرسه ما فقط ممتازین درسی و بچه های نماز جماعتو برده بودن...واسه همین وضع بچه هامون خیلی خیلی بهتر از دبیرستانای دیگه بود که همشونو آورده بودن...

ی چیزایی رو میدیدم که هم عصبانی میشدم هم ناامید و فقط به این رسیدم

که چه شیعه های منتظری

چقدر ی نفر میتونه ذلیل باشه که سه ساعت خودشو واسه۴تا مسئول وسیله که معلوم نیس کین و چین درست کنه...بهش میگم تو دلم...خوووووووووو بدبخت میخوای جلف باشی باش حداقل تیپ بزن آدم دلش نسوزه ی چیز شنیدن هنوز بهش نرسیدن...تصور کنین...مانتو مدرسه و شلوار لی! +مدل مو و آرایش عروسی...رفته بودیم ترن (دقت کردین من آدم نمیشم ولی این بار بچه ها اغفالم کردن )دختره اومده حالا فکر کرده خیلی خوشتیپه نمیدونست ما دل رودمونو گرفتیم از بس به تیپش خندمون گرفته...به دوستش میگه وای چقدر بانمکه..حالا کی بنظرتون؟مسئول ترن....دسته دوستشو گرفته رفتن جلو که جلف بازی دربیارن...ما که آدم بانمکی اونجا ندیدیم فقط یکی دیدیم که گفتیم بسم الله تا اگر جن است برود...

و باز رفته بودیم عکس بگیریم روی شاسی چاپ بنماییم...مسئول وسیله میگفت (به همکارش  )ی دقه رفتم برگشتم همه رو مجانی سوار کردی این چه وضعشه...ما هم از قبلش نظاره گر بودیم که دخترا چجور سرپسره رو با عشوه خری گول مالیدن ....جون شما چقدر ذلیلن من باورم نمیشه یکی اینقدر بدبخت باشه...مثلا میرن عشوه میان ی چیپسی چیزی بهشون میدن مفتی سوار میشن...

ولی باز دلم خنک شد تو دلم گفتم:اوووووووووووووووووفه پسره ی فلان فلان شده تا فکر نکنی سلام گرگ بی طمعه و عاشق چشم ابروتن بذار یکم ضرر کنی..

و دیگر حوصله نداشتم حرص بخور اومدم نشستم کلی با دبیرا عکس گرفتیم...ولی مهدیه رفته بود سینما ۵بعدی با پسره دعواش شده بود شسته بودش گذاشته بودش رو بند..تو ترنم دختره هنوز ترن حرکته نکرده جیغ میزد م میترسم بعد با اینکه داشت با دوستاش حرف میزد ولی اونور رو نگاه کیرد نمیدونم شایدم اونا که مادیدیم جن بودن که اون نمیدیده..بهش گفتم بس کن دیگه..گفت میترسم گفتم هنوز که حرکت نکرده از چی میترسی؟

بقول استاد رائفی نمیدونم ما از مریخ اومدیم یا باز ما از مریخ اومدیم

بذار یخورده از خوشیاش بگم..از فضای غم بیام بیرون

ما چه موجودات عجیب الخلقه ا ی هستیم بمون گفتن موبایل نیاریدا  رفتیم نشستیم جفت دبیرا...بعد چی گوشیارو درآوردیم با خودشون عکس گرفتیم و عکسامونو به اونا نشون دادیم...اما خدا ببخشه دبیر عربیمونو ببین چیکار کرد:

دبیرمونو بچه های کلاس آسی کردن گفته من دیگه کلاس اینا نمیرم...و نیومد...تا دیدمش رفتم نشستم باهاش حرف بزنم و گوشیم دستم بوده تا اون لحظه نمیدونستن گوشی آوردیم منم حواسم نبوده فکر کردم تو جیبمه ..تو نگو دسم بوده حرفام  که با دبیرمون تموم شد پاشدم رفتم بعد دودقیقه او اوا گوشیم خاک بسرم گوشیم مهدیه دست  تو نیس ؟.مهتاب ..هوووی مهتاب کمتر بخور جیباتو بگرد...

