ممنونم....

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررت

 

 

آقاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جونم ممنونتونم

 

بسلام دوستان...باورم نمیشه وسط مدارس طلبیده شدم ...اونم  خود اموزش پرورش ببره..من برم دیگه نمیام میچپم تو حرم

 

 

خدایا شکرت ..وافعا به حرم نیاز داشتم دیگه داشتم میپکیدم....

 

دلتنگ حرمم...باورم نمشه نکنه تاروز حرکت زنده نباشم..خدایا من باید برم حرم جونمو نگیر تا برم اونجا...

باورررررررم نمیشه ..آخرین چیزی که از حرم دیدم همین گنبد بود تا دوباره نبینمش باورم نمیشه ..ممنون آقا که من روسیاهو پذیرفتید بیام خدمتتون...ممنونم

 

پی نوشت:همتونو دعامیکنم دوستای عزیزم. که هرچه زود تر خودتون چشمتون به گنبد آقا روشن بشه

التماس دعای فرج از همتون دارم..یا حق

خوندن این متن کمتر از دو دقیقه وقت میگیره ولی فوق العادست...

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

 

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

 

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

 

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

 

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

 

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

 

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

 

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

 

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

 

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

 

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

 

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

 

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

 

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

 

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

 

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

 

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

 

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

 

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

 

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

 

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

 

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

 

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

 

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

 

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو

 

قبول ميکنه؟

 

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزيزه

 

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

 

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

 

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
بيماريت چيه؟

 

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

 

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:

نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

 

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

آقا تولدت مبارک ...شرمنده که روز تولدتم نمیذاریم شاد باشی...

آقا جان سلام....آقا با چه رویی بگم تولدت مبارک...

امشب که رفته بودیم بیرون همه بوق و بوق و بوق ماشینا آهنگ گذاشته بودن بعضی خانوما هم مجلس

 تولدتو از قر و فر تو ماشین خالی نذاشتن...

 

شرمنده آقا که تو تولدت دلتو خون میکنیم...شرمنه آقا که تو تولدت تنها چیزی که وجود نداره خود تویی مولای من..

 

بخدا قسم اگه همه اینایی که ریخته بودن تو خیابون از ته قلبشون برای ظهور دعا میکردن میومدی...عین ۱۷۰سالی از غیبت حضرت موسی که به گریه های مردم بخشیده شد...

آقا دعا کن آدم بشیم...آدم بشیم میای...دعا میکنم بخودمون بیایم تا بیای...

آقا لیوانهایی رو که رو زمین انداخته بود میدیدم..یاد همون ژیغامت افتادم که گفتی اگر شیعیان ما به اندازه همین مقدار آب به ما میل میداشتن میومدم...

وای بر ما...اگر دوستت داریم و جشن گرفتنمون بخاطر عشقمون به توئه پس چرا جشنامون اینطوره؟؟؟ ....نیومدی   ...چرا وضعمون اینه..اگرم دوستت نداریم و نمیخوایمت چرا تولدتو جشن میگیریم..

هرچند این جشنای ما ...

وای بر ما ..چه موجوداتی هستیم به زبان میگیم العجل..اللهم العجل لولیک الفرج...با اعمالمون میگیم نیا که ما پشتت نیستیم..

آقا دعا کن آقا تو رو به خدا دعا کن آدم بشیم وگرنه این غیبت خدای نکرده۱۰۰۰۰۰۰۰۰هم ادامه پیدا میکنه...آقا چرا نمیفهمیم اگه همین الان بخودمون بیایم میای...آقا چرا نمیفهمیم دست خودمونه اگه آدم بشیم میای....

اگه اینهمه شوق واقعی بود میومدی...اما نیست تو این همه جمعیت اگه فقط۳۱۳نفر شوقشون واقعی بود میومدی...وای برما....

آقا خودت گفتی:اگر خواستار رشد و کمال معنوی باشی هدایت میشوی و اگر طلب کنی میابی...

 

دعا کن رشد معنوی رو بخواهیم و طلب کنیم....چقدر بی عرضم...

تلنگـــر...(دوستانی که دانلود نکردند دانلود کنید ...)

 

خدایا بگذر ازمون به خاطر این همه غفلت...بخاطر اینهمه آزار و اذیتی که به حجتت میرسونیم..خدایا آدمم کن...خدایا میلرزم از نامه اعمالم که این جمعه میره زیر دست آقا نکنه اشک بریزه...اونقدر گناهکارم که از حد خارجه ...خدایا آدمم کن تا آقا بیاد...خیلی بیخیالم

 امام زمان امام زندمو درک نمیکنم..خدایا چرا بخودم نمیام..چرا این حسو حال مال ۱۰دقیقس..چرا پسر همون حسینی که زیاد دربارش حرف میزنیم و ادعا دارم که اگه بودیم حمایتش میکردمو چرا پسرشو رها کردم..خدا کمکم کن...

 

"ولایت علی بن ابی طالب حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی.."

خدا کند که بیایی....خدا کند که بخواهیم که بیایی...

اللهم العجل لولیک الفرج

 

خواب عجیب

روزی مردی خواب عجیبی دید
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند
باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:
شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد
گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت
می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید:
شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:
اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده
باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر. .

 

سلام من که اینو خیلی دوس دارم بنظرم واقعا عجیبه آدم وقتی ی نفر بهش لطف میکنه یا ی کادو بش میده انصافا چند بار تشکر میکنه...اما انگار خدا رو یادمون میره...

مظلومانه ترین وصیت

 

برایم فقط یک بوق بزنید . همین


شهید محمود شهیان زاده (صدیقی)

از منطقه که برمی­ گشتیم ، معمولاً هر بار منزل یکی از دوستان دور هم جمع می شدیم و همان جمع­ های دوستانه ای را که در جبهه­ های نبرد داشتیم ، دوباره تشکیل می دادیم.

