بدون شــرح!!!
منبع:اسرائیل مشق شیطان
منبع:اسرائیل مشق شیطان
به این فکر کنید چرا باید اولین کار برای پاشوندن انتخابات حجاب زن�ا
باشه...حجاب چه ربطی به انتخابات داره؟ بابا ی خورده به خودتون بیاید...
اخیرا چند زن خود فروخته در شهر های مختلف کشور اقدام به کشف حجاب کرده اند تا بی عفتی در جامعه را ترویج نمایند و پروژه کشف حجاب که توسط گروه های ضد انقلاب و بی دین القا شده است را اجرا نمایند که خوشبختانه با اقدامات پیشگیرانه ماموران وزارت اطلاعات و پلیس پیشگیری نیروی انتظامی این اقدامات خنثی گردید و عوامل تشویق کننده آن در چند روز گذشته دستگیر شده اند.
یکی از خبرنگاران افتخاری انقلاب نیوز با پیگیری هایی که در تهران انجام داده است توانسته یکی از زنان بی بند وبار که در تهران اقدام به کشف حجاب کرده و یکی از سرکردگان و خودفروخته های ضد انقلاب بوده است با همکاری نیروی انتظامی تهران بزرگ و وزارت اطلاعات شناسایی و دستگیر کردند.
این زن ضد دین که در چند روز گذشته در تهران بصورت آزادانه گشت و گذار می کرده است و کسی هم متوجه زن بودن وی نشده در صحبت کردن با خبرنگار انقلاب بصورت اتفاقی و از روی لحن صحبت کردن و اندام وی مشخص شده که او زن است و اقدام به کشف کرده که با پیگیری و تعقیب کردنش بدست سربازان گمنام امام زمان (عج) و پلیس پیشگیری نیروی انتظامی دستگیر شد.
این زن دستگیر شده که پس از پانزده سال خارج نشینی به ایران بازگشته است و لیدر اصلی جریان بی عفتی در تهران بوده است رسما در بازجویی خود پس از دستگیری اش در وزارات اطلاعات هدفش را ترویج بی حیایی در جامعه اسلامی ایران عنوان کرده و اعلام داشته است که با چند زن دیگر قصد داشته اند در آستانه انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ جریان کشور را به سمت و سو های از پیش طراحی شده ضد انقلاب ببرند که خوشبختانه با هوشیاری سربازان گمنام امام زمان (عج) و پلیس پیشگیری نیروی انتظامی و همکاری مجموعه خبری انقلاب نیوز خنثی گردید و این زن و چند فرد مرتبط با آن در تهران دستگیر شدند که جای تقدیر فراوان دارد.
منبع:بویر نیوز
پی نوشت:فتنه ای بزرگتر از فتنه ی ۸۸در راه است....

در کتاب عهد عتیق درباره این داستان آمده است: «شاه ایران زمین که در پایان جشن ۱۸۰ روزه از باده نوشی بدمست شده بود، در هنگام بدمستی، شهبانو “وشتی” را میطلبد تا او را به اغیار بنمایاند. ملکه از این دستور گستاخانه شاه سر باز میزند و شاه خشمگین، او را از شهبانویی ساقط میکند و او را به دست جلاد می سپارد.
یهودیان که در سراسر ایران، نفوذ فراوان داشتند، جسارتشان به جایی رسیده بود که از دادن مالیات و خراج استنکاف میکردند و این استنکاف موجب شده بود که «هامان» صدراعظم خشایارشاه علیه آنان بشورد و آنان را در تنگنا قرار دهد و یا حتی دستور قتل برخی از آنان را صادر کند، البته یهودیان در برخی کتابهای خود میگویند: “مردخای” که پیشوای دینی یهودیان در عصر خشایارشاه بوده، وقتی حاضر به تعظیم در مقابل هامان نمیشود، او و اتباعش مورد غضبهامان قرار گرفته و تهدید به مرگ میشوند.
یهودیان که به صورت غیررسمی در دربار شاه نفوذ داشتند، چاره میاندیشند و از این فرصت استفاده کرده و دخترکی یهودی به نام «اِستِر» را به عنوان ملکه و شهبانوی کشور به پادشاه معرفی میکنند و به او نیز توصیه می کنند که یهودی بودن خود را پنهان کند.
استر، دخترک یهودی که با پنهان کردن هویت یهودی اش، به دربار خشایارشاه راه یافت و مقدمات کشتار ایرانیان را فراهم کرد
شاه سست عنصر نیز وقتی زیبایی او را میبیند، شیفته او شده و او را به عنوان ملکه تمام ایرانیان برمی گزیند، بدون آنکه بداند او یهودی است و یا برادرزاده «مردخای» رهبر مذهبی یهودیان ایران است. اِستِر ملکه ایران میشود و با نقشههای «مردخای» عموی خود، صدراعظم خشایارشاه یعنی هامان را از تخت صدر اعظمی به زیر کشیده و بر دار میکند و به همراه ۱۰ پسرش به مرگ محکوم میکند.

ضیافت شام استر برای هامان در حضور خشایارشاه
در این ضیافت استر خواستار مجازات هامان بدلیل دشمنی با یهودیان شد
نقاش: ژان ویکتور (قرن ۱۷)
یهودیان حاکم بلامنازع دربار هخامنشی میشوند و البته آنان در برخی کتب خود آوردهاند که هامان در نزد مردخای توبه کرده است که تواریخ دیگر گواهی قتل وی توسط یهودیان را میدهند. یهودیان چون بر بلاد ایران حاکم شدند، از پادشاه، سه روز مهلت خواستند تا مخالفان پارسی و ایرانی یهودیان را بکشند و در این سه روز، بیش از ۷۷ هزار ایرانی توسط یهودیان قتل عام شدند و در برخی نقلها، این تعداد تا ۵۰۰ هزار نفر نیز عنوان شده است.
