دعوا به سبک صفای جبهه ها

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

-  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

-  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

-  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»


 منبع:سایت آوینی

جبهه و خنده هاش

قبلا براتون گفته بودم که مرحوم حمید خدمتی از لحاظ شخصیتی فردی نترس و شجاع ودر انجام کارها مصمم و پیگیر بود.یکی از خصوصیات دیگر مرحوم حمید شوخ طبع و خنده رو بودن ایشان بود.در فاصله بین عملیات بدر تا والفجر هشت بچه ها برای تجدید قوا به پادگان کرخه اومده بودن و چند روزی لشکر استراحت داشت.یه شوخی بین بچه های بهداری لشکر رایج شده بود و اون این بود .دوتا دستشون رو بدور دهانشون میگرفتن و صدای خروس رو در میآوردن.این شوخی که با صداها و تن های مختلف همراه بود برای هر شنونده ای اول خنده دار و کمی تا قسمتی هم گوش خراش بود.یه روز مرحوم حمید در حال استراحت بود و بچه ها هم به عادت همیشه مشغول نواختن صدای ناهنجار خروس.حمید خیلی محترمانه به بچه ها گفت.دوستان بزارین کمی استراحت کنم .بچه ها هم انگار نه انگار که حمید با اینهاست.البته دو سه نفرشون بخاطر اینکه سر بسر حمید بزارن با چشم و آبرور بهم دیگه اشاره میکردن که نه .محل نزارین.حمید هم بلند شد و نشست وگفت باشه پس اگه شب کسی نخوابید اعتراض نکنین که چرا اینجور شده.حمید بلند شد و رفت.یک ساعت بعد در حالی که چند کیسه پر روی شونش بود برگشت و رفت پشت محوطه بهداری که یه باغچه نسبتا بزرگ بود.رفتم دنبالش گفتم حمیدجان چیکار میکنی.گفت این بچه ها شب میفهمن چیکار میکنم.کیسه ها رو خالی کرد و با تعجب دیدم پر از قوطی های خالی کنسروه.چند تکه طناب باریک آورد و با یک میخ وچکش شروع کرد قوطی ها رو سوراخ کردن و بستن به طناب.سه چهار تا ریسه از قوطی های خالی رو آماده کرده بود و گذاشت یه محلی که کمتر کسی اونها رو پیدا کنه.گفت.ساعت 1شب بیا ببین چه محشری برپا میشه.یه ساعت بعد حمید در حالی که افسار الاغی دستش بود برگشت و توی همون باغچه بستش.

گفتم این رو از کجا پیدا کردی.گفت.عشایر اطراف پادگان که بعضا احشامشون میان داخل پادگان برای خوردن علف.چند تا از بچه ها بهداری بعلت هوای خوب توی فضای بازمیخوابیدن که اتفاقا اونهائی که به نصیحت حمید گوش نکرده بودن هم همون جا بودن و به خواب ناز فرو رفته بودن.یه دفعه صدای وحشتناکی بلند شد وهمه از خواب بیدارشدن.اون ریسه های قوطی خالی رو حمید بسته بود به دم الاغه و رهاش کرده بود توی محوطه بهدای.خودش هم بدنبال الاغ هیش میکرد.صدای ناهنجار قوطی خالی و خنده بچه ها قاطی شده بود.حمید هم با صدای بلند میگفت .حالا چی صدای خروس یا این صدا.با پادر میونی چند تا از بچه ها حمید و بقیه صلح کردن و قرار شد موقع استراحت کسی  کسی رو اذیت نکنه.

راوی امیرابراهیمیان

http://bhdarylaskr7.blogfa.com/post-92.aspx

این کجا وآن کجا؟؟

پل قاطر مرده!!!

سلام دوستای خوبم

بازم ی مدت نبودم الانم باید سریع برم

رفتم نمایشگاه های پیش سبزقبا بلکه اونجا کتاب شهید ابراهیم هادی رو داشته باشن..انگار قحطی اومده هرجا میرم ندارتش

یکی از دوستام دارتش بش میگم بیارش دوس دارم بخونمش

اما دو کتاب گرفتم

۱.ساکنان ملک اعظم۱(منزل کاوه)

۲.رفاقت به سبک تانک(مجموعه طنز)

تا دیدم ساکنان ملک اعظم داره عین عقاب قاپیدمش دوتا داشت اما من فقط یکی رو گرفتم

نمیدونم چه سریه کتابای این نمایشگاه پر خاکه..من رو کتابام حساسم مثلا کتابی رو که الان گرفتم و نوئه صد سال دیگه همین شکله..

