محمد را ديدم كه ناگهان بلند شد و از خاكريز بالا رفت.

 گفتم كجا؟

گفت: خدمه تانك دارد مي‌سوزد.

 گفتم: خودت زدي.

گفت: تكليف من زدن تانك بود، اما حالا مي‌بينم يك انسان دارد مي‌سوزد و تكليف من نجات

 اوست!

 

(انصافا اگه ی ذره از مرام این آدمو عراقیا داشتن جنگ گلستون میشد)