حاج همت..
سلام دوستای خوبم...شرمنده مدتی نبودم درگیر درسام...الانم به زور اومدم..احتمالا دیگه آپ نکنم تا بعد نوبت دوم..خدا رو چه دیدین شایدم فرجی شد اومدم نت..ولی چک میکنم وبو
دیروز رفته بودم بازار رفتم مرکز فرهنگی شهید چمران.. پوستر حاج همت جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونمو گرفتم..چسبوندم تو اتاق
همچین که برگشتم چشمم افتاد دیدم ب ب به به کتابای نایاب میبینیم..کتابای گروه شهید هادی.. حیف خواهرم باهام بود وگرنه کلشونو میگرفتم هی میگه ب اندازه کافی کتاب داری..
کتابا :شاهرخ حر انقلاب(ک خیلی دنبالش بودم)
یا زهرا(سلام الله علیها) زندگینامه و خاطرات شهید تورجی زاده..
باورم نمیشه پیداشون کردم..
۵شنبه با دوستم قراره برم بازار...میرم یکی دیگم میگیرم..
بدبختی اینه با وجود عشق فراوان ب کتاب وقت نمیکنم لاشونو باز کنم..همه رو گذاشتم واسه تابستون فعلا همدم روز و شب ما شده کتاب درسی..جدیدا کتاب درسی شده واسم قرص خواب میگیرم دسم انگار ماده ی بیهوشیه...بیهوش میشم..خوابت میگیره پای کتابا صبح پامیشی میبینی ای دل غافل نخوندی صبح شده..
..
:
..
:
حالا که پوستر حاجی جونم گرفتم ی خاطره ازش میذارم..
سردار سعيد قاسميدر روايتي از درگيري شهيد همت و اكبر گنجي گفت: در يكي از عملياتها اكبر گنجي خطاب به شهيد همت گفت: «خوب واسه متوسلیان آبرو خریدی!... ما خیال میکردیم فقط احمد متوسلیان این هنر رو داشت که بچههای تهران رو ببره کنار جاده اهواز ـ خرمشهر، اونا رو صدتا، صدتا، به کشتن بده!... حالا میبینیم نه بابا؛ اوستاتر از اونم هست؛ خوب بچههای تهرون رو بردی و هزار هزار، کانال فکه رو با جنازههاشون پُر کردی؛ حاج همت!» این «حاج همت» را هم، به صورت کشدار و با لحنی مسخره، به زبان آورد.
من از این همه وقاحت برادرها، خصوصا سردستهشان برادر گنجی ـ که بین بچههای منطقه 10 به «اکبر قمپوز» و «اکبر پونز» هم معروف بود ـ خشکم زده بود. یک نگاه که به همت انداختم، دیدم صورت سبزهاش از غضب مثل لبو سرخ شده و در سکوت با آن نگاه تیز خودش، زُل زده به اکبر گنجی. آمدم قدم از قدم بردارم و به سمت حاجی بروم که... کار خودش را کرد! با دست راست، چنگ زد یقه اکبر قمپوز را گرفت و به یک ضرب، او را مثل اعلامیه، کوبید لای سه کنج دیوار کریدور و مشت چپاش را برد عقب و فرستاد طرف فک و فیکِ او.
گفتم چانهاش له شد. دیدم مشت گره شده حاجی، به فاصله چند سانتی صورت گنجی، توی هوا متوقف مانده و طرف، از خوفِ خوردن این مشت، کم مانده خودش را خیس کند. رفتم جلو. حاجی در همان وضعیت معلق، گنجی را توی سه کنج دیوار، نگه داشته بود. با احتیاط گفتم «حاجآقا، تو رو خدا ولش کن، غلطی کرد، شما بیخیال شو، بیا بریم از اینجا». همت برای چند ثانیه، هیچ واکنشی به التماس درخواستهای من نشان نداد. فقط همانطور بُراق، زُل زده بود به گنجی. دست آخر، در حالی که از غیظ، دندانهایش به هم سائیده میشد، به او گفت «آخه چی بهت بگم...خدا وکیلی، ارزش خوردن این مشت منم، نداری!» بعد، خیلی آرام یقه او را ول کرد و برگشت طرفم و گفت «خیلی خب سعید، حالا بیا بریم!»
منبع:با شهدا
فعلا خداحافظتون..
توی عزاداری مادر مارو هم دعا کنید![]()
یادمان باشد.....