فکه

بِسمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّدیقین

آن زمان که خسته از زندگی در این دنیای گرگی بودم واردت شدم فکه. آن زمان که دیگر توان راه رفتن نداشتم بر رمل هایت قدم نهادم. زمانی که نفس هایم به شماره افتاده بودم هوایت را تنفس کردم. وقتی که از شدت عطش داشتم هلاک می شدم عطشت را حس کردم.

وای فکه چه آسمانی داری، چه خاکی چه عطشی. بار پروردگارا بگو اینجا کجاست؟ نمی دانم اینجا فکه است یا کربلا! اما مطمئنم اگر کربلا نیست دربی از دربهای کربلا به اینجا باز می شود.

آنگاه که واردت شدم صدایی شنیدم: «العَطَش». خدایا این چه صدایی است؟ اشتباه شنیدم، چیزی نیست.

با من حرف بزن فکه، بلند تر بگو تا گوشهای کَر شده ام بشنوند، تو را جان مادرت زهرا(س) بلندتر بگو. آری می شنوم بگو... عطش... ناله... درد... آسمان... پرواز... مهدی...

بگو باز هم بگو می شنوم از یارانت بگو، بگو آن زمان که عاشقان خاکت جان خاکی را به روح آسمانی تبدیل می کردند بر دامن حسین(ع) چه می گفتند؟

یک عمر سخن از دلدادگی شنیده ام اما نمی دانم چیست، فکه خاک هایت دلدادگی را برایم معنی کرد.

فکه تمام اعضای بدنم حسادت پاهایم را می کنند، راستش را بخواهی من هم حسودی می کنم، چرا آنها می توانند تو را لمس کنند و من نمی توانم.

کاش اینجا هیچکس نبود، تا دل نگران ریا نباشم و آسوده بر خاکهایت غوطه ور شوم تا تمام اعضای بدنم آرام شوند، تا تمام اعضای بدنم عطش تو را حس کنند.

هر چقدر که بیشتر بر خاکت قدم می زنم قلبم بیشتر شوریده تر می شود.

باز هم صدا، آری همان صداست. اما این بار بیشتر؛ هر چقدر که مشهد گردان حنظله نزدیکتر می شوم این صدا بیشتر می شود. اما تنها آن نیست. صدای ناله هم می آید، صدا بیشتر می شود: «اَلعَطَش... اَلعَطَش... یا حسین... فدای لب تشنه ات علی اصغر... مادر جگرم داد می سوزد... مهدی بیا جگرم آتش گرفت... اَلعَطَش... اَلعَطَش... اَلعَطَش...»؛ آرام فکه تو را به خدا آرام تر فریاد بزن قلبم آتش گرفت، تو را به خدا آرام تر دارم می آیم، دارم برای تشنگانت آب می آورم. تو را به خدا آرامتر امیدی به آب نیست چرا که تیر به مشک عباس خورده.

فکه قلبم را آتش مزن توانی برای نفس کشیدن ندارم، فکه آرام باش وگرنه هلاکَت می شوم. می دانی که آرزوی دیرینم هلاک شدن بر روی خاکهایت است، اما می دانی که قلب بی تاب مادرم در انتظار من است، او دیگر تحمل جدایی را ندارد، داغ دایی حمید کمرش را شکست و داغ دایی مجید قلبش را تکه تکه کرد. فکه آرامتر، جان زهرا آرامتر دیگر تاب ندارم.

اشک هایم چرا جاری شدید؟ مگر این همه آدم را نمی بینید، مگر دوستانم را در اطرافم نمی بینید؟ نه نیست، هیچکس نیست، اطرافم را نگاه می کنم کسی نیست. خوب که دقیق می شوم می بینم، آن سو تر نگاه کن آجا را می گوییم. شقایق ها را می گوییم دارند ناله می زنند. گوش هایم تیز شوید؛ آری می شنوم :«اَلعَطَش...اَلعَطَش....اَلعَطَش...»؛ تیر به قلبم نزن فکه این چه معراجی ست، این چه ملکونی است؛ فکه راه مگر راه کربلا از تو می گذرد که این قدر نالة اَلعَطَش را در سینه داری؟

اشک هایم بر شما سخت نمی گیرم جاری شوید اینجا دیگر کسی نیست، آنهایی که هستند لایق اشک ریختن بر پیکرشان هستند پس تا می توانید جاری شوید، حالا که کسی نیست عقدة یک ساله را از دل باز کنید. حالا که در محضر یار هستم تا می توانید التماس کنید، تا می توانید به پایش جاری شوید مگر قلب مهربان یار به سوی من هم نظری بیاندازد.

