شهدا شرمنده ایم....

 

منبع:سردارشهيد حاج محمد ابراهيم همت

تفاوت دیروز و امروز ما....شهـــــــــــــــــــدا شــرمنـــــــده ایم

 

 

 

 

 

 

 

 

شهید حقیقی

بسم الله الرحمن الرحیم

¤ وارد آخرین لحظات قبل از شهادت بشویم و رفتار محمدرضا در آخرین روزهای قبل از شهادت …
شش، هفت ماهی می شد كه در این خانه زندگی می كردیم. محمدرضا در حال مطالعه بود كه من وارد اتاق شدم، بلند شد و نشست و چند دقیقه گذشت. به من گفت:«مادر جهت قبله را برای من مشخص كن.» من گفتم: محمدرضا، شما ماههاست كه اینجا نماز می خوانی، جهت قبله را نمی دانی؟ دوباره گفت: »مادر جهت قبله را برایم مشخص كن.»

جهت قبله را برایش مشخص كردم و با همان حال همیشگی شروع كرد به نماز خواندن. محمدرضا هیچ وقت به دنبالم وارد آشپزخانه نمی شد، آن روز به داخل آشپزخانه آمد و از بالای سر من خم شد تا سینی غذا را ببرد، به محض اینكه خم شد و من سرم را بلند كردم، نوری مثل صاعقه از صورتش رد شد طوری كه بدنم لرزید. محمدرضا سینی غذا را برداشت و بیرون رفت ولی من دیگر نتوانستم بیرون بروم، همان جا به دیوار تكیه دادم و هر چه خواستم چیزی را كه دیدم به پدرش بگویم انگار بر زبانم قفل زده بودند. آنجا گفتم كه خدایا این نور شهادت بود، خدایا به عزت و بزرگی خودت صبر بده.
آن روز برای اولین بار، موقع رفتن با صدای بلند گفت: «آقا، من رفتم، خداحافظ» كه پدرش با سرعت بلند شد و گفت: چی گفت؟ هیچ وقت این جوری خداحافظی نمی كرد. تا آمدیم كه به او برسیم ماشین را روشن كرده و رفته بود.

¤ حال و هوای مردم لحظه خندیدن محمدرضا؟
لحظه ای كه محمدرضا را كنار قبر گذاشتند و در جعبه را باز كردند همه آمدند و از شهید خداحافظی گرفتند، من یك مفاتیح گرفتم و خواستم تا قبل از اینكه پیكر شهید را وارد خاك كنند یك زیارت عاشورا بخوانم. گوشه ای دورتر از قبر نشستم و مشغول زیارت عاشورا بودم كه شهید را بلند كردند و در قبر گذاشتند همین كه من رسیدم به «السلام علیك یا اباعبدا…» یك دفعه شنیدم كه پدرش با صدای بلند می گفت: مادرش را بگویید بیاید. ابتدا تصور كردم بخاطر آخرین لحظه ی دیدار و وداع با فرزندم مرا صدا می زنند، كه من گفتم رویش را بپوشانید كه یك دفعه پدر شهید و تمام جمعیت یك صدا فریاد زدند: »شهید دارد می خندد« ولی آن لحظه بنده باور نكردم، گفتم شاید احساساتی شده اند. آخر مگر می شود جسدی كه پنج روز در سردخانه بوده و گردنش به حدی خشك بود كه ما مجبور شدیم برای در آوردن پلاك، زنجیر را پاره كنیم چطور ممكن است بخندد. در آنجا یاد این شعر شاعر افتادم كه می گفت: «روزی كه تو آمدی ز مادر عریان/ مردم همه خندان و تو بودی گریان/ كاری بكن ای بشر كه روز رفتن/ مردم همه گریان و تو باشی خندان».



¤ پس چطور به این خنده یقین پیدا كردید؟
همه می پرسیدند چرا شهید خندید؟ چند روز بعد از مراسم، عكس های قبل از خاكسپاری و لحظه خاكسپاری به دست ما رسید. آنها را كه كنار هم می گذاشتیم، همه نشان از واقعیت این قضیه می داد.
اما آنچه باعث یقین بیشتر شد این بود كه سه روز پس از خاكسپاری محمدرضا را در خواب دیدم؛ گفتم: محمدرضا، مگر تو شهید نشدی؟ گفت:«بله» گفتم: پس چرا خندیدی؟ گفت: «من هر چیزی را كه در آن دنیا و این دنیا بهتر از آن و بالاتر از آن و قشنگ تر از آن نیست، دیدم به همین دلیل خندیدم.» این جمله را كه گفت از خواب بیدار شدم.

