علی چریک خمینی
پسرش حسین کوچک بود که از روی بچگی و شیطنت عكس سبزعلی را پاره می کند. پدرم ناراحت شد و به سبزعلی گفت: چرا اجازه دادی كه بچه عكس تو را پاره كند؟ گفت: بابا جان ناراحت نشو! آنقدر از اين عكسها فراوان می شود كه تمام در و ديوار و تمام خونه ها پخش می شود.
سبزعلی می گفت: رفته بودم پیش حضرت امام(ره)، امام به من گفت: بچه جان شما همه رفتنی هستید.
عكس دخترش فاطمه رو با خودش به جبهه می برد و پشت عكس آنقدر می نوشت فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه ... و يک ذره نقطه خالی نمی گذاشت و می گفتم كه چرا اين جوری می كنی؟ می گفت: اون وقت كه دلم تنگ می شه می روم سر عكسش اون كارها را می كنم و خاطرم جمع می شود و ديگه راه نمی افتم كه بيام.
يک شب توی خواب بهشون گفتم كه شما چرا خانه نمی آييد و سر نمی زنید. گفت: چرا، می آيم. گفتم: كجا می آيی؟ بعد يک دفعه تو خواب غيب شد و وقتی صبح از درب هال داشتم می رفتم بيرون حس كردم كه نمی توانم بروم بيرون و بعد صدای خنده اش را شنيدم و گفت: ديدی من بهت گفتم كه تو مرا نمی بينی. من هميشه تو خونه هستم و هر دو شب، سه شب در میان، تو خونه ام.

خودم هم نمی دونم چی شد که یه دفعه یاد شهید خداداد افتادم خیلی بدبخت بودم و هستم و مطمئنم خدا خواست و خدا روزی داد که رسیدم به خداداد و عنایت خود علی چریک بود که سبب شد از کسی قلم بزنم که می شناختمش ولی هنوز هم نشناختمش. لحظه به لحظه با این مطالب زندگی کردم و حسرت آن دوران را خوردم. به همه دوستانی که چشمشان به این پست خورده سفارش می کنم با حوصله و دقت این مطالب رو بخونن، واقعاً بی نظیره. امیدوارم علی چریک و خانواده اش از این مطالب راضی باشند و دعایم کنند...(پیروزپیمان)
((علی چریک بعد از پيروزی انقلاب اسلامی و همزمان با تصرف مراكز نظامی توسط انقلابيون با همكاری شهيد بزاز توانست پاسگاه كلاگر محله بابل را تصرف و در اختيار انقلابيون قرار دهد.
با برخاستن غائله كردستان علی چریک در سال 1362 با حفظ مسئوليت و فرماندهی تيپ منطقه 11مريوان به آموزش مجاهدين عراقی در داخل خاك ايران همت گمارد و بعد از پشت سر گذاشتن عمليات متعدد در مهرماه 64 عازم تهران شد تا در جريان آموزشهای كلاسيک و فرماندهی جنگ در دانشگاه نظامی قرار گيرد ولی شور و عشق او در راستای خدمت به نظام مقدس اسلامی باعث شد تا در دانشگاه نماند و مجدداً عازم جبهه شود.
" سبز علی خداداد" در 2 فروردين 1338 در روستای "هکته پشت" در شهرستان "بابل" به دنيا آمد. پدر ش بر حسب اعتقاد نام فرزندان را با نام امام علی (ع) همراه می کرد و سومين فرزند خود را سبز علی ناميد.))

پدرشهید می گوید:
در کنار درس به مادرش در کارِ،خانه و به من در کارِ کشاورزی کمک می کرد. گاهی بنايی و گاهی هم در کارگاه موزاييک سازی کار می کرد. در دوران دبيرستان بود که رفتارش تغيير کرد و در جلسات مذهبی، روحانی بزرگوار (شهيد ابوالقاسم بزاز) که در مسجد محل برگزار می شد، شرکت می کرد. از همين طريق بين او و شهيد بزاز رابطه صميمی و بسیار نزدیکی بر قرار شده بود. در نتيجه به تدريج روحيه سياسی، انقلابی در او هويدا شد به طوری که می گفت : «من فعاليتهای وسيع انقلابی خودم را مديون(شهيد بزاز) هستم.»
کم کم گزارشهای قيام مردم از گوشه و کنار می رسيد و آنها شب ها تا صبح به روستاهای مجاور می رفتند و شعارهايی عليه طاغوت می نوشتند و اعلاميه امام (ره) را پخش می کردند. ما هم از راه و هدف او راضی بوديم و خوشحال كه فرزندمان در اين راه قدم برمی دارد.
آخرین باری که برای مرخصی آمده بود، زمانی بود كه من و مادرش می خواستيم به زیارت امام رضا(ع) برويم. نمی دانم چطور شد كه همیشه قبل از اینکه خانه خودش برود به خانه ما می آمد ولی اين بار اول خانه ما نيامد و رفته بود خانه خودش. من و مادرش رفتيم كه او را ببينیم. ديديم كه دستهايش خراش زيادی داشت. به او گفتم: برادر تو كه قبلاً می آمدی و می رفتی حال ديگری داشتی، ولی اينسری يک حال ديگری داری. اول از اينكه هر موقع می آمدی اول به ما سر می زدی ولی الآن نمی دانم چطور شد كه اول آمدی پيش بچه هايت و ما آمدیم پیش تو.
