بخــدا ما مسلمونیم اونام مسلمونن...."پست ثابت تا حل شدن این وضع"

 

به من خبر رسيده كه يكى از آنان به خانه زن مسلمان و زن غير مسلمانى كه در پناه ‏اسلام جان و مالش محفوظ بوده وارد شده و خلخال و دستبند، گردن بند و گوشواره ‏هاى آنها را از تن‏شان بيرون آورده است... در حالى كه هيچ وسيله‏ اى براى دفاع جز گريه و التماس كردن نداشته‏ اند،

آنها با غنيمت فراوان برگشته ‏اند بدون اينكه حتى يك نفر از آنها زخمى گردد و يا قطره ‏اى خون‏ از آنها ريخته شود اگر به خاطر اين حادثه مسلمانى از روى تاسف بميرد ملامت نخواهد شد، و از نظر من‏ سزاوار و بجا است!

(نهج البلاغه خطبه 27)

 

 بقیه مطلب در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

هیچ ارتشی در دنیا وجود ندارد که بتواند به اروند بزند  

هیچ ارتشی در دنیا وجود ندارد که بتواند به اروند بزند!

پرسید:
بچه های شما در والفجر 8 با چه تجهیزاتی توانستند از اروند عبور کنند؟

مانده بودم 

چگونه میتوانستم برایش توضیح دهم تجهیزاتی نبود میخواندند

بسم الله مجراها و مرساها و از روی آب عبور می کردند

وابسته ی نظامی امریکا در عراق بوده

در والفجر 8،‌شاهد بیشترین امدادهای غیبی بودیم. همه چیز محال بود. فرماندهان روسی با دیدن اروند

به عراق گفته بودند: هیچ ارتشی در دنیا وجود ندارد که بتواند به اروند بزند.

اروند به رودخانه ی وحشی معروف است، رام شدنی نیست، به هیچ شناگر ماهری فرصت سواری

نمی دهد

جهت حرکت آب نامشخص است، کسی که در آب است، گاهی سرعت موج او را به راست می برد،

گاهی به چپ. عرض آن بین 500 تا 1000 متر متغیر است،‌ با جزر و مدهای شدید بیش از 4 متر که

چشم ها را خیره می کند، در روز 4 بار جزر و مد دارد.

محاسبه ی سرعت و جریان آب و پیش بینی جزر و مدها به کمک چند دانشجو آغاز می شود، یک سال

تلاش طاقت فرسا و کار و تحقیق بی وقفه توانست آرام ترین زمان اروند را به سپاه اسلام بنمایاند.

رادیو امریکا درباره این عملیات گفت: تحلیل گران نظامی غرب متعقدند که ایران برای عبور از

اروندرود،‌نیاز به تجهیزات کافی داشته است و آنها متعجب از این موضوعند که چگونه با

تجهیزات اندک، توانسته اند از این آب راه عبور کرده و به موانع عراقی ها دست یابند
 
منبع:جنبش مصاف

دل تنگی

سلام دوستان....

داشتم فیلم راهیان نور یکی از دوستام که امسال رفته بود با مدرسه رو میدیدم....

 

یادش بخیر موقعی که ما رفتیم....دوسال گذشت.....

 

دوسال گذشت و من نمیدونم بخاطر کدوم گناهمه که شهدا دیگه منو دعوت نمیکنن با اینکه کنار دستشون زندگی میکنم....خدایا گناهان منو ببخش من دیگه طاقت ندارم دوس دارم برم شلمچه  هویزه....اروند

 

میرم مشهد  جواز رفتن به این مناطقو از آقایی میگیرم که شهدا عاشقش بودن...

 

شنبه با بسیج تماس میگیرم انشاالله که برنامه ای داشته باشن و من هم بشه که برم...یعنی بطلبن...

 

چقدر هوایی شدم...چقدر اونجا  آدم از گناه دوره...چقدر حال و هواش عرفانی بود....

 

یادش بخیر....................

زن عمو و علم الهدی!!

سلام دوستان خوبم..

چند روز پیش رفته بودم خونه عموم ...خیلی بهم خوش گذشت..با زن عموم حرف میزدم ..درباره همه چی قدیم جدید...

 

کلی اطلاعات بدست آوردم...ی چیز گفت کپ کردم...

 

داشتیم درباره هویزه حرف میزدیم...گفت پسر خواهرم که شهید شده بود علم الهدی اومده بود رو مزار....