دیدم نیس که نیس فشارم افتاد رفتم پیش دوتا از بچه ها گفتم شاید دست اونا مونده دیدم نه...رفتم کل مسیرو گشتم دیدم نیس...نگران گوشی نبودم زیاد ولی تو کل طول راه عکسایی که توش بودن تو ذهنم بود گفتم از فردا اینترنشنال میشیم :عکسای خودم..آبجیمو شوهرش..دوستام ..عروسی پسرداییم داشتم سکته میکردم نمیشد به دبیرا بگی گوشیم گم شده ..فشارم داشت میفتاد که مهدیه گفت بپرس گفتم مگه میشه پیش اونا چیکار میکنه...ی درصدم احتمال نمیدادم اونجا باشه گفت م خانوم پیش شماست گفت آره دست منه دارم باهاش زنگ میزنم گفتم داره مسخره میکنه که دیدم دستشو آورد بالا و تو دستش گوشیه من بود از خوشحالیو ناراحتی نمیدونستم چیکار کنم...خوشحال که پیدا شده ناراحت ک فاطی قاچاق لو رفتی...ولی از اون همه فکروخیال راحت شدم

گفت میخوایش گفتم فعلا پیشتون باشه...گفت آره تو ک یبار بذاریش جا با ر دومم میذاریش...دبیر عربیمون گفت ی کم اذیت شد آخی..گفتم یکم؟....تازه میخواستم چیپسو پفک بخورماااا نذاشتن اشتهام کور شد.. ربع ساعت بعد به دبیر گفتم خانوم هنوز چیزی بهم نمیخوره خندش گرفته بود بهم..کمی گذشت بلند گو گفت ی کیف با مقداری پول پیدا شده ..من بلافاصله با صدای بلند گفتم مال منه مال منه... دبیرمون برگشت اینا چشونه؟کلی خندید..بعد رفتم با مدیرمون عکس گرفتمرومو برم

ببین چه بچه های رویی هستیم جلو خودشون گوشیامون در آوردیم..

سرکار گذاشتم معلما:

-خانوم بیا بیا

-چیه؟

-بیا عکس شوهرمو نشونت بدم

-دبیر با چشمای از حدقه بیرون زده.: چی؟؟؟

-شوهرمو  دیگه

-دبیر از همه جا بیخبر کپ میکرد...

-عکسشو که نشون میدادم باز هم نمیدونستن چیکار کنن .اینه عکسه شوهر منه:

آپلود عکس و فایل نودهشتیا

 

 

دردو بلات تو سرم..میکشه منو آخرش...طول میکشه باز شه ولی میشه ...شما میتونید...

بالاخره بعد از ی هفته دوهفته جنگ تو کلاس اومدیم ی هوایی خورد تو سرمون ولی اونم مگ این جلفا میذارن

سرم گیج رفت بس که نوشتم با اجازه

سلام

دوستم بهم گفته بود برام درمورد سید علیرضا مصطفوی تحقیق کن

منم گفتم تا وقت دارم برم کاری رو که قول دادم انجام بدم همه چی پیدا کردم فکر کنم پر ملات ترین جستجوی اینترنتیم بود

مغزم داره کارای شهدا و اونایی که تو خط شهدان داره سوت میکشه آخه چجوری اینقد خوب بودن

بعدا براتون میگم چیا خوندم حالا من فعلا برم

کار دارم

خداحافظ

چرت و پرت

سلام دوستان

امروز حالم بهتره دندونامو میگم کاری به کارشون نداشته باشم کاری به کارم ندارن فقط غذا خوردن

واسم سخت شده

امروز داشتم با داداشم حرف میزدم اون به من میگه سیمی من میگم یولید انبری

آخه خیلی وقته که قراره کار با یولیدو یادم بده و نداده و شنیدم کوچیک که بود با شجاعت تمام دندونای