فکه تو را به خدا مرا از خود مران، آنهایی که دنبالشان بودم اینجایند بگذار در محضرشان آسوده جان سپارم. دیگر نگران منتظرانم نیستند جانم را بستان تا کنار این جان بر کفان آبرویی داشته باشم. منِ بی آبرو که چیزی جز این امانت الهی چیزی ندارم پس آن را بگیر و آبرومندم کن.

فکه نجواهایم را می شنوی؟ پس چرا جوابم نمی گویی؟

ناگاه تمام شد. آری تمام شد. فلاش دوربین بود یا دست رد به سینه ام؟ هر چه که بود مرا از تو جدا کرد. فکه اشک هایم را ببین که برای وصالت جاری شده اند. اما چرا این همه آدم کنارم هستند. چند دقیقه پیش اینها کجا بودند. نکند در کنار اینها اشک ریخته ام؟ نکند بر معصیت هایم افزوده باشم. نکند مغرور شوم؟

فکه مرا از آسمانت به بیرون راندی اما تو را جان لب تشنگانت قلبم را در خودت نگاه دار. فکه دستم را بگیر، بلندم کن، توان برگشت ندارم، پاهایم بر زمین کشیده می شوند، فکه تو را قسم بر پهلوی شکستة مادرم زهرا مرا از خود مران....

چون چاره نیست می روم و می گذارمت                     ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت

خداحافظی نمی کنم فکه، چون نمی روم، آنها که در کنارم مرا از تو جدا می کنند در اشتباهند، کسی که آنها با خود می برند من نیستم او کسی نیست جز جسم من؛ تمام روح من اینجاست. ترکت نمی کنم فکه چه بخواهی چه نخواهی.

شنیده بودم فکه مثل هیچ جا نیست
قبل از این وارد این سرزمین مقدس شویم یه چیزایی شنیده بودیم . تا این که رفتیم و رملستان تشنه را دیدیم

گویی خود این سرزمین نمی خواست کسی با کفش وارد آن شود

همه ناخودآگاه کفش ها را از پا در می آوردند

 

هر قطعه ی این خاک مقدس یادگار عضوی از عزیزان گمنام و مظلوم گردان کمیل و حنظله بود

همانهایی که با لب تشنه چند روز در گودال های گرم فکه ماندند و علی اکبر وار به دیدار حق شتافتند

از گام گذاشتن در این سرزمین بدنمان می لرزید

گویی هنوز صدای ناله ی شهدایی که پا بر سینه یا سرشان می نهادیم به گوش می رسید

گویی ندا می دادند اگر پا بر سر و سینه مان می گذارید ،بگذارید اما مراقب باشید پا بر خونمان نگذارید

شنیده بودیم شهدای اینجا تشنه لب بودند تصمیم گرفتیم در این منطقه با خود آب نبریم تا طعم تشنگی را برای لحظاتی بچشیم . فقط ساعتی بیش آنجا نبودیم اما هنگام برگشت جلوی تانکرهای آب در ورودی غلغله و ازدحامی عجیب بود

 

سلام بر رمل های روان فکه

شنیده بودم فکه مثل هیچ جا نیست

شنیده بودم فکه فقط فکه است

فقط شنیده بودم...

توفیق نصیب شد تا قتلگاه فکه را به دعوت تشنه لبان حاضر در سرزمین شن های روان  زیارت کنم

واقعاً فکه ،فکه است و بس

فکه قربانگاه اسماعیل های تشنه لب است!

فکه مفهوم العطش را بهتر از هر مکان دیگری متوجه شده!

رمل های داغ و تشنه ی فکه با خون گردان کمیل فقط اندکی از عطش خود را سیراب کرد!

