امروز - شهید گمنام - شهید فهمیده
امروز اجیم منو گذاشته رفته اهواز
شبم نمیاد آیلینم نیومد پیشم خودمم حوصله نداشتم برم خونه خالم خیلی نا امن شده از وقتی که ی بار اون دو تا دخترا رو دزدین و ی بار دیگم یکی دوتا از پسرا رو هم کشتن بابام و دزد و جلف زیاد شده خیلی نگرانه ..از صبح تنهام ظهر حامد و محمد اومدن اما من دیگه ظهرا بیهوش میشم بعدظهر وقتی بیدار شدم که رفته بودن الانم باباییم خونس حوصلم سر رفته اخوی محمدم که هنوز نیومده ..
تو مدرسه از اول تا آخر زنگ تاریخ آیلین همش منو میزد
مرده بودم از خنده تا دبیر روشو میکرد اونور ما کتکاری میکردیم زنگ تفریح یکی زدمش فرار کردم ی لنگ پرت کرد گرفتم پاشو با خودم گفتم اگه بخوام تلافی کل کتکاشو ی جا دربیارم طبق فنای دفاع شخصی باید میزمش زمین اما خووو گفتم اون جا ضربه گیره الان ستون فقیر فقراتش دو نصف میشه شرش میگیرتم..سرکلاس تا میومدم بزنمش بیشعور جا خالی میداد خیلی سریع الیته ی دوبار زدمش که بس کل عمرشه اون هی منو میزد ضربه هاش صدا نداشتن بعد تا من یکی مزدمش میگفت پققققق یا ساعتم میخورد به ساعتش یا ساعتم میخورد به عینکش یا پس کلش صدا میداد خلاصه وضعی بود بس خنده دار کل کلاس به ما میخندیدن
از مدرسه که برگشتم پیاده اومدم با دوستم موتوریا بعضیاشون از تو پیاده رو میرن تنو بدن آدمو میلرزونن نکبتا ..چادر گرد زده بودم بچه ها میگن خیلی بیشتر بقیه چادرام بم میاد و مهمتر از همه اینکه کپ پلیسا میشم و بقول دبیرم ..میشم
(نمیگم ریا نشه
..)اومدم بپیچم تو خیابونی که به خیابونمو راه داشت ی موتوری بود پیچید تو یکی از کوچه هاش تقریبا بد نگاه میکرد نکبت گفتم برم از اون یکی خیابون برم بعد گفتم بیخیالش اومدم از همون راه برم که دوباره ی ماشین از اینا که صدای ترانشو تا آسمون هفتم بلند میکنن بود دیگه ترسیدم از اون یکی خیابونه رفتم ..من تو پیچوندن موتوریا مهارت خوبی دارم شکر خدا تا میرن دور بخورن بیان من غیب میشم اگه گفتین چجوری؟؟؟
ظهرم که نماز خوندم از خستگی سر سجاده خوابم برد بعد که بلند شدم مثل همیشه با سردرد بلند شدم
نزدیک اذان مغرب بود خواستم بخوابم که سرم خوب شه صدای اذان اومد وجدان درد گرفتم یاد حاج همت افتادم که با وجود سردردای شدیدش نماز اول وقتو ول نمیکرد من رفتم ی نماز نسبتا خوب خوندم بعد دعای عهدو گذاشتم و عین حمالا شروع کردم به ظرف شستن آشپزخونه رو تمیز کردم ظرف شوییو برق انداختم فر رو تمیز کردم خونه و اتاقا رو مرتب کردم الانم که در خدمت شمام...
واای استرس گرفتم یهووو فردا دفاعی داریم باید دو آیه حفظ میکردیم که من حفظ کردم
۱-و د الذین کفروا لو تغفلون عن اسلحتکم و امتعتکم فیمیلون علیکم میلة واحدة
۲-و عدوالهم ما استعطتم من قوه من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدو کم
حالا بذارین نگاه کتاب کنم ببینم درسته یا نه
درسته فقط "و" و من رباط الخیل... رو جا گذاشته بودم
۲-و عدوالهم ما استعطتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدو کم
معنیاشونم که بلدم
آخیششششششششششششششش حالا مونده ادبیات فردا امتحان دارم درس اولش ستایشه خداس که که من دوسش دارم شعرشم که علی ای همای رحمته که من عاشقشم و تقریبا حفظشم معنیشونم که تقریبا دوبار خوندم ی بار همون وقت که دادنشون ی بارم دیشب خووو شهر در امنو امان است بریم مرور البته اگه این سردرد بذاره راستش ی مدته دائما سردرد دارم محلشون نمیذارم میذارم به حساب فشار درسا خواب کم شب و صبح زود بیدار شدن گاهی به آجیم میگم سرم درد میکنه میگه تو چته اون وقته که میفهمم خیلی وقته که سردرد ای مداوم دارم میترسم برم دکتر میترسم همون چیزی باشه که میترسم...اگه تو هفته ظهری خوب نشد شاید رفتم
گزارش کاملی بود؟؟
مطلب بی خودی بود برا همین دو تا چیز خوب میذارم
اولی رو مخصوص برای اخوی در به در مزار شهدا گذاشتم
شهید حمید(حسین) عرب نژاد فرزند اکبر متولد سال ۱۳۴۵ در شهر خانوک از توابع استان کرمان، با شروع جنگ تحمیلی و فرمان بسیج از سوی امام خمینی(ره) مدرسه را رها کرد و راهی دانشگاه عشق (جبهه) شد. در عملیات بیت المقدس، یک شب مانده به آزادی خرمشهر به آسمان حضرت دوست نقب زد. شهید «حمید عرب نژاد» در این عملیات مفقودالاثر شد و پس از ۲۴ سال به عنوان «شهید گمنام» بر دوش مردم روزه دار محله پامنار تهران تشییع و در مسجد فائق دفن گردید.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، آقای یزدی زاده از اهالی کاظم آباد (۳۵ کیلومتری کرمان) میگوید: شبی داشتم از تلوزیون مراسم تشییع شهداء را تماشا میکردم ، دلم گرفت و حال عجیبی به من دست داد با خودم گفتم کاش من هم در جمع این مردم برای تشییع و خاکسپاری شهدا حاضر بودم با همان حال خوابیدم. در عالم خواب همان تشییع با شکوه را دیدم ولی با عظمت تر، پس از تشییع، یک برادر پاسدار آمد و گفت با شما کار دارند وقتی رفتم، به من گفتند شما باید خاکسپاری شهدا را انجام دهی.
زیر لب شروع کردم به خواندن اشعاری پیرامون امام حسین (ع) و گودال قتلگاه و همزمان شهدا را داخل قبر قرار میگذاشتم. سومین شهید را که گذاشتم یک دفعه متوجه شدم قبر روشن و به اندازه یک اتاق بزرگ شد.
چند لحظه بعد شهید بر تختی نشست. ترس بر من غلبه کرد خواستم از قبر خارج شوم و یک دفعه به خودم آمدم و گفتم که شهید که ترس ندارد. برگشتم. شهید به من گفت: «همان شعرهایی که زمزمه میکردی بخوان».
من میخواندم و او سینه میزد. پس از چند لحظه گفت: «از تو یک خواهش دارم. من حسین اکبر هستم، بچه خانوک. باید بروی به پدرم بگویی که من در اینجا دفن هستم و نفر سومم.»