یك سند دیگر كه نشان از خنده محمدرضا بود، چیزی بود كه در وصیت نامه نوشته بود. حافظ شعری دارد با این مضمون كه:
«روی بنما و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را گو باد ببر
ما كه دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر»

كه محمدرضا در نسخه اصلی مصرع دوم را خط زده و نوشته بود: «وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر» كه همین بیت وصف حالش شد. «روز مرگم نفسی وعده دیدار بده/ وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر»



¤ چه طور بر این مصائب صبر كردید؟
من از قبل از شهادت محمدرضا به شدت مریض بودم؛ به گونه ای كه وقتی محمدرضا برای آخرین بار جبهه می رفت چون دوستانش از وضع من آگاه بودند در آخرین لحظات كه از نورانیت و حال و هوای محمدرضا حس كرده بودند كه او شهید خواهد شد به او گفته بودند: محمدرضا پس تكلیف مادرت چه می شود؟ كه محمدرضا به آنها گفته بود: «خیالتان راحت باشد، مادرم خیلی محكم است هیچ اتفاقی نمی افتد.»

من یقین دارم كه این گفته یك درخواست از خداوند بود كه ای كاش هیچ وقت چنین درخواستی نمی كرد چون آن قدر خداوند به من صبر داد كه موقعی كه محمدرضا را به مسجد آوردند تا نمازش را بخوانند، من بیرون از مسجد بدون اینكه ذره ای گریه كنم، گوشه ای نشستم و با محمدرضا درد دل می كردم. همه به دنبال مادرش می گشتند و با گوش خودم شنیدم كه گفتند این شهید مادر ندارد. حتی بعضی ها گفتند این بچه مال خودش نیست. خداوند به گونه ای به من صبر داد كه تا مدتها دخترم باورش نمی شد كه من مادرش هستم و به دنبال مادرش می گشت. ما حتی رفتیم و قابله من را پیدا كردیم تا به او ثابت كنیم كه من مادرش هستم.

در ادامه از مادر شهید خواستیم تا تعدادی از دوستان شهید محمدرضا را برای مصاحبه به ما معرفی كند و این شد كه پای صحبت سرهنگ حسین كیانی، همرزم شهید محمدرضا و محمودرضا حقیقی و آقای تقی زاده، همسنگر شهید محمدرضا حقیقی نشستیم.

مادرش مستقیم رفت به سمت تابوت محمودرضا
¤ آقای كیانی توصیف محمودرضا بعد از شهادت محمدرضا؟

محمودرضا در همان عملیاتی كه محمدرضا شهید شد حاضر بود و از ناحیه پا مجروح هم شد. ابتدا از شهادت محمدرضا خبری نداشت و بعد آرام آرام خبر شهادت را به او دادند. بعد از شهادت محمدرضا ما خلأ وجود او را با محمودرضا برادرش پر می كردیم و دوست داشتیم با محمودرضا ارتباط بیشتری داشته باشیم. محمودرضا در سال شهادتش آخر دبیرستان و از نظر درسی زرنگ بود، بسیار بچه ی با استعدادی بود. در سومین سال مفقودی اش بود كه از دانشگاه امام صادق(ع) نامه ای دریافت شد كه از خانواده ی شهید خواسته بودند تا مدارك محمودرضا را كه در این دانشگاه قبول شده بود، برایشان ارسال كنند.
محمودرضا بسیار با ادب و محجوب بود، با اینكه ما سعی می كردیم با او صمیمی باشیم ولی به دلیل آنكه سن ما بیشتر بود خیلی سعی می كرد حرمت ما را حفظ كند.

¤ بازگشت محمودرضا بعد از 13 سال مفقودی با چه اتفاقاتی همراه بود؟

محمود سال 65 شهید شد و جسدش 13 سال بعد در سال 78 برگشت. در ظهر گرمای تیر ماه بود كه مادر شهید محمودرضا به من زنگ زد و گفت جنازه محمود را آورده اند می خواهیم جنازه را ببینیم شما هم بیایید. ما یك جمع چند نفره بودیم وقتی وارد شدیم دیدیم كه در دو قسمت نزدیك بیست و چند شهید را گذاشته اند، به شكل هرمی آنها را روی هم گذاشته بودند و اسم شهدا هم رو به ما نبود، ما باید می رفتیم و بین شهدا، محمود را پیدا می كردیم. ما به طرف شهدایی كه سمت دیگر بودند رفتیم ولی خدا گواه است كه مادرش مستقیم رفت به سمت تابوت محمود. پدرش گفت تو چطور او را پیدا كردی؟ مادرش جواب داد كه تو چطور پیدایش نكردی؟

وقتی تابوت را باز كردیم هیچ چیزی نبود جز یك جمجمه و تعدادی استخوان دست و پا و یك بادگیر آبی رنگ كه تن محمود بود و یك پلاك كه با همان پلاك شناسایی شد. آن موقع همه رزمنده ها بادگیر سبز یا آبی داشتند. ما گفتیم از كجا معلوم كه محمودرضا باشد، مادرش این جمجمه را دستش گرفت و شروع كرد به نوازش كردن و می گفت قطعا این بچه من است.

¤ آقای تقی زاده شما كه همسنگر شهید محمدرضا بودید؛ یكی از بارزترین ویژگی شهید در موقع نبرد را بیان كنید.