ی داستان طنز میذارم:

"پل قاطر مرده"

فاضل گفت :حالا این همه بار را چطور ببریم نه جانش را داریم نه زورش را.

گفتم:جان فاضل من یکی که حسش را ندارم همین که از این قله بکشم بالا شاخ دیو را شکسته ام خود دانی..فاضل چشم گرداند یکهو چشمش برق زد یکی از نیروهای گردان ذوالجناح داشت برای خودش نان خشک میخورد و فرت فرت میکرد .یک قاطر.

با هزار مکافات قاطر را گیر انداختیم و بارمان را گردنش کردیم و از کوه کشیدیم بالا بین راه قاطر کره خر چند بار بدقلقی کرد و چند جفتک ناقابل مهمانمان کرد و حتی یکبارهم بازوی فاضل را گاز گرفت اما مجبور بودیم نازش را بکشیم تا سفیل و سرگردانمان نکند.

رسیدیم به پل معلقی که بین کوهی که ما بودیم با کوهی که باید می رفتیم وصل شده بود.اما چه پلی.صد رحمت به پل صراط.چند رشته طناب زهوار در رفته که الوارهای فرسوده و پوسیده و نازک را نگه داشته و مثلا پل شده بود.

فاضل گفت:خوبی قاطر این است که سرنترس دارد و از بلندی نمیترسد خودت هم برای اینکه این دره ی وحشتناک را نبینی و سرت قیلی ویلی نره زیر پات را نگاه نکن.

به زحمت آب دهانم را قورت دادم و افسار قاطر را کشیدم چند قدم روی پل جلو نرفته بودیم که ناغافل قاطر جیغی کشید و شروع کرد به لرزیدن من و فاضل و پل فرسوده هم مثل منارجنبان افتادیم به لرزیدن من و فاضل جیغ میکشیدیم و دو دستی طناب دیوار پل را گرفته بودیم ناگهان قاطر سکته کرد و جا به جا مرد و با کله از پل پرت شد پایین

حالا من و فاضل انگار سوار تاب شده باشیم همراه پل عقب میرفتیم و جلو می آمدیم و با آخرین توان جیغ می کشیدیم و خدا را صدا میزدیم!

فاضل لا به لای جیغهایش صدا زد:بخودت مسلط باش سعی کن تکان نخوری!

اما مگر میشد؟من اگر میخواستم تکان نخورم پل تکانم میداد.کم کم حرکات تاب مانند پل کند شد و بعد پل آرام گرفت من و فاضل مسیر آمده را با ترس و لرز و هزار مصیبت برگشتیم تا پایمان به زمین سفت رسید ولو شدیم و تا چند دقیقه تند تند نفس کشیدیم و بعد هر دو زدیم زیر خنده.گفتم:پس قاطر سرنترس دارد و از بلندی نمیترسد؟

فاضل ریسه رفت.خنده خنده گفتم:طفلک قاطر بدبخت .دیدی چه جور سکته کرد؟

فاضل گفت ببین ما چی هستیم که روی قاطر را کم کردیم و سکته نکردیم؟

تا چند دقیقه هر دو خندیدیم اما روزهای بعد فکر چاره افتادیم وقتی با قاطر به پل  می رسیدیم من یا فاضل با چفیه چشمهای قاطر را می بستیم تا سکته نکند!و خودمان با هزار بار خواندن دعا و امن یجیب از پل رد می شدیم چه رد شدنی؟جان به سر می شدیم یک بار گفتم:فاضل می گویم بیا برویم اسیر عراقیها بشویم لااقل اگر زنده ماندیم موقع آزادی از یک را  درست و حسابی برمیگردیم

از آن به بعد اسم آن پل شد"پل قاطر مرده" 

......................

