شهید گمنام 3

 دعای مستجاب برگرفته از کتاب کرامات شهدا و خط عاشقی

رفته بودیم برای مراسم عقد. قرار بود حضرت آیت الله مدنی خطبه عقد ما را جاری کند. قبل از شروع مراسم، علی آقا رو به من کرد و گفت: شنیده­ام که عروس هر چه در مراسم عقد از خدا بخواهد خدا اجابت می­کند.

نگاهش کردم و گفتم: چه آرزویی داری؟!

در حالی که چشمان مهربانش را به زمین دوخته بود گفت: اگر علاقه­ای به من داری دعا کنید و از خدا برای من شهادت بخواهید.

از این کلام او تنم لرزید. چنین جمله­ای برای یک عروس در چنین مراسمی بی­نهایت سخت بود.

سعی کردم طفره بروم اما علی مرا قسم داد. بناچار قبول کردم. هنگام جاری شدن خطبه عقد از خداوند بزرگ هم برای خودم هم برای علی طلب شهادت کردم.

با چشمانی پر از اشک نگاهم را به صورت علی دوختم. آثار خوشحالی در چهره­اش هویدا بود.

در دوران دفاع مقدس لحظه­ای آرام و قرار نداشت. از تبریز اعزام شد. همه مراحل را پشت سر گذاشت. مدتی مسئول آموزش بود. به بچه­ها خیلی سخت می­گرفت.

می­گفت: هر چه اینجا بیشتر تلاش کنند در عملیات کمتر تلفات می­دهیم. در عملیات بدر به قائم مقامی قرارگاه ظفر منصوب شد.

دوستش می­گفت: برای ما صحبت کرد. گفت: قمقمه­هایتان را زیاد پر نکنید. آخر ما به ملاقات کسی می­رویم که تشنه لب شهید شده است.

روزهای آخر عملیات بدر بود. آخر شب آمد پشت خاکریز. گردان سیدالشهدا نتوانسته بود خودش را برساند. فقط بی­سیم­چی آنها آمد و گفت: گردان نتوانسته بیاید.

سردار علی تجلایی رفت برای بررسی خاکریز بعدی. در زیر آتش دشمن پانزده متر از ما فاصله گرفت. برای دیدن منطقه سرش را بلند کرد. ناگهان تیری بر قلبش نشست.

لحظات آخر با دست اشاره­ای کرد که معنایش را نفهمیدیم. شاید آب می­خواست ولی کسی آب همراهش نبود.

پیکر علی در آخرین روزهای اسفند63 برای همیشه در کنار دجله ماند.

مراسم عقد او در حضور آیت­الله مدنی و جمعی از پاسداران برگزار شد. نمی­دانم این چه رازی بود که همه آن پاسداران، داماد مراسم و آیت­الله مدنی همگی به فیض شهادت رسیدند

گمنامی2

4 شهیدگمنام برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم ص120داستان گمنامی

قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره­اش موج می­زد. برگه مرخصی را گرفت. بعد از نماز به همراه پیکر شهید حرکت کردیم.

خسته بود و خوشحال. می­گفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی­دراز عملیات داشتیم. فقط همین شهید جامانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم.

خبر خیلی سریع رسیده بود تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد از میدان خراسان تهران تشییع باشکوهی برگزار شد. می­خواستیم چند روزی در تهران بمانیم اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است. قرار شد فردا شب از جلوی مسجد حرکت کنیم.

بعد از نماز بود. با ساک و وسایل جلوی مسجد ایستاده بودیم. با چند نفر از رفقا مشغول صحبت و شوخی وخنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را می­شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم پسرش را از بالای ارتفاع آورده بود.

سلام کردیم و جواب داد. همه ساکت بودند. انگار می­خواهد چیزی بگوید اما!

لحظاتی بعد سکوتش را شکست. آقا ابراهیم ممنونم. زحمت کشیدی، اما پسرم!

پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است!!

لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت. چشمانش گرد شده بود از تعجب!