یكی از بارزترین ویژگی های محمدرضا شجاعت بود. یك نمونه كه به خاطر دارم این است كه سال 61 در عملیات بیت المقدس، من با شهید محمدرضا حقیقی دو نفری در یك سنگر بودیم، در طول آن عملیات بچه ها نه شهید دادند و نه زخمی، ما از خط شكن های عملیات در غرب شلمچه بودیم، من و محمدرضا آرپی جی زن بودیم، كمك آرپی جی زنها هم در سنگر بودند هر جا كه عملیات می شد و می خواستیم پاتك بزنیم با هم می رفتیم. هنگام نبرد خیلی شجاع و جسور بود به دلیل آنكه گلوله های آرپی جی برای كشور گران تمام شده بود، با وجود آنكه در تیررس دشمن بودیم و دائم بر سرمان تیر می بارید بلند می شد و نقطه هایی كه از آنجا تیربار یا آتشبار می زدند را مورد هدف قرار می داد. در شب تانك ها مشخص نیستند ایشان بلند می شد و نگاه می كرد كه گلوله ها از كجا می آید و همان جا را مورد اصابت قرار می داد.

محمدرضا حدودا یك دقیقه، سرش را تا سینه از سنگر بیرون می آورد. كسانی كه جبهه رفته اند می دانند این كار خیلی سخت است و شجاعت زیادی می خواهد.

مصاحبه تمام می شود و آماده ی رفتن می شویم. با ایما و اشاره از پدر شهید كه توانایی حركت و صحبت ندارد خداحافظی می كنیم و با دعای آرامش بخش مادر شهید راهی می شویم: انشاءا… فردای قیامت شهدا به پیشواز شما خواهند آمد كه برای زنده نگه داشتن نامشان بر صفحه تاریخ تلاش می كنید.

مناجات نامه شهید
خدایا! شهدا رفتند و در میدان عشق گوی سبقت ربودند؛ خدایا! خود به نفس خود آگاه ترم و از اعمال زشت و دور از ادبم به درگهت با خبر؛ خدایا! می دانم جسارت كردم و در برابر عظمتت قد علم نمودم؛ خدایا! تو را در بسیاری از موارد فراموش كردم و دنیا مغرورم نمود؛ خدایا! اگر گناهانم را نبخشی و مرا عفو ننمایی متحیرم كه كجا روم و در كدام خانه را بزنم كه خود از وجودت بی نیاز باشد؟ خدایا! بنده ی فراری از درگه مولایش، راهی جز بازگشت به نزد او ندارد. خدایا! بنده ای فراری و عاصیم؛ چیزی جز عفوت مرا از خشم و غضب ایمن نمی گذارد.

بارالها! چه بسیار مواقعی كه با بی شرمی معصیت نمودم ولی تو بجای آنكه رسوا و معذبم نمایی، پرده بر گناهانم كشیدی و آن را برملا ننمودی. الهی! اگر ذره ای از گناهانم را مردم بدانند، از من گریزان خواهند شد. خدایا! به عزتت قسم در قیامت هم رسوایم ننمایی.

خدایا! دیگر از فراق شهدا دلتنگ گردیده ام. تا كی بجای عزیزانم عكسشان را ببینم و تا كی در فراقشان بسوزم؟ خدایا! تو را به مقدسات مرا به آنان ملحق گردان!
معبودا! به نفسم ظلم نمودم و با اعمالم آتش دنیا و آخرت را بر خود خریدم؛ خدایا با آب بخشش و كرمت آن را خاموش گردان!

رحیما! رهی جز راه ائمه (ع) گزیدم و با اعمالم آنان را آزردم؛ به كرمت آنان را از من راضی ساز!
خدایا! نامه ی اعمالم هر هفته دو بار به خدمت ولی عصر روحی لتراب مقدمه الفدا می رسد؛ ای رحمن! می دانم با نافرمانی های خود مولایم را دل آزرده ام؛ خدایا جوابی ندارم؛ در پیشگاه ولی امر مرا ببخش و دل آن عزیز را از من بدبخت خوشنود نما!

خدایا! در زندگی سختی را به من بچشان! شاید پاك گردیده، لایق دیدارت گردم. معبودا! آتشی از عشقت در درونم بیفروز تا شعله كشد و سر تا سر وجودم را سوزانده، خاكستر كند.
رحیما! تو از درونم آگاه تری، حاجتم را به رحمتت مستجاب نما!

منبع

 

http://www.askdin.com/thread10538.html

 

اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک

شهید

امیر المؤمنین علی (ع):
تو مراقب آخرتت باش، دنیا خودش ذلیلانه پیش تو می آید


شهید بزرگوار علی اکبر صادقی

ولادت:1341
شهادت:1367

شهیدی که به خواست مادرش در قبر چشمانش را باز کرد

وقتی این شهید بزرگوار را در قبر گذاشته بودند مادرش بالای قبر ایستاده بود..گفت خدایا

چشمای علی اکبر من شب دامادی خیلی قشنگ شده بود ،میخوام برای آخرین بار ببینمشون.

.گفت علی اکبرم چشماتو باز برای اخرین بار چشماتو ببینم و گفت خدایا!تو رو به علی اکبر

 امام حسین (ع)قسم میدم یکبار دیگه چشمای اکبرم رو ببینم ! چشمای قشنگ این شهید

 بزرگواربرای لحظاتی باز شد و دوباره بسته شدند....