خداحافظ

 

خواستگاری

شهيد ابوالفضل يعقوبي فرزند يعقوب در تاريخ 44/5/2 در شهرستان اردبيل ديده به جهان گشود. در تاريخ 64/11/27 در منطقه عملياتي فاو در عمليات والفجر 8 به فيض رفيع شهادت نايل آمد. «ابوالفضل باوفا»دوست شهيد ابوالفضل يعقوبي به نقل از خود شهيد اين خاطره را تعريف مي كند:



در قسمت تبليغات اداره بنياد شهيد شهرستان اردبيل كار مي‌كردم. گاهي از بسيج ادارات عازم جبهه مي‌شديم.


اوايل اسفند‌ماه 1364 شمسي بود. حدود سه ماه مي‌شد كه از جبهه برگشته بودم، مشغول تكثير عكس عزيزاني بودم كه تازه به شهادت رسيده بودند و قرار بود در يكي دو روز آينده تشييع شوند.

ناگهاني عكسي توجه مرا به خود جلب كرد. تازه با او آشنا شده بودم، خوب مي‌شناختمش. در حالي كه به عكس نگاه مي‌كردم، بي‌اختيار اشك مي‌ريختم. ياد روزي افتادم كه با او آشنا شده بودم. ياد لحظاتي كه براي ايجاد معبر، ني‌زارها را با هم قطع مي‌كرديم.

مرداد ماه هزار و سيصد و شصت و چهار بود، از طرف بسيج سپاه پاسداران جهت شركت در عمليات در منطقه‌ي هورالعظيم حضور داشتيم.
هر روز چند نفر از بسيجيان را جهت همكاري با نيروهاي اطلاعاتي به خاك دشمن مي‌بردند. روزي با تعدادي از بچه‌ها جهت شناسايي خط مقدم و قطع‌ ني‌زارها جهت ايجاد معبر براي عبور قايق‌هاي تندروي موتوري عازم خط مقدم شديم. بعد از سه ساعت در نزديكي خط مقدم به اسكله‌اي شناور كه روي آب بود رسيديم.
از آنجا به بعد را بايد با بَلَم طي مي‌كرديم. ما را به يكي از نيروهاي اطلاعاتي منطقه كه جواني برومند و خوش سيما بود و تبسم به لب داشت تحويل دادند. جوان‌برومند مسئول محور و فرمانده گروهان بود. همگي سوار بلم‌ها شده از لاي نيزارها به خط مقدم هدايت شديم.

وقتي ديديم فرمانده به زبان محلي صحبت مي‌كند، خوشحال شديم. بعد از كمي صحبت متوجه شديم كه او نيز از همشهري‌هاي ماست و اسمش ابوالفضل است.

در حالي كه گرم گفت و گو بوديم، از لابه‌لاي نيزارها به طرف دشمن حركت مي‌كرديم. بعد از يك ساعت پارو زدن به منطقه‌ي حساسي رسيديم. گلوله‌هاي بي‌هدف عراقي‌ها از بالاي سرمان رد مي‌شدند. صداي عراقي‌ها كه با هم صحبت مي‌كردند به وضوح شنيده مي‌شد. براي اينكه صداي پارو زدن ما را نشنوند، پاروها را جمع كرديم و در داخل بلم‌ها گذاشتيم. آرام با گرفتن نيزارها بلم‌ها را پيش مي‌رانديم.

ما كه در اولين حضورمان در آن ني‌زارها، كمي دلهره‌ داشتيم، ولي ابوالفضل عادي رفتار مي‌كرد؛ انگار نه انگار كه در منطقه‌ي عراقي‌هاست. در چهره‌اش اصلا نگراني و اضطراب و ترس ديده نمي‌شد. او بارها در لاي همين نيزارها به كمين دشمن رفته، وجب به وجب منطقه را مثل كف دستش مي‌شناخت.
دلهره‌ي من از اين بود كه در آن مكان هيچ جان‌پناه و سنگري نبود و اگر دشمن از حضورمان مطلع مي‌شد كارمان تمام بود.

تنها چيزي كه به ما روحيه مي‌داد لبخند و تبسم جاودانه‌ي ابوالفضل بود. هيچ وقت در آن موقعيت نيز نديدم كه گل لبخند در لبانش پرپر شود. با روحيه‌ي نترس و شجاعي كه داشت ما را از نگراني در مي‌آورد.
بعد از ساعت‌ها تلاش‌ با هدايت و فرماندهي ابوالفضل، ني‌ها را قطع كرده و چندين معبر در لاي نيزارها جهت حركت قايق‌هاي تندرو كه قرار بود عمليات از آن منطقه صورت گيرد ايجاد كرديم و خوشحال از موفقيت در اين عمليات، راهي پشت جبهه شديم.