دو روز بعد، از برادر همسرم خواستم که برود و به خانواده شهید خبر بدهید، چند روز گذشت و خبری نشد. خودم با موتور سیکلت رفتم خانوک.
نشانی شهید را از چند نفر سوال کردم. با توجه به گذشت ۲۴ سال کسی یادش نبود. رفتم گلزار شهدا آنجا هم چیزی دستگیرم نشد. تا اینکه از یک نفر پرسیدم او گفت: «به این نام یک نفر را دفن کردهاند. جنازه اش را همان سالها آوردهاند با ناامیدی برگشتم به طرف کاظم آباد.»
همسر گفت: «باید از یک فرد مسن تر می پرسیدی»
دوباره با همسرم به خانوک رفتیم. از یک نفر داشت از روبرو میآمد، سوال کردم: «آیا شما شهیدی به نام حسین اکبر میشناسی که مفقود باشد.»
گفت: «بله! پسر خواهرم است.»
گفتم: «با پدر ایشان کار دارم.» تا این جمله را گفتم ماشینی از راه رسید. پدر شهید بود. به اتفاق هم به خانه ایشان رفتیم و من جریان خواب را تعریف کردم. چند عکس شهید آنجا بود. به همسرم در گوشی گفتم: «شهیدی که خواب دیدم بین اینها نیست.» پدرشهید متوجه شد و رفت عکس دیگری را آورد و دیدم همان عکس شهیدی است که من درخواب دیده ام.
یکی از همرزمان شهید در ادامه این جریان میگوید: پدر شهید با من تماس گرفت و موضوع خواب را گفت. بنا شد در این خصوص تحقیق شود. بلافاصله از طریق هیأت مددکاری ایثارگران کرمان جناب سرهنگ ورزنده شماره ستاد معراج را پیدا کردم و پس از چند روز توانستم با مسئول امور شهدا صحبت کنم. پرسیدم: «آیا به تازگی تشییع پیکر شهید در تهران داشته اید؟»
گفت: «بله! پنج شهید در روز شهادت مولا امیرالمومنین (ع) تشییع و در خیابان ایران محله پامنار مسجد فائق دفن شدهاند.»
مشخصات شهدا را خواستم (مشخصاتی مثل محل شهادت، نام لشکر یا تیپ، سن با توجه به آزمایش پزشکی قانونی) وقتی مشخصات را خواند. سومین شهید مربوط به لشکر ثارالله کرمان بود و سنش ۱۶ ساله و محل شهادت هم درست بود. باز هم با همرزم دیگر شهید سرهنگ شهریاری و برادران عملیات جناب سرهنگ ندافیان نقشه منطقه عملیاتی و محل شهادت را تست کردیم و یقینمان بیشتر شد. بلافاصله با دفتر سردار باقرزاده مسئول پیگیری کمیسیون امور مفقودین مکاتبه کردم و جریان را به اطلاع ایشان رساندم.