خلاصه ناهار را در منزل سبزعلی خوردیم. او بچه ها را برد در اتاقی دیگر و خواباند. و خودش طرف ما خوابيد و چون خسته بود زود خوابيد و يكدفعه ديدم كه دستش را روی سينه ام گذاشت. مادرش هم برای رفتن به مشهد عجله می كرد. من هم يواش دستش را پائين گذاشتم و به مادرش گفتم: برويم. وقتی داشتیم از خانه می رفتیم به سر کوچه نرسیده بودیم که برگشتم یک نگاه به خانه انداختم. ديدم سبزعلی دم درب خانه ايستاده و ما را نگاه می كند. دوباره برگشتیم تا با او خداحافظی کنیم و به او گفتیم: عازم مشهد هستیم . سبزعلی هم گفت: خب به سلامتی بروید ولی زياد آنجا نمانيد، سه روز بيشتر نمانيد. من گفتم: كه 12سال است كه مشهد نرفتم، فقط سه روز بمانم؟ گفت: هر چه دوست داری بمان و از آنجا به من دستگير شده بود اين آخرين باری بود كه او را می دیدیم. وقتی هم از مشهد آمديم، همان پوستر هايی كه تو خواب ديدم همان پوستر ها زده بود. همه اینها تعبیر شد.
بعداز شهادت سبزعلی من خیلی ناراحتی می كردم. يك شب خواب ديدم كه شهید می گوید: شما چرا اينقدر ناراحتی می كنيد، ناراحتی نکنید ببینید من خوب شدم و خودش مجروحيتش را که خوب شده بود به من نشان داد.
((علی چریک در اواخر سال 58 برای فراگيری فنون نظامی پيشرفته عازم تهران شد و در پادگان امامحسين(ع) فعلی پذيرش شد.))
برادر شهید می گوید:
سبز علی در سالهای 56 ـ 1355 با شرکت در جلسات مذهبی روحانی شهيد بزاز به انقلاب پيوست و فعاليتهايش را گسترش داد، در پخش اعلاميه حضرت امام (ره) فعال بود و در راهپيمايی و تظاهرات همچنين در مبارزه با چماقداران شرکت می کرد. از خلقيات سبز علی اين بود که بسيار متواضع و افتاده بود. با آنکه فرمانده گردان بود در عمليات هميشه بين نيروهای بسيجی بود و با پای برهنه در عمليات ها می جنگيد.
((علی چریک مدتی را در واحدهای نهضت آزادی بخش به عنوان مسئول آموزش نظامی فعالیت می نمود و حتی دوبار هم به افغانستان اعزام شده بود و با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه های جنوب و غرب شد و با مسئولیتهای مختلف در عملیاتهای زیادی شركت كرده و در این راستا یكبار مورد ترور منافقین قرار گرفته و پس از مداوا به مبارزه اش ادامه داد.
علی چریک آرام و قرار نداشت و به همراه شهيد بزاز و ديگر دوستان انقلابی برای حفظ دست آوردهای مقدس انقلاب عليه گروهکها و احزاب ضد انقلاب مبارزه می کرد. با شروع توطئه ضد انقلاب در غرب کردستان، علی چریک ابتدا آموزش عمومی را از تاريخ 2 ارديبهشت 1359 الی 11 خرداد 1359 و آموزش تخصصی را از تاريخ 11 خرداد 1359 الی 19 تير 1359 در بسيج بابل سپری کرد. پس از آن در تاريخ 12 خرداد 59 به همراه اولين گروه اعزامی از شهرستان بابل به کردستان اعزام شد. در منطقه سنندج، سقز، بانه و سردشت فعاليتهای گسترده ای داشت. مدتی نيز به عنوان فرمانده تيپ در منطقه سردشت ايفای نقش کرد و در تاريخ 6 آذر 59 به شهر بابل بازگشت.))

مادر شهید می گوید:
شبی مريض بودم و در بستر. سبزعلی آمد بالای سرم و به من گفت: «مادرجان ! شما استراحت كنيد.» بعد به خواهر و برادر كوچكش شام داد و آنها را خواباند و بعد از آن تا صبح بالای سرم نشست و مراقب من بود كه حالم بدتر نشود.
روزی در شاليزار مشغول جمع کردن شالی بوديم. برای همسايه ما مشکلی پيش آمده بود و نمی توانست کار کند و وقتی سبز علی از اين موضوع با خبر شد به پدرش گفت : «اجازه بدهيد من بروم شالی او را جمع کنم و بعداً بيايم شالی خودمان را جمع کنم.» وقتی که پدرش اجازه داد خيلی خوشحال شد و رفت شالی آن پيرمرد را جمع کرد و بعد از آن آمد و در زمين خودمان مشغول به کار شد.