در راه از سخنان فرمانده متوجه شدم كه از نيروهاي اطلاعاتي سپاه پاسداران شهرستان اردبيل است. بعد از كلي گفت‌وگو پرسيدم:

آيا ازدواج كرده‌اي يا نه؟!

گفت: نه، هنوز ازدواج نكرده‌ام، مجرد هستم.

علتش را پرسيدم، لبخند زد!
از خنده‌اش متعجب شده، مصمم شدم حتما دليل خنده و ازدواج نكردنش را بدانم.

وقتي اصرارهاي مرا ديد گفت:

بيچاره مادرم! مدتي است كه گير داده بايد حتما ازدواج كني! مادرم از ترس شهادت، مي‌خواهد ازدواج كنم تا شايد به خاطر عروسش هم كه شده دست از جبهه دست بردارم . به خاطر اين، همه فكر و ذكرش اين شده تا مرا سروسامان دهد. اين است كه هر وقت به مرخصي مي‌روم مي‌گويد، حتما بايد اين بار ازدواج كني. من هم تصميم گرفته‌ام تا جنگ تمام نشده ازدواج نكنم و تا پيروزي در جنگ در جبهه بمانم. بار آخر كه به مرخصي رفته بودم پايش را در يك كفش كرد و گفت كه حتما بايد اين بار ازدواج كني.
از من خواست نشاني دختري را به او بدهم تا به خواستگاري‌اش برود. هر چه كردم تا موضوع خواستگاري را عوض كنم نتوانستم.
زيرا اين بار با دفعه‌اي ديگر فرق مي‌كرد. مادر تصميم گرفته بود به هر نحوي شده از من نشاني دختري را بگيرد تا از آن دختر برايم خواستگاري كند.
بعد از ساعت‌ها پافشاري، ناچار براي اينكه اين قضيه را تمام كنم، نشاني الكي را در قريه نيار به او دادم.
اسم و فاميلي دختر را از من پرسيد، گفتم فاميلي‌اش را نمي‌دانم ولي اسمش مريم خانم است.
آن روز مادر خوشحال و خندان براي اين كه دختر را ببيند و از او خواستگاري كند، از خانه بيرون رفت. بعد از دو ساعت وقتي به خانه برگشت، ديدم عصباني است. به قول معروف توپش پر بود.
مفصل با من دعوا كرد. در حالي كه مي‌خنديدم گفتم: ندادندكه ندادند! من كه نمي‌خواهم ازدواج كنم. اين نشاني را هم به خاطر اين كه شما را ناراحت نكنم، در اختيارتان گذاشتم.
مادر در حالي كه دست از دعوا كشيده بود و همچون من مي‌خنديد گفت: آخر پسر نشاني‌اي كه به من داده بودي، نشاني پيرزن نود ساله‌اي به نام مريم خانم بود. همه او را مي‌شناسند با اين كار پاك آبرويم را بردي!
آن روز با مادر به خاطر اين خواستگاري كلي خنديديم. با اين كارم مادر فهميد كه من در تصميمي كه گرفته‌ام، جدي هستم و تا پايان جنگ دست از جبهه نخواهم كشيد و اين چنين بود كه در نهايت در منطقه‌ي عملياتي فاو به اوج آسمان‌ها پر گشود.

عراقي نگو،‌ گودزيلا

شب عمليات بود.قرار بود كه من وچند نفر از دوستانم كه تخريب چي بوديم،جلوتراز رزمندگان وارد ميدان شده وبه سرعت مين ها را خنثي كنيم تا خداي نكرده اتفاقي براي ديگران نيفتد.


منطقه غرق در سكوت بود. فقط هرچند دقيقه از سوي دشمن يك رگبار بي هدف به سوي خط خودي شليك مي شد. عرق ريزان وچسبيده به زمين به كمك كارد سنگري تند تند مين ها را در مي اوردم وچاشني شان را باز مي كردم يا سيم تله اي را كه بين دو مين جهنده بود،مي بريدم.

