ذخیره الهی

من وقتی رفتم عیادت، ایشان هنوز کسالتشان زیاد بود و ضعف هم داشتند. وقتی مرا دیدند محبتی کردند و لبخندی زدند و من حال ایشان را پرسیدم، فرمودند : "آقای ناطق این حادثه علی القاعده باید مرا برده باشد." علتش هم این است که که سخنران در یک مکان ثابت نمی ایستد و حرکت مختصری دارد و اگر خدای ناکرده ضبط هنگام انفجار در تراز سینه ی ایشان قرار می گرفت قلب ایشان را برده و ایشان قطعاً شهید شده بود. با یک حرکت که چند سانت فاصله ایجاد شد و دست راست ایشان را برد، سمتی که قلب نیست. البته رگهایی را قطع کرده و آقای دکتر فاضل می گفت اگر پنج دقیقه دیرتر ایشان را رسانده بودند و عمل دیرانجام می شد باز کار تمام بود چون خونریزی از شاهرگها فوق العاده بود.آقا فرمودند: "من باید می رفتم لکن نمی دانم خدا با من چه کار دارد که مرا نگه داشته است.نمی دانم چه کار دارد" این گفته ی ایشان در سال شصت است که نمی دانم خدا با من چه کار دارد. این گذشت تا اینکه ایشان رهبر شدند و در خدمتشان هستیم. پنج شش سال قبل به ایشان گفتم : "حاج آقا یادتان هست شما در بیمارستان فرمودید که علی القاعده باید شهید شده و رفته باشم، نمی دانم خدا با من چه کار دارد؟ خدا با شما این کار را داشت و شما را نگه داشت تا امام که از دنیا رفت رهبری مثل شما بیاید و قلب تپنده ی امت اسلامی بشود. خدا با شما این کار را داشت"




قبل از انتخاب به رهبری :  واقعا از ته دل می خواستم نشود

بعد از انتخاب : با قوت خواهم گرفت

...در همان موقع، به خدا پناه بردم و روز شنبه، قبل از تشکیل مجلس خبرگان با تضرع و توجه و التماس، به خدای متعال عرض کردم: پروردگارا! تو که مدبّر و مقدر امور هستی؛ چون ممکن است به عنوان عضوی از مجموعه شورای رهبری، این مسئولیت متوجه من شود؛ خواهش می کنم اگر این کار ممکن است اندکی برای دین و آخرت من زیان داشته باشد، طوری ترتیب کار را بده که چنین وضعیتی پیش نیاید. واقعاً از ته دل می خواستم که این مسئولیت متوجه من نشود. 
بالاخره در مجلس خبرگان، بحث هایی پیش آمد و حرف هایی زده شد که نهایتاً به این انتخاب منتهی شد. در همان مجلس، کوشش و تلاش و استدلال و بحث کردم تا این کار انجام نگیرد؛ ولی انجام گرفت و این مرحله گذشت. 
من، همین الان خودم را یک طلبه معمولی و بدون برجستگی و امتیازی خاص می دانم؛ نه فقط برای این شغل با عظمت و مسئولیت بزرگ، بلکه - همان طور که صادقانه گفتم - برای مسئولیت های به مراتب کوچک تر از آن، مثل ریاست جمهوری و کارهای دیگری که در طول این ده سال داشتم؛ امّا حالا که این بار را روی دوش من گذاشتند، با قوّت خواهم گرفت؛ آنچنان که خدای متعال به پیامبرانش توصیه فرمود: «خذها بقوه »

سخنرانی رهبر معظم انقلاب در 12/4/68 – تداوم آفتاب ص 17


 

آیا دختر شما حاضر است با این وجود زندگی کند؟!

چند روز پس از خواستگاری خانواده بزرگوار حضرت آیت الله خامنه ای از دختر بنده، خدمت مقام معظم رهبری رسیدم. ایشان فرمودند: آقای دکتر!  اگر خدا بخواهد با هم خویشاوند می شویم . عرض کردم چطور؟ فرمودند: آقا مجتبی و دختر خانم شما ظاهراً یکدیگر را پسندیده اند و در گفتگو به نتیجه رسیده اند. حالا نظر شما چیست؟ عرض کردم: آقا اختیار ما هم دست شماست! آقا فرمودند: شما و همسرتان استاد دانشگاه هستید و زندگی شما با زندگی ما متفاوت است. تمام زندگی ما غیر از کتاب هایم، یک وانت لوازم کهنه است. خانه ما هم دو اتاق اندرونی دارد و یک اتاق بیرونی که مسئولان می آیند و با من دیدار می کنند. من پولی برای خرید خانه ندارم. خانه ای اجاره کرده ایم که قرار است، در یک طبقه آن آقا مصطفی و در طبقه دیگر آقا مجتبی زندگی کنند. ما زندگی معمولی داریم و شما زندگی خوبی دارید، مثل ما زندگی نکرده اید. آیا دختر شما حاضر است با این وجود زندگی کند؟! زیبایی و دقت سخن رهبر معظم انقلاب برای من بسیار جالب بود. موضوع را به دخترم گفتم و او با روی باز استقبال کرد..