آن شب هم مثل شب های قبل در منزل یکی از دوستان دور هم بودیم و از هر دری سخنی می راندیم. خیلی از بچه ها بودند شهید پوررکنی ، شهید نجف آبادی و خیلی های دیگر.

در این بین محمود آرام سرش را بالا آورد و گفت : «بچه ها ! من این بار که بروم دیگر بر نمی گردم» . این حرف را که گفت ، باز هم شوخی کردن بچه ها گل کرد.

اما محمود خیلی جدّی دوباره گفت : « بچه ها ! حرفی دارم ! می بینید امروز چقدر با هم دوست و صمیمی هستید؟ سعی کنید همیشه این دوستی و صمیمیت را حفظ کنید.»

می دانم این بار که رفتم دیگر برنمی گردم . اما می خواهم بگویم بعد از شهادتم شما هفته اول و دوم بر مزارم می آیید و دیگر پیدایتان نمی شود تا چهلم . بعد از آن هم می روید و تا سالگرد شهادتم دیگر سراغی از من نمی گیرید و بعد از سالگرد هم دیگر مرا فراموش می کنید.

محمود نفس عمیقی کشید و گفت : «تمام اینها را می بخشم»

اما سفارشی دارم.

« وقتی آن روز فرا رسید و شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر گاه که خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید و بروید کت[i] برای شنا ، از همانجا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین.

من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم. »

محمود حرفش را زد و سکوت مجلس ما را فرا گرفت.



[i] حفره های بزرگ و اتاق مانندی که در حومه شهر دزفول و در دیواره های ساحل رودخانه دز توسط مردم در زمان جنگ تحمیلی ایجاد می شد و برای پناه گرفتن از شر موشک های دشمن بعثی مورد استفاده قرار می گرفت و امروزه به مکانی تفریحی در ساحل رودخانه تبدیل شده است.


راوی : مقامیان

شهید محمود شهیان زاده (صدیقی) در عملیات بدر و در اسفند ماه ۶۳ آسمانی شد و مزار ایشان در گلزار شهدای شهید آباد دزفول زیارتگاه عاشقان است


پانویس الف دزفول :

و امروز آمده ام به تو بگویم محمود جان!

از آن روز که وصیتت را شنیدم ،

هر گاه که رد شدم . . .

فاتحه دادم . . .

اما بوق هم زدم . . .

بوق زدم تا شاید گوش دل ناشنوایم ، به خود بیاید .

و بداند آرامش امروزش را مدیون پریشانی و در خاک خفتن تو است.

بوق زدم تا با صدایش به خود بیایم.

و به بقیه هم رساندم که محمود از شما فقط یک بوق خواسته است.

و محمود جان

بدان که امروز خیلی خوب به وصیتت عمل می کنند .

بارها و بارها شاهد بوده ام.

و به چشم خویش دیده ام.

کاروان های عروسی را که از کنار تو بی خیال رد می شوند و مدام بوق می زنند.

بوق . . . بوق. . . بوق . . .

صدای بوق ها در هم می آمیزد و آنگاه من . . . همنوا با آهنگ بوق ها . . . بغض می کنم .

یک نظر به بوق زننده ها و یک نظر به تو . . .

و اختیار اشکم را دیگر ندارم

و مگر اینها نمی دانند که شما رفتید تا آنها بیایند و اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از شماها دزدیده اند؟

نمی دانند محمود جان.

نمی دانند یا خود را به ندانستن می زنند ، نمی دانم .

وقتی رد می شوند ، دعا می کنم که آن لحظه تو حاضر و ناظر نباشی تاببینی .

ببینی که چه کرده اند با انچه تو ساختی ؟

داشت یادم می رفت.

محمود جان

تنها کاروان های عروسی برایت بوق نمی زنند.

قرمز یا آبی که برنده شود . . .

آن حوالی بوق باران می شود.

بوق . . . بوق . . . بوق . . . .

و ای کاش تو بجای بوق چیز دیگری خواسته بودی تا اینچنین دل من نشکند.

از شنیدن بوق هایی که نه برای سلام بر تو ،

بلکه فریاد فراموشی توست.

و تو چه خوب آنشب می دانستی که امروز چه می شود.

محمود جان

همانطور که گفتی سال به سال و ماه به ماه و روز به روز . . .

اینجا خلوت تر می شود.

پدرها و مادرهایتان که پیش شما سفر می کنند ، دیگر مزارتان می ماند و لایه ای خاک که کم کم مانع دیدن نام شریفتان روی سنگ قبر می شود.

همانطور که آنشب گفتی . . .

همه چیز یادمان رفت . . .

شما . . .

آرمانهایتان . . .

راهتان . . .

محمود جان . . .

من قول می دهم این بوق را همیشه بزنم . . .

تا هستم . . .

نا نفس دارم . . .

از اینجا که رد شوم دستم را بلند می کنم و بوق می زنم و تو خودت گفتی که به جای فاتحه قبولش داری

به طعنه گفتم . . .

نه محمود جان

من هنوز آنقدر بی غیرت نشده ام که به همان بوق اکتفا کنم.

فاتحه می دهم

اما نه برای تو

برای خودم

که به قول سید مرتضی

گمان ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند...

می دانم محمود جان

تو هستی

همین حالا

همین حالا که من آمده ام

اما به جای بوق ، بغضم را و اشکم را و دل شکسته ام را بپذیر.

و تو هم امشب برایم دستی تکان بده.

تا شاید تکانی بخورم و بشوم آنچه خدا می خواهد .

منبع: خاکریز مقاومت دزفول