یک انسان دارد میسوزد...
محمد را ديدم كه ناگهان بلند شد و از خاكريز بالا رفت.
گفتم كجا؟
گفت: خدمه تانك دارد ميسوزد.
گفتم: خودت زدي.
گفت: تكليف من زدن تانك بود، اما حالا ميبينم يك انسان دارد ميسوزد و تكليف من نجات
اوست!
(انصافا اگه ی ذره از مرام این آدمو عراقیا داشتن جنگ گلستون میشد)
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 14:33 توسط عاشق دوازدهمین نفر
|
یادمان باشد.....