جراحی
امروز جراحی داشتم جراحی دندون نهفته..
اول اینکه چون دیشب تا نزدیک صبح داشتم به کتاب نسیم تقدیر فکر میکردم دیر خوابیدم نزدیک ۳ و نیم یا شایدم ۴ ..
من آدمیم که اصلا دردو تحمل نمیکنم بعضی دردا هستن که تحمل میکنم هرچقدرم شدید و بعضی دردا رو هم نه
و حسابی میترسیدم و به قول خودم عین سگ میلرزیدم
از اثرات این کتاب این بود که تصمیم گرفتم آستانه دردمو ببرم بالا...چه لفظ قلم..آستانههههه![]()
و خوب اولین موقعیتم همین جراحی بود به خودم میگفتم هرچی که باشه ی نخود از درد اونا میشه؟؟
خوب گفتم که شب دیر خوابیدم و صبح نمازم قضا شد(خاککککککککککککککککککککککک عالم تو سرم بی خاصیت و نکبت و قدر نشناسو بی چشم و روم )
صبح که دیدم ساعت ۷ هست و نماز رفته اعصابم خورد شد و ا نشدم صبحونه بخورم (اااه چه پررو نماز صبححححح نخونی بعد پاشی صبحونه بخوری؟؟کوفتت بشه) و تو مطب دکی جون گفت صبحونه که سیر خوردی گفتم نه بعد گفت میخوای ضعف کنی غش کنی...البته واسه تو که فرقی نمیکنه دردسرش برا ماس خودت که تو حالت ضعفی چیزی نمیفهمی منم که گفتم میلرزیدم عین همون حیوون با وفا؟؟؟لرزش دوبرابر شد گفت برو یه چیزی بخر بعد بی حس که شدی بیا اما جالب این بود که به جای عبوس کردن قیافه میخندیدم نمیدونم چرا نمیتونستم از ترس اخم کنم!!!خوب خنده دارم بود
ماشالله بزنم به تخته بی حسی بعنی این که منو بی حس کرد اون بیشعور قبلی که انگار دلش نمیومد از موادش استفاده کنه بابا ی خوبو مهربونم رفت با کلی خوراکی برگشت بعد یه کیک و آبمیوه با کرد داد به من منم کی بی حس همون قدر که میخوردم همونقدر میرختم بیرون (کیک تیکه تیکه میشد و نمیتونستم درست بذارمش تو دهنم واسه همین ریز ریز هی خورد میشد )بابام کتابو ازم گرفت )نسیمو تقدیرو برده بودم که یخورده بخخونم دوباره روحیه بگیرم)گفتم نه بابا اوتو بده اون تقویتیه اما بابام نداد گفت کیکتو بخور تو بعد به ساجی گفتم ساجی من از گشنگی غش نمیکنم ترس داره منو میکشه و اشاره کردم به پاهام و ساجی کلی بم خندید چون پاهام میلرزید دقیقا عین وقتی که رففتم مسابقه حرفه و فن بدم البته این خفیف تر بود اون که میلرزیدم خیلی بدتر از اون حیون ملوس
رفتم تو دکتر گفت فشار خونت که تنظیمه گفتم نه والا دارم میمیرم بعد با خودم گفتم حسن کچل بود قرار بود نترسه و از درد ناله نکنه؟؟؟؟و با ی حرفایی تونستم حداقل به لرزش دلمو پام و یخی دستام مسلط شم کم کم خون اومد تو پامو دستم
خوب بود غیر ما هیچکی دیگه تو مطب نبود که اون افتضاح منو ببینه بعد گفتم
همون لحظه سر شدم..به منشیش گفت بیاین اهنگ بذارین با آهنگ جراحیش کنیم !!میخواستم بگم نه دکی جون من اهنگای مخصوص خودمو دارم که دیگه نگفتمو اونام آهنگ گذاشتن !!مهرنوش!!!من از این دختره بدم میاد حالا باید به صداش گگوش میکردم اما به خدا توکل کردمو و قرانایی که حفظ بودمو خوندم من ک میکردم داره هنوز سیمامو در میاره دیدم داره بخیه میکنه و گفت تموم..گفتم ایولا خدا جون دمت گرم قفونت بشم من...شارژ شدم اما دکی بدجنس نذاشت دندنمو ببینم..
