بسم الله الرحمن الرحیم

¤ وارد آخرین لحظات قبل از شهادت بشویم و رفتار محمدرضا در آخرین روزهای قبل از شهادت …
شش، هفت ماهی می شد كه در این خانه زندگی می كردیم. محمدرضا در حال مطالعه بود كه من وارد اتاق شدم، بلند شد و نشست و چند دقیقه گذشت. به من گفت:«مادر جهت قبله را برای من مشخص كن.» من گفتم: محمدرضا، شما ماههاست كه اینجا نماز می خوانی، جهت قبله را نمی دانی؟ دوباره گفت: »مادر جهت قبله را برایم مشخص كن.»

جهت قبله را برایش مشخص كردم و با همان حال همیشگی شروع كرد به نماز خواندن. محمدرضا هیچ وقت به دنبالم وارد آشپزخانه نمی شد، آن روز به داخل آشپزخانه آمد و از بالای سر من خم شد تا سینی غذا را ببرد، به محض اینكه خم شد و من سرم را بلند كردم، نوری مثل صاعقه از صورتش رد شد طوری كه بدنم لرزید. محمدرضا سینی غذا را برداشت و بیرون رفت ولی من دیگر نتوانستم بیرون بروم، همان جا به دیوار تكیه دادم و هر چه خواستم چیزی را كه دیدم به پدرش بگویم انگار بر زبانم قفل زده بودند. آنجا گفتم كه خدایا این نور شهادت بود، خدایا به عزت و بزرگی خودت صبر بده.
آن روز برای اولین بار، موقع رفتن با صدای بلند گفت: «آقا، من رفتم، خداحافظ» كه پدرش با سرعت بلند شد و گفت: چی گفت؟ هیچ وقت این جوری خداحافظی نمی كرد. تا آمدیم كه به او برسیم ماشین را روشن كرده و رفته بود.

¤ حال و هوای مردم لحظه خندیدن محمدرضا؟
لحظه ای كه محمدرضا را كنار قبر گذاشتند و در جعبه را باز كردند همه آمدند و از شهید خداحافظی گرفتند، من یك مفاتیح گرفتم و خواستم تا قبل از اینكه پیكر شهید را وارد خاك كنند یك زیارت عاشورا بخوانم. گوشه ای دورتر از قبر نشستم و مشغول زیارت عاشورا بودم كه شهید را بلند كردند و در قبر گذاشتند همین كه من رسیدم به «السلام علیك یا اباعبدا…» یك دفعه شنیدم كه پدرش با صدای بلند می گفت: مادرش را بگویید بیاید. ابتدا تصور كردم بخاطر آخرین لحظه ی دیدار و وداع با فرزندم مرا صدا می زنند، كه من گفتم رویش را بپوشانید كه یك دفعه پدر شهید و تمام جمعیت یك صدا فریاد زدند: »شهید دارد می خندد« ولی آن لحظه بنده باور نكردم، گفتم شاید احساساتی شده اند. آخر مگر می شود جسدی كه پنج روز در سردخانه بوده و گردنش به حدی خشك بود كه ما مجبور شدیم برای در آوردن پلاك، زنجیر را پاره كنیم چطور ممكن است بخندد. در آنجا یاد این شعر شاعر افتادم كه می گفت: «روزی كه تو آمدی ز مادر عریان/ مردم همه خندان و تو بودی گریان/ كاری بكن ای بشر كه روز رفتن/ مردم همه گریان و تو باشی خندان».



¤ پس چطور به این خنده یقین پیدا كردید؟
همه می پرسیدند چرا شهید خندید؟ چند روز بعد از مراسم، عكس های قبل از خاكسپاری و لحظه خاكسپاری به دست ما رسید. آنها را كه كنار هم می گذاشتیم، همه نشان از واقعیت این قضیه می داد.
اما آنچه باعث یقین بیشتر شد این بود كه سه روز پس از خاكسپاری محمدرضا را در خواب دیدم؛ گفتم: محمدرضا، مگر تو شهید نشدی؟ گفت:«بله» گفتم: پس چرا خندیدی؟ گفت: «من هر چیزی را كه در آن دنیا و این دنیا بهتر از آن و بالاتر از آن و قشنگ تر از آن نیست، دیدم به همین دلیل خندیدم.» این جمله را كه گفت از خواب بیدار شدم.