خرابشو با انبر میکشیده فکرشو بکنین و این شد که من بش میگم یولید انبری

اعصابم خرابه دکی میخواد فک پایینمم ارتودنسی کنه آخه فک پایین به این مرتبیو دندونای جفت هم

چیکارش داری دندون آزار دیگه تحمل ندارم یه دور دیگه درد بکشم

کاش دردش درد بود دردش طوری نبود که به خودم بپیچم دردش کلافه و عصبیم میکنه اگه بدونین چند بار

 با آجیم تا مرز دعوا رفتم رو نمازم تمرکز

 نداشتم بعد نماز از عذاب وجدانو درد بلند میشد مشت میزدم رو زمین  میکوبیدم رو بالش بالشو پرت

میکردم خلاصه جوش آورده بودم آخر سرم گریه میکردم که خدا غلط کردم

داشتم سی دی آموزشی دکی جونو میدیدم چه فکاییو درست کرده بود فک که نه چی بگم هر دندونش

 یه طرف خیلی ترسناک بودن دیدمشون اعتماد به نفس گرفتم دیگه مطمئن شدم دندونای من واسش

 آب خوردنه خدایا شکرت که دندونام ناجور نیستن کلا بچه ها من اعتماد بنفس

 خیلیییییی پایینی دارم با اینکه ناجور نبودن خیلی از فکم بدم میومد قبلا که گفتم فک و حالت دندون من

 شبیه چی کیونگه(یون ایون هی)والا اون خوب اعتماد بنفس داره هاااا

داداشم داشت پشیمونم میکرد میگفت همینجوری بامزس واس چی میخوای بری ارتودنسی منم

میگفتم الان تا سنم پایینه بامزس ۲۱ سالم شد زشته دخترم باید خوشجل باشم

امروز داشتیم شوخی میکردیم بش گفتم حامد تو هنوز از کل وجود من فقط دماغمو دوس

 داری؟؟؟میگفت نه من هیچ تورو دوس ندارم گفتم نه جدی جواب بده من احساس میکنم دماغم پف داره

 میگه بس که میخوابی بش گفتم حامد میدونی من از کل وجود تو چیتو دوس دارم ؟این ابروای بند خداییتو

بخدا بچه ها ابرواش خیلی باریکه درواقع خطن اونم نه خط صافو بی حالت حالت دارو قشنگ گاهی میرم

 نزدیکش صاف نگاه میکنم میگم حامد جووووون آجی نگرفتیشون گاهی واقعا فکر میکنم گرفتشون

نزدیکش نری چندتا تار ابروی دوربروشو هم نمیبینی گاهیم بش میگم نکنه ابروای منو تو جابه جا شدن  آجیمو اون داداشم به بابام رفتن ابروی پرپشت دارن اما

 منو حامد به مامان مرحومم رفتیم ابروهامون باریکن

وای بچه ها مامانم اینقده خوشکل بوده جوونیاش که نگووو منم به مامانم رفته اما انصافا مامانم

خوشکلتر بوده یعنی از نظر من اینطوره خیلیا میگن کپ همیم اما خوب بالاخره فرق داریم کمی..

فافا جون تو که عکس مامانمو دیدی؟؟؟؟شبیهیم؟؟؟من خوشکلترم یا مامانم؟؟؟

درسته مامانم اواخر مریضیش خیلی شکسته شد و حتی نمیتونس حرف بزنه و راه بره موهاشم ریخته

 بود و تکیده بوداما بازم مشخص بود که خوشکله..آخ دلم هواشو کرد اون وقتا که بود هیچوقت منو

 سحر بیدار نمیکرد دیگه اگه بیشتر بنویسم بغضم میترکه بابای خوبو مهربونمم تو اتاقه دلش

میشکنه شاید یه روز براتون از خاطراتم با مامان خوشکلمم نوشتم دوس دارین بنویسم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه رفتم ولی برا مامانم یه فاتحه یا صلوات بفرستین ممنون میشم

اولین خاطره

سلام دوستان گلمممممممم

خوبین نمیدونم چرا شارژم همین شارژیم کار دستم داده..