از آن زمان تا کنون، این روز به عنوان “عید یهودیان” زنده نگاه داشته شده و هر سال یهودیان سراسر جهان در این روز مراسم مختلفی از قبیل روزه گرفتن، برپایی جشن و پایکوبی، نوشیدن شراب و افراط در مستی، دادن هدیه به یکدیگر و … گرامی می دارند.
|
|
عید پوریم ۲۰۱۲
تل آویو – بیت المقدس
اما در سرزمین های اشغالی، پوریم رنگ و بوی دیگری دارد که در ادامه و به تفصیل به آن پرداخته خواهد شد.
واقعه تاریخی؛ هولوکاست ایرانیان به دست یهودیان
مردخای رهبر یهودیان آن زمان ایران سرانجام با دسیسه های فراوان و فرستادن یکی از دختران یهودی به دربار، او را جانشین شهبانوی ایران که به جرم سرپیچی از دستور گستاخانه خشایارشاه برای نمایان کردن زیبایی های خود برای حاضرین در دربار شاه برکنار شده بود، می کند.

مردخای و استر
نقاش: آرنت دی گلدر (قرن ۱۷)
با ورود “استر” دخترک جوان زیباروی یهودی به دربار، مردخای به راحتی نقشه های شوم خود را بوسیله استر و اغوای شاه ایران اجرا می کند. هامان نیز شاه را از توطئه مردخای آگاه می سازد و پادشاه دستور بر دار کردن مردخای را صادر می کند. اما استر که به شدت بر روی شاه سست عنصر تسلط یافته بود، با خائن جلوه دادن هامان و اینکه وی توطئه کشتن شاه را در سر دارد، هامان را بر دار می کنند.

وشتی، شهبانوی ایرانی
وشتی از دستور خشایارشاه برای نمایان کردن زیبایی هایش برای مهمانان شاه خودداری کرد و به دست جلاد شاه کشته شد
نقاش: ادوین لانگ (قرن ۱۹)
توطئه استر و مردخای با کشتن هامان پایان نمی پذیرد و آنها حکم قتل هر ۱۰ پسر هامان را نیز از پادشاه ایران می گیرند و در قدم بعدی ۱۰ پسر هامان نیز کشته می شوند.
اوج دشمنی یهودیان با ایرانیان پس از کشتن هامان و ۱۰ پسرش آنجا بیشتر آشکار می شود که استر و مردخای با کشته شدن پسران هامان نیز راضی نشده و اجساد آن ها را در شهر بر دار می کنند تا میان ایرانیان رعب و وحشت ایجاد کرده و ناگفته سرنوشت دشمنان و مخالفان یهودیان را به نمایش بگذارند.
هامان به جز این ۱۰ پسر، یک فرزند دختر نیز داشت که پیش از کشته شدن، خود کشی می کند.
کشتار نیمی از جمعیت ایران
پس از کشتن هامان، یهودیان مهاجر ساکن در ایران که اینک در دربار نیز راه یافته بودند، به هجوم به شهرهای ایران، دست به قتل عام گسترده ایرانیان می زنند. در ۱۲۷ استان ایران آن زمان، طی دو روز بیش از ۷۷ هزار ایرانی – و به روایتی دیگر ۵۰۰ هزار نفر – کشته می شوند.
در کتب مربوط به یهودیان از جمله کتاب استر، یهودیان به کشتار ۸۰ هزار ایرانی اعتراف می کنند اما محققان مستقل این رقم را تا ۵۰۰ هزار نفر ذکر کرده اند.
در آن زمان ایران نزدیک به ۸۰۰ هزار نفر جمعیت داشته و با احتساب ۵۰۰ هزار نفر، بیش از نیمی از جمعیت آن روز ایران به دست یهودیان قتل عام می شوند.
یهودیان با حمله به خانه های ایرانیان، مردان، زنان و کودکان را به قتل رسانده و بنا بر برخی از متون موجود اموال آن ها را نیز غارت می کنند. اما یهودیان در متون خود تنها به قتل عام ایرانیان اعتراف کرده و هرگونه غارت اموال آنان را تکذیب می کنند و آن را از افتخارات خود می دانند…!!
آیا پوریم با سیزده فروردین ایرانیان ارتباط دارد؟
گفته می شود این کشتار در روزهای ۱۳ و ۱۴ ماه آدار اولین ماه سال جدید انجام می شود و روز دوم کشتار به اصرار استر به خشایارشاه برای از بین بردن دشمنان قوم یهود ادامه پیدا می کند. براساس متون تاریخی، نحسی روز ۱۳ فروردین در میان ایرانیان و بیرون رفتن مردم از خانه ها ریشه در کشتار تاریخی ایرانیان داشته است.
پس از این قتل عام ایرانیان، یهودیان جشن و پایکوبی بر پا کرده و به شکرانه غلبه بر ایرانیان و ریختن خون دشمنان قوم یهود، آن را عید اعلام کرده و روزه می گیرند. مردخای از آن زمان به پیامبر این قوم و استر – دخترک فاسد یهودی که با تکیه بر این حربه به دربار شاه راه یافته بود – نیز به شخصیتی مقدس که مورد لطف خداوند است تبدیل می شوند. استر پس از آن کتابی می نویسد که تمام این وقایع را لطف و رحمت الهی و با اراده خداوندی توصیف می کند. این کتاب اکنون به کتاب مقدس یهودیان تبدیل شده است.

مقبره استر و مردخای یهودی در همدان
پوریم به معنای قرعه بوده و به اعتقاد یهودیان، این سرنوشت و تقدیر الهی بوده است و “قرعه” ای از جانب پروردگار برای لطف به قوم برگزیده یهود و نابودی دشمنان آن ها.
پوریم؛ عید یهودیان سراسر جهان
متاسفانه برخی از این تصاویر که در ادامه نیز آمده است مربوط به جشن ایرانیان یهودی در آمریکا می باشد.
![]() |
|
![]() |

پوریم از جمله اعیاد مهم یهودیان در سراسر جهان است. از سرزمین های اشغالی تا آمریکا و حتی یهودیان داخل ایران، به شیوه های مختلفی در این دو روز جشن می گیرند.

![]() |
|
|
|
![]() |

اوج این جشن ها در اسرائیل است. جایی که صهیونیست سرمست از کشتار ایرانیان، تا حد جنون شراب نوشیده و بد مستی یکی از سنت های مرسوم آنان در این روز است.