یك سند دیگر كه نشان از خنده محمدرضا بود، چیزی بود كه در وصیت نامه نوشته بود. حافظ شعری دارد با این مضمون كه:
«روی بنما و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را گو باد ببر
ما كه دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر»

كه محمدرضا در نسخه اصلی مصرع دوم را خط زده و نوشته بود: «وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر» كه همین بیت وصف حالش شد. «روز مرگم نفسی وعده دیدار بده/ وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر»



¤ چه طور بر این مصائب صبر كردید؟
من از قبل از شهادت محمدرضا به شدت مریض بودم؛ به گونه ای كه وقتی محمدرضا برای آخرین بار جبهه می رفت چون دوستانش از وضع من آگاه بودند در آخرین لحظات كه از نورانیت و حال و هوای محمدرضا حس كرده بودند كه او شهید خواهد شد به او گفته بودند: محمدرضا پس تكلیف مادرت چه می شود؟ كه محمدرضا به آنها گفته بود: «خیالتان راحت باشد، مادرم خیلی محكم است هیچ اتفاقی نمی افتد.»

من یقین دارم كه این گفته یك درخواست از خداوند بود كه ای كاش هیچ وقت چنین درخواستی نمی كرد چون آن قدر خداوند به من صبر داد كه موقعی كه محمدرضا را به مسجد آوردند تا نمازش را بخوانند، من بیرون از مسجد بدون اینكه ذره ای گریه كنم، گوشه ای نشستم و با محمدرضا درد دل می كردم. همه به دنبال مادرش می گشتند و با گوش خودم شنیدم كه گفتند این شهید مادر ندارد. حتی بعضی ها گفتند این بچه مال خودش نیست. خداوند به گونه ای به من صبر داد كه تا مدتها دخترم باورش نمی شد كه من مادرش هستم و به دنبال مادرش می گشت. ما حتی رفتیم و قابله من را پیدا كردیم تا به او ثابت كنیم كه من مادرش هستم.

در ادامه از مادر شهید خواستیم تا تعدادی از دوستان شهید محمدرضا را برای مصاحبه به ما معرفی كند و این شد كه پای صحبت سرهنگ حسین كیانی، همرزم شهید محمدرضا و محمودرضا حقیقی و آقای تقی زاده، همسنگر شهید محمدرضا حقیقی نشستیم.

مادرش مستقیم رفت به سمت تابوت محمودرضا
¤ آقای كیانی توصیف محمودرضا بعد از شهادت محمدرضا؟

محمودرضا در همان عملیاتی كه محمدرضا شهید شد حاضر بود و از ناحیه پا مجروح هم شد. ابتدا از شهادت محمدرضا خبری نداشت و بعد آرام آرام خبر شهادت را به او دادند. بعد از شهادت محمدرضا ما خلأ وجود او را با محمودرضا برادرش پر می كردیم و دوست داشتیم با محمودرضا ارتباط بیشتری داشته باشیم. محمودرضا در سال شهادتش آخر دبیرستان و از نظر درسی زرنگ بود، بسیار بچه ی با استعدادی بود. در سومین سال مفقودی اش بود كه از دانشگاه امام صادق(ع) نامه ای دریافت شد كه از خانواده ی شهید خواسته بودند تا مدارك محمودرضا را كه در این دانشگاه قبول شده بود، برایشان ارسال كنند.
محمودرضا بسیار با ادب و محجوب بود، با اینكه ما سعی می كردیم با او صمیمی باشیم ولی به دلیل آنكه سن ما بیشتر بود خیلی سعی می كرد حرمت ما را حفظ كند.

¤ بازگشت محمودرضا بعد از 13 سال مفقودی با چه اتفاقاتی همراه بود؟

محمود سال 65 شهید شد و جسدش 13 سال بعد در سال 78 برگشت. در ظهر گرمای تیر ماه بود كه مادر شهید محمودرضا به من زنگ زد و گفت جنازه محمود را آورده اند می خواهیم جنازه را ببینیم شما هم بیایید. ما یك جمع چند نفره بودیم وقتی وارد شدیم دیدیم كه در دو قسمت نزدیك بیست و چند شهید را گذاشته اند، به شكل هرمی آنها را روی هم گذاشته بودند و اسم شهدا هم رو به ما نبود، ما باید می رفتیم و بین شهدا، محمود را پیدا می كردیم. ما به طرف شهدایی كه سمت دیگر بودند رفتیم ولی خدا گواه است كه مادرش مستقیم رفت به سمت تابوت محمود. پدرش گفت تو چطور او را پیدا كردی؟ مادرش جواب داد كه تو چطور پیدایش نكردی؟

وقتی تابوت را باز كردیم هیچ چیزی نبود جز یك جمجمه و تعدادی استخوان دست و پا و یك بادگیر آبی رنگ كه تن محمود بود و یك پلاك كه با همان پلاك شناسایی شد. آن موقع همه رزمنده ها بادگیر سبز یا آبی داشتند. ما گفتیم از كجا معلوم كه محمودرضا باشد، مادرش این جمجمه را دستش گرفت و شروع كرد به نوازش كردن و می گفت قطعا این بچه من است.