چه بدبختی گیر کردم شبا جای اینکه بخوابم مغزم فعالتر میشه و به هرچیزی فک میکنه جز خواب

داشتم به مدرسه فک میکردم و غش غش زیر پتو میخندیدم

گفتم من که بی خواب بخش خاطرات که خالی مغزم که الانم یادش اومده یادآوری خاطرات کنه گفتم

 بیاام بگم تا یادم

نرفته و ۱۰دقیقم بیشتر وقت ندارم  واسه همین پرچونگی نمیکنم و میرم سر خاطره ها ولی نمیدونم چرا

هرچی به ذهنم میرسه رو حس میکنم که قبلا گفتم اگه اینجور بود به بزرگی خودتون منو ببخشین دیگه 

۱.یه روز دستیار عزراییل(معاون) اومد سرکلاسمون گفت میخوام دستیارامو انتخاب کنم کی دلش میخواد؟منم که

 عشق نمایندگی تو خونمه و عقده ای شده بودم با کمال خریت دسمو بردم بالا و واقعا ک خریت کردم  

اسم منو چند نفر دیگه رو نوشت رو تخته رای گیری کرد و در پایان منو مهناز در اومدیم و ما شدیم دستیار

 دستیار عزراییل (وبقول معاون معاون یار اما در واقع  عزراییل یار)

 انگار یه سطل آب ریختن رو من

زیرا که..........مهناز خودشم از وحشیا بود.اا..ببخشید.. عذر میخوام تصحیح میکنم از شلوغا و شیطونا بود

خووووو قرار شد اون اسم بنویسه منم حنجره پاره کنم اما کلاس ما شدید وحشی بود و تارای صوتیم تا آخر سال ...جاش نموند

منم هروقت کلافه میشدم میز معلمو بلند میکرد میزدم زمین (فک نکنین بردم بالا سرم زدم زمین هااا نه

 پایهاشو بردم بالا پقققق زدم رو زمین)

و هرکی هرجا بود میخکوب میشد و منم

-چه خبرتونه وحشیا چرا افسار پاره کردین عقده ایا اول دبیرستانین یا اول ابتدایی مگه من میگم شاد

نباشین اما عین آدم این کلاسه یا طویله؟؟ به والله یه بار دیگه شلوغ

کنین با گیساتون میبرمتون لای عزارییل بزرگ و دستیارش دفتر(مدیر) نازنین بشین فاطمه بشینننننننننن د بشنین دیگه مهناز تو مثلا نماینده ای؟؟ (البته یخوده ملیح تر میگفتم)

اما دریغ و آه و حسرت که فایده نداشت انگار این همه گل لگد کردم تا زنگ میخورد الهه و سیمین میزدن رو میز (انصافا قشنگ میزدن)

یکی میرقصید یکی میخنیدید یکی رو میز بود چند نفر اول اسم دوس پسراشونو رو تخته مینوشتن

و منم گلو پاره میکردم و این وسط خود مهنازم هم میخندید هم قر میداد هم دس میزد

 خلاصه همه کارا رو با هم میکرد..منم فقط حرصو داد و میز رو زمین کوبیدن و هی داد میزدم

(حتما دارین میگین این  بیشتر به دارلمجانین شبیه بوده تا کلاس خوب باید بگم درست فکر کردین اصلا کلاسس نبود)

عزراییلو دستیارشم همش

 به منم گیر میدادن و منو تهدید میکردن که از انضباطم کم میکنن

خلاصه مدتها به همین منوال گذشت  و الهه و سیمین از کلاس اخراج شدند و به دو کلاس جدا شوتینگ

شدند و از همه زهر چشم گرفتن و اما کو عقل...بازم همون آشو همون کاسه

تا اینکه...یه اتفاقی افتاد و تن همه رو لرزوند اما این ویبره ها و خود خیس کردناشون  مال ۲دقیقه بود