![]() |
|
|
|
خاخام های یهودی نیز در این جشن ها مراسم ویژه ای برگزار می کنند. خاخام های صهیونیست با برگزاری جشنی، در نوشیدن شراب و رقص و پایکوبی با یکدیگر رقابت می کنند. معمولا افراط در نوشیدن شراب در این روز به حدی است که قادر به راه رفتن نبوده و در خیابان های تل آویو و دیگر اراضی اشغالی، بیهوش و بی رمق به زمین می خورند.

در آموزه های تلمود یهودیان در یکی از بخش ها به صراحت به نوشیدن شراب تا حد سرمستی توصیه شده است:
“در روز پوریم هر فرد – یهودی – مکلف است به حدی – شراب – بنوشد که تفاوت میان “نفرین بر هامان” و “درود بر مردخای” را تشخیص ندهد.”

سلام و خدا قوت به همه هم صراطام
مطلبی نوشته بودم که سراسر از درد بود اما همین الان فرموده ی حضرت آقا را دیدم به این مضمون:
رهبر انقلاب خطاب به سران دو قوه (مجریه و مقننه) دردمندانه میگویم: اگر در قیامت خداوند از من بپرسد چه کردی؟ من میگویم کسی جز اینها نداشتم. اگر به اختلافات خود ادامه بدهید به ملت و نظام اسلامی "خیانت" کرده اید.
از امام و رهبر خودم فراتر نمیرم و مطلبم را بر داشتم، به برداشت این حقیر فرموده آقا فقط خطاب به سران دو قوه نبود بلکه تمامی هواداران دو طرف هم باید جریان را بگیرند.
دلم برای غربت رهبرم میسوزد
الهم عجل لولیک الفرج

تروریست های وهابی در پیامی که با دورنگار به حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) ارسال نمودند ضمن تهدید به ادامه کشتار شیعیان این کشور از انفجار قریب الوقوع حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) خبر دادند.
به گزارش جهان، یک منبع آگاه که خواست نامش فاش نشود در گفت وگو با شیعه نیوز در دمشق از ارسال پیام تهدید تروریستی نسبت به انهدام مرقد مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) خبر داد.
هدف پیام تروریست های وهابی پس از ترور دو امام جماعت شیعه در منطقه زینبیه و دمشق اقدامی برای گسترش دامنه خشنونت ها علیه پیروان خاندان رسالت در این کشور آشوب زده است.
تروریست های وهابی در پیامی که با دورنگار به حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) ارسال نمودند ضمن تهدید به ادامه کشتار شیعیان این کشور از انفجار قریب الوقوع حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) خبر دادند.
این تهدید تروريست هاي وهابي در حالی مطرح شده که در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ماه سال جاری شیخ "عباس اللحام" امام جماعت حرم مطهر حضرت رقیه (سلام الله علیها) پس از اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء هنگام خارج شدن از حرم حضرت رقیه (سلام الله علیها)، از سوی تروریستهای وهابی که در یکی از کوچههای اطراف حرم مطهر مخفی کرده بودند، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
همچنین یک ماه قبل نیز حجت الاسلام و المسلمین "سید ناصر العلوی" خطیب و امام جماعت حسینیه "العلویه" نیز در منطقه زینبیه دمشق با مسلسل مورد هدف قرار گرفت و به شهادت رسید.
شمار زیادی از شهدای حوادث تروریستی در سوریه را شیعیان و پیروان اهل بیت (علیهم السلام) تشکیل میدهند.
حملات تروریستی گروههای تروریستی مسلح وابسته به القاعده و سلفیان پس از به اجرا درآمدن طرح صلح کوفی عنان و عقب نشینی نظامیان سوریه از مناطق درگیری و آتش بس، شدت یافته است تا حدی که از زمان اجرای این طرح شمار شهدای حوادث تروریستی به بیش از ۱۰۰ نفر و مجروحان این حوادث در حدود هزار نفر اعلام شده است.
تصویر حرم زیبای دختر امام حسین
یا حضرت عباس...خودت حواستو به سه سالهه ی ناز برادرت بده
او هم احساس تکلیف کرده بود
می خواست برگرده جبهه، بهش گفتم:
پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…
… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...
خواستم بهش اعتراض کنم که گفت:
این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند.
دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد
.
منبع:منظران ظهور
آفتاب با رخی گرفته از لابه لای ابر و دود «دوعیجی» را تماشا میکرد. زمین به خود می لرزید و باد بوی مرگ را با خود به همراه می کشید. صدای کشدار و در پی آن، انفجار گلوله های سنگین لحظه ای قطع نمی شد. پیکرهای بی جان و یا مجروح و خونین رزمندگان در هر گوشه و کناری به چشم می خورد. لب ها خدا را فریاد می کرد و قلبها تنها از او استمداد می جست. پشت سر رزمدگان، فرسنگ ها آب و سیم خاردار و مین و میله های خورشیدی بود و تنها راه مواصلاتی بچهها که شب قبل از آن گذشته بودند، اکنون در هر لحظه صدها گلوله توپ و خمپاره آنجا را می کوبید و جنبنده ای قادر به گذشتن از آن نبود. در مقابل نیز تنها دشمن بود و ادوات و تجهیزات مدرن و نفرات تا بن دندان مسلح. آسمان نیز از چرخ بالهای جور واجور پر شده بود. مهمات سربازان روح الله مسلمان ته کشیده بود.
قوایشان به تحلیل رفته و از ساعتها پیش آب و غذا تمام شده بود. اینک صدها نفر در محاصره کامل دشمن هستند و سرنوشت نامعلومی در انتظارشان بود. هرکس در گوشهای زیارت عاشورا و یا قرآن میخواند. تعدادی نیز به سنگرشان تکیه داده و با حالتی محزون روی تکه کاغذی مطلبی مینوشتند «امروز، جمعه نوزدهم دیماه است. ما تشنه و گرسنه در محاصره دشمن هستیم ...»، «پدر و مادر عزیزم! اینجا کربلاست و ما...»، «همسرم! شاید یک روز جنازهام را برایتان بیاورند. بدانید که ما در وادی غربت، از اسلام و قرآن و فرمان پسرفاطمه (س) خمینی عزیز، مردانه دفاع کردیم...».