فدای چشمان قشنگت بشم شهید..

منبع:ماییم و نوای بینوایی بسم ا.. اگر حریف مایی

سید محسن

«سید محسن»، بهمن ­ماه سال 65 علی ­رغم مجروحیت شیمیایی که داشت، در عملیات کربلای 5 شرکت کرد و خبردارشدیم که پس از فتح خاکریز معروف به «نون 14» به ­هنگام اقامه نماز و در حال رکوع، بر اثر اصابت توپ دشمن به ­شهادت رسیده است. اما به­ دلیل وضعیت خاص منطقه عملیاتی و مسائلی که در حین عملیات بوجود آمده است، انتقال پیکر او به عقب مقدور نبوده است. به همین دلیل، خانواده و علی­ الخصوص مادرم دچار بی ­تابی شدیدی شدند.

14 اسفند بود که به دلیل اصرارهای مادر جهت یافتن پیکر برادر شهیدم «سید محسن زرنگ زاده»عازم منطقه عملیاتی شدم. پس از هماهنگی ­های لازم با موتورسیکلت وبه همراه پیکی از لشکر7 ولیعصر(عج) به سمت خط مقدم حرکت کردیم. به هر زحمتی که بود و با وجود آتش دشمن به محل خاکریز نون14، محل شهادت برادرم رسیدیم.

بدون این­که بدانم کدام سو را باید جستجو کنم، خود را به بالاترین نقطه خاکریز رساندم. در دلم آشوب عجیبی بود. پی گمشده­ام بودم. دنبال علامتی ، ردّی و یا نشانه­ای از پیکری که نمی ­دانستم کجاست و در چه حالتی او را خواهم یافت. اصلاً خواهم یافت یا نه ؟ مدام در دلم با سید محسن نجوا می ­کردم و آرزویم این بود که سید محسن خودش را به من نشان دهد.

پریشان و سرگردان گرم جستجو شدم. مسیر خاکریز و شیار کنارآن را دید می­زدم. مسیر پر بود ازجنازه­های عراقی. جلوتر رفتم. پیکری با چند متر فاصله از جنازه­ های عراقی توجه مرا به خود جلب کرد. بدون آنکه بخواهم و بدون اینکه اراده­ ای از خود داشته باشم، پاهایم حرکت کردند سمت آن پیکر. یک دور کامل به دورش چرخیدم و بی اختیار نشستم. تمام پیکر خونین بود و غرق در دود ناشی از انفجار. در اثر اصابت ترکش ­ها ، نصف صورتش جدا شده بود و یک پایش قطع و سینه و شکمش پاره شده بود.

پیکر مظلومیت خاصی داشت و تمام وجودم از دیدنش غرق در ماتم و اندوه شد. دوست نداشتم از کنارش برخیزم. نیرویی عجیب مرا در کنارش نگه داشته بود. هر چه بیشتر نگاه می­ کردم ، عطشم برای دیدن بیشتر و بیشتر می ­شد و نمی ­دانم چه مدت زمانی کنارش نشستم و فقط نگاه کردم و حسرت خوردم.

برخاستم. دور نون14 یک دور کامل زدم. خبری از پیکر برادرم نبود. ناخودآگاه دوباره خودم را در جوار همان پیکر دیدم. دوباره همانند قبل میخکوب شدم. دوباره پاهایم توان حرکتشان را از دست دادند.

دوباره کنارش نشستم و سر تا پایش را با تمام وجود به نظاره نشستم. پیکری بدون سر و آخر پیکر به سر شناخته می­شود و یا به نشانه­ ای. نشانه­ای هم نبود. چون تمام لباس ­هایش سوخته شده بود و تمام اعضای بدنش به طور دلخراشی از هم پاشیده بود. دیدن این صحنه برایم بسیار آزاردهنده بود. برخاستم و ناامید از یافتن پیکر برادرم، به همراه پیک به مقر و از آنجا شرمنده از روی مادر به دزفول برگشتم.

به هر ترتیبی داستان را برای خانواده تعریف کردم. عمه بی بی ام که سن بالایی داشت، مدام می گفت : «آن پیکر که دیدی به یقین سید محسن بوده است و من شکی ندارم. شهید نظاره­ گراست. شهید آگاه است. شهید اجازه ی بسیاری کارها را دارد که دیگر ارواح ندارند.»

فردای آن روز خبر دادند پیکر شهید را به دزفول آورده­اند. رفتم شهید آباد. نمی­دانستم با چه صحنه ­ای مواجه می ­شوم. فقط می ­دانستم که این ثانیه ها، لحظه های وداع هستند. پارچه کنار رفت و دیدم آن صحنه را که در منطقه دیدم. همان پیکر بی سر. همان پیکری که کنارش نشستم و مدام نگاهش کردم. همان پیکری که عجیب مرا به سوی خود می­ کشید. همان پیکری که دورش طواف کردم. خداوندا! من کنار جنازه برادر خود، در منطقه­ی عملیاتی و در زیر گلوله باران های دشمن ، عزاداری برادرم را کرده و نمی دانستم.