باورم نمیشه که کلاس ما هیچوقت آدم نشد هردفعه که تهدید به منحل کردن کل کلاس میکردن

 هیچچچچچچ هر چیزیم که میشد گردن اول۳ بود

عین خیالشون نبود

مثل همیشه ما نماینده  ها هم از طرف دفتر تحت فشارو سرزنش بودیم هم از طرف بچه ها

تازه چند دفعم تا پای منحل شدن رفتیم که با پا درمیونی معلما و.. بیخیال ما

میشدن عدالتم که هیچ جایی نداشت ما رو هم میخواستن اخراج کنن اول گفتن زرنگا رو میفرستیم بین

 کلاس جذب شن اما بعدش که دیدن بالا خونه این بچه ها گچه ما رو هم تصمیم گرفت اخراج کنن

 

قضیه از این قرار بود که...

ما به پیشنهاد فاطی رفتیم پیش مشاور که یه برنامه بگیریم برا کنترل هاری بچه ها و مشاور خواست

 اسم بچه هایی که از نظر عقلی مشکل داشتنو بش بدیم مام اول گفتیم نه و چون اصرار که کرد که

اسامی بین خودمون میمونه و شما که روش کار منو میدونید و..

مام خر شدیم و اسمیو دادیم و چون مهناز برکنار شده بود و فاطمه همون فافای وبم شده بود نماینده و

ماشالله از اول ابتدایی یه سره نماینده بود و خواست امسال نفس در کنه که نذاشتن و به زور کردنش

 نماینده خانم اسمشو پرسید و یه خط زیر اسم بچه ها کشید و زیرش نوشت فاطمه فلانی

یه روز که مثل همیشه عزراییل اومده بود کلاسو منحل کنه با مشاور کلاس داشتیم مدیر گیر داده بود اول

۳ رو نیستو نابود کنه بیچاره حقم داشت

اونم مدیر و برد بیرون باش حرف بزنه اما مدیر راضی نشده بود مدیر اومد به تو کاغذ به دست حالا حدس بزنین چه کاغذی؟؟؟؟

همون کاغذ آبی نحس که اسم بچه ها توش بود همه رو خودنو گفت پاشین پرونده هاتو بذارم زیر بغلتون

برین خونه برین منتظر شوور بشینین(البته این تیکشو خودم گفتم)

منو فاطیم عین صاعقه زده ها بهم زل زده بودیم چون بعضی از بچه ها زرنگ بودن و فقط کمی شیطون بودن 

مام وجدان درد گرفته بودیم که چه غلطیی کردیم همه بچه هام معلوم بود از چشم ما میبینن چون

بد نگاه میکردن مام هرچی گفتیم به پیربه پیغمبر ما اسمی ندادیم دفتر خلاصه جستیم سرمیز

مشاور گفتیم خانوم چیکار کردی؟؟مگه قرار نبود فقط دورا دور زیر نظرشون داشته باشی؟حالا ما چه

خاکی بسر کنیم و درنهایت مشاور گفت مدیر میخواسته کل کلاسو منحل کنه گفتم این چندنفر اخراج شن بهتره تا همه

و اسامی رو داده بود من درکش میکردم اما بقیه بدجور از دستش شکار بودن میدونستم شاید اگه خودمم بودم

شاید همچین میکردم و زیاد مشاور رو مقصر نمیدونستم مشاورم مثل ما وجدان درد گرفته بود و یه ریز با مدیر و معاون حرف میزد

اما اونا زیر بار نمیرفتن و خلاصه اون روز تموم شد و فردا که رفتم مثل همیشه ثانیه آخر رسیدم که دیدم کلاس انگار

توش سونامی اومده هرکس یه طرفه عین مادر مرده ها ساکت بودن و منم متعجب کردم که معجزه شده چون اولین برای بود که وارد شدم درحال بزن بقص نبودن یهوو دیدم فاطی کارد بزنی خونش درنمیاد