ساعت سه و نیم بعد از ظهر را نشان میداد. آتش دشمن خاموش شده بود و سکوت معناداری صحرای دوعیجی را در خود فرو برده بود و تنها زوزه باد بود که بدین سو میوزید. وقتی آتش سهمگین دشمن فروکش کرده بود، بچهها بلافاصله اقدام به تخلیه شهدا و مجروحین کردند و از آن طرف نیز مهمات لازم را وارد معرکه کردند. اگرچه برابر شدن با دشمنی مجهز، برای رزمندگان ما بی فایده مینمود ولی روح مقاومت و ایمان آنها یک نبرد شرافتمندانه را میطلبید.
شهید جواد نژاداکبر، فرمانده گردان صاحب الزمان(ع) لشکر ویژه ۲۵ کربلا با صورتی آرام و متبسم یکایک از نیروهای باقیمانده را سرکشی کرده و به آنان قوت قلب می داد. اماسکوت دشمن اضطراب ها را بیشتر کرده بود. اصلاً کسی نمی دانست که آنان در چه فکر و نقشه ای هستند. عقربه های ساعت به کندی دور میزد. انگار زمانه از حرکت باز ایستاده بود و نفس ها در سینه حبس شده بود. از اینکه ساعت به چهار رسیده بود، یکباره زمین به خود لرزید. در پی هر زوزه ای، فریاد وحشتناکی از دل زمین برمی خاست. خاکریزی که بچههای گردان صاحب الزمان(ع) در آن موضع گرفته بودند، بیش از دو متر ارتفاع داشت و دشمن آن را به عنوان هدفی مشخص زیر آتش قرار داده بود. باز هم تنها راه ارتباطی بسته شد و دشمن از مقابل یورش را آغاز کرده بود.
تانکها پشت سر هم غرش می کردند و پیش می آمدند. چرخبالهای دشمن نیز از بالای سر مدافعان گذرگاه را مورد هدف قرار داده بودند. هدف دشمن تصرف گذرگاه بود که بدون هیچ زحمتی صدها نفر را به اسارت می گرفت. مهم تر آنکه سرنوشت عملیات کربلای پنج در پردهای از ابهام فرو می رفت. جواد از این سو به آن سو می دوید؛ فریادمی زد؛ نوازش می کرد؛ دستور میداد؛ گاه با عصبانیت با بی سیم صحبت میکرد، اما در همه حال متبسم بود تا در نگاه نیروهایش امید را احیا کند. اگرچه هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده میشد و نیروها به کلی تحلیل میرفتند. هیچ راه امیدی نبود. گویا تقدیر این بود که جوانان بسیاری در این دشت گرفتار آیند. دیگر فاصله زره پوشهای دشمن به خاکریز، به کمتر از پانصد متر رسیده بود و خاکریز هم به خاطر بمبارانهای پی درپی از قامتش کاسته گردیده بود و تنها باریکهای از خاک در امتداد پرورش ماهی باقی مانده بود. مدافعان مسلمان لحظهای غفلت نمیکردند و با تمام قوا مقاومت میکردند اما دیگر امیدی نبود و میبایست .... .

فرمانده گردان، مایوس و نگران از جای برخاست و در میان گلولهها و ترکشها ایستاد و فریاد زد: «هرکه قصد دیدار امام حسین (ع) را داره، بسم الله». صدای یا حسین (ع) و یا زهرا (س) از هر نقطه ای برخاست. اولین داوطلب اعلام آمادگی کرد و به دنبال او شش نفر دیگر نیز مهیا شدند. جواد به سرعت توضیحات لازم را به آنها داد و نقاط قوت و ضعف دشمن را متذکر شد.
چشمان او که بیشتر به چشمان بیمار شباهت داشت مملو از اشک شده بود: «بچهها! شما را به جان زهرا زود باشید، معطل نکنید. اگه دشمن جاده را . . .» و هق هق گریهاش رشته کلمات را برید. بعد دستی کشید و سربه طرف آسمان نهاد و بعد از مکث کوتاهی، ادامه داد: «خُب بچهها، موفق باشید؛ یاعلی (ع)». یکی از تانکها در منتهی الیه دشت دوعیجی از بقیه فاصله گرفته بود.
گویا خیلی عجله داشت، اولین تانکی بود که مورد هدف شکارچیان قرار گرفت. بارقه امید در دلها دمید و در اوج ناباوریها دشت دوعیجی قتلگاه تانکهای دشمن شده بود. هر لحظه در گوشه ای بر پیکره زخمی و بی جان تانک جرقهای شعله میگرفت و به زبان آن، زبانههای آتش بود که بالا میرفت؛ چرخبالهای دشمن مأموریت اصلی خود را ترک کرده، به دنبال شکارچیان افتادند تا با هدف قرار دادن آنها راه را برای فشار تانکها باز کنند.
فضا از گلوله و ترکش پرشده بود و از همه جا باران گلوله می بارید. یکی از چرخبال ها توانسته بود دو تا از شکارچیان را مورد هدف قراردهد. چرخبال ها به خود جرأت داده بودند تا از ارتفاع بسیار پایینی حرکت کنند که در همین حال، شکارچیان به یکباره آنها را مورد هدف قرار دادند. عرصه برایشان تنگ شده بود و چاره ای جز فرار و ترک منطقه را نداشتند. دشمن زمین گیر شده بود و ناتوان و درمانده به چپ و راست می زد تا شاید بتواند کاری ازپیش ببرد. شکارچیان تانک امیدوار به یاری خداوند به تلاش خود افزودند. تاریکی پرده سیاه خود را بر نیمه تنه عالم می گستراند و با فرا رسیدن شب، دشمن ناامیدانه عقب کشید. حتی برخی از تانکها را رها کرده تا خودشان در امان بمانند. از هفت نفرشکارچی تانک، چهار نفر به شهادت رسیده و سه نفر مجروح شده بودند.