منو میگین  کرکو پرم ریخت..چشام زد از د حدقه بیرون..گفتم:زن عمو شما حسین علم الهدی رو دیدین؟؟؟؟

خیلی عادی گفت: آره بابا..خوب اومد بود رو مزار پسر خواهرم..

گفت تا دیدمش یاد علی اکبر امام حسین افتادم..داشته با خواهرم(مادر شهید)حرف میزده بهش تسلیت میگفته...منم سریع گفتم چقدر شبیه علی اکبر امام حسین بود من همیشه علی اکبر(علیه السلام) رو اینطور تصور میکردم...

میگفت خیلی قشنگ بود...میگه دیدمش و چند هفته بعد خبر شهادت علم الهدی رو با اون وضع تو هویزه  اوردن..

 

واسه من خیلی جالب بود..نمیدونم نظر شما چیه؟ 

کاش می شد به شما رسید

 

جریان رودخانه زمان تند است؛ حتما تندتر از اروندی که با قوّت عشق از آن گذشتید. زمان سخت شکننده است؛ کاش می شد از اروند زمان گذشت و به شما رسید؛ به زخم هایتان که رنگ سرخ محمدی بود؛ به نمازهایتان که به خلوص الماس بود و عیار ناب حقیقت!

کاش می شد به شما رسید!

خیابان های شهرمان را به نامتان کرده اند، ولی من می گویم که جغرافیای جهان را باید به نام شما کرد و وسعت آسمان و زمین را. دیری است زبان جز به نام شما نمی چرخد.

ما گم شده ایم در کوچه پس کوچه های زمان. بر روی چشم ما، پرده ای از خاک کشیده اند؛ وگرنه شما را مرگی نیست، ما اسیران غربت خاکیم؛ ما را بیابید! پلاک زخمیتان را بر گردن گم شدگان رمل های داغ گناه بیندازید؛ شاید پیدا شویم! شاید بوی خون به ناحق ریخته شما، ما را به سوی حق بکشاند؛ شاید فکه، نامی شود که رازهای مگو را به ما بیاموزد.

ما را صدا کنید؛ با گلوی زخمی و لب های خشکیده تان! ما را به پادگان دوکوهه بخوانید تا بیاموزیم عشق را، زندگی را و مرگ را.  

شلمچه کجایی؟

سلام

وای اینقدهههههههههههههههههههههه دلم برای شلمچه تنگ شده که نگووو

 

انگار هنوز اونجام انگار کنار نفربر خرازی جا موندم ی تیکم هنوز تو شلمچس..الان گریه میکنم حالا تا کی  جور میشه من برم شلمچه

هرچند از آجیم قول گرفتم عید ببرتم طلائیه..

وای فردا اقتصاد دارم هنوز ی صفحه هم نخوندم دلم ضعف میره برم ناهار بخورم بشینم درس بخونم..دعا کنید سریع دوباره برم اروند هویزه شلمچه...

یادتون نره دل شماها پاکتره پیش خدا عزیزترین..فعلا خداحافظ

اروند

دلم بی حد و اندازه برای اروند کنار تنگ شده

همون موقع که چشممو به آبش دوخته بودم به خودم میگفتم:فاطمه خوب نگاه کن که وقتی برگشتی معلوم نیس دوباره بیای یا نه"

موقع برگشتنم چند بار برگشتمو نگاش کردم

دوس داشتم ساعتها سرپا وایسم کنار میله ها و از بالا نگاش کنم دوس داشتم سر پا اونقد گریه کنم که جونم درآد

اما حیف که اونقدر بدم که اشک زیادی ندارم

خیلی دلم برای اون موقعی که با چادر گرد کنار اروند کنار بودم تنگ شده باد میخورد تو چادرم و نمیدونین چه حس خوبی بهم میداد حسی که نمیتونم بگم ..شاید حس ی کسی که به راه شهدا مونده شاید حس کسی که با چادرش سعی کرده امانت داره خون شهدا باشه و حس میکردم حداقل تو ظاهر پاسدار خونشونم نمیدونم احساس میکردم  الان تو این لحظه که با چادرم شهدا دوسم دارن احساس میکردم دارن نگام میکنن و ازم راضین..تمام لحظه های شیرین این سالهایی که چادر زدم ی طرف و لحظه ی با چادر کنار اروند ایستادن کنار..