يک روز من بازار بودم. سبزی داشتيم، فرو ختم، داشتم می آمدم خانه که سبزعلی را در راه ديدم. گفتم: كجا بودی بلات به جانم. گفت: روسری سرت را بده به من. گفتم: چرا؟ گفت:می خواهيم سر مجسمه شاه روسری بگذاریم و آن را پايين بيندازيم. من روسری خودم را دادم و آنها روسری را بر سر مجسمه شاه کردند و مجسمه را به پایین انداختند و تو خیابان می کشیدند.
منافقین در همین میدان هلال احمر بابل به سمت او تیراندازی کردند و یک تیر هم به دستش خورد و به همه سپرده بود که به من چیزی نگویند. یک روز هم دوتا از دوستان سبزعلی را در بازار، منافقین شهید کرده بودند و در کنار خانه اش که گندم زار داشت منافقین کمین کرده بودند و قصد جان سبزعلی را داشتند كه سبزعلی اسلحه اش را به كمر بست و با ملق زدن و تیراندازی چهار،پنج تای آنها را به هلاکت رسانید.
اجازه نداد که برای او عروسی بگیریم. برای عروسی اش مرغ و غاز و اردک گرفتیم و برنج پاک كردیم و دو تا شيشه روغن داغ كردم و ايشان آمدند. گفتم: پسر جان من این وسایل را به خانه عروس می برم و در آنجا آنها خودشان يک جشنی بگيرند. گفت: مادر جان! اصلاً اين حرف را نزن. روغن را گرفت و یکسری وسایلی که آماده کرده بودم، برد به مسجد داد. حتی برايش عروسی هم اجازه نداد بگیريم. می گفت: بهترين دوستانم شهيد شدند و من عروسی بگيرم؟ آنها اگر زن را به من دادند میارمش به خانه. اگر نه که هیچی اصلاً نمی خواهم. خلاصه پدرخانمش راضی شد و او به همین سادگی دست زنش را گرفت و به خانه برد.
سبزعلی می گفت: رفته بودم پیش حضرت امام(ره)، امام به من گفت: بچه جان شما همه رفتنی هستید.
ما از مشهد برگشته بودیم که بچه های سپاه آمده بودند منزل ما. من هم نخود و كشمش و مقداری نارنگی گرفتم و گفتم: ببريد برای سبزعلی، گفتند: چند روز دیگر می بریم. بچه های سپاه از من سوالاتی كردند. گفتند: حاج خانم اگر منزل شما آتش بگيرد، ناراحت می شوید؟ گفتم: آره. گفتند: اگر حاج آقا خدای ناکرده بمیرد شما ناراحت می شوید؟ گفتم: آره، حاج آقا سرپرست همه ماست. اگر ایشان بميرد ما ناراحت نمی شويم؟ آنها چای که خوردند، بيرون رفتند. خودشان به هم می گفتند: اينها هنوز نشنيده اند. من گفتم: چرا من می دانم که بچه ام شهید شده، من خودم را بلند كردم زدم به زمين و گفتم: بچه ام شهيد شده شما را برگرداندند و بچه ام شهيد شده، مشهد که بودم خواب دیدم. آنها هم گفتند: كه آره مادر، شهيد شده و دارند در آرامگاه (گله محله) او را می شورند. من مشهد به حرم پشت داده بودم و خوابیدم. در عالم خواب ديدم كه پارچه سفيدی آوردند و باز كردند كه آن پارچه يک طرفش زرد و طرف ديگر آن سبز بود که نور می داد و من به خادم گفتم: برادر چرا اين پارچه را اینجا باز كردی؟ اینجا بچه کوچک زیاد است و این پارچه را نجس می کنند. گفت: مادر این پارچه برای بچه شما است.ناگهان ديدم كه صدای هلهله می آید و در حرم هلهله کنان ریخته بودند و زنان همه جیغ می زدند و به من می گفتند: این هلهله ها برای بچه ات هست.
در کردستان برادر ميرزاپور را عراقی ها به اسارت گرفته بودند. سبزعلی هم هفت اسير از عراقی ها گرفته بود. عراقی هاگفته بودند: تو هفت اسير را به ما بده و ما هم يک اسير شما را آزاد می كنيم. سبزعلی قبول کرد و آنها دادند و او هم داد. و برادر میرزاپور آزاد شدند ولی بعد از چند سال بازهم اسیر شدند و دوباره بعد از جنگ آزاد شدند.
همرزم شهید می گوید:
در عمليات کربلای 1 ديدم سردار خداداد با پای برهنه در حال هدايت نيروهاست. رفتم کنارش و گفتم : آقای خداداد چرا پا برهنه هستيد؟ اينجا زمين داغ و پر از سنگ و تيغ است و اگر کفش بپوشيد بهتر است. در جواب گفت : «من که از اصحاب حسين (ع) بالاتر نيستم. آنها در روز عاشورا پا برهنه بودند، می خواهم با پای برهنه به ملاقات امام حسين (ع) بروم.»