*****
سال ها از این واقعه گذشته بود تا اینکه قدیمیهای جنگ در یک غروب پاییزی محفل انس و دیداری دایر کرده بودند. «حسینیه عاشقان کربلای ساری» محل دیدار یاران و تداعی خاطرات تمام ناشدنی جنگ بود. نم نم باران بر روی برگهای زرد خیابان های شهر میبارید. بوی خاک و برگهای باران خورده، خاطرات کودکی را زنده میکرد. حسینیه حال و هوای جنگ را پیدا کرده بود. وقتی دوستان همدیگر را می دیدند با ناباوری آغوش را به روی هم می گشودند و بستر حسینیه از اشک آنان شسته می شد و ساعتها در گوشه و کنار آن دیدارها شکل می گرفت و خاطرات زنده می شد. بعداز نماز جماعت نوبت نقل خاطرات جنگ بود. از هر گردانی چند نفر را انتخاب کرده بودند تا خاطراتشان را بازگو کنند.
منتخبین گردانها در جای مشخصی نشسته بودند. با آغاز برنامه، قدیمی های گردان های امام محمدباقر(ع) یا رسول(ص)، حمزه سیدالشهداء(ع)، مالک اشتر و علی بن ابی طالب(ع) خاطراتشان را نقل میکردند. آخرین گردان، صاحب الزمان(عج) بود، که بچههایش باید خاطرات خود را نقل میکردند. اما تنها یک نفر در جایگاه قرار گرفت. سکوت شکنندهای فضای حسینیه را پر کرده بود. این سمت و آن سمت چرخید و لحظاتی بعد، همهمه ای آرامش را به هم ریخت و هر کس چیزی می گفت: چرا بچه های گردان صاحب الزمان(عج) نیامدند؟ فقط یک نفر میخواهد خاطره تعریف بکند! بابا، مگه کسی هم از قدیمیهاش مونده؟! گردان صاحب الزمان(ع)خیلی زحمت کشید؛ یاد بچه هاش بخیر.
تا اینکه مجری برنامه همه را دعوت به سکوت کرد و نماینده گردان صاحب الزمان(عج) شروع به صحبت کرد: «... من حسن رسولی خورشید کلایی هستم. تنها بازمانده گردان صاحب الزمان(ع)» و صدای گریه او و حاضران بلند شد.
«حق این بود که بقیه هم می آمدند اما من چه کنم؟ آنها دوازده سال پیش مرا تنها گذاشتند و رفتند. من ماندم و خاطرات آنها. من ماندم و غم و اندوه بی پایان. . .» و خاطره عملیات را در میان گریه ها و ضجه های خود و حاضرین تعریف کرد ... «آخرهای شکار تانکها بود که توسط تیربارچی یکی از تانکها مورد هدف قرار گرفتم و تیر به صورتم و کنار چشم راست زیر بینیام خورد و دیگر چیزی نفهمیدم».
صورت گشاد و نورانیاش جذاب و معنوی بود. کلمات شمرده و لحن دلنشین او همه را شیفته کرده بود. با حال و احساس پاکی حرف می زد و چشمان درشت و آسمانی رنگش را به پایین دوخته بود.
- «زمانی به هوش آمده بودم که به شدت سردم شده بود. نه دستانم و نه پاها و پلک هایم هیچکدام حرکت نمی کردند. می خواستم کمک بخواهم اما نای حرف زدن نداشتم. صداهای خفه ای به گوش می رسید، زود باشید شهدای دیروز را بگذارید تو تابوتها؛ الان ماشین های انتقال شهداء می رسند؛ حاجی! فن سردخانه شماره دو از کار افتاده، چکار کنیم؟ نمیدونم، خودتون یک فکری بکنید. زود باشید الان وقت کاره، دست رو دست نگذارید. و از این قبیل حرفها. . . از پس گردنم احساس گرمی میکردم و درد نیشداری را در امتداد چشم راست تا گردنم حس میکردم. تازه فهمیدم که مرا به همراه شهداء به سردخانه بردند: خدایا! چه کنم؟ الان مرا در درون تابوت میگذارند و رویش را تخته میکنند.
یقیناً تا رسیدن به زادگاهم با این وضعی که دارم، تمام می کنم! متوسل به قرآن شدم. می دانید؟! از دوران نوجوانی آیه الکرسی می خواندم، در آن حال نیز آیه الکرسی را از خاطر گذراندم. آرامش خاصی به من دست داده بود که نمی توانم بیان کنم. در آن لحظه دلم می خواست تمام قرآن را از بر می بودم تا همه اش را در ذهنم زمزمه می کردم. به هرحال چیزی نگذشت که فکری به خاطرم آمد».
حسینیه ساکت و خاموش شده بود و تنها صدای نفس حاضران به گوش می رسید و او قدری آب نوشید و ادامه داد «چون مرا درون مُشما پیچیده بودند، تنها راه نجاتم این بود که بازدم نفسم را فوت کنم شاید بخار آن روی مُشما بیفتد. چیزی نگذشت که کشوی مرا کشیدند و روشنایی خیره کنندهای از پس پلکها، چشمم را خیره کرده بود؛ مرا بیرون کشیدند و کنار تابوت برروی زمین نهادند. سرما تا استخوانهایم اثر کرده بود. بین مرگ و زندگی بودم . تمام خاطرات زندگی مثل یک تصویر از خاطرم میگذشت. یاد قبر و برزخ و زندگی در من حال عجیبی ایجاد کرده بود. احساس من این بود که در چنین وضعی شایسته نیست بمیرم. اما یک چیزی در دلم لذت این مرگ را صمیمانه می پذیرفت. به هرحال من میان دو تمایل معلق مانده بودم. یکی گفت: فلانی! مشخصات این شهداء را روی تابوتش بنویس. دیگری نوشته های روی مُشما را روی تابوت نوشت. بعد دو نفری مرا بلند کردند تا درون تابوت بگذارند. آن کسی که پایم را گرفته بود گفت: بنده خدا، چقدر سنگین است . دلم می خواست در آن حال بخندم».