خیلی قشنگ بود :سالها قبل خیلیا خونشون رو تو مسیر این ور تا اونور رود از دست دادن خیلی از عاشقای خدا اینجار زنده شدن به حیات ابدی..خیلی از برادرام..و حالا بعد چند سال من یعنی ی جورایی خواهرشون با چادر  با آرزوی شهادت کنار رود ایستادم و سعی میکنم  توی آب توی همه جای اون منطقه پیداشون کنم

مخصوصا وقتی راویه میگفت:این شهدا خیلی وقت صدای خواهراشونو نشنیدن(ما اولین گروه اعزامی دخترا بودیم)

حس اینکه به به ما گفتن خواهر شهدا خیلی عجیب بود..احساس میکردم واقعا خواهرشونم

بهتر بگم  احساس میکردم این فقط من نیستم که دلم تنگ میشه و شهدا رو دوس دارم..برعکس همیشه که فکر میکردم شهدا منو دوس ندارن و فقط منم که دل تنگشونم..حالا بعد کلی وقت کاملا حس میکردم

 که شهدا دوسم دارن و دلشون برام تنگ شده بوده باید عاشق بود تا این حسو فهمید حس اینکه معشوق هم عاشقته نه فقط تو..

شاید باد که میخورد تو چادرمو تکون میخورد حس غرور میکردم پز چادرمو به باد میدادم..یا شایدم شهدا

با هرتکون که تکرار چادرم بود میگفتن :آفرین خوبه حفظش کن

نمیدونم چه حسی بود اصلا نمیدونم ولی بهترین حسی بود که داشتم

اردو

سلام دوستان یاران خوفین؟؟؟

ببخشین ی مدت نبودم..

بی مقدمه بریم سر اصل مطلب..

از اردو چی بگم...خیلی خوب بود

روز اول که رفتیم اولش بردنمون گلزار شهدا  نمیدونم کی بودن..برامون حرف زدن دوباره سوارمون کردن بردنمون امون ندادن بریم رو مزار شهدا

خوب رفتیم اول هویزه....چه حالی چه هوایی جاتون خالی خیلی حس غریبی بود انگار همشونو میشناختی انگار همه فامیلت بودن یا بهتر بگم انگار رفته بودی کربلا همون حس..آدم ساکت میشد فضاش خیلی روحانی بود..خانوم تو ماشین گفت هیچکدومشون بدن ندارن همشون تیکه تیکن فقط چند نفرن که بدن دارن

اونجام که رفتیم راوی گفت عملیات نصر بوده وقتی بچه ها رو زدن فکر کنم تیر خلاصم زدنشون..بعد با تانک از روشون رد شدن یعنی من داشتم اتیش میگرفتم از عراقیایی که تو جنگ بودن بدم میاد..برا همینه که اکثرنشون یا گمنامن یا فقط چند تیکه از بدنشون بوده رو مزار یکی از این گمناماشون ی حالی داشتم عجیب اصلا نمیتونستم بلند شدم از رو مزارش انگار دوخته بودنم دوس داشتم همش بشینم پیش اون حتی رو مزار علم الهدی هم اون حسو نداشتم..البته رو مزار اونم حس خیلی خاصی داشتم خیلی خاص..رو همشون

میدونستین رهبر از بازماندگان عملیاته نصره؟؟ میگفتن که با بنی صدر نمیدونم کجا بودن گفتتش بیا بریم جلو بنی صدر گفته من از اینجا فرماندهی میکنم تو برو!!!جمله قشنگیم در باره شهید علم الهدی بود که مضمونش این بود:تا قبل شهادت علم الهدی قرانو معرفی میکردو بعدش قران معرف علم الهدی شد

گفتن علم الهدی رو از رو قرانش شناسایی کردن..یادم نیس چرا..مگه سر نداشته؟؟؟کسی اگهه درباره شهید علم الهدی چیزی میدونه بگه نگید سر نداشته که صاف میرم عراقو منفجر میکنم..مگه چند سالش بوده همش ۲۲بود 

البته این وسط بعضی از بچه ها واقعا بی لیاقتی نشون میدادن...وقتی که خواستیم بریم گفتم شاید شهدا طلبیدنشون که یخورده عوض شن اما عوض که نشدن هیچ حرمت راوی حفظ نمیکردن انگار کلاسه که هی بگن ساکت

بعد رفتیم دهلاویه تو دهلاویه حس خاصی نداشتم چون امونمون ندادن حس بگیریم  اما کلی از شهید چمران خوشم اومد...اون کلیپاییم که برامون گذاشتن خیلی خوب بود اشکم دراومد

بعد رفتیم پادگان خیلی باحال بود برقا کاملا رفته بودن ماهم گرفته بود خیلی قشنگ بود..مهدیم گوشی رو برداشت رفت از بچه ها میپرسید نظرتون درباره رزم شبو این تاریکی چیه..ی چیزای خنده داری میگفتن صدا رو که گوش میده میترکم از خنده..یادش بخیر

ی چیز خنده دار تو ماشین تو حالو هوای خودم بودم گفتم پرده رو بزنم کنار از بس تو حالو هوای خودم بودم گفتم ا چرا ماه کدر شده..اصلا مخم سمت این نرفت که ماه گرفته حتی پیش خودم گفتم انگار دل ماهم گرفته یعنی خیلی عجیب بود کلی به خودم خندیدم

تو پادگان برقا رفته بودن همه جا تاریک بودن وضو گرفتن ۸خان رستم بود!!!۷خان نه هاااا ۸تا..

نمازمو که اصلا قبول نداشتم شما فکرشو بکنین:

از بس شلوغ بود وقتی من داشتم نماز میخوندم یکی از دخترا  پاش رفت رو مهر من بعد خم شد برش داشت که ببرتش٬!!!!منم خودم اعصابم خورد بود چنان زدم رو کمرش که بنده خدا کمرش برید ...به جای اینکه هوووووووووی اخوی من اینجام هااا...

شوخی کردم آروم زدمش

بعد خوابیدیم..مگه میخوابیدیم؟؟؟تازه گرم کرده بودیم به حرف زدن که دبیرمون چنان دادی سرمون زد که نزدیک بود خواب به خواب بریم خواب پیشکشتون

خدایا ما دیگه چه موجوادتی هستیم

بین خودمون بمونه...سپاهو مجبور کردیم همه برنامهاشو ربع ساعت دیرتر اجرا کنه اینقد خندیدیم

شب ساعت ۱۱خاموشی بود ما کردیمش ۱۱وربع تا خاموش میکردن همه جیغ میکشیدن

دوباره روشنشون میکردن...هههههههههههههههههههه

صبحم گفتن ۵و ده دقیق بیداری ۵ونیم نماز شیش حرکت...اما ما ۵ونیم بیدار شدیم تا شیش ربع کم وضو گرفتیم تا ۶ نماز خوندیم...

شب قبل خواب که  رفته بودیم دستشوییای پشت آسایشگاه بیرون منتظر مهدیه بودم اونور پشت درختا ی سرباز بدبختی قدم میزد ...گناه داشت تا صبح که دوباه واسه وضو رفتیم اون همچنان قدم  میزد دلم براش کباب شد

اینقده گفتم بچه ها گناه داره که  دیگه کم موند بود بچه ها شوتم کنن پیشش بگن حالا که دلت میسوزه تا صبح بمون تنها نباشه...ولی انصافا گناه داشت ما تخت خوابیده بودیم اون نگبانی میداد

شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره ما خواب خوب میبینیم اون دنباله شکاره

اخه میدونین واسه چی اینقد عذاب وجدان گرفتم؟؟؟ولش کنین نمیگم گناه داره...

نمیدونم شب چطور گذشت پلکی زدم صبح شد..من فکر میکردم خطر رفع شده خانوم رفته بییرون مهدیه میگه پاشو حرف بزنیم تو بگو نه صبح شده..

بعد رفتیم اروند کنار خیلی حس عجیبی بود خیلی نمیدونم چطور بگم ...با چیزایی که راوی از والفجر۸ تعریف میکرد من کلا ارادت خاصی به والفجر ۸ پیدا کردم میگفت:

اینجا یکی از وحشی ترین رودخانه های جهانه(نمیدونم گفت کشور یا جهان)عراق میگفته نمیتونیم از این آب رد شیم

۸ماه روش تحقیق شده ۳ماه تو سختترین شرایط بدون لباس غواصی تو سراسر کشور مشغول آموزش شدیم دستامون خشک میشده و نمیتونستیم حرف بزنیمو ..

میگفت شما از دیشب تا حالا چند بار خونواده بهتون زنگ زده چی خوردین چی کردین و..؟؟

اما بین ما کسایی بودن که نمیدونستن بچشون که بدنیا اومده پسر بوده یا دختر.. نمیدونستن مادرشون که سرطان داشته زندس یا مرده

آخر سرم وقتی موقع عملیات بوده قرار بوده آب جزر باشه اما تمام محاسبات به هم میخوره آب مد میشه اما با این شرایط بازم عملیات انجام میشه

میگفت میخواستیم ببینیم چرا اینقدر میگن اروند وحشی بچه ها رفت توش دیدن (اینجاشو یادم ننیس که چطوری گرداب ایجاد میشده اما میگفت گرداب ایجاد میشده با اینکه بالاش شاید آروم بو د تو اون لحظه گرداب ایجاد میشده و ممکن بوده غرق شی)

اونجام کمی گریه کردم اما اصلش کجا بود....شلمچه ...از اولش که کسی چیزی نمیگفت من تو مسجد آروم گریه میکردم تا وقتی که دوستم فهمید همدگیرو بغل کردیم حالا گریه نکن کی گریه بکن...