رفتم و فاطیم کم نذاشتو  پرید به من و فهمیدم والدین بچه هایی که اخراج شده بودن یعنی در آستانش بودن

اومدن عین چی پاچه گرفتن و سرفاطی داد زدن که تو اسم دادی چرا که یکی از بچه ها اسم فاطی رو زیر برگه دیده بود و خیلی بی ربط فکر کرده بود فاطی اسما رو داده

اما در واقع خانوم اسم اونو نوشته بود که بدونه اسم نماینده جدید چیه اما اما از ذهنای تاریک زنگ تفریح

 

خلاصه با هزار جور پا درمیونی بچه ها اخراج نشدن مهنازم که جزو اون اسما بود اومد دعوا بش گفتیم

الاغ چرا نمیفهمی ما اسم ندادیم میگفت شما ندادین کی داده؟بش گفتیم اسما رو دادیم به مشاور اونم قرار نبود بده به کسی خلاصه با هزار جور دعوا و جرو بحث به مهناز فهموندیم

اما بازم کامل راضی  نشد الهه و سیمینم که شوت شدن دیگه بد تر تازه مدیر قصد داشت اگه شده همه

رو ببخشه ولی سیمین و الهه رو اخراج کنه چون اون روز سپرده بودیم مشاور جلو اسم هردوشون ضربدرم بزنه  و خود مدیرم واقف بود اینا چین

جو کلاس به خاطر رفتن سیمین و الهه تا چند روز یه جوری بود و خوب شد

اما اون خاطره ی تلخ تو ذهن منو فاطی  موند..فاطی هنوزم حرص میخوره حتی وقتی داشت برای تست

 بازیگری با ما بازی میکرد اون خاطره رو اجرا کردو منو منصوره ریسه میرفتیم از خنده چون خیلی باحال

 حرص میخوره

 اما از من به شما نصیحت پای

 هیچ چی حرص نخورین چون اونم میره و به گذشته میپونده و حرص جوش الکی یعنی کار بیخود البته

بعضی جاها باید حرص خورد منم خودم خیلی حرص میخوردم سر هر چیز کوچیک اما به این رسیدم و

واقعا دیگه خیلی حرص نمیخورم مگه سر ۲ چیز:

۱-هرزگی و بی حجابی

۲-آدم بی منطق

شاید برای اولین خاطره نباید یه خاطره بد میگفتم اما شما بخندین

 

راستی حتما نظرتونو درباره کلاسمون بگین  یجور نظر سنجیه  دیگه لطفا حتما جواب بدین ممنون

میشم چون من هنوز خودمم تو کفم که این بچه ها چی بودن خدایا

 

" بچه های کلاس اول۳ ...هستند(یعنی بودند)"

۱.باحال

۲.بی مزه

۳.بی فرهنگ

۴.دیونه

۵.وحشی

 

 

پی نوشت 1:چه دورانی بود

جواب بدین هاااااااااااااا

احتمالا خاطره بعدی روز تست بازیگری فاطمه باشههههههه و دروغ قبلش..

فاطی یادته؟؟؟هنزم وقتی یاد میافته اولش چه دروغی گفتی دوس دارم کلتو بکنم خداااا دیدی چجور

گذاشتمون سرکار نه خوب بود دفعه اول گفت بلف زدم و گرنه منو منصوره جاش ذوق مرگ میشدیم

خوووب دیگه خداحافظ تا لحظه و خاطره ای  دیگر

 

همتونو دوس دارم و از خدا میخوام لحظه لحظه های زندگیتون رو خاطره های خوش تشکیل بده

 

 

 

خاطرات تلخو شیرین دبیرستان 1(معرفی بچه ها)

سلام دوستای عسیسم دلم برا اینکه یه آپخوب کنم تنگ شده بود داشتم فکر میکردم چیکار کنم که وب جالب شه گفتم خاطرات سال اول که همین امسال باشه رو بزارم راستی لی جونم من امسال انتخاب رشته میکنم و میخوام برم انسانی