آهی کشید و ادامه داد: «همه چیز تمام شده بود، چون پشتم به لبه تابوت خورده بود که یک دفعه صدای آن کسی که از جلوی سرم دو طرف کتف مرا گرفته بود، بلند شد: خدای من! حاجی! گویا مسئولشان را صدا میزد. بلافاصله مرا به زمین گذاشت. در حالی که پاهایم در دست دیگری همچنان مانده بود. حاجی! جلوی صورت این شهید بخار کرده است. این شهید زنده است و فریاد میزد: او زنده است؛ زنده است. صدای پاهایم که به طرفم می آمدند را می شنیدم و خوشحال بودم که به این شکل نمی مردم. بقیه اش با خدا بود. در آن لحظه، حال تهوع به من دست داد و دیگر چیزی نفهمیدم.
دومین باری که به هوش آمدم، در یکی از بیمارستان های اصفهان بود. دستی به صورت و گردنم که کرخت و بسته شده بود، کشیدم. کنارچشم راستم را نیز چک کردم. تنها جای زخم التیام یافته باقی مانده بود، تعجب کردم که به این زودی خوب شده بود با فکم قدری ور رفتم. می توانستم آن را تا اندازه ای حرکت بدهم. سرم را برگرداندم، بغل دستی ام را که یک پیرمرد خوش صورتی بود، خوشحال و خندان دیدم. گلویم خشک بود.
قدری تقلا کردم تا توانستم چند تا سوأل از او بکنم. آخر سر پرسیدم: امروز چندمه؟ گفت : بیست و هشتم. گمانم این بود که بالاخره بعد از نه روز آنهم با وضعی که برایم پیش آمده بود، مجدداً قدم به جهان گذاشته بودم. هنوز سرم درد می کرد و خوابم می آمد. چیزی نگذشت که برادرم وارد اتاق شد. وقتی که مرا دید، همان جا ایستاد وشروع به گریه کرد. با خود گفتم: خبرها چقدر زود به همه می رسد! برادرم پرستارها را صدا زد و بلافاصله اتاق از پرستار و غیره پر شد. برادرم سر روی سینه ام گذاشت و با هم کلی گریه کردیم. همه خدا را شکر می کردند. برادرم گفت: حسن جان! می دانی چندوقته که بیهوشی؟ سرم را به علامت «بله» تکان دادم. ازچشمانش معلوم بود که حرفم را قبول ندارد. از بچگی هم این جوری بود».
بعضی از حاضران خندیدند و او ادامه داد: «داداشم لبخندی زد و به پرستارها نگاه کرد. آنها هم متبسمانه مرا نگاه می کردند. از میان پرستارها، مرد میانسالی راه باز کرد و جلوآمد و گفت: خوب حسن آقا! بالاخره خوش آمدی؟ و دستی به سرم کشید. برادرم او را پزشک معالجم معرفی کرد و من هم به نوبه خود از او تشکر کردم. دکتر که شاداب به نظر می رسید، گفت: شانس آوردی پسر، تیر سیستم بویایی تو را به هم ریخته و از کنارقرنیه چشم چپت رد شده و استخوان حفاظ درونی سرت را خراشیده، خوشبختانه به مغز آسیبی نرساند. بعد هم بخشی از فک ثابت تو را خرد کرده، وارد منتهی الیه فک متحرک شده، به غدد آسیب جدی وارد کرده و بالاخره از میان ستون فقرات و رگ گردن گذشت، منتهی دو تا از استخوانهای گردن را شکسته، به هرحال هرکس به جای تو بود، الان اینجا نبود. من و همکاران از به هوش آمدنت واقعاً خوشحالیم و خدا را شکر میکنیم».
دهانم از تعجب بازمانده بود، مکثی کرد و به نقطه ای خیره شد بعد به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد: «یکسال کشید تا توانستم روی پاهایم بایستم. از بچههای گردان خبری نداشتم. دلم برایشان تنگ شده بود، لذا به طرف لشکر که در هفت تپه مستقر بود حرکت کردم و یک راست به گردان صاحب الزمان(عج) رفتم».
|
| ||
| ||
|
نزاع خیر و شر و حق و باطل، سرگذشتی به درازای تاریخ خلقت بشر دارد و همیشه در مقابل جریان حق و حقطلبی و عدالتمحوری، جریان باطل، طاغوت و استکبار، صفآرایی کردهاند. آیات شریف قرآن کریم نیز بیانگر این نزاع ابدی است و جامعه انسانی را به دو گروه «حزبالله» و «حزبالشیطان» تقسیم میکند(1). دین مبین اسلام که خاتم ادیان الهی و برنامه جامع و کامل برای سعادت دنیا و آخرت بشریت است، خوشبختانه با وجود بدخواهان و دشمنان زیادی که داشت، در طول تاریخ از زمان بعثت تا عصر حاضر – به مانند ادیان دیگر- دچار تحریف نشد و اصل دین با مجاهدت ها و جانفشانیهای اولیای الهی (امامان معصوم علیهمالسلام) و خلفای صالح آنها، علما و فقهای آگاه و بصیر بدون تغییر و انحراف در اصول و فروع آن حفظ شده است. در مقابل نیز حزب شیطان با اینکه کیدش ضعیف است(2) همیشه در پی مقابله برآمده و از نفوذ و انحراف ناامید نشده است. با اینکه اصل دین اسلام یعنی «اسلام ناب محمدی» به لطف خداوند پایدار مانده و روزبهروز پویاتر شده است؛ اما با این حال، به دلیل کید دشمنان و جهل دوستان«امت واحده اسلامی» دچار انشعاب و تفرقه شده است. گذشته از انشعاباتی که پس از رحلت پیامبر اعظم اسلام(ص) پدید آمد، آخرین انشعاب و فتنه در جهان اسلام، توسط دولت استعمارگر بریتانیا با تأسیس دو فرقه وهابیت در عربستان(قسمتی از امپراتوری عثمانی) و بهائیت در ایران انجام گرفت. البته از خطر یهود و صهیونیسم نباید غافل شد ولی سلفیگری و وهابیت در حال حاضر به تهدیدی بالفعل تبدیل شدهاند که همان آمال و آرزوهای صهیونیسم را دنبال میکنند. بر اساس اعترافات و خاطرات جاسوسان انگلیس(3) از اوائل سده 18میلادی و همچنین بر اساس واقعیات و منابع دیگر که مؤید این اتفاق تاریخی هستند؛ فرقه ضاله «وهابیت» با کارشناسی و کارگزاری وزارت مستعمرات بریتانیا بر بستر پوسیده اندیشههای «سلفیگری» که میراث معاویه و ابنتیمیه و ابن قیم الجوزی(4) است، شکل گرفت و مانند یک غده سرطانی پس از متحد شدن با محمد بن سعود و سیطره بر قلب جهان اسلام یعنی حرمین شریفین (مکه مکرمه و مدینه منوره) شروع به تکثیر سلولهای مرگبار خود کرده است. اکنون حدود 300 سال از بسته شدن نطفه این مولود شیطانی و جنود شیطانی میگذرد و سلفیگری و وهابیت به عنوان ابزار دست دشمنان واقعی اسلام، به قتل و غارت، ایجاد ناامنی، تخریب چهره و وجهه اسلام با نام جهاد مقدس(؟!) میپردازند. سلفیها با قرائت خشن و متحجرانه از سنتهای اسلامی و نبوی و برداشتهای ظاهری از آیات قرآن، ادعای بازگشت به اسلام سلف و اولیه(؟!) را دارند(5). سلفیها با وجود اینکه دشمن اصلی خود را شیعیان میدانند و خون آنها را حلال میشمارند؛ از همان ابتدا با فرق و مذاهب اهل سنت نیز همخوانی نداشته و در تضاد بودهاند(6) و این به خاطر آن است که اصلاً به دنبال تخریب اسلام هستند. رژیم آل سعود که در طول عمر سیاسی خود با حمایتهای همهجانبه، اندیشههای وهابی و سلفیگری را بازتولید کرده در مقابل، از آنها برای اهداف خود سود جسته است، پس از انقلاب اسلامی ایران که در سال 1357(1979میلادی) اتفاق افتاد، به لحاظ اینکه داعیه حکومت اسلامی و اسلام ناب محمدی(شیعه) را داشت، علاوه بر دشمنان فرامنطقهای، مبانی مشروعیت کشورهای بهاصطلاح اسلامی را نیز به چالش کشید به همین دلیل، عربستان که ادعای امالقرای اسلام را داشت، در صدد مقابله با آن برآمد. حال اگر این بحث را از زاویه تحولات اخیر منطقه غرب آسیا و شمال آفریقا و در کل جریان بیداری اسلامی بنگریم، خواهیم دید که این صدایی که از حلقوم ملتهای بیدار شده برمیآید، صدای انقلاب اسلامی ایران و پژواک صدایی است که حدود نیم قرن پیش از ایران اسلامی(اسلام شیعه) بلند شد و اکنون در دالان تاریخ و هزاران کیلومتر آن سوتر شنیده میشود و در واقع، طلایهدار و علمدار امت اسلامی در گذر از پیچ تاریخی که دوستان و دشمنان اسلام به آن اذعان دارند، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران است و این برای وهابیها که همیشه محور حیات فکری و سیاسی خود را براساس شیعههراسی و ایرانهراسی تعریف کردهاند، گران میآید. آنها اکنون دانسته یا ندانسته به خاطر «حقد و کینههای بدری و خیبری» به یک عنصر سرسپردهای تبدیل شدهاند که به نام اسلام در صدد تخریب و تضعیف اسلام هستند و اسلامی که در صدد پیاده کردن آن هستند، به فرموده امام این امت، «اسلام ابوسفیانی» و «اسلام آمریکایی» است.(7) اما اکنون خطری که اسلام اصیل و مسلمانان بیدار شده و به پاخاسته از ظلم و جورِ استبداد و استکبار را تهدید میکند، تحریف و به انحراف کشاندن انقلابها و خیزشهای عظیم آنان است. علاوه بر افغانستان، پاکستان، عراق، یمن، سوریه و لبنان که وهابیها و سلفیها آشکارا به اسم جهاد علیه کفر(؟!)، گروههای خود را سازماندهی کردهاند؛ آنها در کشورهای کلیدی دیگر از جمله تونس، مصر و لیبی که انقلابهای منطقه از آنها به سایر کشورهای دیگر شعله کشید، با ایجاد مدارس، مساجد، مراکز آموزشی و تربیتی و ایجاد احزاب و جریانات با پشتیبانی مستقیم عربستان سعودی و قطر در صدد جذب جوانان و انقلابیها، در راستای اهداف و برنامههای خود هستند. البته بستر رویش جریان اصیل بیداری اسلامی مافوق مباحث فرقهای و منازعات مذهبی بوده و تقلیل آن به نزاع شیعه و سنی، جفایی در حق آن خواهد بود. اما این موضوع نباید ما را از تجزیه و تحلیل آن بازدارد. کارنامه حدود دو دهه اخیر وهابیها نشان دهنده این واقعیت است که پس از سقوط بلوک شرق و رفع خطر کمونیسم برای امنیت ملی آمریکا(؟!)و به وجود آمدن خلأ دشمنی، وهابیها و سلفیها بزرگترین خطر موجود برای امنیت ملی آمریکا و امنیت جهانی و نماد تروریسم مطرح شدند، همان گروههایی که خود را نماینده و مجری اسلام سلف میدانند و تبلیغات غولهای رسانهای استکبار نیز آنها را به جای «اسلام واقعی» به مردم جاهل عصر مدرن معرفی کردند. در عوض آنها نیز به ظاهر آمریکا را دشمن خود معرفی میکنند ولی در عمل دشمنی با اسلام را با یک چهره وحشی و بیمنطق به ارمغان میآورند. ایجاد گروههایی به نام القاعده و طالبان با همکاری اداره اطلاعات مرکزی آمریکا(CIA) و سازمان اطلاعات پاکستان(I.S.I) و با دلارهای نفتی عربستان، امروزه بر کسی پوشیده نیست؛(8) پس میتوان حملات القاعده و طالبان به مراکز آمریکایی و ناتو را در قالب یک بازی که خود آمریکاییها طراحی کردهاند، تحلیل کرد. به هر ترتیب، منطقه شمال آفریقا و غرب آسیا به