فکه تشنه ترین عاشق است

فکه فقط فکه است

فکه  را آنانی فهمیدند که آرزوی گمنام ماندن چون مادرشان فاطمه(س) در ناله های شبانه خواستند  میعادگاهشان را فکه یافتند

فکه را آنهایی فهمیدند که غربت حسن(ع)را سوختند

فکه را کسی فهمید که از ته دل بر عطش علی اکبر(ع)قبل از شهادت سوخت

 

فکه را کسانی فهمیدند که از هواهای نفسانی و از خویشتن خویش تهی شدند

فکه وادی مقدسی است که فاخلع نعلیک آن ندای فرمان از جان گذشتگی است

 

فکه را باید حنظله روایت کند

فکه را سوغاتی جز قمقمه ای خالی سوراخ ، پلاک ای خون آلود میدان های روان مین  نیست

فکه را نباید شنید باید دید و دریافت

که اگر توفیق دریافت فکه نصیبت شد،همچون سید مرتضی آوینی با بال خونین به دیدار کمیل و حنظله می وی

فکه فقط فکه است...

 

منبع :

وبلاگ حریم لاله ها

میمیریم!!!!

سلام دوستای خوبم

 

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تموم شدم ..مردم امروز از وقتی بیدار شدم ی ریز درس خوندم

لنگ ظهر ساعت ۱۱بیدار شدم چندتا کار داشتم انجام دادم بعد نماز خوندم و شروع کردم درس خوندن بعد ناهار خوردم و بازم شروع کردم درس خوندن

ی سره خوندم تا فکر کنم شهدا واسه جایزه گفتن پاشو بیا بازم قسمت شد برم گلزار شهدا حامد میخواس خفم کنه

وقتی داشتم واسه یکیشون فاتحه میخوندم چشمم خورد به دوتا عکس که کنار هم بودن انگار میگفتن پاشو بیا اینجا اما به همون دلیل که ممکن بود مقتول شم توسط اخوی حامدم نرفتم و فقط واسشون صلوات فرستادم بلند شدم اومدم دوباره درس خوندم تا نماز بعدم خوندم تا الان...ی استراحت دادیم به خودمون منو مهدیه که تلف نشیم خدای نکرده..منم از این وقت استفاده کردم اومدم پیش شما مهدیه کمر بسته به قتلم اگه فردا نبودم بدونین مهدیه کشتتم ..قصاصش کنید..آخه من تندترش میخونم بیچاره نفسش برید هرچی دو میزنه برسه بهم جا میمونه..خوو تقصیر من چیه بیفتم رو دور خوندن تند میخونمو هیشکی جلو دارم نیس غیر شهدا

الانم دیگه وقت ندارم باید بشینم تاریخو تموم کنم تا قبل فیلما چون من از فیلما نمیگذرم

استغفروالله فیلمو ول کنم درسو بخونم

هه نکشینم میخونم میخونم ...بعدم باید بشینم ذره بینی دفاعیا رو صحیح کنم که خدا کمکم کنه

 

خوووووووووووووووووووووووووووووو باشه اومدم

خانواده محترمم کشتنم میگن بیا غذا...فعلا

پسر عمه ی شهیدم

سلام دوستان

ببخشید ی مدتی نبودم ..امتحانا رگباری شدن دو سه روز ..دیگه منم کم پیدا شدم..ببخشید

و ممنون از همه ی کسایی که سراغی ازم گرفتن

راستی گفته بودم میخوام عکس پسر عممو بذارم..بالاخره ی عکس کوچیک دیدم ازش

از شهدای روحانی بوده.. و دیگه اینکه مفقود الجسده..دیدن که شهید شده ولی نتونستن جنازشو برگردونن

تاریخ تولد:۱۳۴۴

محل شهادت:—–

تاریخ شهادت:۱۳۶۱

عبدالرضا کوچک کوتیانی

 

از امروز مدرسه بگم براتون

طبق معمول تا ساعت ی ربع به۱۲لالا!!! بعد تند تند آماد شدم رفتم زنگ اول :ورزش زنگ  دوم تقویتی زبان که کلی اعصابمون خورد شد

ما ی هفته درمیون آمادگی داریم بعد اون ی هفته که نداریم دو ساعت دیرتر میریم مدرسه و از اونجا که انگار نمیتونن ی زنگ راحتی مارو ببینین تقویتی زبانو اجباری کردن...کلی گلو پاره کردیم بابا ما فقط عربی شرکت کردیم زبان نمیخوایم مورچه چیه که کله پاچش چی باشه مگه زبان چی داره که تقویتی بخواد از این قبیل..دیدن حرفمون درسته نمیدونستن چی بگن ی چیزایی میگفتن خنده دار حرفاشون اصلا ربطی به حرف ما نداشت آخه کجای دنیا تقویتی اجباریه اونم ی درس عمومی ...ای خداااا

 

..امروز بعد اینکه به زور نشوندنمون تو کلاس تقویتی بگذریم که کلی جوش آوردیم اما گفتم استفاده کنیم..خدا رو شکر دبیره هرچی میگفت جواب میدادم آخرش ی جمله داده بود که به خیال خودش ته پیچیدگی بود یکی از بچه ها که رفت حلش کنه گفت آقا نمیدونم چی میشه چرا دو تا hadداره(بگذریم که هر دفعه به آقاهه میگفتن خانوم!!!)

