دوستیه عجیب
امروز میخوام درباره ی چیزی حرف بزنم که هر وقت یادش میافتم فقط میتونم اینو بگم "الله اکبر"
یادتونه من نا امید از امرر بمعروف بودم؟؟
همیشه میخوندم که اگه خدا تو رو وسیله هدایت ی نفر قرار بده یعنی خیلی عزیزی و میگفتم خدایا دوس دارم
وسیله باشم و ی بارم که شده یکی ازم تاثیر بگیره و اعصابم همیشه از دست این وضع خراب بود و فک
میکردم خدا دوسم نداره که نه حرفام اثر میذاره نه چیز دیگه ای اما دوستی با آیلین تمام این چیزا رو زیر
سوال برد و ی بار دیگم ثابت کرد من چقدر کوچیکمو خدام چقدر بزرگ
داستان از این قراره:
روز اول مهر که رفتم باهاش دوست شدم چون اون تنها رشته انسانی بود که دیدمش اما فکر میکردم
نباید
باهاش صمیمی بشم چون خیلی شبیه من نبود...
اما از پارسال فهمیدم که نباید قضاوت کنم و تقریبا دیگه قضاوت نمیکنم(بخاطر ی ماجرا)
گفتم قضاوت نمیکنم ایشالا که دختر خوبی باشه و بخواد که عوض بشه گفتم خدا هرچی به صلاحمه اگه
دوستی باهاش به ضررم نیس بیفتیم تو ی کلاس ..
فردام افتادیم تو ی کلاس به مرور فهمیدم آیلین دوس داره عوض بشه و خستس از این چیزا و الان خیلی بهتر شده نسبت به پارسال ...
فک میکردم مثل همه الکی میگه و حرفام اثر نمیذاره برا همین زیاد حرف نمیزدم فقط وقتی وقتش بود..
خوووب اینو وقتی فهمیدم که آیلین گفت من میخواستم عوض بشم ولی کم کم و تو منو ی دفعه هلم
دادی و کارمو سرعت دادی اونجا بود که به طرز دوستیمون فک کردم
و دیدم من خسته از حرفای بی اثر و محتاج به اینکه وسیله ی خدا بشم (تا بفهمم خدا دوس داره)
و آیلین نیازمند دوستی که کمکش کنه چون هرکسو باش سلام مکیرد میگفت دیگه نمیخوام باهاش
صمیمی باشمو...و بالاخره آیلین نمازشو میخونه و امروز برای اولین بار چادر زد (البته بگمم اینو خودش دوس داشت دوس ندارم کسی فک کنه من عوضش کردم چون اگه کسی نخواد نمیشه عوضش کرد من با آیلین خیلی حرف نزدم کمی حرف زدم شاید حرفایی که به اون زدم ربع حرفایی که به دخترعموم زدم نمیشد اما آیلین خودش دلش پاک بود و خودش میخواست خوب بشه خودش گوش شنیدن حق داشت و خودشو از زجر کشیدن نجات داد خدا اونو درست کرد نه من و نه هیچکس دیگه اگه قرار باشه از ی آدم خوب تاثیر گرفته باشه اون زهراس نه من پارسال با زهرا دووس بود ی دختر خیلی خوبتر و بهتر از من و شاید نصف کارهارو هم اون کرده نه من )
وقتی فک کردم دیدم حکمت دوستی ما چقدر ظریفه و چقدر هردومون بهم نیاز داشتیم نه فقط آیلین به من
هر دو مون به یک اندازه محتاج این دوستی بودیم..و اگه قرار باشه کسی بیشتر محتاج خوب شدن و
عوض شدن بود من بودم نه آیلین... گفتم خدایا نمیدونم بگم عظیمی یا کریم
سمیعی یا خبیر فقط میتونم بگم قابل وصف نیستی و ما نمیتونیم بفهمیم تو چی هستی
بنظر خیلی از بچه ها من آیلینو عوض کردم اما در جوابشون همون جمله تو پرانتزو گفتم
بچه ها جون نمیتوونم دیگه بنویسم چون دختر عموم اومده وبچه ملوسش داره اعصاب منو خورد میکنه
تو خیابون آسایش نداره همه بغلش میکننو میبوسنش
بخدا خیلی شیرینه و خیلی بیشتر جذاب من با اجازه برم بخورمش وای نفسم ببین چطور داره نگام
میکنه من دیگه فشار ندارم ..دعا کنید به تنها آرزوم برسم
ی نکته :من حرفامو جایی دیگه نزدم فقط به شما گفتم و به آیلین پس لطفا کسی برداشت اشتباه نکنه
لطفا با اون دل های پاکتون دعا کنید
به تنها آرزوم برسم...خداحافظ همگیتون
یادمان باشد.....