سلام

الان کتاب غواصانو بلند کردم همین طوری ی صفحشو باز کردم اومدم برا شمام بذارمش..کلا مواظب خودتون باشین شمام

::

آمدم لب ساحل.بچه ها هنوز توی آب بودند

-معبر بازه .بیاین.

جنازه ی غواصها افتاده بود روی سیم خاردار.

حسن فرمانده دسته مان فریاد میزد ((بیایین رد شین.نترسید اینا عراقی اند.))

بچه های دسته از رویشان رد می شدند می دویدند توی خط.

حسن نشسته بود بالای سر غواصها ..گریه میکرد میگفت((اینا بچه های خودمونن.))

*هوا روشن شده بود*