معدل ترم اولم:۴۰/۱۹

معدل کل:۶/۱۹

میخواستم برم انسانی بعد دودل شدم بین انسانی و تجربی و روزی که واسه گرفتنه کارنامه رفتم وعلم پرسید چه رشته ایی میری منم با اطمینان گفتم انسانی و گفتم دیگه ول کن هرچه بادا باد من به انسانی علاقه دارم خیلی از اطرافیان بهم میگن برو تجربی برا انسانی حیفی و.. اما من قبول ندارم من رشته مورد علاقمو انتخاب کردم و زیر بار حرف زور نمیرم خونوادم آزادم گذاشتن نمیدونه بقیه چشونه این بقیه هم یکی از اقوامه و فقط ۱ نفر بقیه میگن تجربی ولی خودت هرچی میخوای برو من میرم انسانی  بعد به امید خدا اگه بابام رضایت داد دانشکده افسری

جیگرا راستی دارم میرم مشهد میدونین بنظر خودم امسال از همه سالا بهتر بودم و اینم پاداششه که بعد از سالها برم مشهد خدایا شکرت

بچه ها دارم به این فکر میکنم که وبم اصلا با.. بیخیال این یه بحث جداس که هنوز برا مطرح کردنش مطمئن نیستم خواستم خاطراتمو بنویسم تا به قول فافا برا همیشه بمونن ایشالا خاطرات مهدو وقتی رفتم مینویسم ۲۲ایشالا عازمم.

اول میخوام بچه ها رو معرفی کنم هر وقت دیدید علاوه بر اسم حرف دیگه ای هس بودنین از اون اسم چندتا هس و درضمن من آدم شناسیم ضعیفه اگه روبه روی بعضی اسما خالی بود یعنی اصلاعاتی ندارم

نماینده ها منو فافا(راستی فافا اگه خاطراتی به ذهنت رسید بهم بگو)

۱.فاطمه ح (خودم):والا چی بگم بازیگوش زرنگ و درسخون راستگو راز دار محجوب خدا دوست خدا ترس عشق  ائمه  و شهدا خیلی امام حسینو حضرت عباسو کربلا و. حوادثشو دوس دارم و میشه گفت اطلاعات خوبی دارم اگه درمورد عاشورا سوال داشتین بپرسین خودمم بلد نباشم سه سوت پیدا میکنم واستون خوشحالم میشم ساده و بی آلایش یه رو زود باور(اما نه خر اتفاقا زرنگم و به عقیده ی بعضی ها برا پلیس شدن مناسبم و نکته بینم) بسیارررررر حساس و در عین حال مغررررور (غرورم به اندازس)ولی با این اوصاف خدا نکنه عصبی شممم فافا میدونه چی میشم.نماینده بودم عصبی که بشم یه دادی میزنم که دیگه هیچ اما هیچکس باورش نمیشه با اینکه خیلی عصبیانیتم وحشتناکه اما همیشه موقع دعوا مغزم کار میککنه یعنی بیخیال همه چیز نمیشم که بنظر بقیه محاله(یه دفعه نگید از خودش تعریف میکنه من خودمو اینطور شناختم قضاوت با شما)

۲.منصوره(دوست صمیمیمممم):دختر خوب آروم و ساکت با خدا محجوب راز دار راستگو درسخونو زرنگ ساده و بی آلایش دوست فوق العاده مغرور(به اندازه) بسیار تو دار و مظلوم و دوست خوب ۴ سالمه

۳.فاطمه ص (فافا) دوست صمیمیممم:با گذشت محجوب خدادوست و خدا ترس عاشق ائمه و شهدا راستگو راز دار مهارت فوق العاده در متقاعد کردن که من خوشم میاد متشخص وجدانا خودم خیلی از شخصیتش خوشم میاد و دوست ۴ساله ی