منشی دکیم اومده بود کمکش یعنی حواسش که هیچچ نبود همش غیبت میکرد میخواستم بگم خانومم حواستو بده به من چیکار به مردم داری تووو
دکی بش گفت میخوای وا دربیاری نرو زشکی برو روحانی شو !!!!میای دوتا حرف میزنی که دو قرونم نمیارزه و پول جمع میکنی!!
منم خواستم حرف بزنم اما دیگه نشد زیر دسش بودم شایدم میتونستمو نخواستم اینهمه گفتم چی شد؟؟؟!!میگن تو بچه ای !!تو چه میدونی زندگی چیه!!..!! تو میخوای منو نصیحت کنی!
و ی دلیل دیگشم همون نداشتن کشش اعصابم بود و تو دلم گفتم امام زمان چقد بزرگی اینهمه دلتو خون میکنیم ی بارم نگفتی دیگه بره به جهنم به من چه...هزارو صد و خورده ای سال واسه صبر و خون دل خوردن کم نیس
و در اخر بابامو صدا زد و گفت بیا اینم دخترت صحیح و سالم تحویلت
آقااا اگه بزرگ شدن یعنی این مرده شور این بزرگ شدنو ببرن میخوام تو همین ۱۵ سالگی بمونم از کی تا کی بزرگ شدن یعنی کافر شدن؟؟اینقدر مغز زایل میشه که نمیفهمن ی عده فقط واسه پول و هدفای دیگه میان تو این لباس تا از مردم ساده سو استفاده کنن و دروقاع گرگن تو لباس میش ما هیچوقت نمیتونیم استثنا قائل بشیم یا همه رو بد میبینیم یا همه رو خوب..خدا بهمون رحم کنه خدا آخرو عاقبتمونو بخیر کنه
راستی رفتم مدرسه قبلیم با آجی میخواستم مدارک بگیرم معاون که هنوز دلش از رفتنک خونه گفت خانوم..معلمارو عوض کردیم اینقد خوبن اما دیگه نمینویسیمت سال سوم که بیای دیگه نمینویسمت
تو دلم گفتم شتر د خواب بیند پنبه دانه وایسا تا بیام ..فک میکنه من از معلما فرار کردم درسته معلما جالب نبودن اما من از رفتار صداامی خودشون فرار کردم مثلا یه نمونه کولرمون که فک کنم از همون بدو تاسیس اونجا بود خاموش میشه نمیذارن بریم تو کلاسایی که خالین میگن خرابش کردین باید بسازین اصلا نمیگن آدم تو اون حموم چطور درس گوش کنه اعتراضم میکردی اجدادتو میاوردن جلو چشمت حالا فک کنین یه آدمی مثل من که بشدت گرماییه رو بذارین تو یه کلاس که کولر نداره مجبور بودیم پنجره هاشم جوشه هوای خوزستانم که قربونش برم جهنمه اخه میشه درس گوش داد؟؟تازه رومم نبود مثل بچه ها مقتعمو جلو معلم دربیارم آخرش معلما گفتن ما تو اون حموم نمیتونیم درس بدیم البته گوش شیطون کر گوش شیطون کر این دو روزه هوا بهتر شده
آپ بعدی رو شما انتخاب کنید
۱.درباره شهید همت و عکس جسد مطهرشون
۲.درباره سه دسته شدن رزمندگان بعد از جنگ
۳.ی خاطره از آستانه پایین دردم تو بچگی که تا یه مدت بعدش پسر خالم همش میگفت دوس دارم
فاطمه رو یه جا گیر بیارم تا میخوره بزنمش!!!حقم داشت بد بلاایی سرش آوردم هروقت یادش میافتیم
میخندیم و میگیم "سبحان دسمه چرنیده"..
انتخاب با شماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادمان باشد.....