امان از فراموشیه لاله ها
چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم ....
پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است ....
کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود ،
مزارهای گلگونتان که همیشه مهبط ملائک بوده امروز بی زائر شده است.
دیگرکسی نمی پرسد مزار باکری کجاست؟ و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید؟

وقتی می گویند: یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع ) بسته بودند
شهید شدند دیگر تعجب نمی کنیم.
وقتی می گویند : تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد دیگر شانه هایمان نمی لرزد.
وقتی می شنویم گروهی از مجروحان و اسرا را در فکه با دست و پای بسته زنده به گور کرده اند
دیگر بغضمان نمی گیرد.

دیگر نمی پرسیم به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربریدند.
وقتی می گویند بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم
از زیر خاک بیرون آوردند دیگر تعجب نمی کنیم.
وقتی می گویند شهیدی در قبر، به اذن دعای مادر ،
چشمانش را باز می کند دیگر اشکمان نمی آید.
دیگر کسی از گردان حنظله نمی نویسد......دیگر کسی از سه راهی شهادت نمی گوید و ...
و طبق معـــمول.....میگوییم....
شهــــــــــــــدا شــــرمنده ایم
عشق نوشت:
وقتی داشت دشمن را خطاب میکرد محکم و با صلابت سخن میگفت....!
وقتی به درد دل و نصیحت خودی ها رسید فورا تن صدایش عوض شد آرام و دلسوزانه...!
فرمانده ی من بر قلب ها حکومت میکند ... !

منبع:http://www.asr-bidary.blogfa.com/
یادمان باشد.....