پیکر پاک و مطهر شهید سید محسن زرنگ زاده

احساس می­کردم پیکر بی سر سیدمحسن به من لبخند می ­زند و می ­گوید : «برادرجان! من به شما همانجا در منطقه گفتم. گفتم بنشین کنار برادرت. گفتم خوش آمدی برادر جان».

نشستم کنار برادرم. مثل همان روز که کنارش نشستم اما نشناختم. آری. من آن روز پیکر برادرم را نشناختم. آخر پیکر به سر شناخته می­شود و یا به نشانه­ای و او هیچ یک از این­ها را نداشت.

سلام بر قلب صبورت و فدای غربتت یا زینب (س) که نمی­دانم تو پیکر بی سر برادر را چگونه شناختی؟

شهید سید محسن زرنگ زاده متولد سال 1349 در عملیات کربلای 5 در اسفند ماه 65 شهد شیرین شهادت نوشید و مزار منور ایشان در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است

منبع:الف-دزفول

شهید عبدالکریم ناحی

سلام دوستای گلمممم

راستی بهتون گفتم شدم معاون فرمانده بسیج؟؟؟

امروز کلی کلاسارو دور زدیم جونمون نیومد بالا..!!!!!خوب بود دوست داشتم کار کنم رو کمد اتاق بسیجمون ی تقویم هس که بالاش نوشته:یادواره شهدای اطلاعات عملیات لشکر ۷ ولی عصر

فک کنم همین اسم بود رفتم تو نخش کلی عکس شهید بود من که عشق این حرفااااااا و عکسا تنها عکس اشنا عکس شهید محمد رضا حقیقی بود همون شهیدی که موقع تدفین خندیده بود و براتون عکسو گذاشتم تو ارشیو مطالبم هنوز هس قیافش خیلی جذبم میکنه اصلا جذبه داره نمیدونم چطور بگم...از اسم اطلاعات عملیات خوشم میاد ی جورایی خیلی باابهته ..بلههههههه با ابهته اسیرتم میکردن شکنجه هاشونم با ابهت بود...!!!!! چند روز پیش فهمیدم خودد دبیر پرورشیمون خواهر شهیده

راستی زن عموی خودمم خواهر شهید وای چقد شهید دور رو برم بوده خبر نداشته مثل پسرعمم..!!

مدرسمون خیلی خوبه هیی دعای عهدو میذاره منم که دعای عهد وخیلی دوسش دارم و زیاد گوشش میدم ... اینطور که شنیدم زیاد میبرن مناق جنگی اخ جونمی جووووووووووون شلمچه فکه ابادان خرمشهر

چه شووووووووووووووود...

خیلی دوس دارم جز اطلاعات عملیات باشم کاش بسیج مدارس گروه بندی بود مثلا گردان فلان دسته ی فلان باحال میشد نه؟؟

گفته بودم که میخوام شهدای شهرمو معرفی کنم

اول از برادر شوهر خالم شهید عبدالکریم ناحی شروع میکنم..ی ورزشگاه تو دزفول به اسمش هست

هیچ اطلاعاتی ازشون ندارم اما شدید باهاشون ارتباط دارم وقتی میرم خونه خالم و عکسشو میبینم انگار داره باهام حرف میزنه

فوتبالیستم بوده..وصیت نامشو هم دیدم..گشتم دیدم عکسی تو اینترنت ازشون نیس دلم خیلی سوخت

ایشالا اگه جور شد میرم خونه خالم و یکی از  عکساشو از پسر خالم میگیرم اگه بهم داد شاید بذارمش تو نت

 وصیت نامشو هم ازشون میگیرم مینویسم براتون میذارم...

از نحوه شهادتشون از دختر خالم پرسیدم دقیق یادم نمیاد فک کنم گفت تیر خورده تو سرش یا قلبش شایدم هر دوجا تیر خورده بود فک میکنم تو جاده ی اهواز-خرمشهر شهید شده بود حالا دقیق نمیدونم...وای بچه ها این شهید عزیز ی موتور قرمز داشته خیلیم باحاله الان پسر خالم خیلی ازش مواظبت میکنه و حواسش بش هست برق میزنه ب نظر من که اصلا قدیمی نیس شاید ی عکسم از موتورش گرفتم براتون گذاشتم...دوس دارین؟؟؟تازه میخوام اگه از شوهر خالم روم بود از خاطره هاشم بپرسم بنویسم..تصمیمی گرفتم که احتمال زیاد عملیش کنم  البته اگه بتونم...

مقدمه ی همه ی این چیزایی که میخوام بذارم این مطلبه چون فقط این مطلبو تو نت از ایشون پیدا کردم:

 

در گردان بلال تیپ هفت دزفول یه گروهان بوده به نام گروهان فتح که فرمانده این گروهان رو شهید نجف آبادی به عهده داشت. در این گروهان یه دسته بود به نام دسته رزمی سه (که من فعلا اسمش رو دسته شهادت گذاشتم) که فرمانده این دسته در عملیات بیت المقدس به عهده شهید سرافراز عبدالکریم ناحی بوده.