آقاهه گفت اینو نه تنها این نمیدونه بلکه اکثرتون نمیدونین یا کسی هس که بدونه..منم دسمو بردم بالا دلیلشو گفتم  ی ذره تعجب کرد بعد گفت:اححححسنت(احسنتو همینجوری بخونین کلی بشش خندیدیم)

اینقده احسنتشو خنده دار گفت که داشتم از خنده میمردم..(فک نکنین این جریانو تعریف کردم که بگم من خیلی زرنگم من اصلا اهل پز نیستم خیالتون راحت چون کلی خندیدیم این گفتم به شمام بگم ..اصلا مگه درس خوب چیزیه که آدم پزشو بده خدا داده از خودم که چیزی ندارم ..و واقعا اون سوال سخت نبود نمیدونم چرا فک میکرد نکته ای که توش گذاشته به عقل جنم نمیرسه..اما گفته باشم فک نکنین که اینو برا تعریف از خودم گفتم که نمیبخشمتون و حق الناس میاد گردنتون)

 راستی برادر زاده ی شهید حبیب پالاش تو مدرسمونه از اونا دخترای خوب و درس خونه..خیلی دختر خوبیه

تازه کلی از منم زرنگتره میارنش رو صف که از رمز موفقیتش بگه خوشم میاد که اصلا پز نمیده اصلااااااا با من که دوسال ازش کوچیکترم خیلی صمیمی شده و درباره عموش باهم حرف میزنیم خیلی خاکیه تعریف از خود نباشه منم خاکیم  به کسی پز نمیدم اصلا چه معنی داره؟؟؟

 وقتی پالاش به این زرنگی اینقد خاکیه.. من.. پز بدم ؟؟خنده داره

خیلی خوشم میاد کسی به بالاترین جاها چه معنوی و اخروی چه دنیوی برسه و خاکی باشه

آرزویی که یهویی برآورده شد

سلام دوستان بالاخره به آرزوم رسیدم

بگین چی شد...

جمعه که از خواب پاشدم ساعت ۱۲...کارامو انجام دادم

 تیپ زدم

داشتم درس میخوندم آجیم گفت بریم شهید آباد ذوق زده گفتم چی؟؟؟گفت بریم مزار مامان این مدت جور نشد که بریم زشته

گفتم اگه میبریم گلزار شهدا میام گفت باشه

تندی تیپ زدم واسه شهدا...خواستم شال بزنم وقت نشد مقنعه زدم رفتیم بعد میخواستیم مزار رو بشوریم تا داداشم رفت آب بیاره من گفتم آجی بنظرت حامد میاد بریم گلزار شهدا گفت نمیبرمت دیره

منم اعصابم خط خطی شد اشک تو چشام جمع شد تا ته دلم سوخت گفتم یعنی اینقد بدم که تا دم در خونتون بیامو ردم کنید میخواستم دعوا کنم با ساجی و حامد ی حسی بم گفت حامد راضی میشه فقط داد نزن

حامد اومد کلی واسش شکلک درآوردم آخرش خندش گرفت گفت باشه

ذوق مرگ شدیم راه افتادیم طرف گلزار شهدا  گفتم شهدا دمتون گرم

ساجی و حامد خیلی یواش میومدن منم تندی دو زدم رفتم رفتم تو..از بس هول شده بودم اسم هیچ شهیدی یادم نمیومدم که برم رو مزارش همینطوری قدم میزدم حامد گفت کجا ساجی گفت این معلوم نیس حالا داره دنبال کی میگرده

اونجا بود که خون به مغزم رسید و فهمیدم باید دنبال کسی بگردم تنها اسم آشنایی که دیدم عظیم اسدی مشکال بود