آخر سر به انتهاي ميدان رسيدم. نفس راحتي كشيدم. مي دانستم تا لحظاتي ديگر پيشقراولان لشگرمان از راه مي رسند وان وقت دشمن را غافلگير وحقشان را كف دست مي گذاريم. يكهو صدايي از نزديك من بلند شد. چسبيدم به زمين وچشم تنگ كردم وبه جايي كه صدا امده بود،نگاه كردم. در ان تاريكي فقط سياهي يه ادم را توانستم تشخيص بدهم. يك عراقي در سنگر كمين نگهباني مي داد. اول مي خواستم همان جا بمانم وبگذارم حساب او را رزمندگان برسند،اما نمي دانم چطور شد كه زد به سرم ارتيست بازي در بياورم. تصميم گرفتم كه بلند شوم ومثل فيلم هاي سينمايي،گربه وار بروم واز پشت ناكارش كنم.

بي سر وصدا خزيدم وبه پشت سنگركمين دشمن رسيدم. در فيلم ها ديده بودم كه چطور قهرمان مي پريد وبا يك ضربه به پس گردن دشمن او را از پا در مي اورد وبي هوش مي كند. اب دهانم را قورت دادم. مشتم را گره كردم ودعايي دردل خواندم وبعد مثل بختك ازپشت سر روي دشمن پريدم ويك ضربه مشت جانانه به پس گردنش زدم. اما انگار با مشت به صخره سنگي كوبيده بودم! طرف فقط«هقي»كرد وبرگشت طرف من. يا جدة سادات!عراقي نگو گودزيلابگو. غولتشن بود.دومتر ويك متر عرض.سيبيل از بنا گوش در رفته وقوي وعضلاني. خواستم مشت دوم را بزنم كه مشتم توي پتجه اش اسير شد نامرد چند كلمه عربي بلغور كرد و بعد افتاد به جانم دِ بزن. به عمر كوتاهم چنان كتكي نخورده بودم.

چنان مي زد كه انگار قاتل پدرش را مي زند! چب وراست مشت و لگد بود كه به تك و پهلويم فرود مي آمد.خجالت وترس از لو رفتن عمليات را گذاشتم كنار وعربده ي از حنجره دادم بيرون. خدايي شد كه همان لحظه عمليات شروع شد و چند تا از دوستانم سر رسيدند. حالا ما هفت، هشت نفر بوديم و او يكي.اما مگر زورمان مي رسيد! مثل شير هاي گرسنه اي كه به گاوميش ها حمله مي كنند، از سر وكله اش آويزان شده بوديم و مي زديمش. من كه دل خوني از او داشتم، فقط گوشش را گاز مي گرفتم وتند تند به دماغ خرطم مانندش چنگ مي زدم.اما او با يك حركت ما را تاراند. دست انداخت واز نوك سلاحش گرفت و با قنداقش افتاد به جانمان. انگاري ناظم بي رحمي بود كه به جان چند دانش آموز درس نخوان شلوغ افتاده است.

حالا ما پيچ وتاب مي خوريم و گريه كنان خدا را صدا مي زديم و او هم مي زد.داشت دخلمان را مي آورد كه يك تير از غيب رسيد و درست خورد به پس كله اش و او با هيكل سنگينش تلپي افتاد روي من بدبخت. داشتم له مي شدم كه بچه ها آه وناله كنان آمدند و چند تايي زور زدند انگار بخواهيد يك جرثقيل را از جوي آب در بياورند، او را از روي من انداختند كنار. حالا صداي شليك و انفجار، زمين و زمان را لرزاند و ما هشت نفر آه وناله كنان داشتيم پك وپهلويمان رامي ماليديم. لامروت جاي سالم در تن و بدمان نگذاشته بود. با هزار مكافات خودمان را به يك ماشين رسانديم و رسيديم به اورژانس صحرايي. حالا درد وناله يك طرف، سؤال وپرسش امداد گرها، طرف ديگه كه:

شما چرا به اين حال وروز افتاده ايد؟

نگاه كنيد! انگار زير تانك رفته اند؛ يك جاي سالم تو بدنشان نيست!

برادر شما مجروح شديد يا تصادف كرديد؟

يكي از بچه ها كه حال وروزش بهتر از بقيه بود، با مكافات ماجرا را تعريف كرد.اما اي كاش تعريف نمي كرد.چون تا دميدن روز بعد كه از اورژانس زديم بيرون،از متلك ها وخنده اهالي اورژانس جان به سر شديم.