در اون زمان هم فرمانده گردان غلام حسین کلولی و جانشینش هم محمدرضا چائیده بود. تا اینجا که گفتم فقط یه خورده از دورنمای گردان بلال رو در عملیات بیت المقدس گفتم.

اما اصل قضیه برمی گرده به این دسته که قراره بعد از تکمیل شدن تحقیقات شرح کاملش رو براتون بنویسم.

ولی بری اینکه در سالگرد شاهدتشون یه خورده ادای دین کرده باشم شرح کلی قضیه رو براتون می نویسم.

بعد از عملیات فتح المبین و به فاصله کمی به گردان بلال دستور داده می شه برای شرکت در عملیات بیت المقدس آماده بشن و با توجه به روحیه نیروها از عملیات فتح المبین دسته ها و گروهان ها و در مجموع گردان بلال نفرات خودش رو جمع و گردان تکمیل می شه.به اذعان بعضی از مسئولین گردان در اون زمان تمام تیپ 7 دزفول به گردان بلال مباهات میکردند و خود گردان بلال هم به گروهان فتح و در این گروهان همون دسته شهاد بود که متشکل از 3 تیم بود و خود این دسته هم یه ویژگی های منحصر به فردی داشتند. اول اینکه تقریبا تمامو افراد چابک و ورزیده ای بودن چون فرمانده این دسته شهید ناحی خودش از اعضا تیم ملی نوجوانان فوتبال جمهوری اسلامی ایران بود با ورزش سطح آمادگی جسمانی خیلی بالایی برای دسته خودشون ایجاد کرده بود.

در شب اول مرحله اول عملیات بیت المقدس با توجه به دستور پیشروی که داده بودن این دسته جلوتر از همه خودش رو به نزدیکی جاده آسفالت می رسونه که توسط ارتش بعث عراق 21 نفر از 22 نفر دسته به فیض عظیم شهادت می رسند و بعد از دوروز اجساد مطهرشون به عقب انتقال داده می شه.

منبع

رهبرا از تو به یک اشاره از ما بسر دویدن

سلام

امروز اخبار دیدار رهبر با جانبازای قطع نخاعی رو نشون داد

من که بغض کردم گفتم عکساشو برا شمام بذارم

 

 

 

نمیدونم چی باید بگم حوصله بلبل زبونیو گفتن هیچ چیززی رو ندارم فقط ی چیز اون لحظه به ذهنم رسید

رهبر مام جانبازه و دلش خیلی خونه مثل قطع نخاعیا اما قطع نخاعیا رهبر دارن که ازش آرامش بگیرن رهبری دارن که باهاشون مهربونه و قدردان و ممنوون زحماتشونه اما کی قدر دوون زحمتای رهبری سید علی از کی آرامش میگیره نمیدونم ... خوب...خدا و امام زمان هستن امیدوارم برسه روز ظهور امام زمان تا سید علی تو آغوش اون آرامش بگیره...تا باز بشه چشم دل  کور دلای از خدا بی خبر

 

 

رهبر عزیزم ما پشتیبانتیم تا اخرین قطره ی خونمون پات وایسادیم مثل هم

 

این شهیدا و جانبازا

خیلی دوس دارم سرباز جنگ نرمت به حساب بیام اما میدونم لیاقتشو ندارم...

ما با ولایت زنده ایم تا زنده ایم رزمنده ایم

سخته برام که شما رو اینجور دل شکسته ببینم ایشالا به زمین گرم بخورن دشمناتون

قربون اون یکی دستت، که تو مراسم دانشگاه افسری موقع دادن هدایا به دانشجوها، بعد از این که هدیه رو می دادی، بلافاصله خیلی زود تر از این که دانشجوها بخوان دستشون رو بیارن جلو که باهات دست بدن، پیش دستی می کردی و این یکی دستت رو میوردی جلو و مانع این می شدی که خدایی نکرده یه وقت حواسشون نباشه و اون یکی دستشون رو بیارن جلو و باعث شرمندگیشون بشه.

وقتی آیت خدا بهجت میاد ببینتتون و سرش بالاس و تو چشماتون نگاه میکنه من چی بگم کی جرات داره بگه رهبر من بده هاااااااااااا؟؟جرات دارین بیاین جلو...خودم دشمناتونو تیکه تیکه میکنم آقا...

رهبرا از تو به یک اشاره از ما بسر دویدن

خدا میدونه الان داره چی میبینه تو اون چشمایی که رنگ خدا دارن

 

این آدم توجه کنید همه،این آدم رهبرو دوس داره دیگه کی جرات داره بگه رهبر خوب نیس؟؟؟

اونایی که میگین رهبرم خوب نیس ی بار عبادت به این باحالی کردین ؟؟

 

 

شهید محمد رضا حقیقی+عکس

سلام....حرفی برای گفتن ندارم چون مو به تنم سیخ و فکم قفل کرده
 
 خودتون آپوو بخونین متوجه میشین
 
بسم الله الرحمن الرحیم

می گفت این پسره خیلی عجیب است . با اینکه اهل شوخی و خنده و شیطنت است اما وقتی نماز می خواند در عالم دیگری است . یکبار خودم دیدم که سجده رفته بود . حدود نیم ساعت ذکر می گفت !