((علی چریک در عمليات قدس 1 و عمليات والفجر 4 با مسئوليت فرماندهی گردان مسلم بن عقيل (ع) لشکر ویژه 25 کربلا شرکت کرد. در عمليات والفجر 4 از ناحيه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و پس از بهبودی در عمليات والفجر 4 به عنوان فرمانده تيپ 2 در يکی از محورهای عملياتی لشکر ويژه 25 کربلا شرکت کرد. در اين عمليات مسئوليت هدايت چهار گردان ابوالفضل (ع)، امام سجاد (ع)، قمر بنی هاشم (ع) و امام موسی کاظم (ع) را بر عهده داشت. بعد از شش ماه در تاريخ 17 اسفند 1362 به بابل بازگشت اما باز طاقت ماندن در پشت جبهه را نداشت و ديری نپاييد برای چندمين بار در تاريخ 27 فروردين 1363 به سوی جبهه شتافت. اين بار همسر و بچه اش را برای سهولت کار به اهواز برد تا کمتر به زادگاهش بابل بيايد.
علی چریک، فرماندهی گردانهای 1 و 2 انصار الحسين (ع) را بر عهده داشت و در عملياتهای قدس 1 و والفجر 8 در بهمن 1364 شرکت کرد.))
مریم خداداد، خواهر شهید می گوید:
ایشان محافظ حضرت آیت الله روحانی نماینده وقت ولی فقیه مازندران بودند و قرار بر این بود که معظم له برای مراسم عقدکنان سبزعلی، خطبه عقد را قرائت کنند. همه بر سر سفره عقد، اول منتظر سبزعلی بودند و بعد منتظر حاج آقا که تشریف بیاورند. که سبزعلی به همراه حاج آقا و با لباس سپاهی آمد سر سفره عقد، حتی اسلحه هم داشت که حاج آقا به دیگر محافظان فرموده بودند که اسلحه را از دستش بگیرید، سر سفره عقد درست نیست.

همسر شهید می گوید:
در روز خواستگاری به من گفتند: ما بچه های سپاه بيشتر از 6 ماه عمر نداریم. گفتم يعنی چه؟ گفت: ما تا انقلاب مهدی بايد در جبهه ها بمانيم. آيا شما طاقت داريد؟ گفتم: من طاقتش را دارم به شرط اينكه مرا همراه خودتان ببريد. گفت: اين كه مسئله ای نيست. و بعد من هم خوشحال شدم كه همراه او و پا به پای او می توانم به اين انقلاب واسلام كمک كنم.
زمانی که در اهواز زندگی می كرديم يك اتاق و يك آشپز خانه در خانه سازمانی داشتيم چون خانه سازمانی را نصف كرده بودند كه يك قسمت آن را سردارشهید یوسف سجودی بودند و قسمت ديگر آن مال ما بود که يك اتاق و يك آشپزخانه به ما رسيده بود سبز علی شبها برای اينکه من از گريه هايش در نماز شب بيدار نشوم به داخل آشپزخانه می رفت و در را به روی خود می بست و نماز شب می خواند تا من صدای گریه اش را نشنوم.
روزی با هم نشسته بوديم که يک دفعه سبز علی گفت : «دعا کن شهيد شوم.» من که حيران شده بودم ،گفتم: چرا ؟ نه دعا نمی کنم، دعا می کنم زنده باشی و خدمت کنی. نگاهی که هيچ وقت از يادم نمی رود به من انداخت و گفت : «آن دنيا خيلی فرق می کند و من بايد به آن دنيا بروم.» دوباره گفتم: اگرتو بروی من تنها می شوم. جواب داد : «چه تنهايی؟» بچه ها را به يادگار گذاشتم. گفتم یعنی چی؟ گفت : «کمکت می کنم. »
سبزعلی هميشه تميز و عطرزده بود و من هميشه به او اعتراض می كردم كه تو چقدر عطر می زنی؟ می گفت: مومن مسلمان بايد تميز باشد و بوی خوش دهد كه ديگران از او خوششان بيايد و نگويد كه اين چه مسلمانی ست كه تميز نيست و بالاخره او خيلی تميز بود حتی لباسهايشان راوقتی كه از خط می آوردند و با اینكه خط پر از خاک بود ولی ايشان ته كفششان به زور خاک بود و به تميزی خیلی اهميت می دادند كه از خصوصيات بارز اخلاقيشان بود و هيچ گاه لبخند از لبانشان ترک نمی شد و حتی در لحظه شهادت اگر عكسشان را ببينيد لبخند بر لب داشتند.
همه هفته با غسل جمعه می رفتند به نماز جمعه و يك هفته نشد كه ايشان بدون غسل به نماز جمعه بروند و وقتی ساعت 10 صبح جمعه كه می شد به من می گفت: سريعتر غذا درست كن كه برويم نماز جماعت جمعه كه دير نشه و به خطبه ها برسيم.
سبزعلی یک روز برای انجام کاری به ژاندارمری بابل رفته بود. هوا گرم بود و می خواست آب بخورد و ديد ژاندارمری آب سردكن ندارد. با رئيس ژاندارمری صحبت كرد و روز بعد رفت برای ژاندارمری آب سردكن خريد. خب من هم كه نمی دانستم، بعد از شهادتشون ريس ژاندارمری آمد و گفت: آره خیلی برايش دعا می كرديم و گفتم چطور؟ گفتند: شهید خداداد در عرض یک روز، رفت و برای ما آب سردكن تهيه كرد. الان هر روز كه آب می خوريم به یادش هستیم و برايش صلوات می فرستيم.