۴.مریم بغل دستیم:دختر خوبیه فکر کنم راز دار بود خیلی مغرور نبود بسیاررررر اهل تغلبی  از دماغ من خوشش میومد حتی جلو دبیر برنامه ریزی گفت که تو خاطرات میگم یخوردم بلف

۵.فاطمه ا:دختر خوب و ساده ای بود (ببینین تو آدم شناسی چقدر ضعیفم بعد ۴ سال اینقد میشناسمش

۶.فاطمه ب:یخورده اعصاب خوردکن اما دختر و دوست خوبی بود (ببینین تو آدم شناسی چقدر ضعیفم بعد ۴ سال اینقد میشناسمش

۷.زهرا پ:دختر خوب اما وقتی میخواست از رو درس بخونه فقط خودش صداشو مفهمید حرف زدنشم همینطور خیلی صداش یواش بود

۸.معصومه:

۹.ندا:دختر خوب ساده با گذشت

۱۰.زهرا ش:دختر خوبی بودش

۱۱.نسترن:خیلیییییییییییییییییییییییییی حساس دوست خوب صادقو بی ریا

۱۲:شادی: اونم دختر خوبی بود تنها چیزی که ازش خیلی رو مخم بود این بود که  وقتی با معلم حرف میزد حواسش به ولوم صداش نبود اما خودش متوجه نبود طفلک یه بار فهمید رفت از معلم عذر خواهی کرد من عادتمه  خیلی بدم میاد کسی به معلمش بی احترامی کنه

۱۳.زینب ج:خیلیییییییییییییییییییییییی باحال بود دوست خوبی بود باهاش حال میکردم درسته بی حجاب بود اما اهل دوس پسر نبود که خیلی از این خوشم اومد دوست خیلی خوفی بود اما خیلی بی صبر بود به قول معلم مطالعات یه جل نمی نشست معلم زیست هی بش میگفت برو دکتر ببین چته اینقد بی صبری خلاصه خیلی خنده دار بود که براتون میگم

۱۴.شهلا:دختر خوبی بود خوش سرو زبون ما میشه گفت ۶ .۷ سال دوست بودیم

۱۵.راضیه(کرستین حا.. بقیشو نمیگم چون فامیلشه):خیلی باحال بود دختر ساده و دوست خیلی خوفی بود صدای فوق العاده ای داشت برامون ترانه میخوند مداحی میکرد باورتون نمیشه چقد خوب میخوند یکی از  نو حه هاش به دلم نشست بعد کلی جستجو تو اینترنت پیداش کردم اما اصلا به قشنگی صدای راضی نبود حیف که یخورده بلف میزد و از کلاسا در میرفت

۱۶.نازنین:همکلاسی ابتداییم دختر خوبیه

۱۷.زینب ع:

۱۸:سمیرا:دختر خوبو ساده ای بود دوسش داشتم اما بعضی زنگا بلانسبت شما هار میشد منو فافا هرچی جون میکندیم نمیشد رفت نشوند سرجاش

۱۹:نرگس ع:دختر خوبو مظلومی بود و دوست صمیمی سمیرا اونم بعضی زنگا هار میشد یعنی در اصل باهم هاری میگرفتن چون همش دنبال هم میدویدن یه بار فک کنم دنبال اونا دویدم یا راضی  کوبیدم به میز خدا نصبتون نکنه..

۲۰.نرگس د:

۲۱.فاطمه حا:

۲۲.الهه:دیگه چی بگم ازش خودتون تصورر کنید اینقده شیطون که نه هار بود که همون اول از کلاس اخراجش کردن بردنش کلاسه دیگه خیلی هار بود جونمو گرفت

۲۳.سیمین:دوست جون جونیه الهه اونم مثه خودشه و از کلاس۵ با هم بودن اونم همون اول سال با الی شوتینگ کردن کلاس دیگه

۲۶نفر بودیم بقیه رو یادم نمیاد خاککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک تو سررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم نماز از اول وقت گذشت خدا غلط کردم ای تف بروت شیطون نکبت

بقیه رو میگم براتون بعدا فعلااااااا