که اتفاقا همون ظهر چند ساعت قبل اومدن که تو نت میچرخیدم جریانشو خوندم از شهدای شکنجه بوده خیلی جوون بود شایدم حتی نووجون یادم رفتم تاریخ تولدشو نگاه کنم

چه میدونم شایدم عظیم منو طلبیده بود که تا داستانشو خوندم رفتم گلزار شهدا و تو شرایطی که اسم هیچکس یادم نمیومد حتی اسم خود عظیم ...چشمم خورد بهش فقط همین...لیاقت پیدا کردم رفتم واسش فاتحه خوندم و حامد گفت بیا بریم دیگه

رفتیم تو مسیر حامد تو ی مغازه کار داشت زد کنار از اونجایی که من همیشه زبونم میچرخه و اون موقع هنوز تو گلزار شهدا بودم و حرف نمیزدم ساجده گفت :سایلنتی خواهر

-هنوز تو کف گلزار شهدام

-نه غروبم بود دیگه بدتر

من بعض داشتم دیگه سرمو گذاشتم رو صندلی جلو حالا گریه نکن کی گریه کن ...اولش یواش بود ساجیم نفهمید تا متوجه شد و گفت گریه میکنی ؟دیگه صدام بلندتر شد

وساجده گفت:وووووووه خواهر تو رو باید بنویسیم این بسیج و... جملشو یادم نمیاد : بچه هول شده بود ی چیزی پروند شما ببخشینش چون من بسیجی هستم نمیدونم چش بود اینو گفت 

و این چنین بغضی که چند ماهه رو دلم مونده بود و اعصابمو بهم ریخته بود شکست که این اخوی اعصاب خورد کنم از مغازه اومد بیرون و من تندی خودمو جمع کردم

حالا فهمیدم چمه من نمیتونم گریه کنم چون وقتی بغض دارم اگه حرف نزنم بغضم نمیترکه اما اگه فقط یکی یک کلمه در مورد چیزی که ناراحتم کرده حرف بزنه میترکه..درسته چند قطره اشک بیشتر نبود اما خوب دلم خیلی سبک شد طوری که احساس میکنم تا ۱۰۰سال دیگه اشکم نیاد ..دیگه همین چندتا قطره در توان من بود شهدا جونام...چه کنم ...

حالا دوباره خیلییییییییییییییی دلم تنگه واسه گلزار شهدا ..

 

بچه ها خیلی جالبه حتی روز رفتنم خیلی خوب بود"جمعه"من دوس ندارم ۵شنبه ها برم چون خانواده هاشون هستن

بعد ساجده روزی که درس داشت بیخیال درس شد ..اونم روز جمعه و تنگ غروب دیگه چی از این بهتر  

ی چیز خفن جالب دیگم اتفاق افتاد که بنده شخصا هنوز تو کفشم الان چون وقت ندارم نمیتونم بگم دفعه دیگه میگم

ی سوال از عمو امیر و کلا دوستای دزفولی : : : عمو صبح ها و کلا روز ای خلوت شهید آباد این قدر که میگن خطریه؟؟؟چون من نمیتونم وایسم تا ی عمر دیگه ..اگه مثلا خودم تنها صبح برم خطر ناکه؟؟ راست میگن پشت شهید آباد معتاده و میافتن دنبال آدم؟؟ یکی از دوستام که اینطور گفت..

در کل وضعیت چطوره برا من که برم؟؟ (البته اینو هم در نظر داشته باشین که تکواندو  و ووشو دستو پا شکسته بلدم در حدی که از پس ی معتاد بر بیام)

 

ممنونم خدا جون ممنونم امام زمان ممنونم شهدا ممنون اخوی عظیم اسدی مشکال و و همه چیزایی که دست به دست هم دادین تا من برم

احساس نزدیکی خاصی به عظیم اسدی مشکال دارم مثل اینکه برادرم بوده...بنظر من هرکس واسه خودش ی شهدی داره نمیدونم من هنوز پیداش نکردم شاید عظیم باشه...امیدوارم شهید من منو پیدا کنه

ببینین چقد باش راحتم که عظیم صداش میکنم یکی نیس بم بگه دهنتو آب بکش بچه پر رو

 

خدایا بدبخت شدم ساعت ۹ شد من هنوز اینجام فردا امتحان زبان دارم نمیدونم چرا امسال اینقد پوستم کلفته صد رحمت به پوست تمساح و کرکدیل

اصلا استرس نمیگیرتم