فکر کردم خوابش برده . جلو رفتم و گفتم : پسر جان سالمی ! بعد فهمیدم مشغول استغفار بوده ! با تعجب گفتم : پسرم چند سالته ؟!

گفت دوازده سال ! و این زمانی بود که هنوز انقلاب پیروز نشده بود !

اینهارو پیرمردی می گفت که خادم مسجد محل بود .

روحیه معنوی او از کودکی مشهود بود . در شش سالگی بعضی روزها به مهد کودک نمی رفت ! تحقق کردم دیدم در آن روزها کلاس موسیقی دارند . موسیقی های تند و ....

به پدرش میگفت : با هم برویم دعای کمیل . آن موقع مقطع راهنمای بود . تمام مدت دعا سرش به سجده بود و اشک می ریخت . گفتم : آخه پسر، مگه تو چکار کردی که این طوری اشک می ریزی ؟!

در جواب من گفت : پدر خوشحالم ، خوشحالم که شما اهل دقت در حلال و حرام هستی . حساب سال داری و خمس مال خودت را میدهی ! خوشحالم که به ما لقمه حلال دادی !

ایام پیروزی انقلاب 13 سال داشت . در همه صحنه های انقلاب حضور داشت . به اصرار وارد بسیج شد . بسیار تیزبین و با دقت بود .

در شهر ما اهواز بیشتر بچه های مسجد ی او را میشناختند . به مسجد موسی بن جعفر (ع) رفت و در آنجا مشغول شد . اما هر بار به سراغش در بسیج می رفتم اضهار بی اطلاعی میکردند . میگفتند چنین کسی را نمیشناسیم !

بعدها فهمیدم او عضو گروه اطلاعات بسیج است . برای همین کسی مشخصات او را نمی داد !

بعدها رفقایش گفتند : خانه های تیمی منافقین وگروه خلق عرب را او شناسایی می کرد . نوجوان پانزده ساله آنقدر شجاعت و درک و فهم داشت که سخت ترین ماموریت ها را انجام می داد !

در ساعات پایانی شب هم به گوشه ایی از مسجد می رفت و مشغول نماز شب می شد . جاذبه های او آنقدر بالا بود که چندین عضو خلق عرب به دست اوتوبه کردند و حتی راهی جبهه شدند !

دوره آموزشی را سپری کردو راهی جبهه شد . هنوز چند روزی از حضورش در جبهه نگذشته بود که به عضویت واحد اطلاعات عملیات لشکر 7 ولی عصر (عج) درآمد .

محمدرضا با قد و قامتی رشید و چهره ایی ملکوتی اسوه ایی شده بود برای بچه های اطلاعات . می گفت و می خندید . روحیه ای شاد و سرزنده داشت . در مقابل خداوند هم بنده ای افتاده و سر به زیر بود .

می گفت : نیروی شناسایی باید به همه چیز مسلط باشد . لذا تمام دوره های آموزشی را گذراند . شنا ، غواصی ، رانندگی و .....

در شناسایی منطقه هور همراه غواصان شجاع تیم شناسایی بود در سرمای زمستان در هور غواصی کرد ! بعد هم با اطلاعات کامل برگشت .

******

سال 64 حال و هوای دیگری پیدا کرد . گویی لحظه لحظه به وعده دیدار نزدیک می شد ! اواسط بهمن به اهواز آمد . شب جمعه رفت سراغ بچه های مسجد . بعد هم حرکت و به گلزار شهدای بهشت آباد اهواز رفت .

از کنجکاوی به دنبالش رفتم . با حسرت به قبور دوستانش نگاه می کرد . گویی با آنها صحبت می نمود ! بعد به انتهای بهشت آباد رفت . آنجا تاریک بود . هوا هم بسیار سرد .

محمدرضا در گوشه ای خاکها رو کنار زد . روی زمین نشست . مشغول دعای کمیل شد . هیچ شب جمعه ای دعای کمیل او ترک نشده بود . تعجب کردم چرا سر قبور شهدا نرفته ! رفتم و در کنارش نشستم . بی مقدمه گفت : زیاد نمی گذرد که اینجا هم مزار شهدا خواهد شد !

******

شده بود از مسئولین اطلاعات لشکر . بیشتر کار شناسایی های منطقه فاو را محمدرضا انجام داد . اما به هیچ کس حرفی نمی زد .قرار بود غواصان اولین گروه باشند که به آن سوی اروند میروند .

غواصان هم به نیروی اطلاعات احتیاج داشتند . کسی که راه و مسیر را بلد باشد .محمدرضا داوطلب شد . به همراه آنها حرکت کرد . همه غواصها با طناب به هم متصل شده بودند . شب عملیات بود. بیست بهمن 64 .

ساعتی بعد در ساحل اروند رود آماده حمله شدیم . عملیات با رمز مقدس یا فاطمه الزهرا آغاز شد . بچه های غواص خط اول دشمن را فتح کردند .

