اروند
همون موقع که چشممو به آبش دوخته بودم به خودم میگفتم:فاطمه خوب نگاه کن که وقتی برگشتی معلوم نیس دوباره بیای یا نه"
موقع برگشتنم چند بار برگشتمو نگاش کردم
دوس داشتم ساعتها سرپا وایسم کنار میله ها و از بالا نگاش کنم دوس داشتم سر پا اونقد گریه کنم که جونم درآد
اما حیف که اونقدر بدم که اشک زیادی ندارم
خیلی دلم برای اون موقعی که با چادر گرد کنار اروند کنار بودم تنگ شده باد میخورد تو چادرم و نمیدونین چه حس خوبی بهم میداد حسی که نمیتونم بگم ..شاید حس ی کسی که به راه شهدا مونده شاید حس کسی که با چادرش سعی کرده امانت داره خون شهدا باشه و حس میکردم حداقل تو ظاهر پاسدار خونشونم نمیدونم احساس میکردم الان تو این لحظه که با چادرم شهدا دوسم دارن احساس میکردم دارن نگام میکنن و ازم راضین..تمام لحظه های شیرین این سالهایی که چادر زدم ی طرف و لحظه ی با چادر کنار اروند ایستادن کنار..
خیلی قشنگ بود :سالها قبل خیلیا خونشون رو تو مسیر این ور تا اونور رود از دست دادن خیلی از عاشقای خدا اینجار زنده شدن به حیات ابدی..خیلی از برادرام..و حالا بعد چند سال من یعنی ی جورایی خواهرشون با چادر با آرزوی شهادت کنار رود ایستادم و سعی میکنم توی آب توی همه جای اون منطقه پیداشون کنم
مخصوصا وقتی راویه میگفت:این شهدا خیلی وقت صدای خواهراشونو نشنیدن(ما اولین گروه اعزامی دخترا بودیم)
حس اینکه به به ما گفتن خواهر شهدا خیلی عجیب بود..احساس میکردم واقعا خواهرشونم
بهتر بگم احساس میکردم این فقط من نیستم که دلم تنگ میشه و شهدا رو دوس دارم..برعکس همیشه که فکر میکردم شهدا منو دوس ندارن و فقط منم که دل تنگشونم..حالا بعد کلی وقت کاملا حس میکردم
که شهدا دوسم دارن و دلشون برام تنگ شده بوده باید عاشق بود تا این حسو فهمید حس اینکه معشوق هم عاشقته نه فقط تو..
شاید باد که میخورد تو چادرمو تکون میخورد حس غرور میکردم پز چادرمو به باد میدادم..یا شایدم شهدا
با هرتکون که تکرار چادرم بود میگفتن :آفرین خوبه حفظش کن
نمیدونم چه حسی بود اصلا نمیدونم ولی بهترین حسی بود که داشتم
یادمان باشد.....