قبل از انقلاب من باچشم خودم هم ديدم روزی كه مجسمه شاه را پايين آوردند. من برای خرید از امیرکلا به بابل آمده بودم و تو همين بازار چهار سوق ديده بودم كه چد نفر روی سر مجسمه شاه روسری گذاشته بودند و روسری قرمز و سفیدی بود و یکی از آن چند نفر بلوز آبی رنگی پوشیده بود که بعدها با سبزعلی خاطرات انقلاب را وقتی مرور می کردیم فهمیدم که بلوز آبی همان سبزعلی بود. با طناب مجسمه شاه را به پایین کشیدند و مجسمه را روی آسفالت می کشیدند. سبزعلی مسئول انتظامات تظاهرات بود که حتی بازوبند انتظامات سبزعلی را هنوز به یادگار دارم.
آخرین باری که برای مرخصی آمده بود کمتر حرف می زد و همش تو خودش بود. پسرش، حسین خيلی كوچک بود و چشمهايش زاغ بود و خيلی قشنگ بود. حسین را بغل می کرد و همين جور دور می زد. می گفتم: مرد ديوانه شدی؟ چرا اين كارها را می كنی؟ می گفت: نه بگذار سير سير آنها را ببينم و تو خاطرم باشند و چند وقتی كه جبهه هستم و اين لحظه ها كه يادم بياید خاطرم جمع می شود. خداحافظی كرد و می خواست دوباره به جبهه برود. تا سپاه رفت ولی دلش طاقت نياورد و دوباره به خانه آمد و برای بچه ها یک جعبه پر از پفک، بیسکوئیت و شکلات خریده بود. دوباره بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. همان موقع دلم گرفت كه نكند برود و ديگر برنگردد و همش اين فكر را می كردم که چرا سبزعلی دوباره برای خداحافظی آمده بود. رفت و بعد از پنج يا شش روز خبر شهادتش را آوردند.
يكي از خاطراتی که خود شهید برای من تعريف می كردند این بود كه می گفتند: کردستان بودیم برای خوابیدن به همه بچه ها پتو داديم و خودم پتو نگرفتم و هوای منطقه هم خیلی سرد بود و برف هم می باريد. ما تقريباً چند كيلو متر راه رفتيم تا اينكه يه نیمه شب شود و تک را شروع كنيم . يک استراحت كوتاهی هم به بچه ها داديم. آن شب آنقدر سرد بود كه بچه ها با اينكه پتو داشتند از سرما داشتند يخ می زدند.خودم هم بدون پتو. يك نفر برای كشيک گذاشتم و خودم يک کمی خوابيدم. ديدم كه يه مقدار روی تنم پتو است و بعد بيدار شدم ديدم كه همه پتو دارند و گفتم: خدايا اين پتو از كجا آمده است و متوجه شدم كه بچه ها فهميدند من پتو ندارم. پتوی خودشان را تكه تكه كردند و به من دادند.
در یکی از عملیات ها شميايی شده بود و چند تا تركش كوچک توی سر و پيشانيش خورده بود. به روی خودش نمی آورد وقتی كه بعد از تقريباً يک هفته از عمليات آمده بود. متوجه شدم كه بالشتش خونی می شود من هم فکر می کردم ترکش فقط به پیشانیش خورده، نمی دانستم که سرش هم ترکش خورده است ولی بروز نمی داد. می گفتم اين خونها چيست؟ می گفت: هيچی يه مقدار نقل و نبات صدام ريخت یه مقدارش هم به ما خورد اينها چيزی نيست. شميايی شده بود و دارو مصرف می كرد. به من می گفت: شربت سرفه است. در صورتيكه تمام حنجره اش آسيب ديده بود و نمی گفت.
عكس دخترش فاطمه رو با خودش به جبهه می برد و پشت عكس آنقدر می نوشت فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه ... و يک ذره نقطه خالی نمی گذاشت و می گفتم كه چرا اين جوری می كنی؟ می گفت: اون وقت كه دلم تنگ می شه می روم سر عكسش اون كارها را می كنم و خاطرم جمع می شود و ديگه راه نمی افتم كه بيام. می گفتم: به همين قدر قانعی؟ می گفت: كسی که برای اسلام و انقلاب كار می كند بايد از زن و بچه اش بگذرد. می گفت: من وقتی كه از خط بر می گردم می روم سر كيفم و چيزی بگيرم تازه یادم میاد زن و بچه ای هم دارم، تو جبهه همه چیز فراموش می شود.
