آرزویی که یهویی برآورده شد
بگین چی شد...
جمعه که از خواب پاشدم ساعت ۱۲...کارامو انجام دادم
تیپ زدم
داشتم درس میخوندم آجیم گفت بریم شهید آباد ذوق زده گفتم چی؟؟؟گفت بریم مزار مامان این مدت جور نشد که بریم زشته
گفتم اگه میبریم گلزار شهدا میام گفت باشه
تندی تیپ زدم واسه شهدا...خواستم شال بزنم وقت نشد مقنعه زدم رفتیم بعد میخواستیم مزار رو بشوریم تا داداشم رفت آب بیاره من گفتم آجی بنظرت حامد میاد بریم گلزار شهدا گفت نمیبرمت دیره
منم اعصابم خط خطی شد اشک تو چشام جمع شد تا ته دلم سوخت گفتم یعنی اینقد بدم که تا دم در خونتون بیامو ردم کنید میخواستم دعوا کنم با ساجی و حامد ی حسی بم گفت حامد راضی میشه فقط داد نزن
حامد اومد کلی واسش شکلک درآوردم آخرش خندش گرفت گفت باشه
ذوق مرگ شدیم راه افتادیم طرف گلزار شهدا گفتم شهدا دمتون گرم
ساجی و حامد خیلی یواش میومدن منم تندی دو زدم رفتم رفتم تو..از بس هول شده بودم اسم هیچ شهیدی یادم نمیومدم که برم رو مزارش همینطوری قدم میزدم حامد گفت کجا ساجی گفت این معلوم نیس حالا داره دنبال کی میگرده
اونجا بود که خون به مغزم رسید و فهمیدم باید دنبال کسی بگردم تنها اسم آشنایی که دیدم عظیم اسدی مشکال بود
که اتفاقا همون ظهر چند ساعت قبل اومدن که تو نت میچرخیدم جریانشو خوندم از شهدای شکنجه بوده خیلی جوون بود شایدم حتی نووجون یادم رفتم تاریخ تولدشو نگاه کنم
چه میدونم شایدم عظیم منو طلبیده بود که تا داستانشو خوندم رفتم گلزار شهدا و تو شرایطی که اسم هیچکس یادم نمیومد حتی اسم خود عظیم ...چشمم خورد بهش فقط همین...لیاقت پیدا کردم رفتم واسش فاتحه خوندم و حامد گفت بیا بریم دیگه
رفتیم تو مسیر حامد تو ی مغازه کار داشت زد کنار از اونجایی که من همیشه زبونم میچرخه و اون موقع هنوز تو گلزار شهدا بودم و حرف نمیزدم ساجده گفت :سایلنتی خواهر
-هنوز تو کف گلزار شهدام
-نه غروبم بود دیگه بدتر
من بعض داشتم دیگه سرمو گذاشتم رو صندلی جلو حالا گریه نکن کی گریه کن ...اولش یواش بود ساجیم نفهمید تا متوجه شد و گفت گریه میکنی ؟دیگه صدام بلندتر شد
وساجده گفت:وووووووه خواهر تو رو باید بنویسیم این بسیج و... جملشو یادم نمیاد : بچه هول شده بود ی چیزی پروند شما ببخشینش چون من بسیجی هستم نمیدونم چش بود اینو گفت
و این چنین بغضی که چند ماهه رو دلم مونده بود و اعصابمو بهم ریخته بود شکست که این اخوی اعصاب خورد کنم از مغازه اومد بیرون و من تندی خودمو جمع کردم
حالا فهمیدم چمه من نمیتونم گریه کنم چون وقتی بغض دارم اگه حرف نزنم بغضم نمیترکه اما اگه فقط یکی یک کلمه در مورد چیزی که ناراحتم کرده حرف بزنه میترکه..درسته چند قطره اشک بیشتر نبود اما خوب دلم خیلی سبک شد طوری که احساس میکنم تا ۱۰۰سال دیگه اشکم نیاد ..دیگه همین چندتا قطره در توان من بود شهدا جونام...چه کنم ...
حالا دوباره خیلییییییییییییییی دلم تنگه واسه گلزار شهدا ..
بچه ها خیلی جالبه حتی روز رفتنم خیلی خوب بود"جمعه"من دوس ندارم ۵شنبه ها برم چون خانواده هاشون هستن
بعد ساجده روزی که درس داشت بیخیال درس شد ..اونم روز جمعه و تنگ غروب دیگه چی از این بهتر
ی چیز خفن جالب دیگم اتفاق افتاد که بنده شخصا هنوز تو کفشم الان چون وقت ندارم نمیتونم بگم دفعه دیگه میگم
ی سوال از عمو امیر و کلا دوستای دزفولی : : : عمو صبح ها و کلا روز ای خلوت شهید آباد این قدر که میگن خطریه؟؟؟چون من نمیتونم وایسم تا ی عمر دیگه ..اگه مثلا خودم تنها صبح برم خطر ناکه؟؟ راست میگن پشت شهید آباد معتاده و میافتن دنبال آدم؟؟ یکی از دوستام که اینطور گفت..![]()
در کل وضعیت چطوره برا من که برم؟؟ (البته اینو هم در نظر داشته باشین که تکواندو و ووشو دستو پا شکسته بلدم در حدی که از پس ی معتاد بر بیام
)
ممنونم خدا جون ممنونم امام زمان ممنونم شهدا ممنون اخوی عظیم اسدی مشکال و و همه چیزایی که دست به دست هم دادین تا من برم
احساس نزدیکی خاصی به عظیم اسدی مشکال دارم مثل اینکه برادرم بوده...بنظر من هرکس واسه خودش ی شهدی داره نمیدونم من هنوز پیداش نکردم شاید عظیم باشه...امیدوارم شهید من منو پیدا کنه
ببینین چقد باش راحتم که عظیم صداش میکنم یکی نیس بم بگه دهنتو آب بکش بچه پر رو![]()
خدایا بدبخت شدم ساعت ۹ شد من هنوز اینجام
فردا امتحان زبان دارم نمیدونم چرا امسال اینقد پوستم کلفته صد رحمت به پوست تمساح و کرکدیل![]()
اصلا استرس نمیگیرتم ![]()
![]()
یادمان باشد.....