خاطر سیاستهای جنگطلبانه کشورهایی مانند ترکیه، عربستان و قطر در کنار جنگافروزیهای کشورهای اروپایی و آمریکا – به خاطر منافع صهیونیسم- پس از انقلابهای منطقه و فتنه سوریه، منطقه صحنه جولان تروریستهای افراطی سلفی قرار گرفته که مانند اسلاف و اجداد خود که به اهلبیت پیامبر خدا(ص) رحم نکردند، به هیچ کس رحم نمیکنند حتی به یک کودک خردسال و شیرخواره. یزیدیانی که با وقاحت تمام، اسم گروه خود را «جبهه یاری اهل شام» گذاشته و پس از صدور فتوای حلال بودن جان و مال و ناموس مسلمانان، علیه آنها فتوای جهاد صادر میکنند(9)؟! در پایان به نظر میرسد لازم است تمامی بازیگران و کسانی که در صحنه سوریه و غرب آسیا(خاورمیانه) به دنبال منافع خود هستند، نسبت به خطر سیطره سلفیها بر امور منطقه آگاه شوند؛ چراکه منطقه و جهان اسلام با فرقهای روبهروست که با انسانیت، با دین، با فرهنگ و با تمدن سروکاری ندارند و تنها چیزی که میشناسند، وحشیگری است. پینوشتها: 1- قرآن کریم، سوره مبارکه مائده، آیه 65؛ و سوره مبارکه مجادله، آیه 19. 2- قرآن کریم، سوره مبارکه نساء، آیه 76 . 3- برای نمونه؛ خاطرات مستر همفر(جاسوس انگلیس در کشورهای اسلامی)، ترجمه علی کاظمی، قم، نشر اخلاق، 1380 . 4- وهابیت از منظر عقل و شرع، سیدمحمد حسینی قزوینی، قم: مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولیعصر(عج)،1387، ص75 . 5- سلفیگری در لغت و اصطلاح، منوچهر دینپرست، ماهنامه زمانه، شماره 33، 1384. / ارتباط سلفیگری و وهابیت، س. میرزایی، سایت باشگاه اندیشه. 6- صحیفه حضرت امام(ره)، ج15، ص454. (بیانات در جمع ائمه جمعه استانهای ایلام و کرمانشاه، 8 دى 1360). 7- صحیفه حضرت امام(ره)، ج21، ص 80، پیام امام خمینى(ره) به مناسبت سالگرد کشتار مکه، 29تیر 1367. 8- اسامه بنلادن و ماجراها، عبدالقیوم فدوی،کابل، نشر مفاخر، 1381، صص28-29 به نقل از؛ القاعده از پندار تا واقعیت، حمیدرضااسماعیلی، تهران، مؤسسه اندیشهسازان نور،1390، صص51-63 . 9- نقش گروهک «جبهه یاری اهل شام» در جنگ علیه سوریه، خبرگزاری فارس، 7/8/91. |
*** *** ***
باید کربلای پنجی ها از کربلای ۵ بگویند. چه سروده قشنگی دارد این محمدحسین جعفریان عزیز… «دیشب از چشمم بسیجی میچکید، از تمام شب «دوعیجی» میچکید؛ باز باران شهیدان بود و من، باز شب های «مریوان» بود و من؛ دست هایم باز تا آهنج رفت، تا غروب «کربلای پنج» رفت؛ یادهای رفته دیشب هست شد، شعرم از جامی اثیری مست شد؛ تا به اقیانوس های دور دست، هم چنان رودی که می پیوست شد؛ مثنوی در شیشه مجنون نشست، آن قدر نوشید تا بدمست شد؛ اولین مصرع چو بر کاغذ دوید، آسمان در پیش رویم دست شد».
*** *** ***
شهدا! به پاس این به یاد بودن ها، یاد ما هم باشید… یاد همه ما جاماندگان…
های بیسیمچی گردان انصار لشکر ۲۷! شهید قطعه ۲۹ ردیف ۶۰ شماره ۱۰! بسیجی عاشق! امیر حاج امینی! تمثال نیکوخصال شهادت! یاد ما هم باش… و ببین که ۲۶ سال بعد از شهادتت، همچنان داریم با تو سخن می گوییم ای شهید زیبارو. ببین که هرگز فراموشت نکرده ایم… و هنوز ورد زبان ماست نجوای تو در آن وصیت نامه نازنین… شهید عاشق! عارف شلچه! بد و ضعیف و گنهکار ماییم، اما این تو بودی که عاشقانه سرودی؛
«ای خدا… بسیار بد و ضعیفم، و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم، زیرا هنوز نشناختمت، و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام، زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم، و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم، که پر از شیرینی و لذت است. افسوس که این سختی و حلاوت، نصیبم نمی گردد! خالقا… تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بیا و عاشقم کن… اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد. “همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی، چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی“. اگر چنین کنی، دیگر هیچ نمی خواهم، چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند رهایی یافته و دیگر به سویت پر…! خدایا… دل شکسته و مهربانم را مرنجان، تو خود گفتی که به دل شکستگان، نزدیکم. من نیز دلی شکسته دارم… ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دل، این درد دل، نمی دانم چه بگویم؛ این تجربه تلخ یا این وصیت نامه، این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند. البته در این امر شکی نیست، ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنهکار خدا به آرزویش رسیده است. از شما خواش می کنم و می خواهم همیشه چند موضوع را در مد نظر داشته باشید: هرگز دروغ نگویید. زود قضاوت نکنید. گذشت و ایثار داشته باشید. خوش رو و خوش برخورد باشید. صبور و مقام باشید و… دیگر اینکه جبهه ها را پر نگه دارید