خیلی از بچه ها شاید تعجب میکردن و میگفتن (از رو مسخره کردن) اشک شوق نریزین خواهران!!

شلمچه رو بعدا میگم براتون پس طولانی شد

از هویزه چند تا کتاب گرفتم که چیزایی قشنگی دارن چند تا کتابچه هم گرفتم که داستانش جون میدن واسه وبلاگ

پریشب تا۵ صبح بیدار بودم ۶و نیمم  بیدار شدم که رفتم مدرسه..تو کتاب حکایت فرزندان فاطمه ی داستانی خوندم اینقدر روم اثر گذاش که نگو عکس جنازه هم بود..سر نداشت سرشو بریده بودن جایزه برده بودن واسه فرماندشون

منی که اینقد عکس سر بی تن تن بی سر میبینم خیلی متاثر شدم..دیگه حسابشو بکشین

داستانشو حتما میذارم براتون

کاش میشد الان میذاشتم اما الان نمیشه ...راستی یادم رفت بگم من مدتی نمیام امتحانا از فردا شروع میشن واسم دعا کنید

تو مدت امتحانا اگه بیام نهایتا یکی دوبار بعدش نمیام تا بعد امتحانا نوبت اول  اما منتظر نظراتونم هااا...

فعلاااااااا

اینارو الان پیدا کردم..

اگه این مهدیه خانوم عکسارو بزنه رو فلش برام بیاره از عکسایی که خودمونم گرفتیم براتون میذارم

اینجا کجاشه؟؟ما که نرفتیم معراج ندیدمش؟؟

 

 

اگه این معراج تو هویزه بوده؟؟چرا نبردنمون...

 

اروند کناره هااا

 

خیلی دلم تنگ شده

 

برای پایان این خوبه:

 

وقتي زندگي‌نامه شهيد علم‌الهدي و ساير شهدا را مي‌خواني واقعاً يك لحظه از خودت خجالت مي‌كشي. به عنوان نمونه به فرازي از سخنان شهيد علم‌الهدي اشاره مي‌كنم.

«من به عنوان فرماندهي سپاه هويزه با 62 نفر پاسداري كه 22 نفرشان غير مسلحند تا آخرين قطره خونمان با همان ژسه و كلاش‌ دفاع خواهيم كرد.»

تی که علم الهدی و یارانش در محاصره کامل تانکهای دشمن قرار گرفتند، کمبود آب، غذا، مهمات، تجهیزات و بالاخره نیروهای عاشورایی و کربلایی . محمدحسین علم الهدی و یارانش مردانه ایستادند و به شهادت رسیدند و بدن مطهرشان زیر تانکها له شد ... له شد ...

آري زيارت مقتل شهيدان والامقام و حضور در مشهد شهداي هشت سال دفاع مقدس فرصتي است مناسب براي اكتشاف گنج‌هاي تمام ناشدني كه آدمي را به ياد حديث حضرت علي(ع) مي‌اندازد كه فرمود: همراه پيامبر اسلام (ص) از غزوه ‌ذات السلاسل برمي‌گشتم در مورد شهداء سؤال نمودم حضرت فرمودند: هنگامي كه رزمندگان عزم ميدان مي‌كنند، خدا بر ايشان برائت و دوري از آتش جهنم را مقرر مي‌فرمايد و هنگامي كه براي جهاد مجهز مي‌شوند، خداي متعال به آنان بر فرشتگان مباهات و افتخار مي‌كند و تا زمين مي‌افتد به او مي‌گويد: آفرين بر روح پاك كه از بدن طيب و طاهر بيرون شد و يك شهيد نسبت به هفتاد نفر از بستگاه و آشنايانش شفاعت مي‌كند.

 

اینو هم راوی گفت خیلی جالبه انگار کربلا بوده علم الهدی کارای امام حسینو انجام داده گفته بریدو موندن و تیکه تیکه شدن مثل کربلا

 راستی شرمنده چون مطلبو قبلا تو کامپپیوتر نوشته بود اینجا نمیدونم چرا عکساش نمیاد..شرمنده وقت ندارم دوباره پیداشون کنم

فعلا