خاک های نرم کوشک-خاطرات جبهه
هیچ خبری نیس الا اینکه از دیشب پدر چشام دراومد یه نفس کتاب خاکهای نرم کوشکو خوندم آقا
محشره آقا فوق العادس آقا من دیگه چی بگم خودتون ته تهش برین گاهی دراز کشیده گاهی نشسته
میخوندمش ولی از پپاش که بلند شدم تا اومدم کامپیوترو روشن کردم گیج میزدم و آخرم افتادم رو
صندلی تازه نمیدونین قبلش که دراز کشیده بود خواستم برم سحری بخورم اومدم برم از تخت پایین
گوپپپپپپ افتادم چشتون روز بد نبینه این کمرم از وسط نصف شد مهرهام هرکدوم رفت یه وری واس
خودش
خلاصه این کتاب هم باعث شد دلم بگیره
هم یکی دو قطره اشکم دراومد این خودش خیلیه ها چون من به زور گریم میاد مگه برا
امام حسین..بیشتر میخ شدم و سیخ شدم پای جریاناش هردفعه تکون میخوردم کل موهای تنم سیخ
میشد..ایول ایول برونسی رو ایول بابا تو دیگه کی بودی حاجی جون
خوب پای شهادتش خیلی دلم گرفت خواستم بذارم اما چون دراثر خوندن زیاد حالم سرجاش نیس
گذاشتم برا بعدا الان دوتا خاطره ی خنده دار از جبهه گذاشتم تا بدونیم که جبهه علاوه بر توپ تانک و
زخمو خون صفایی داشته که من همیشه تو حسرت درک یه ذره از اون فضا دارم میسوزم میدونم شاید
حرفام قلبمه سلمبه باشه اما باور کنید همش حرف دله..
۱.احتمالا عنوان وبو عوض میکنم
۲.از این به بعد خاطره از جنگ زیادتر میذارم
۳.سعی میکنم وبم یکنواخت نشه یعنی همش خاطره نباشه آهنگ کلیپ و چیزای دیگم میذارم درباره ی
بحثای روزم نظرمو میگم فک کنم اینطور بهتره
۴.میخوام برم کلی کتاب دیگم بخرم فک کنم مجبور شم یه ۴۰-۵۰تومن کتاب بخرم..راستی فاطی جونم
خاک های نرم کوشکو تموم کردی؟؟به کجا رسیدی؟
آپ امروز:

کرمانشاه بودیم. طلبههای جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوالهای مسخره و الکی. مثلاً میگفتند: «آبی چه رنگیه؟».
عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم».
دیدم بد هم نمیگویند! خلاصه همینطوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شدهایم و همهمان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!
فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.
گذاشتیمش روی دوش بچهها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی میگفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟».
یکی میگفت: «تو قرار نبود شهید شی».
دیگری داد میزد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟».
یکی عربده میکشید. یکی غش میکرد!
در مسیر، بقیه بچهها هم اضافه میشدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعاً گریه و شیون راه میانداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبهها! جنازه را بردیم داخل اتاق.
در همین بین من به یکی از بچهها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.».
رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم میخوام باهات بیام!».
بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این بچه ها از حال رفتند!
ما هم قاه قاه میخندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.
.فرق بی سیمها.
روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بی سیم «پی آر سی» از بچهها پرسیدم. یکی از بسیجیهای نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: «مو وَر گویم؟».
با خنده بهش گفتم: «وَر گو. ».
گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.».
کلاس آموزشی از صدای خنده بچهها رفت رو هوا.
یادمان باشد.....