پدر شهید میگوید: بچه باهوشی بود، اهل نماز، مسجد و درس بود. در سن ۱۶ سالگی تصمیم گرفت به جبهه برود و میگفت: تا وقتی در کشور جنگ هست، من نمیتوانم با آرامش به مدرسه و کلاس درس بروم حالا میروم میجنگم و بعد از جنگ درس میخوانم.
من تا به حال همیشه احساس میکردم او زنده است و برمیگردد شاید اسیر شده باشد. شهادتش را باور نمیکردم. از زمانی که قبر شهید را در تهران زیارت کردم و از دلایلی که موضوع مفقودیت ایشان را به شهادتش اثبات کرد و پس از ۲۴ سال انتظار متوجه شدم که شهید شده و در کجا دفن شده، به آرامش رسیدم؛ گویی گمکرده چندین سالهام را پیدا کردم.
خواهر شهید میگوید: در نامهای به خانواده در زمانی که جبهه بود نوشته: «اگر میخواهی مشهور شوی گمنام باش! و اگر میخواهی گمنام باشی، مشهورشو و من دوست دارم مشهور شوم.»
و دومیم برا همه اونایی که عاشق شهدان و اون کوته فکرایی که میرن لباسی میپوشن که شکلای
بی سرو ته روشونه که خودشونم معنایشونو نمیدونن
مادر من موندم تو چی تربیت کردی؟؟

خانواده شهید فهمیده
امید سیفی ، طراح لباس با عکس های شهدا(ایول اخفی طراح خوشمان امد)


پدر شهید فهمیده



یادمان باشد.....