شهید گمنام 1
مدت زیادی بود که شهید پیدا نمیکردیم. شکستن قفل این مشکل و پیدا کردن شهید فقط یک راه داشت. توسل به نام مقدس حضرت زهراء (س).
یک روز صبح با اعتقاد گفتم: امروز حتماً شهید پیدا میکنیم! بعد گفتم: این ذکر را زمزمه کنید:
دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه(س)
منم گدای فاطمه(س) ، منم گدای فاطمه(س)
بعد گفتم: یاحضرت زهرا(س) ما امروز گدای شمائیم. آمدهایم زائران امام حسین(ع) را پیدا کنیم. اعتقاد داریم که هیچ گدایی را از در خانهات رد نمیکنی. این را در دل میگفتم و حرکت کردم. در راه به یک تپه رسیدیم.
همین طور که از تپه بالا میرفتیم یک برآمدگی دیدم. بیاختیار توجهم به آن جلب شد. کلنگ را برداشتم. باورکردنی نبود. تا کلنگ زدیم پیراهن و کارت شناسایی شهید پیدا شد!
خیلی خوشحال بودیم کار را به سرعت ادامه دادیم. چند دقیقه بعد شهید دیگری پیدا کردیم. این شهید گمنام بود. هر چه گشتیم اثری از پلاک او نبود. شلوار و کتانی او مشخص میکرد که ایرانی است.
تمام خاک اطراف او را غربال کردیم. اما هر چه گشتیم اثری از پلاک نبود. چند دقیقهای نشستم و با او صحبت کردم.
گفتم: خودت کمک کن تا نشانی از تو پیدا کنم. باز هم ساعتی گشتم ولی چیزی نبود. گوشههای لباس، داخل جیبها و... همه را گشتم.
گفتم: اگر نشانی از تو پیدا کنم چهارده هزار صلوات برای حضرت زهراء(س) میفرستم. مگر تو نمیخواهی به حضرت خیری برسد!
ساعتی گذشت. اما خبری نشد. ظهر بود و هوا خیلی گرم. بچهها همه رفته بودند. من و آن شهید تنها بودیم. گفتم: اگر کمک کنی نشانی از تو پیدا کنم همین جا برایت زیارت عاشورا میخوانم. روضه حضرت زهراء (س)میخوانم.
لحظهای مکث کردم. باتعجب گفتم: من شنیده بودم شما با شنیدن نام مادرتان غوغا میکنید. اعتقاد دارم با شنیدن این نام واکنش نشان میدهید!
به استخوانهای شهید خیره شدم. در همین حال وهوا احساس کردم کتانی شهید در دستم قرار گرفته. همینطور که با شهید حرف میزدم ناخودآگاه چشمم به زبانه سفید کتانی افتاد! چشمانم از تعجب گرد شده بود. روی زبانه کتانی نوشته شده: حسین سعیدی اعزامی از اردکان یزد.
حال عجیبی پیدا کرده بودم. عشق به حضرت زهرا(س) نتیجه داد. دیگر او گمنام نبود. همانجا برایش یک زیارت عاشورا و روضه حضرت زهراء(س) خواندم. تا مدتی مشغول بودم. چهارده هزار صلوات به نیت حضرت زهرا(س) فرستادم.
یادمان باشد.....