در همین حین یکی از سنگر های دشمن با شدت بچه ها را زیر آتش گرفت .

چند نفر در خون خود غلطیدند . محمدرضا از جمع بچه ها جدا شد . با پرتاب نارنجک سنگر تیر بار را منهدم نمود . اما در تاریکی شب دیگر او را ندیدم !

به دنبال او سمت سنگر دویدم . یکدفعه با بدن غرق خون محمدرضا مواجه شدم .

در همان لحظه که نارنجک را پرتاب کردمورد اصابت قرار گرفته بود. او به آرزویش رسید . همانجا بالای سرش نشستم . حالم خیلی دگرگون بود .در میان وسایل غواصی یک دوربین عکاسی با خودم آورده بودم . همانجا از او عکس گرفتم .

با یاری خدا عملیات موفق بود . پیکر شهید روز بعد به عقب منتقل شد. دوباره از او عکس گرفتم .

سه روز بعد به بیمارستان آمدم . پیکر شهید را از سردخانه خارج کردیم . مادرش هم آمده بود . مادری که با صبر و ایمان خود ، دو پسرش را به خوبی تربیت کرده بود .

شهید محمدرضا و شهید محمود رضا حقیقی تربیت یافتگان این مادر بودند . دوباره از او عکس گرفتم . بدنش کاملا یخ زده بود . حتی پلاک شهید به بدنش چسبیده بود . نتوانستیم آن را جدا کنیم .

تمام بدن او منجمد بود . لبهایش به هم بسته شده بود .آن روز جمعه بود و باران شدیدی می بارید .

قرار بود پیکر محمدرضا تشییع شود . گفتم : با این باران تشییع و تدفین او به خوبی برگزار نمی شود . اما با جمع شدن مردم باران بند آمد !

جمعیت به سوی بهشت آباد حرکت کردند . قبری برای او آماده شده بود . تا قبر او را دیدم بدنم لرزید .

دو هفته قبل همین جا نشسته بود. خاک ها را کنار زد و همین جا مشغول دعای کمیل شده بود ! آن شب محمدرضا بر سر مزار آینده خود مشغول دعا شده بود ! دوتن از بچه های مسجد رفته بودند داخل قبر. تلقین را خواندند . دوباره پیکر شهید را دیدم . هنوز کاملا منجمد بود . آمدم عقب .

یکدفعه سر و صدایی شنیدم . یکی داد می زد : شهید داره می خنده !! به خدا شهید تکون خورد !!

دویدم بالای قبر. خیلی شلوغ بود . با تعجب دیدم دندانهای او مشخص شده اند . شمردم . هفت دندان او نمایان بود .گونه هایش کشیده شده بود .کاملا در حال خنده بود !

دوربین در دستم بود . نمی دانم شاید کار خدا بود که در این مدت دوربین در دستان من باشد !!

همانجا از او عکس گرفتم . انگار قرار بود من این صحنه های عجیب و ماندگار را ثبت کنم . در چهار صحنه مختلف از او عکس گرفتم .

آنجا محو لبخند محمدرضا بودم. علتش را می دانستم . او همیشه یک دو بیتی را زمزمه می کرد . همان شعری که مادرش در کنار مزار او خواند :

روزی که تو آمدی به دنیا عریان جمعی به تو خندان و تو بودی گریان کاری بکن ای دوست که وقت رفتن جمعی به تو گریان و تو باشی خندان

وصیت نامه محمدرضا بعد آن خوانده شد : وصیتی از سر اخلاص و تعهد . در آنجا اشاره کرد :

عزیزان و هم وطنان ، در برابر مسائل پایدار باشید . از مشکلات و سختی ها ناراحت و دل سرد نباشید . اگر خدای نکرده چنین حالتی برایتان پیش آمد و دچار یأس شدید مروری به تاریخ انقلاب از آغاز تا کنون بیاندازید ......

ببینید که این انقلاب چگونه پیش رفت . چگونه تمام مصائب و سختی ها آسان شد تا چه رسد به حالا که این شجره طیبه ، درختی تنومد شده و به خواست خدا پا برجا تر خواهد شد .

پس در سختی ها از حرکت نایستید که : اِنّ مع العُسر یُسرا

مسلمانان ، در زندگی از ذکر و یاد خدا غافل نشوید . اکثر نارحتی های عصبی و سختی های زندگی به خاطر دوری از خداست .

این کلام حق را آویزه گوش خود کنید : هرکس از یاد من غافل شود و سرپیچی کند . به درستی که در زندگی به سختی می افتد (طه آیه 124)

با مسائل فانی و زودگذر دنیا همدیگر را آزار ندهید . دنیا را برای اهل آن که همانا غافلان هستند واگذارید .

در برابر مشکلات صبر داشته باشید . توسل را فراموش نکنید .

هموطنان ، اطاعت از ولایت فقیه را فراموش نکنید . از ولی فقیه عقب نمانید که هلاک می شوید و جلوتر نروید که گمراه خواهید شد ......

منبع:والفجر8