يک سال قبل از شهادت من خوابش را ديدم كه سبزعلی شهيد می شود و برادر بزرگشان می آید. و اورکتی هم پوشیده بود و چشمانش خون گریه می کرد و به من خبر شهادت سبزعلی را می دهند و بعد من روی پله می نشينم و بعد اِنالالله می خوانم و تو حال خودم ميروم. دقیقاً يک سال بعد دقیقاً به همين صورت برادرشوهرم با همان حالات و با چشمانی خونبار آمده بود و زنگ زد. رفتم دم درب و تا حالش را ديدم گفتم: چی شده؟ هول خوردم، گفت: برادر نازنينم را از دستم گرفتند و بعد اين را كه گفت. من يک دفعه همان خواب يادم آمد و بعد آمدم اِنالالله را گفتم و ديگر طاقت نياوردم و با صدای بلند چند بار يا زينب (س) را صدا زدم و واقعاً از ته دل گفتم يا زينب (س) يعنی طوری صدايم را بلند كردم كه شايد همسايه ها همه شنيده باشند. تو زندگيم يک بار اين احساس را كردم كه خانم حضرت زينب (س)انگار يه دستی روی قلبم كشيد و منو ساكت كرد و اين لحظه را هيچ وقت فراموش نمی كنم.
من حضور معنوی سبزعلی را خيلی احساس می كنم و حتی گاهی بوی عطرش را حس می كنم. یک شب همسايه ها خونمون مهمونی بودند و بوی عطر سبزعلی می آمد من فکر می کردم که آنها احساس نمی کنند ولی آنها یهو گفتند: كه چه قدر بوی عطر می آید و بعد خنديدم و گفتم كه شما هم احساس می کنید؟ گفتند: آره. گفتم: آقای خداداد تو خونه حاضر هستند. آنها گفتند: واقعاً؟ گفتم: آره، ايشان در خانه هستند چون كه آدم بی خود بوی عطر سبزعلی را احساس نمی كند. آنها هم مثل من زدند زیر گریه.
يک شب توی خواب بهشون گفتم كه شما چرا خانه نمی آييد و سر نمی زنید. گفت: چرا، می آيم. گفتم: كجا می آيی؟ بعد يک دفعه تو خواب غيب شد و وقتی صبح از درب هال داشتم می رفتم بيرون حس كردم كه نمی توانم بروم بيرون و بعد صدای خنده اش را شنيدم و گفت: ديدی من بهت گفتم كه تو مرا نمی بينی. من هميشه تو خونه هستم و هر دو شب، سه شب، در میان، تو خونه ام.
حتی اين دفعه كه دخترم دانشگاه قبول شده بود و برای ثبت نامش رفته بوديم بابلسر. خب همه خانواده ها را می ديدم که برای بچه هاشون می آیند. در آنجا به من يه احساس ديگه ای دست داد كه الان اون اگه پدر داشت می آمد و دخترش را ثبت نام می كرد و من اينقدر دردسر نمی كشيدم. خواهرم در شهرستان گنبد زندگی می كند. خواب ديد كه ما همه توی يک جلسه خانوادگی هستيم و بعد همه داريم به سبزعلی می گویيم كه ما اين كار را كرديم و اون كار را كرديم و بعد دخترم زينب به بابا می گوید: می دونی بابا فاطمه دانشگاه قبول شد؟ و می گوید: آره ثبت نامش را من خودم انجام دادم. پس آدم باید بفهمد كه هر لحظه شهيد حاضر و شاهد است.
اكثر اوقات اگر بچه ها مريض می شدند خودم یا اطرافیان خواب می ديدند كه می گفت: بچه ها چرا لاغر شدند و بچه ها چرا فلان شده اند. سبزعلی تمام کارها رو لحظه به لحظه در عالم رویا می آید به ما می گوید و گوشزد می کند.
اين شعر هميشه ورد زبانش بود و در خانه زمزمه می كرد و برسنگ قبرش هم این شعر را نوشتیم:
آنكس كه تو را شناخت جان را چه كند فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كنی هر دو جهانش بخشی ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
رمضان میرزاپور شفیعی می گوید:
همراه خداداد جزو اولين نيروهايی بوديم که برای مبارزه با حزب دموکرات از بابل به کردستان و شهرهای سنندج، سقز، بانه و سردشت عازم شديم. او در آنجا فرمانده تيپی که بين سردشت و کله قندی قرار داشت، بود. روزی که از بانه برای پاکسازی سردشت حرکت کرديم در محاصره کومله و نيروهای دموکرات قرار گرفتيم که خداداد رشادتهای زيادی برای شکستن محاصره از خود نشان داد که هيچگاه برای من فراموش شدنی نيست.

جواد ظهيرنژاد می گوید:
قبل از عمليات كربلای4 به همراه علی چریک وعده ای از فرماندهان گردان های لشكر بوسيله وانت تويوتایی در حال آمدن به شمال بوديم كه ناگهان از بينی سردار خداداد خون جاری شد و ايشان بدون هيچ مقدمه ای گفتند: مثل اينكه قسمت نيست من به شمال بيايم مصلحت اين است كه بايد به منطقه برگردم لذا ما ايشان را دوباره به قرار گاه رسانديم و خودمان به طرف شمال حركت كرديم ايشان به محض ورودشان به قرارگاه سريعاً برای شناسايی عمليات كربلای4 رفتند و بعد از مدتی به ما خبر دادند كه علی چریک به شهادت رسيد و همانطوری كه خود سردار اشاره كرده بودند جاری شدن خون از بينی ايشان مصلحتی بود تا در منطقه بمانيم و بسوی آسمانها پرواز نماييم .
مریم خداداد، خواهر شهید می گوید:
پسرش حسین کوچک بود که از روی بچگی و شیطنت عكس سبزعلی را پاره می کند. پدرم ناراحت شد و به سبزعلی گفت: چرا اجازه دادی كه بچه عكس تو را پاره كند؟ گفت: بابا جان ناراحت نشو آنقدر از اين عكس ها فراوان می شود كه تمام در و ديوار و تمام خونه ها پخش می شود.
مهدی فروتن می گوید:
تو فاو بودیم، ديديم خمپاره به يک ساختمان فرسوده ای اصابت كرد شهيد خداداد هم نزدیک آن ساختمان بود و همانجا زمين گير شد. بدو بدو به سمت شهید خداداد رفتیم تا ببینیم برای خداداد مشکلی پیش نیامده باشد. ديديم تمام تيكه پاره های آهنی ساختمان روی شهید خداداد افتاده بود. از همان جا بلند شد آهن ها را كنار زد و گفت: به كوری چشم صدام هنوز من زنده ام و مبارزات خودم رو ادامه می دهم.
داشتيم از منطقه برمی گشتيم دقیقاً تو میدان انقلاب تهران بود که در رابطه با فرزند صحبت شد گفت: تا به حال من فرزند نداشتم نمی دونستم. هر موقع می آمدم جبهه، پدرم می گفت: سبزعلی بيا يکبار تو را ببوسم برو، می گفتم: ای بابا چرا هِی داری منو می بوسی؟ ولش كن ديگه، الان خودم دارای فرزند شدم، فهميدم كه پدرم به من می گفت قضيه چيه ، اميدوارم كه فرزندان من، به حق امام زمان(عج) راه من را ادامه بدهند.
مجید قلی پور می گوید:
كمتر ار يک ماه قبل از عمليات کربلای4، بعدازظهری بود. سنگر بوديم متوجه شديم آقای بختياری، سردار كميل، سردار مهری ،شهيد طوسی، شهید خداداد و تعدادی از فرماندهان تيپ ها آمده بودند از محدوده اطلاعات كه جلوی يک سنگری كنار اروند خط داشت رفتند داخل کانال برای ديدبانی دکل. ما معمولاً هر موقع می خواستيم توی كانال رفت و آمد كنيم يک پرده ای جلوی سنگر می انداختيم بخاطر اينكه عراقی ها كاملاً داخل كانال ديد داشتند بعد دقيقاً انتهای كانال كه در امتداد رودخانه اروند كشيده می شد و يک منطقه ای بود كه دو سه تا قبضه شصت عراق گرای آن نقطه را كاملاً داشت يعنی ما وقتی می خواستيم تردد كنيم معمولاً پرده های جلوی سنگر را می انداختيم كه عراقی ها متوجه نشوند ما داخل كانال هستيم متاسفانه آن لحظه ای كه اينها آمدند و رفتند بدون اينكه به ما بگویند وارد كانال شدند و اين مساله ايمنی را رعايت نكرده بودند و آمدند داخل كانال، و باز هم به داخل سنگرها نرفته بودند. كه عراق دقيقاً آن لحظه فكر كنم اولين خمپاره را كه زد، بيرون سنگر را خورد. كه سردار مهری، سردار كميل و بقيه فرماندهان داخل سنگر بودند و شهيد خداداد آمد لبه سنگر نشسته بود. خمپاره بعدی آمد و خورد به يكی از اين آجرهای بتونی و تركشش آمد به سمت شهید خداداد و شهيد زارع از بچه های مخابرات لشکر که درجا شهيد زارع همانجا افتاد و شهيدشد. شهید خداداد تقريباً زنده بود ،گرفتيم بلندش كرديم و آورديم داخل سنگر اطلاعات که دیگر شهید شده بود.
سردار علی اکبرنژاد می گوید:
در عملیات های مختلف اگر به ایشان می گفتید: خط نگهدار باش انگار به ایشان توهین می شد و همیشه سعی می کردند که اولین فرمانده و گردانی باشند که به خط دشمن می زنند.در عملیات قدس1 زمزمه ای بود که دو گردان برای خط شکنی هورالعظیم باید آماده شوند ایشان با درایتی که داشت به فرماندهان فهماند که گردان او باید خط شکن باشد و این کار را در عملیات قدس1 که بعد از عملیات بدر بود، انجام داد.
در عملیات بیت المقدس در آن مقطعی که کیلومتر70 خرمشهر-اهواز بودیم، آن منطقه را گرفته بودیم، دشمن فشار می آورد و ایشان یک تنه ایستاد. تقاضا کردیم که این نقطه را رها کنید، تغییر موضع داده و دوباره بر می گردیم. به هیچ عنوان قبول نکرد و ایستاد. از اولین فرماندهان گردان موفقی بود که طی اولین ساعات وارد شهر خرمشهر شد و من در کنارش بودم، وقتی وارد خرمشهر شدیم اول به شکرانه آزادسازی خرمشهر دو رکعت نمازشکر خوانده بود.
یک شبی قبل از عملیات کربلای4 بود که فرماندهان تیپ ها و گردان های لشکر جمع شده بودند و قرار شد برویم بالای دکل و شناسایی دیدبانی از دکل داشته باشیم و مناطق مربوط به لشکر25کربلا را برای عملیات توجیه شویم شهید ماموریت سختی هم داشت و قرار بر این بود نیروها را بصورت هلی بورن یعنی با هلی کوپتر در پشت دشمن پیاده کنند.صبح آن روز دیدم دیگی را گرفته و آب گرم می کند و در حال انجام غسل است به شوخی به او گفتم دیگر وقت این کارها نیست. او در جواب گفت: (دیگر وقتش است) من خیلی توجه به حرفش نکردم که منظورش از این جمله چیست. با چهره ای شاد، گشاده و مزاح های آنچنانی تغییرات عجیبی در او ایجاد شده بود. با هم رفته بودیم بندر خرمشهر، دکلی بود و پایین آن نشسته بودیم و قرار بود به نوبت به بالای دکل برویم آتش دشمن هم به این طرف اروند شدید بود در نهایت من در نیمه راه دکل بودم به طرف بالا که چندین انفجار صورت گرفت و پایین را نگاه کردم و دیدم ترکش به خداداد و یکی از بچه های مخابرات اصابت کرد و به سرعت پایین آمدم دیدم خداداد در حال گفتن شهادتین خودش است و یک سلامی به آقا ابی عبدالله داد و با یک لبخندی و یک نگاه معصومانه ای که کرد، به شهادت رسید.

((سرانجام علی چریک، فرمانده گردان های انصار الحسين (ع) در 11 آذر 1365 در حالی که برای شناسايی منطقه عمليات کربلای 4 رفته بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره شصت به شهادت رسید.
جنازه سردار شهيد سبز علی خداداد(علی چریک) پس از انتقال به زادگاهش در گلزار شهدای "روستای هتکه پشت بابل" به خاک سپرده شد. از شهيد خداداد سه فرزند به نام های "حسين" و "فاطمه" و "زينب "به يادگار مانده است.))
یادداشت های 17 بندی علی چریک برای سخنرانی:



فرازهایی از وصیت نامه علی چریک:
برادران عزيزم! قدر اين رهبر را بدانيد هميشه ودر همه حال مطيع امر رهبر باشيد و فرمانشان را با جان و دل پذيرا باشيد، سرپيچی ازدستورات ايشان سرپيچی از دستورات امام زمان (عج) است و خداوند از اين امر راضی نيست و امت اسلامی بايد رهبر داشته باشد چونکه بدون رهبر و بدون هادی از هم خواهد پاشيد. بنابراين ما بايد خود را تابع محض ولايت فقيه قرار بدهيم و از ولی فقيه زمان خود حضرت امام خمينی اطاعت کامل بکنيم تا خدا از ما راضی باشد و خداوند ايشان را تا انقلاب مهدی (عج) برای هدايت امت اسلامی حفظ بفرمايد.
برادران عزيز و حزب اللهی ام! در بسيج مستضعفين بيشتر شرکت کنيد و هر چه بيشتر در جلسات بسيج برويد با اين عزيزان بسيجی همگام شويد و با آنها همکاری کنيد و آنها را تشويق کنيد چون بسيج بازوی پرتوان ولايت فقيه است و از برادران بسيجی خودم می خواهم که با اخلاق اسلامی و برخوردهای صحيح خود جوانانی که خواهان عضويت در بسيج هستند، جذب نماييد.
از برادران و خواهرانم می خواهم که در نماز های جمعه و جماعت شرکت نمايند، خصوصاً نماز دشمن شکن جمعه که لرزه بر اندام دشمنان اسلام و ابرقدرتهای جهانخوار می اندازد. در مراسم دعای کميل و غيره شرکت کنيدو معنويات خود را بالا ببريد چون دعا انسان را به خدا نزديک می کند. برادران عزيزم! جبهه جنگ را فراموش نکنيد و بيشتر به جبهه های حق عليه باطل برويد تا اسلام در اين جنگ پيروز شود و کفر سرنگون گردد.
برادران بايد سعی کنيم تا انقلابمان را به کشورهای تحت سلطه ابرقدرتها صادر کنيم و يکی از وظايف مهم ما صدور انقلاب اسلامی است به کشورهای اسلامی تحت سلطه آمريکا و شوروی ست.
خدمت پدر و مادرم سلام عرض می کنم و از آنها می خوام که ناراحتی نکنند و گريه و زاری راه نيندازند چون راه ما راه حسين (ع) است. شما بايد خوشحال باشيد که فرزند شما را خدا برای خودش انتخاب کرد.
شادی روح همه شهدا فاتحه ای با صلوات...
این داستان نیست، مظلومیت سربازان روح اله ست، پس ادامه دارد تا ظهور...
یادمان باشد.....