 غلامعلی حداد عادل – تداوم آفتاب ص 23



هنگام تعویض ضریح مطهر امام رضا علیه السلام ، همراه مقام معظم رهبری به عتبه بوسی امام هشتم علیه السلام مشرف شدم .
مقام معظم رهبری در کنار مرقد مطهر آن امام همام ، مشغول را ز و نیاز بودند . چون ضریح را برداشته بودند ، حضور در کنار قبر ، رنگ و بوی دیگری داشت .راز و نیاز آیت الله خامنه ای که تمام شد ، آقای واعظ طبسی به ایشان عرض کرد : آقا زاده ها هم بیایند نزدیکتر ، تا از نزدیک امام علیه السلام را زیارت کنند . معظم له فرمودند : پس بقیه چی ؟!
آقا این دقت را همیشه دارند . ایشان امتیاز خاصی را برای فرزندانشان قائل نیستند .در آن روز هم فرمودند : اگر بقیۀافراد می توانند از نزدیک فبر امام هشتم علیه السلام را زیارت کنند ، فرزندان من هم بیایند . همه ، توفیق حضور یافتند . عجب روز به یاد ماندنی بود . بعضی از دل شکستگان ، سر از پا نمی شناختند .
(حجت الاسلام و المسلمین محمد علی حقانی –پرتوی از خورشید صفه 136)

ودر آخر یه خاطره که یکی از بزرگواران لطف کردن و نوشتن منم گذاشتم:

یه خاطره ازامام : یه روز عده ای ازفرماندهان رده بالای سپاه دیدارامام رفتند وامام درحال خوردن هندوانه بودند .پاسداران به سبب علاقه خواستند ازامام کمی ازهندوانه رابه تبرک بخورندامام دستوردادبراشون اوردندوقتی سوال شد که چرااجازه خوردن راندادید گقتند بدلیل اینکه هندوانه روبه هوس ولذت نخورده باشم رویش نمک ریخته بودم..

شاد کردن یک خانواده ی مسیحی

در دوران ریاست جمهوری حضرت آیت الله خامنه‏ ای، روزی ایشان برای دیدار خانواده‏ های شهدا به منطقه مجیدیه تهران تشریف بردند . پس از دیدار با چند خانواده شهید، پرسیدند: آیا باز خانواده شهیدی در این محله وجود دارد؟ دوستان گفتند: تنها یک خانواده مسیحی باقی مانده است که فرزندشان در جنگ ایران و عراق شهید شده است . آیا به خانه آنها هم تشریف می‏برید؟ مقام عظیم الشان ولایت جواب مثبت دادند . هنگامی که خبر را به اهل خانه دادند، از فرط خوشحالی در پوست‏خود نمی‏گنجیدند . خانمها نیز سراسیمه برای حفظ حجاب به دنبال پوششی رفتند . حضرت آیت الله خامنه‏ ای به منزل آن خانواده مسیحی وارد شدند و به گرمی با آنان برخورد کردند . در زمان پذیرایی نیز - طبق فتوای اجتهادی خود که مسیحیان و اهل کتاب را پاک می‏دانند - از میوه‏ هایی که برای ایشان آورده بودند تناول کردند و به دیگران نیز با اشاره فرمودند: شما نیز میل کنید تا آنان بدانند که ما آنها را از خودمان می‏دانیم ....

حجة الاسلام والمسلمین موسوی کاشانی (از اعضای بیت آقا) – تداوم آفتاب ص 18

منبع:http://zohouremonji.persianblog.ir/post/48/




   حقا که تو از سلاله فاطمه ای                                        

                                        با خنده خود به درد ما خاتمه ای

      زیبا تر از این نام ندیدم به جهان                                      

                               سید علی الحسینی الخامنه ای

             


source328-(leader.ir).jpg

منبع عکس:http://www.yajabbar.blogfa.com/