بُغض گلوی پیرمرد را گرفته بود. چشمانش خیس از اشک بود. صدایش هم لرزان و خسته: دیشب پسرم را در خواب دیدم. می­گفت: در مدتی که ما گمنام و بی­نشان بر خاک جبهه افتاده بودیم، هر شب مادر سادات حضرت زهرا(س)به ما سر می­زد. اما حالا! دیگر چنین خبری برای ما نیست. می­گویند: شهدای گمنام مهمانان ویژه حضرت زهرا(س) هستند.

پیرمرد دیگر ادامه نداد. سکوت جمع ما را گرفته بود. به ابراهیم نگاه کردم. دانه­های درشت اشک از گوشه چشمانش غلط می­خورد و پایین می­آمد. می­توانستم فکرش را بخوانم. ابراهیم هادی گمشده­اش را پیدا کرده بود. گمنامی

شهید گمنام 1

نام حضرت زهراء(س) حاج حسین کاجی به سمت شقایق ص34و35- و کتاب خاطرات تفحص

مدت زیادی بود که شهید پیدا نمی­کردیم. شکستن قفل این مشکل و پیدا کردن شهید فقط یک راه داشت. توسل به نام مقدس حضرت زهراء (س).

یک روز صبح با اعتقاد گفتم: امروز حتماً شهید پیدا می­کنیم! بعد گفتم: این ذکر را زمزمه کنید:

دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه(س)

منم گدای فاطمه(س) ، منم گدای فاطمه(س)

بعد گفتم: یاحضرت زهرا(س) ما امروز گدای شمائیم. آمده­ایم زائران امام حسین(ع) را پیدا کنیم. اعتقاد داریم که هیچ گدایی را از در خانه­ات رد نمی­کنی. این را در دل می­گفتم و حرکت کردم. در راه به یک تپه رسیدیم.

همین طور که از تپه بالا می­رفتیم یک برآمدگی دیدم. بی­اختیار توجهم به آن جلب شد. کلنگ را برداشتم. باورکردنی نبود. تا کلنگ زدیم پیراهن و کارت شناسایی شهید پیدا شد!

خیلی خوشحال بودیم کار را به سرعت ادامه دادیم. چند دقیقه بعد شهید دیگری پیدا کردیم. این شهید گمنام بود. هر چه گشتیم اثری از پلاک او نبود. شلوار و کتانی او مشخص می­کرد که ایرانی است.

تمام خاک اطراف او را غربال کردیم. اما هر چه گشتیم اثری از پلاک نبود. چند دقیقه­ای نشستم و با او صحبت کردم.

گفتم: خودت کمک کن تا نشانی از تو پیدا کنم. باز هم ساعتی گشتم ولی چیزی نبود. گوشه­های لباس، داخل جیبها و... همه را گشتم.

گفتم: اگر نشانی از تو پیدا کنم چهارده هزار صلوات برای حضرت زهراء(س) می­فرستم. مگر تو نمی­خواهی به حضرت خیری برسد!

ساعتی گذشت. اما خبری نشد. ظهر بود و هوا خیلی گرم. بچه­ها همه رفته بودند. من و آن شهید تنها بودیم. گفتم: اگر کمک کنی نشانی از تو پیدا کنم همین جا برایت زیارت عاشورا می­خوانم. روضه حضرت زهراء (س)می­خوانم.

لحظه­ای مکث کردم. باتعجب گفتم: من شنیده­ بودم شما با شنیدن نام مادرتان غوغا می­کنید. اعتقاد دارم با شنیدن این نام واکنش نشان می­دهید!

به استخوانهای شهید خیره شدم. در همین حال وهوا احساس کردم کتانی شهید در دستم قرار گرفته. همینطور که با شهید حرف می­زدم ناخودآگاه چشمم به زبانه سفید کتانی افتاد! چشمانم از تعجب گرد شده بود. روی زبانه کتانی نوشته شده: حسین سعیدی اعزامی از اردکان یزد.

حال عجیبی پیدا کرده بودم. عشق به حضرت زهرا(س) نتیجه داد. دیگر او گمنام نبود. همانجا برایش یک زیارت عاشورا و روضه حضرت زهراء(س) خواندم. تا مدتی مشغول بودم. چهارده هزار صلوات به نیت حضرت زهرا(س) فرستادم.