¤ آقای تقی زاده شما كه همسنگر شهید محمدرضا بودید؛ یكی از بارزترین ویژگی شهید در موقع نبرد را بیان كنید.

یكی از بارزترین ویژگی های محمدرضا شجاعت بود. یك نمونه كه به خاطر دارم این است كه سال 61 در عملیات بیت المقدس، من با شهید محمدرضا حقیقی دو نفری در یك سنگر بودیم، در طول آن عملیات بچه ها نه شهید دادند و نه زخمی، ما از خط شكن های عملیات در غرب شلمچه بودیم، من و محمدرضا آرپی جی زن بودیم، كمك آرپی جی زنها هم در سنگر بودند هر جا كه عملیات می شد و می خواستیم پاتك بزنیم با هم می رفتیم. هنگام نبرد خیلی شجاع و جسور بود به دلیل آنكه گلوله های آرپی جی برای كشور گران تمام شده بود، با وجود آنكه در تیررس دشمن بودیم و دائم بر سرمان تیر می بارید بلند می شد و نقطه هایی كه از آنجا تیربار یا آتشبار می زدند را مورد هدف قرار می داد. در شب تانك ها مشخص نیستند ایشان بلند می شد و نگاه می كرد كه گلوله ها از كجا می آید و همان جا را مورد اصابت قرار می داد.

محمدرضا حدودا یك دقیقه، سرش را تا سینه از سنگر بیرون می آورد. كسانی كه جبهه رفته اند می دانند این كار خیلی سخت است و شجاعت زیادی می خواهد.

مصاحبه تمام می شود و آماده ی رفتن می شویم. با ایما و اشاره از پدر شهید كه توانایی حركت و صحبت ندارد خداحافظی می كنیم و با دعای آرامش بخش مادر شهید راهی می شویم: انشاءا… فردای قیامت شهدا به پیشواز شما خواهند آمد كه برای زنده نگه داشتن نامشان بر صفحه تاریخ تلاش می كنید.

مناجات نامه شهید
خدایا! شهدا رفتند و در میدان عشق گوی سبقت ربودند؛ خدایا! خود به نفس خود آگاه ترم و از اعمال زشت و دور از ادبم به درگهت با خبر؛ خدایا! می دانم جسارت كردم و در برابر عظمتت قد علم نمودم؛ خدایا! تو را در بسیاری از موارد فراموش كردم و دنیا مغرورم نمود؛ خدایا! اگر گناهانم را نبخشی و مرا عفو ننمایی متحیرم كه كجا روم و در كدام خانه را بزنم كه خود از وجودت بی نیاز باشد؟ خدایا! بنده ی فراری از درگه مولایش، راهی جز بازگشت به نزد او ندارد. خدایا! بنده ای فراری و عاصیم؛ چیزی جز عفوت مرا از خشم و غضب ایمن نمی گذارد.

بارالها! چه بسیار مواقعی كه با بی شرمی معصیت نمودم ولی تو بجای آنكه رسوا و معذبم نمایی، پرده بر گناهانم كشیدی و آن را برملا ننمودی. الهی! اگر ذره ای از گناهانم را مردم بدانند، از من گریزان خواهند شد. خدایا! به عزتت قسم در قیامت هم رسوایم ننمایی.

خدایا! دیگر از فراق شهدا دلتنگ گردیده ام. تا كی بجای عزیزانم عكسشان را ببینم و تا كی در فراقشان بسوزم؟ خدایا! تو را به مقدسات مرا به آنان ملحق گردان!
معبودا! به نفسم ظلم نمودم و با اعمالم آتش دنیا و آخرت را بر خود خریدم؛ خدایا با آب بخشش و كرمت آن را خاموش گردان!

رحیما! رهی جز راه ائمه (ع) گزیدم و با اعمالم آنان را آزردم؛ به كرمت آنان را از من راضی ساز!
خدایا! نامه ی اعمالم هر هفته دو بار به خدمت ولی عصر روحی لتراب مقدمه الفدا می رسد؛ ای رحمن! می دانم با نافرمانی های خود مولایم را دل آزرده ام؛ خدایا جوابی ندارم؛ در پیشگاه ولی امر مرا ببخش و دل آن عزیز را از من بدبخت خوشنود نما!

خدایا! در زندگی سختی را به من بچشان! شاید پاك گردیده، لایق دیدارت گردم. معبودا! آتشی از عشقت در درونم بیفروز تا شعله كشد و سر تا سر وجودم را سوزانده، خاكستر كند.
رحیما! تو از درونم آگاه تری، حاجتم را به رحمتت مستجاب نما!

منبع

 

http://www.askdin.com/thread10538.html

 

اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک