نگاهی به دفاع مقدس
31 شهريور 1359 با حمله هوايي عراق به چند فرودگاه ايران و تعرض زميني همزمان ارتش بعث به شهرهاي غرب و جنوب ايران، جنگ 8 ساله حكومت صدام حسين عليه ايران آغاز شد. اين جنگ 19 ماه پس از پيروزي انقلاب اسلامي و چند روز پس از آن اتفاق افتاد كه صدام پيمان الجزاير را در برابر دوربين‌هاي تلويزيون بغداد پاره كرد. صدام در نطقي با تأكيد بر مالكيت مطلق كشورش بر اروند رود (كه وي آن را شط‌العرب ناميد) و ادعاي تعلق جزاير ايران به «اعراب» جنگ را در زمين، هوا و دريا عليه ايران آغاز كرد.
اين جنگ در حالي شروع شد كه مردم ايران دوران نقاهت پس از انقلاب را مي‌گذراندند و طبعاً به بازسازي كشور و آرامش و سازندگي مي‌انديشيدند. نيروهاي مسلح نيز به دليل آن كه انتظار جنگ را نداشتند، از آمادگي چنداني براي رويارويي در يك نبرد بزرگ برخوردار نبودند. به همين دلايل، نظاميان عراق در ماههاي اول پس از شروع حمله، موفق شدند چند شهر مرزي را در غرب و جنوب ايران تصرف كنند.
علل آغاز جنگ
گرچه صدام حسين در ساعات مياني 31 شهريور و پيش از صدور فرمان حمله به ايران، موضوع اختلافات مرزي را دليل وقوع جنگ عنوان كرد، اما حتي خود او نيز مي‌دانست اين جنگ مرحله اجرايي نقشه برنامه‌ريزي شده، هدفمند و فرامنطقه‌اي است و دولت بغداد به دليل اختلافات زميني و دريايي خود با ايران، تنها داوطلب اجراي اين نقشه شده است.
واقعيت اين است كه انقلاب اسلامي تنها سبب از بين بردن «جزيره ثبات غرب» در منطقه نشده بود، بلكه تمامي الگوها و هنجارهاي مورد نظر غرب در خاورميانه و خليج فارس را بر هم زده بود. انقلاب اسلامي در برابر نظامهاي لائيكي مورد نظر غرب در منطقه، با صراحت، احياء مذهب را صلا مي‌داد. علاوه بر آن قدرتهاي بزرگ از اين نگران بودند كه ثبات مورد نظر آنان در خاورميانه و همچنين جريان آرام و مطلوب نفت از خليج فارس، با تثبيت انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي ايران به خطر افتد. به همين دليل امريكا و اتحاد جماهير شوروي ـ عليرغم اختلافات برخاسته از فضاي جنگ سرد ـ در نارضايي از انقلاب اسلامي ايران موضع يكساني داشتند.
جمهوري اسلامي ايران در طول يك سال و چند ماه قبل از وقوع جنگ تحميلي، با فشارهاي برون مرزي متعددي روبرو شد:
جنگ تبليغاتي، سياسي رواني؛ محاصره اقتصادي؛ بلوكه كردن دارايي‌هاي ايران؛ تهديدات نظامي (مداخله نظامي در طبس و ...)؛ تحريف ماهيت انقلاب اسلامي در عرصه بين‌المللي؛ دامن زدن به تروريسم و ناامني داخلي و حمايت از آن.
هدف از اين اعمال، بدبين ساختن افكار عمومي جهان نسبت به انقلاب اسلامي، جلوگيري از شناسايي سياسي جمهوري اسلامي و فراهم ساختن زمينه هاي جنگ عليه ايران بود. هدف اين بودكه هرگونه برخورد با ايران، در عرصه بين‌المللي، اقدامي در جهت بازگرداندن ثبات و آرامش به منطقه ومطابق خواست جامعه جهاني جلوه كرده و توجيه پذير باشد. هدف اين بود كه نگذارند نهضت امام خميني (ره) به عامل تأثيرگذار در تعيين نظم استراتژيك جهان تبديل شود.
اين گونه اهداف و ديدگاهها نيز نمي‌توانست در چهارچوب اختلافات مرزي و جاه‌طلبي‌هاي صدام تعريف شود. صدام در حقيقت فريب توطئه خارجي را خورد و جاه‌طلبي‌اش محركي براي انتخاب عراق در اجراي اين توطئه بود. البته در كنار اين جاه‌طلبي، صدام انگيزه‌هاي جداگانه‌اي نيز براي جنگ داشت: صدام از تأثير انقلاب اسلامي ايران بر جمعيت 60 درصدي شيعيان عراق نگران بود؛ صدام همانگونه كه خود و دولتمردانش به دفعات اعلام كردند از پيمان الجزيره ناراضي بوده و در پي فرصتي براي لغو آن و حل يكسره اختلافات مرزي دو كشور مطابق ميل خود بود؛ صدام ـ بعدها از زبان سياستمداران عراقي و غير عراقي منتشر شد ـ مايل بود در برنامه نابودي انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي ايران و از بين بردن خطرتفكر اسلامي براي استعمارگران، در منطقه پيشقدم شود تا بتواند حمايت دولتهايي را كه با پيروزي انقلاب اسلامي منافعشان خطر افتاده، جلب كند و خود رهبري جهان عرب را به دست گيرد.
به همين دليل بسياري از تحليلگران سياسي، جنگ تحميلي عراق عليه ايران را تهاجمي فرا منطقه‌اي و برخاسته از اراده برون مرزي مي‌شمارند.
البته حوادث بعد نشان داد كه امريكا و يارانش در تبيين واقعيت‌ها، اشتباه كرده و دچار خوش‌بيني شده بودند كه ناشي از ماهيت رخدادهاي سياسي‌ـ اجتماعي و اطلاعات نادرست امريكا بود. امريكا به رغم نظام و سيستم اطلاعاتي‌اش، همچنين حضور طولاني مدت در جامعه ايران، فاقد اطلاعات واقعي بود و توان تبيين صحيح اين اطلاعات را نيز نداشت.
مجموعه اين مسايل، امريكا و هم پيمانانش را به چالشي با جامعه ايران كشاند كه هنوز بعد از گذشت نزديك به سه دهه به پايان نرسيده است. گرچه در اين مدت تحولات زيادي رخ داده، اما به طور قطع آن چه امريكايي‌ها از آن هراس داشتند اتفاق افتاد؛ انقلاب اسلامي ايران در برگرفتن غبار از چهره اسلام و خارج ساختن آن از كنج راكد عبادتگاهها به صحنه سياسي جوامع بشري موفق بود.
تمهيدات صدام براي جنگ تحميلي
صدام كه اساساً با نيت مبارزه با جمهوري اسلامي ايران در 25 تير 1358 با كودتا در عراق به قدرت رسيده بود، از ابتدا از تمامي راههاي ممكن براي به زانو درآوردن انقلاب اسلامي بهره گرفت.
اخراج هزاران ايراني از عراق در نيمه دوم 1358ش.؛ توزيع اسلحه بين عوامل ضد انقلاب حمايت از بمب‌گذاران و طراحي انفجارهاي مكرر در خطوط راه‌آهن و تأسيسات نفتي؛ پناه دادن به ژنرالهاي فراري حكومت پهلوي؛ انتخاب اسامي مجعول براي شهرهاي ايران در نقشه‌ها و كتابهاي درسي (عراق اهواز را «الاحواز»، خرمشهر را «محمره»، آبادان را «عبادان»، سوسنگرد را «خفاجيه» و بالاخره خوزستان را «عربستان» ناميد.1) و الحاق خيالي اين شهر‌ها به قلمرو جغرافيائي عراق؛‌ تحريكات و تجاوزات مكرر مرزي (دهها مورد يادداشت رسمي اعتراض از سوي وزارت امور خارجه جمهوري اسلامي ايران به سفارت رژيم عراق در تهران ارسال شده است2)؛ انعقاد قراردادهاي خريد هواپيماهاي ميراژ، ميگ وتوپولف (اين قراردادها پس از پيروزي انقلاب و قبل از جنگ منعقد شده است)؛ تقويت بدون دليل نيروهاي عراقي در مرز مشترك دو كشور و ايجاد موانع از قبيل سنگرهاي بتوني، سيم‌هاي خاردار و ... صدها نمونه ديگر از اقدامات مقدماتي صدام براي فراهم آوردن زمينه يك تهاجم گسترده نظامي عليه جمهوري اسلامي ايران است.
از اين رو هجوم نظاميان عراق به ايران در 31 شهريور 1359، تعجب هيچ يك از محافل سياسي مطلع جهان را برنيانگيخت، چرا كه از تمامي اقدامات يكساله صدام، بوي جنگ به مشام مي‌رسيد.
دولتمردان عراقي از همان ابتداي تجاوزشان تمامي توان سياسي، نظامي و تبليغي خود را براي به زانو درآوردن انقلاب اسلامي ايران به كار بستند. در جبهه سياسي هيأتهاي بسياري را روانه كشورهاي اروپايي، آفريقايي و آسيايي كردند و در اين مأموريت‌ها تلاش داشتند تا اهداف و مقاصد خود در تحميل جنگ به جمهوري اسلامي ايران را، نزد جهانيان توجيه نمايند. در نيمه اول دهه 1360 ش. روزنامه‌ها و رسانه‌هاي ارتباط جمعي امريكا و اروپا مملو از مقالات و گزارشهايي بود كه در آنها، به اهداف و نقشه‌هاي مقامات عراقي در به راه انداختن جنگ و علت حمايت كشورهاي غرب و شرق از آنها اشاره شده بود. در اين مقالات در توصيف اهداف جنگ به سركوب بنيادگرايي در منطقه، توقف صدور انقلاب اسلامي، كاستن از خطر بالقوه براي حكومت صهيونيستي، رفع نگراني دولت‌هاي عرب خليج فارس از قدرت ايران و ... اشاره شده بود.
عراقي‌ها در خلال جنگ، تمام قوانين ومقررات بين‌المللي را زير پا گذاشتند: پيمان الجزاير، پيمان منع كاربرد سلاحهاي شيميايي، پيمان منع حمله به اماكن مسكوني، پيمان مربوط به ضرورت رفتار انساني با اسيران جنگي، پيمان مربوط به ضرورت امنيت هوانوردي، پيمان مربوط به امنيت درياها، و دهها و صدها نمونه ديگر از پيمانها، مقررات و قوانين معتبر بين‌المللي در خلال جنگ تحميلي از سوي عراقي‌ها به زير پا گذارده شد.
بغداد در خلال جنگ تحميلي، از شبكه‌هاي بمب‌ گذار درداخل كشورو در رأس آنها از سازمان مجاهدين خلق (منافقين) حمايت كرد. منافقين كه در فرانسه و بعد در عراق مستقر شدند با سكوت يا حمايت دولت‌هاي ميزبان، بسياري از اقدامات تروريستي عليه مسئولان و افراد عادي كوچه و بازار ايران را در خلال جنگ تحميلي هدايت ‌كردند. ترور مردم عامي و مسئولان نظام، در پاريس و بغداد طراحي و برنامه‌ريزي مي‌شد و در شهرهاي مختلف ايران به اجرا در مي‌آمد. هفتم تير و شهادت آيت‌الله بهشتي و 72 نفر از مسؤولان ايران، هشتم شهريور وشهادت رئيس جمهور رجايي و نخست‌وزير باهنر، شهادت امامان جمعه، ترور مستمر مردم عادي از قبيل كاسب، دانش‌آموز، روحاني و غيره از جمله اقدامات تروريست‌هاي داخلي تحت الحمايه دولت عراق در خلال 8 سال جنگ تحميلي بود.
علاوه بر اين، ابعاد جنگ فقط در مرزها و يا در داخل شهرها به صورت ترورهاي روزمره خلاصه نمي‌شد، بلكه خانه‌هاي مسكوني مردم و مدارس كودكان بي‌دفاع در بسياري از شهرهاي ايران آماج حملات موشكي عراقي‌ها بود و هزاران نفر از تلفات مردمي جنگ ناشي از همين گونه حملات بود. كشتي‌هاي باري و نفتي كه عازم بنادر ايران بودند، در بخش عمده اين 8 سال هدف حملات هوايي عراق در خليج فارس بودند و هواپيماهاي جاسوسي ـ آواكس ـ كه در عربستان مستقر بودند، جنگنده‌هاي عراقي را در هدف‌گيري اين كشتي‌ها ياري مي‌دادند.
حمايتهاي جهاني از صدام
در خلال جنگ تحميلي، عراق از حمايت بي‌دريغ تسليحاتي، مالي و سياسي بين‌المللي برخوردار بود. فرانسه، شوروي، انگلستان و چين درصدر صادر كنندگان اسلحه مورد نياز عراق قرار داشتند، آلمان تأمين كننده عمده جنگ افزارهاي شيميايي عراق بود و دولت‌هاي عرب حوزه خليج فارس تأمين كننده عمده نيازهاي نفتي، مالي و ترابري عراق بودند.
دولت عراق در 1358ش. حدود 12 ميليارد دلار صرف خريد تسليحات كرد، امّا در 1361 توانست در خريد جنگ‌افزار از عربستان سعودي سبقت گيرد و در 1363 ش. بودجه نظامي بغداد از مجموع بودجه نظامي كشور‌هاي عضو شوراي همكاري خليج فارس بيشتر شد. در اين سال عراق 40 درصد درآمدهاي داخلي خود را صرف خريد جنگ‌افزار از امريكا، انگليس، فرانسه و روسيه كرد. هزينه‌اي كه عراق در دهه 1360ش. صرف خريد سلاح از امريكا و اروپا كرد، از هزينه تسليحاتي كشورهاي صنعتي اروپاي غربي در همين دهه بيشتر بود. در اين دهه عراق، دو برابر آلمان غربي بودجه نظامي داشت.3
نه در امريكا، نه در اروپا، نه در روسيه و نه در سازمان ملل، هيچ منعي براي تسليح مداوم عراق به انواع جنگ‌افزارهاي كشتار جمعي در دهه 1360 ش. وجود نداشت. بسياري از اين سلاحها در شرايطي به عراق سرازير مي‌شد كه اين كشور پولي براي خريد آنها نداشته و خود را همه ساله به فروشندگان خود مقروض مي‌ساخت. بسياري از واردات نظامي نيز با صادرات نفتي پاسخ داده مي‌شد.
آمارهاي رسمي نشان مي‌دهد كه شوروي، فرانسه و چين ـ سه عضو دائم شوراي امنيت سازمان ملل ـ به ترتيب درصدر كشورهاي صادركننده سلاح به عراق در دهه 1360 ش. بوده‌اند. در طول اين دهه، 53 % واردات نظامي عراق به ارزش تقريبي 13 ميليارد و 400 ميليون دلار از شوروي تأمين مي‌شد. فرانسوي‌ها نيز با فروش بيش از 5 ميليارد دلار سلاح به عراق در دهه 1360ش. مجموعاً 20 % واردات نظامي عراق را به خود اختصاص داده‌اند. اين رقم در مورد چين نيز به 7% يعني به بيش از يك ميليارد و ششصد ميليون دلار بالغ مي‌شد. 4
در كنار فعاليت مستقيم كارخانجات جنگ افزار سازي وابسته به دولت‌ها، مؤسسات خصوصي مختلف نيز در اين راستا صرفاً جهت كسب درآمد هرچه بيشتر وارد معركه شده و بدون توجه به قوانين داخلي هر كشور در مورد منع صدور ساز و برگ نظامي به كشورهاي درگير جنگ و حتي قوانين و كنوانسيون‌هاي بين‌المللي ناظر بر جلوگيري از توليد و فروش سلاحهاي غير متعارف، عراق را به صورت يك زراد خانه عظيم درآوردند.
اين روند باعث شد كه حكومت بعث نه تنها به پيشرفته‌ترين تجهيزات نظامي در زمينه‌هاي جنگ هوايي و زميني دست يابد، بلكه كارخانجات جنگ افزار سازي متعددي با همكاري كشورهاي مختلف به صورت آشكار و نهان برپا ساخت، به طوري كه طبق گزارش مؤسسات بين‌المللي، در پايان جنگ، عراق پنجمين قدرت نظامي جهان شد.5
در اين جنگ امريكايي‌ها نيز سهم خود را در ياري رساندن به ماشين جنگي صدام و دشمني با جمهوري اسلامي ايران ايفا كردند: در اسفند 1360، نام عراق از فهرست كشورهايي كه واشنگتن از آنها به عنوان «طرفداران تروريسم» ياد مي‌كرد خارج شد و در آذر 1363، امريكا به تحريم سياسي عراق خاتمه داد و روابط سياسي با اين كشور را برقرار كرد. امريكايي‌ها در موارد متعددي هماهنگ با صدام و به طور مستقيم وارد جنگ عليه جمهوري اسلامي ايران شدند. حمله به پايانه‌ها و چاه‌هاي نفتي ايران در خليج فارس و ساقط كردن هواپيماي مسافري ايرباس ايران بر فراز اين منطقه و كشتار 300 مسافر و خدمه آن، دو نمونه از اين حملات بود. اين حوادث در حالي رخ مي‌داد كه ايران مورد تحريم تسليحاتي قرار داشت و اين تحريم با شدت اعمال مي‌شد. «كاسپارواين برگر» ـ وزير دفاع وقت امريكا ـ راجع به تصويب قطعنامه تحريم تسليحاتي ايران با صراحت گفته بود:
«... در صورتي كه قطعنامه تحريم تسليحاتي اجرا شود، ريشه توانايي ايران براي ادامه جنگ به سرعت خشك مي‌شود و در واقع ريشه موجوديت ايران نيز به صورت يك ملت به خشكي مي‌گرايد... 6»
شوراي همكاري خليج فارس كه در 1359 ش. به بهانه همكاري‌هاي اقتصادي، سياسي و نظامي 6 كشور عضو ـ امارات متحده عربي، بحرين، قطر، كويت، عربستان سعودي و عمان ـ به وجود آمد، عملاً كانوني براي گردآوري دلارهاي نفتي منطقه و انتقال آن به بغداد براي تقويت بنيه نظامي عراق شده بود. هنگامي كه جنگ به پايان رسيد، تنها مطالبات نقدي 6 كشور عضو اين شورا از عراق، از مرز 80 ميليارد دلار گذشته بود. اين غير از ميلياردها دلار نفتي بود كه دولتهاي منطقه به ويژه كويت و عربستان از پالايشگاهها و پايانه‌هاي خود به حساب عراق به شركتها و كمپاني‌هاي نفتي غرب فروخته بودند.
شيخ نشينهاي عرب منطقه به مدت يك دهه به مثابه دولتهاي دست نشانده بغداد عمل مي‌كردند. عراقيها دائماً از آنها متوقع بودند و براي جنگ و اقدامات نظامي خود بر سر آنان منت مي‌گذاشتند و رژيمهاي عرب نيز سپاسگزار بعثيها، دلارهاي نفتي‌شان را براي حاكمان بغداد ارسال مي‌كردند؛ همان حاكماني كه دو سال بعد از پايان جنگ تحميلي‌شان بر ايران، در حمله جديد خود به كويت و عربستان تلافي حمايتهايشان را كردند!. به همين دليل، هنگامي كه در تابستان 1369 ش.، صدام، طرح حمله گسترده به كويت را آماده مي‌كرد، كمترين بهايي براي واكنش احتمالي عربستان و ساير شيوخ شوراي همكاري قائل نبود. دولتهاي عرب حوزه خليج فارس در آن سال، در حقيقت پاداش سياست ده ساله خود را در دفاع يكجانبه از صدام دريافت كردند.
ناكامي صدام در دستيابي به اهدافش
ايمان و اعتقاد راسخ رزمندگان ايران به حقانيت انقلاب اسلامي و موج عظيم مردمي كه در قالب «بسيج» براي دفاع از كيان نظام جمهوري اسلامي ايران طي 8 سال دايماً حضور خود را در جبهه حفظ كردند، بزرگترين سرمايه انقلاب و نظام بود و مهمترين نقش را در توقف ماشين جنگي عراق بر عهده داشت.
در بررسي عوامل شكست عراق در دستيابي به اهداف اعلام شد‌ه‌اش، علاوه بر ايمان و اعتقاد رزمندگان ايراني، عوامل ديگر از قبيل نااميدي حاميان صدام از سقوط جمهوري اسلامي ، مردمي شدن جنگ و سرانجام پذيرش قطعنامه 598 از جانب ايران نيز بي تأثير نبود. نتيجه آن شد كه عراقيها 8 سال پس از شروع جنگ در همان نقطه اوليه آغاز قرار داشتند.
«خاوير پرزدكوئه‌يار» ـ دبير كل وقت سازمان ملل ـ نيز در خاتمه جنگ، با انتشار بيانيه‌اي رسماً از عراق به عنوان «شروع كننده جنگ» نام برد. اين بيانيه نيز سندي از مجموعه اسناد حقانيت جمهوري اسلامي ايران درجنگ بود. در خلال اين جنگ هيأتهاي متعدد صلح از سوي سازمان ملل، سازمان كنفرانس اسلامي، اتحاديه عرب و جنبش عدم تعهد براي ميانجي‌گيري به تهران و بغداد سفر كردند كه غالباً داوري آنها به دليل آن كه فاقد اصل بيطرفي و گاهي عاري از عدالت و صداقت بود، به نتيجه‌اي نرسيد. قطعنامه‌هاي منتشره از سوي شوراي امنيت سازمان ملل نيز به استثناي قطعنامه هفتم ـ قطعنامه598ـ كه در تير 1366 به تصويب رسيد، غالباً جانب انصاف و عدالت را رعايت نكرده بود.
قطعنامه 598 نيز عاري از اشكال نبود اما نسبت به ساير قطعنامه‌هاي منتشره، مواضع بيطرفانه‌تري داشت و جمهوري اسلامي ايران عليرغم بي‌ميلي اوليه سرانجام در تير 1367 آن را رسماً پذيرفت. روز 29 مرداد 1367 از سوي سازمان ملل آتش بس اعلام شد و به تدريج آتش جنگ در جبهه‌ها خاموش گرديد. با اين همه هنوز اكثر بندهاي قطعنامه 598 اجرا نشده است.
قسمتي از پيام امام خميني(ره) راجع به قطعنامه 598 و شرايط سياسي آن روز چنين است:
... من با توجه به نظر تمام كارشناسان سياسي و نظامي سطح بالاي كشور كه به تعهد و دلسوزي و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع كنوني آن را به مصلحت انقلاب و نظام مي‌دانم و خدا مي‌داند كه اگر نبود انگيزه‌اي كه همه‌ما و عزت و اعتبار ما بايد در مسير مصلحت اسلام و مسلمين قرباني شود، هرگز راضي به اين عمل نمي‌بودم و مرگ و شهادت برايم گواراتر بود...
... خوشا به حال شما ملت، خوشا به حال شما زنان و مردان، خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودين و خانواده‌هاي معظم شهدا و بدا به حال من كه هنوز مانده‌ام و جام زهر آلود قبول قطعنامه را سركشيده‌ام و در برابر عظمت و فداكاري اين ملت بزرگ احساس شرمساري مي‌كنم، و بدا به حال آنان كه در اين قافله نبودند، بدا به حال آنهائي كه از كنار اين معركه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظيم الهي تا به حال ساكت، بي تفاوت و يا انتقاد كننده و پرخاشگر گذشتند.7
به اين ترتيب جنگي كه در 31 شهريور 1359 توسط همة ظالمان جهان و به دست صدام بعثي به جمهوري اسلامي ايران تحميل شد، بدون دستيابي آنان به اهدافشان، در تابستان 1367 ش. به پايان رسيد.

 

منبع:اندیشه سیاسی

پی نوشت:۱. سلام دوستای  عزیزم...با دیدنت برخی مقالات  بیشرمانهر سایت ها در باره دفاع مقدس و سعی در جنگ طلب نشان دادن امام عزیز تصمیم به انتشار این مقاله گرفتم...امیدوارم   خدا  و امام زمان شهدا و امام شهدا از ما راضی باشن ...مدتیی به تغییر موضوع وبلاگ فکر میکردم ولی حالا که چنین مطالب دشمن ژسندی رو در سایت های وطنی دیدم به ضرورت موضوع وبم  ژی بردم و اگر خدا بخواد  محکمتر از قبل تو راه خدا  اسلام و امام و شهدا تو همین سنگر خواهم جنگید..التماس دعا

۲.بدلیل برخی مسائل ی مدت نرسیدم به وب سربزنم و الانم خیل عجله دارم..از همه ی دوستانی که سربزدند و نظر دادند تشکر میکنم ان شاالله در اولین فرصت بهشون سرمیزنم و درخواست لینک ها رو لینک میکنم

 

یا حق

+ نوشته شـــده در دوشنبه یکم مهر 1392 ساعــت 20:22 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
چهار پسر فدای اشک رهبرش کرد

منبع :طلبگی و هزار و یک...

+ نوشته شـــده در جمعه یکم شهریور 1392 ساعــت 3:6 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، حکایت فرزندان فاطمه
پرواز روی خاک
 

در بیمارستان صحرایی یک پزشک ترک آذری بود حدود چهل سال داشت کله اش هم طاس بود.

 یکبار که رفتم بیمارستان دیدم آن پزشک کلافه است.وبا خودش حرف میزند بیشتر زخمی ها بچه های بسیجی کم سن و سال بودند رفتم به دکتر گفتم: امروز چته؟با آن لهجه آذری به مجروحان اشاره کرد و گفت :

-والله نمیدونم یا من دیونه ام یا اینها؟

-چرا؟مگر چه شده؟

یک بسیجی حدود شانزده ساله داشت نماز میخواند روی تخت دراز کشیده و ملافه ای هم تا روی سینه اش کشیده بود.

مهر را با دست به پیشانی اش می برد و برمیداشت ..

دکتر رفت کنار تخت آن بسیجی ایستاد فکر کردم برای نماز میگوید دیوانه است.

گفتم: دکتر مشکل چیه؟داره نماز میخواند.

دکتر یک دفعه ملافه را از روی آن بسیجی که اهل یزد بود کنار زد .دیدم پایش به پوستی بند است .جاخوردم.دکتر گفت:این مرتب گریه میکند که شهید نشده است.با وضعی که پایش دارد او الان باید بیمارستان را روی سرش گذاشته باشد از درد گریه نمیکند برای اینکه شهید نشده گریه میکند.

از آن همه بزرگی بسیجی در شگفت ماندم خجالت کشیدم..

منبع:کتاب پرواز روی خاک صفحات ۲۷۴ و ۲۷۵

پی نوشت:داشتم این کتابو میخوندم از این تیکه خیلی خوشم اومد گفتم براتون بذارم.....کلا کتاب خیلی قشنگیه...

+ نوشته شـــده در سه شنبه یکم مرداد 1392 ساعــت 17:40 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، حکایت فرزندان فاطمه
عاشقانه رفتن....
emblem

این عکس یادگار روزهای ماست. عکسی که همیشه بی نام عکاس دیدیمش. و بی نامی از شهدایش.

احمد دهقان، نویسنده کتاب سفر به گرای ۲۷۰درجه در توضیح این عکس – به عنوان شاهد عینی این تصویر- می گوید:
عکس مربوط است به ۲۱ دی ماه سال ۶۵، سومین روز عملیات کربلای پنج در شلمچه، وقتی که گروهی از نیروهای ایرانی در محاصره نیروهای عراقی گیر افتاده بودند. توی یکی از سنگرها، عباس حصیبی (شهید سمت چپ در عکس) و علی شاه آبادی (شهید سمت راست که یکی از سمینوف چی های دسته ادوات بوده)، کنار هم نشسته بودند که تیر سمینوف عراقی می خورد به سر حصیبی و رد می کند، می خورد به سر دومی. سر حصیبی را باند پیچی کرده بودند … عکس را هم رضا احمدی با دوربین علی شاه آبادی گرفته …

یاد شهدای ۸ سال دفاع مقدس گرامی باد. برای شادی روح این سرافرازان، فاتحه ای قرائت فرمائید.

+ نوشته شـــده در دوشنبه هفدهم تیر 1392 ساعــت 18:10 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
نماز آخـــر...

رزمی کار بود و خوش هیکل

قبل از اذان صبح دیدم ایستاده به نماز شب

با اون هیکل درشتش مث یه بچه سرش رو انداخته بود پایین

با یه آرامش خاصی حمد و سوره می خوند

رفت و رفت تا اینکه رسید به تشهد

یهو دیدم یه تیر اومد و خورد به سینه اش

نمی دونم تیر از کجا پیداش شد

درد می کشید و به روی خودش نمی آورد

نمازش رو نشکست تا اینکه افتاد

دویدم و رفتم بالای سرش

دیدم آروم داره سلام آخر نماز رو میگه:

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

همراه نمازش تموم کرد...

 

 مبنع:خاطرات موضوعی شهدا

+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ساعــت 22:47 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، حکایت فرزندان فاطمه
انتخابات از نوع جبهه ای
شاید بتوان سال 1360 را یکی از سالهای پر ماجرا و سرنوشت ساز در کشور ما بحساب آورد.بنی صدر رئیس جمهورخائن به مملکت درخردادهمین سال ازطرف مجلس شورای اسلامی بعلت عدم کفایت سیاسی برکنار شده بود و با لباس مبدل از مملکت فرار کرده بود

.شهید بهشتی رئیس قوه قضائیه در تیرماه همان سال بدست منافقین در حادثه حزب جمهوری بهمراه بسیاری از نمایندگان مجلس و وزرای دولت و سران سیاسی بشهادت رسیده بود.

مملکت عملا نه رئیس جمهور داشت و نه رئیس قوه قضائیه.مسئله دفاع مقدس و حمله حرب بعث به کشورو انقلابی که خیلی از بثمر رسیدنش نگذشته بودمزید بر علت بود که  بدستور امام خمینی(ره) رفراندم ریاست جمهوری هرچه سریعتر برگزار شود.در 2مرداد1360که اتفاقا مصادف با ماه مبارک رمضان بود این انتخابات برگزار شد و مرحوم محمدعلی رجائی به ریاست جمهوری انتخاب گردید.

 

تازه از جبهه کرخه اومده بودم عقب که استراحت کنم و بعد از چند روز دوباره برگردم به خط.تا رسیدم پایگاه مقاومت اباذر فرمانده پایگاه گفت.باید فردا با ماشین جبپ بسیج  بری فرمانداری برای کمک به انتخابات.فردا صبح زود بعد از نماز رفتم فرمانداری دزفول.خودم رو معرفی کردن و یکی از مسئولین فرمانداری گفت باید صندق رای و عوامل صندوق رو ببری به جبهه.( تپه چشمه و تپه سبزجبهه مشرف به منطقه دشت عباس).دونفر از بچه های ادارات دزفول و  یک نفر سرباز مسلح و یک روحانی .البته خودم هم مسلح بودم.حرکت کردیم به طرف منطقه.حدود ساعت 10 رسیدیم به منطقه تپه چشمه.بایستی از تک تک نیروهای مستقر در اون منطقه رای گیری میشد.گرمای هوای شدید و چون ماه مبارک رمضان بود و ما هم روزه بودیم حسابی بهمون فشار آورده بود.ظهر در یکی از مقر های ارتش در سنگر فرماندهی که داخل یه تپه بزرگ حفر شده بود استراحت کردیم و تشنگی و عطشمون کمتر شد.فرمانده یگان یه سرباز رو بهمراه ما فرستاد تا راه رو اشتباه نریم.چند تا سنگر دیگه رو رفتیم ورای رزمندگان رو گرفتیم.اون سرباز که با ما اومده بود گفت من اینجا کمی کار دارم ممکنه با شما نیام .خودتون راه رو بلدین.گفتم یکی دو جا که سه راهی داشت رو شک دارم.بعد توضیح داد که از چه راهی باید برم.هوا داشت کم کم تاریک میشد.ونزدیک اذان مغرب.باید یه جائی افطار میکردیم.یعنی شدت تشنگی باعث شده بود تا فقط آب بخوریم.رسیدم به اولین سه راهی.هوا تاریک شده بود و نمیشد چراغی از اتومبیل رو روشن کرد.صدای یه موتور اومد و تا رسید به ما گفت هنوز دارید با این صندق رای جمع میکنید.گفتم آره .موتوری گفت اگه کمی برین جلو چندتا از برادران هستن از اونها رای گیری نشده.البته این رو با لبخند گفت و من شک کردم بعد هم گفت این مسیر رو برین جلو میرسین  به یه جاده خاکی که آبرفتی و محل رودخانه فصلیه.کمی از اون جاده برین جلو اونها رو می بینید. جاده خاکی رو رفتم و از جلو یه خاکریز که چندتا رزمنده روش نشسته بودن عبور کردم.اون رزمنده ها هم نگفتن کجا میرید.

کمی رفتم جلو تر .وضعیت جاده و تاریکی شب باعث شد تا مکثی کوتاه کنم.در این بین صدای شلیک گلوله از پشت سرمون میومد.فهمیدم که مشکلی پیش اومده دنده عقب گرفتم که برگردم .دو سه تا از همراهام گفتن چرا داری عقب میری.مگه اون سربازه نگفت همین راه رو برو جلو.گفتم این شلیک گلوله بی دلیل نیست.عقب عقب اومده تا رسیدم به اون رزمنده ها که روی خاکریز نشسته بودن.یکیشون اومد کنار ماشین گفت اخوی کجا میری.گفتم یکی از برادران با موتور بود گفت جلو چند تا رزمنده داریم که از اونها رای گیری نشده.لبخندی زد وگفت: بنده خدا این خط اول ماست شما رفته بودین نزدیک خاکریز عراقیها. اون موتوری با شما شوخی کرده .خدا بهتون رحم کرده که برگشتین.گفتم خودمون فدای سرت امانت رزمنده ها توی ماشینه.صندوق رای ریاست جمهوری.یکی از اون رزمنده ها تا سر جاده اصلی اومد با ما و راه رو نشونمون داد.حدود ساعت 2شب رسیدیم فرمانداری و صندوق رای رو تحویل دادیم. 

(راوی امیر ابراهیمیان)

منبع:بهداری لشکر ۷

 

پی نوشت: وعده ی ما پای صندوق های رای به کوری چشم دشمنان این انقلاب

نگاه شهیدان به انتخاب شماست...

+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ساعــت 14:9 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
چند تیکه از ی مصاحبه ی جالب...
 از صحنه هايي كه عكس گرفته ايد خاطره اي هم داريد؟
     پيكر شهيد محمد خضري را آورده بودند و من رفتم كه از آن عكس بگيرم، وقتي تخته روي تابوت را كنار زدم، بوي شديد گلاب از تابوت بيرون زد و اين در حالي بود كه جنازه مدت ها بر روي زمين و در منطقه مانده و كاملاهم سياه شده بود.
    
    در حال عكس گرفتن، اتفاقي هم برايتان افتاده است؟
     سال 62 بود كه درگيري منافقين با مردم به اوج خود رسيده بود. در يكي از اين درگيري ها، يكي از منافقين مجروح شد و او را بردند بيمارستان. من هم با همان لباس فرم سپاه رفتم بيمارستان كه از او عكس بگيرم. به محض اينكه دوربين را در آورده و آماده عكس گرفتن شدم، يكي از منافقين كه جلوي در ايستاده بود و هيكل درشتي هم داشت، محكم به دوربينم زد و آن را به گوشه اي پرتاب كرد.
    
     كدام يك از عكس هايتان براي شما جالب تر است؟
     البته همه عكس هايم را دوست دارم، اما يادم مي آيد كه عكس پيكر شهيد سيد ناصر سياهپوش و سعيد شهيدي را گرفته بودم، بدون آنكه به آنها توجه خاصي كرده باشم. يك روز يكي از رزمندگان برايم تعريف كرد كه اين دو شهيد توي جبهه كنار هم قرار گرفته و از يكديگر سوال مي كنند كه تو دوست داري چطور شهيد شوي؟ سياهپوش مي گويد: من دوست دارم طوري شهيد شوم كه كسي چهره ام را نشناسد. شهيدي هم گفته: من دوست دارم طوري شهيد شوم كه وقتي كسي چهره ام را مي بيند، اصلااحساس نكند كه شهيد شده ام. بعد از اينكه اين موضوع را شنيدم به سراغ عكس جنازه اين دو شهيد بزرگوار رفتم و وقتي دقت كردم، ديدم دقيقا چهره هر دو همان گونه است كه خودشان خواسته اند.
    
    طي مدتي كه عكس پيكر شهدا را مي گرفتيد، شده بود كه از جنازه اي بترسيد؟
     يك شب توي خيابان گشت بوديم كه ديدم يك آمبولانس آمد جلوي يك غذا خوري ايستاد و سرنشين هاي آن نيز رفتند كه غذا بخورند. من جلو رفتم و پرسيدم: توي آمبولانس شهيد داريد؟ گفتند: بله. گفتم: اجازه مي دهيد از او عكس بگيرم؟ مسئول آمبولانس اجازه داد، من هم رفتم درب آمبولانس را باز كردم، همه جا تاريك و شب سردي بود، سر تابوت را كه كنار زدم جنازه شهيدي را ديدم كه گردنش بريده شده بود و چشمانش كاملاباز بود. وقتي چشمم توي چشم هايش افتاد يك لحظه از ترس ميخكوب شده و به عقب پرتاب شدم، ولي دوباره برگشته و عكس آن شهيد را گرفتم كه هنوز هم آن عكس ها را دارم .
+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ساعــت 19:23 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
تن بی سر
عنوان : تن بي سر
مكان : عمليات مجنون
راوي :همرزم شهيد
خاطره اي از سردار شهيد سهراب نوروزي
به نقل از حاج باقر مولوي
در عمليات مجنون شهيد نوروزي يكي از برادران بسيجي را خدمه آر.پي.جي قرار داد وقتي كه تانك هاي عراقي در فاصله نزديكي قرار گرفتند وي بعد از مقداري سينه خيز رفتن و تغيير موضع دادن سرپا بلند شد تا تانك عراقي را شكار كند اما گلوله ي تانك به سينه اش اصابت كرد. سر و مقداري از سينه ي او را به كلي جدا كرده . با خود برد، به طوري كه حتي هيچ گونه آثاري از خون ريزي هم در محل حادثه بر زمين پيدا نشد و تن او تا چند قدم همچنان راه مي رفت و خون به طور عجيبي فواره مي كشيد، سپس بر زمين افتاد. اعضاي او را برداشتيم و داخل يك گوني گذاشتيم و يك تكه كارتن (بيسكويت) پيدا كرديم و با زغال (كه از آتش بر جاي مانده بود) اسم او را بر آن نوشتيم و با بند پوتين به فانوسقه اش بستيم تا اينكه شناسايي شود.
منبع: كتاب شقايق مجنون، به كوشش قربانعلي صادقي ـ خسرو احمدي، ص68
+ نوشته شـــده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 ساعــت 6:58 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
راز چفیــه..

به راستی در چفیه چه رازی نهفته است که با عطر و اشک و خون آشناست و هنوز در کنار مرقد امام شهیدان، دستمال اشک مردان بی ادعاست؟

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 

در حسینیه امام ، سینه زده ای؟ چفیه ای که بر شانة قبله قلب هاست ، دیده ای؟

در جمکران، الغوث و الامان ، گفته ای ؟ چفیه ای که راهنمای جست و جو گران مهدی زهرا(ع) است دیده ای؟

در دانشگاه نماز خوانده ای؟ چفیه ای که سجده اهل معناست، دیده ای؟

به بهشت زهرا رفته ای؟ چفیه ای را که در قاب عکسی با قرآن و اسلحه ای همنشین است دیده ای؟

از قطره قطره اشک فرو ریخته بر چفیه ای، فشرده شده لای دندان، حدیث درد خوانده ای؟

چه می خوانی؟ تو هم بخوان!

فریاد از فراموشی دیروز!

امان از خنجری که از پشت فرود آید و صدا ندارد!

چفیه ...! چفیه! ای شال شب های سرد کردستانم!

چفیه! ای چتر روز های گرم شلمچه ام!

چفیه ...! چفیه! ای یادگار یاران و همة آبرویم!

ای آبروی باران و ای اَبر آرزویم!

با درد فشار دندان هایم بساز که از درد می سوزم.

فریادم را چاه باش.

مگذار سازِ  های هایِ  من ، قهقهه ساز صف دشمن باشد!


هيچ تا حالا در مورد راز چفيه فکر کرديد؟ چه رازي درونش نهفته است که اينقدر با ارزشش کرده؟ منم نميدونم مي مثل شما.

امادونم همين چفيه که شايد به چشم آدمهاي ظاهر بين تکه‌اي پارچه بيش نيست خيلي جاها بوده و خيلي چيزها رو ديده و شنيده که من و شما نديديم و نشنيديم. چفيه در كربلاي ايران متولد شد و بعد شد شناسنامه شهيد.

چفيه تنها همنشين دلهاي عاشقيه که از درد عشق سر به سجده کوي معشوق مي‌گذاردند و تنها شنونده نجواي غريبانه آنها در خلوت شبهاي شلمچه است همونهايي که شب هنگام با بستر خواب غريبه بودند و بستر خود را گودالهايي قرار ميدادند که وعده‌گاه آنها با معشوق  بود. همون گودالهايي که درونش سر به سجده بندگي و دلدادگي مي‌گذاشتند و ملتمسانه طلب وصال مي‌کردند.

چفيه شاهد قطرات اشک چشمان عاشقاني بوده که از درد فراق يار جاري ميشده و گهگاهي هم متبرک به اين قطرات مرواريد شده و از اين طريق گنجينه راز و نيازهاي شوريدگان طريقت عشق شده است.

چفيه شاهد بوسه زدن تير و ترکشها بر تن چون لاله شهدا بوده و شاهد گلگون شدن و غلتيدن لاله‌هاي عشق در خون خودشان بوده است.

چفيه شاهد وضوي عرفاني مرغان آسماني بوده که هر لحظه مشتاق پر کشيدن از سجاده نماز تا عرش کبريا بودند. چفيه حتي سفره طعام درويشانه آنان نيز بوده است.

چفيه خاک و خون را،سجود و عروج را و آراميدن و پرواز را با هم ديده است.

آه چفيه حسرت مي‌خورم به اين همه سعادتي که نصيبت شده. به من بگو آن زمان که نجواي آنان را با معشوق مي‌شنيدي، آن زمان که پر کشيدن آنان به سوي يار را مي‌ديدي، آن زمان که هزاران نديده و نشنيده آنها را ديدي و شنيدي چه احساسي داشتي؟

کاش لب به سخن باز ميکردي و اين راز را ميگفتي که رمز جاودانگي‌ات چيست؟

اي چفيه مي‌دانم که تو دفتر ناگشوده رازهاي پنهان جبهه‌اي به همين خاطر تو را دوست دارم. اي کاش آن زمان که مولا مي‌آيد تو نيز باشي و باز هم پلاک بسيجي نشان سربازانش باشي و باز هم ماجراي عشق را از سر بگيري ..........

 

هميشه به ياد شهدا باشيم

http://arezoy-man.blogfa.com/

+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ساعــت 22:33 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
کارنامه
سلام دوستای خوبم...

اول ی چیز بگم..:به جون خودم من بی معرفت نیستم نمیدونم چرا مدتیه از نت بریدم ..اصلا حال ندارم بیام پای کامپیوتر

فکر کنم چون دیگه مثل قبلا درس نمیخونم و از درس خوندم بعد از ترم اول

راضی نیستم با نت نیومدن خودمو تنبیه میکنم..بجون خودم خیلی بد میخونم

دیروز کارنامه هامونو دادن..

معدل مستمر شد۹۴/۱۹

اما معدل کلم شد ۹۲/۱۹

وقتی معاون اومد کارنامه هارو بده قلبم داشت میومد تو حلقم ..

اومدم خونه کلی فیگور گرفتم واسه ساجده میگه چند شدی ..من گفتم :رقمی دو تومن

کلی جون به سرش کردم تا بهش گفتم ذوق مرگ شد جایزمم بهم داد

چند  روز پیش که رفته بودیم بازار ی ساعت دیده بودم هلاکش شده بودم اما چون ساعت داشتم نخواستم بگیرم.. ساجده خریدش واسم  

 بعد رفتیم بازار..اون روز که هیچی پیدا نکردم اما دیروز روزم بود..

کفش گرفتم ی انگشتر دیدم خیلی خوشکل بود پریدم تو مغازه اونم گفتم ی مانتو دیدم دو دل بودم نگرفتم پشیمون شدم یک شنبه میرم میگیرم..

شبش دعوت بودیم رفتیم خونه عموم..کلی مسخره بازی در آوردن به معدلم

حجت پسرعموم: کلاس چندمی؟دوم؟خجالت نمیکشی ی ۱۶ای ی ۱۷ای همشون ۲۰؟خاک تو سرت

سکینه دختر عموم:بی کلاس..

زن پسر عموم:راست میگیه بی کلاسیه من تو دانشگاه بودم دو ترم مشروط شدم..اینقد کلاس گذاشتم//

خلاصه کلی خندیدیم

محمد داداشم سر پست بود بیچاره صبحم سریع اومد وسایل بره که بره کوهنوردی وقت نشد بهش بگم چون نماز داشت قضا میشد 

اما خوب خودم میدونم چی میگه

میگه:تو سر مارو انداختی پایین ی ۱۰ای چیزی ..۲۰ گرفتن که کاری نداره ۱۰ گرفتن سخته چون سر مرزه..من کل دوران تحصیلم تو کار ۱۰بودم

..

اما خیلی بهم خوش گذشت دیروز و دیشبو

......

حالا که شنگولم ی داستان از کتاب " اخرین امتحان" که مهدیه بهم داده براتون بذارم

-  همه پتوها را انداخته بودیم رویش اما  دندانهایش باز هم به هم میخورد تب کره بود نمیدانستیم چه کار کنیم خودمان هم سردمان شده بود دق دلمان را سر صادق خالی کردیم حسابی دعوایش کردیم که چرا گذاشته برود بیرون .بیچاره زد زیر گریه میگقت:((فکرکردم میره برای نماز شب وضو بگیره چه میدونستم توی سوز و  سرمامیشینه درس میخونه؟))

اینم واسه خودم بشه عبرت که تو خونه جفت بخاری ۲۰نشدم

 

 

+ نوشته شـــده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ساعــت 14:17 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
شهید کاوه
سلام دوستای خوبم وقت ندارم اما دیگه گفتم خیلی وقته آپ نکردم دلمم براتون تنگیده بود

اون عکسای شهید کاوه جونم که قبلا قرار بود بذارمو میذارم

 

فرمانده لشکر در کردستان در موقعیت جنگی،یک جوان 23ساله-بنام محمود کاوه - بچه ی خیابان امام رضای مشهد-جوانی شجاع نترس .مدیر.که با لیاقت وشایستگی به فرماندهی رسید.در عملیات کربلای 2 در سال 1365 جلوتر از همه نیروهای لشکربر روی ارتفاع 2519 بشهادت رسید
 
برای بزرگ شدن عکسا روشون کلیک کنید 

 

 

 

 

 

 

 منبع:

http://www.revayatefabric.ir/gallery.html 

 

این روزا روزای عجیبیه هرکس دلش شکست اول برای ظهور آقا و سلامتیش

و رضایتش از هممون دعا کنه بعدم برای منه رو سیاه

فعلا

+ نوشته شـــده در چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعــت 19:44 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، شهید محمود کاوه
من دیگر مرده نمی شویم

 

من عبدالحسین روبندی ، در شهیدآباد دزفول مرده می شویم.

موشک­ها در محله چولیون[1] ، در خیابان کوتیون[2] ، 64 نفر ، تیکه پاره ،

چیزیشون نه ممکن بود که بشویم . . . نه ممکن بود که کفن . . . نه ممکن بود که . . .

از کوچک و بزرگ ، از زن و بچه ، 64 نفر را آوردند و گذاشتند روی دستم . . .

موشک ها را که زد ، آمدند خبر دادند که عبدالحسین ! ورخیز و بیا که موشک زده . . .

کجا را زده ؟ گفتن چولیون و کوتیونه . . .

خب ، رفتم.

حالا که رفتم ، می بینم تمام مسجد ، پر از لاشه اس. افتاده بر زمین . تک تک[3] ، تیکه تیکه . . . .

از زن ، از مرد ، از بچه ، از طفل شیرخوار ، از کوچک ، از بزرگ ، 64 نفر . . .

کاری به اون روز ندارم که 84 نفر آورده بودند.

خب ، حالا عبدالحسین ! چکارشون بکنی ؟ نه! بیا ببینم چه باید بکنی؟

بعضی را غسل خاکی دادم.

بقیه هم دست ، پا ، سر بی تن . . .

با اینها تکلیف من چه بود؟

یک مرد دیدم که 9 بار آوردنش .

اول یک دستش را آوردن ، دوم سرش را ، سیّم . . . ، تیکه آخرش را بعد از 3 روز آوردن.

بچه شیرخواری را آورده بودند ، همه چیزش جدا .

دستش سوا ، پایش سوا ، سرش سوا . . .

پرسیدم این کجا بوده ؟

گفتند زیر چرخ تراکتور پیدا شده .

زنی آوردند . . . می خواهم ببینم چه گناهی کرده بود . . .

سر طفلش از شکمش بیرون زده . . . آیا سزاوار بود؟

بچه ای آوردند بدون سر . . .

پرسیدم : پس سرش کجاست ؟ گفتند سرش نیست .

گفتم : منتظرم تا سرش را پیدا کنید تا کنار تنش . . .

گفتند : نه حالا تو این را خاک کن . . .

خب ! آیا سرش پیدا شد ؟

نه ، از سرش خبری نشد که نشد .

بعد از 7 روز مردی آوردند که هیچ بود . . .

«بینی و بین الله» هیچ بود .

قصاب هم با لاشه اش چنین نمی کنه . . .

آهان ، یادم رفته بود ، پیرزنی میان لاشه ها بود . زنده !

زود خبر کردم ، بردنش بیمارستان .

آیا زنده ماند؟ نه .

گفتن آجری در شکمش رفته بوده . . .

دوباره آوردنش.

پس!

خواهش دارم از ملت . دلم دیگر نواره[4] ندارد .

به قبرستون نمی مونم.

خودم احتیاج دارم کسی بیاید و خاکم کند .

خجالت می کشم از شاخ شمشادهای زیر دستم. . .

من دیگر مرده نمی شویم . . .

این شهر دیگر مرده شور ندارد.

تو رو به خدا همت کنید . غیرت کنید. آمریکا را وردارید

عرضی ندارم ، غیراز سلامتی همه تون. ان شاء الله



[1] - از محله های قدیمی دزفول

[2] - از محله های قدیمی دزفول

[3] - در گویش دزفولی به معنای تکه تکه

[4] - تاب و توان و تحمل

الف - دزفول

+ نوشته شـــده در جمعه بیستم آبان 1390 ساعــت 13:41 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
دو خواب یک واقعیت
 

سلام بی مقدمه بریم سر آپمون..اما اول ی چیز بگم این شهید میشه برادر عروس دایی بابام...بلهههههههههههه میدونم که خیلی نزدیکه اصلا درجه یک...و برادر همکار مامانم

درست است که بزرگواری و عظمت روحی و خلوص شهید « بهمن(محمدجواد) درولی» درقبری ساده و همسطح زمین که با اندکی سیمان روی آن پوشانده شده است وفقط با انگشت روی آن نوشته شده است «پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی»[1] نمایان می شود، اما چند روزی است که داستان زندگی بهمن مرا به خود مشغول کرده است. بهمن را در یک پست وبلاگ که هیچ در ده ها و بلکه صدها جلد کتاب هم نمی توان شناخت. پس این مطلب را فعلاً بخوانید تا بیشتر از او برایتان بگویم.

دو خواب،یک واقعیت

صحنه اول :

زمان : سوم شعبان - سال 65

مکان : زیرزمینی نمور در تهران[2]

بهمن دارد برای رفیقش «حسین غیاثی» که تازه به شهادت رسیده است، نامه می نویسد و از اوتقاضا می کند که از خداوند بخواهد او را نیز بطلبد. شب در خواب شهید حسین غیاثی را می بیند که به او می گوید :«زودبیا که منتظرت هستیم و جایت نیز مشخص و معین شده است ». بهمن از خواب برمی خیزد. هنوز اذان صبح نشده است. وضو می گیرد و به نماز شب مشغول می شود. سپس تهران را رها کرده و به منطقه می رود.

صحنه دوم :

زمان : اواخر شعبان- سال 65

مکان : اردوگاه پادگان

چند دقیقه به اذان صبح باقی مانده است. بهمن چشم هایش روی هم می رود. در خواب می بیند برای بار دوم به مکه مشرف شده است. اما این بار کمی فرق دارد. به همه نامه زیارت می دهند. اما به صورت موقت می توانند زیارت کنند. به او نامه ای می دهند. چند جمله عربی روی آن نوشته شده است و تنها این مضمون به یادش می ماند که «طواف همیشگی». بهمن با صدای اذان از خواب برمی خیزد.

صحنه سوم :

زمان : سوم شوال - سال 65

مکان: خط پدافندی فاو

بهمن برای مقابله با غواص های دشمن رفته است. صدای انفجاری مهیب بلند می شود. غبار و دود کنار می رود. بهمن به پهلو روی زمین افتاده است. نزدیک به 24 ترکش بوسه بارانش کرده اند. اما دوتایشان کاری ترند. یکی دقیقاً وسط پیشانی و دومی زیر گلو.

انگار صدای بهمن است که در دشت پیچیده است : «أ عسل شرین تره[3]. . شهادت . . . شهادت»

حسین غیاثی آمده است به استقبال. ملائک هم آمده اند. کارت «طواف همیشگی» دست کیست؟ حسین یا ملائکه؟



[1] بخشی از وصیت نامه شهید در ارتباط با مزار خود

[2] شهید درولی دانشجوی رشته ریخته گری دانشگاه علم و صنعت تهران بود و از یک زیرزمین اجاره ای بعنوان خوابگاه استفاده می کرد.

[3] شعاری که بهمن همیشه می خواند ( از عسل شیرین تر است . . . شهادت . . . شهادت )

منبع: الف -دزفول

 

 

+ نوشته شـــده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ساعــت 20:10 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، حکایت فرزندان فاطمه
سلام اگه بدونین چی شد...

خبر که دارین سوم ابان تولدم بود یعنی دیروز

ظهر که از مدرسه اومدم به کنار بعدظهر رفتم مدرسه قبلیم به بچه های پارسال سری بزنم کلی خودمو

تف لعنت کردم که چرا روسریه ساتنو لبنانی زدم و روش چادر گرد زدم(واقعا چرا چه فکری کرده بودم؟؟؟مردم اخرم پریدم تو خونه منصوره اینا دوباره از اول روسریو زدم بعدش دیگه خوب شد و خوب موند)..بچه ها و خودم کلی ذوق مرگ شدیم ..بلا به دور ۶نفر همزمان پریدن بغلم نابود شدم ..چادرم کند 

بعد رفتم خونه فک میکردم هیچکس یادش نیس تولدمه واسه همین گفتم میخوابم بعد پا میشم درس میخونم

بیدارم کردن احساس کوفتگی داشتم حس میکردم ساعت ۲شبه اما ۹شب بود و ادما بالا سر من که تولدم بودو خواب تشریف داشتم (خو بمن چه فک نمیکردم بخوان واسم تولد بگیرن)

اصلا فک نمیکردم یادشون باشه چه برسه به کیک و مهمون البته جمع خیلی صمیمی بود منو داداشم اجیمو بابام پسرعموم زنش دختر عموم و شوهرش و صدا البته ابوالفضلمممممممم

خلاصه با چشمای پف کرده رفتم کیک فوت کردم و کادوها رو باز کردیم فیلم گرفتیمو عکس فیلم باز کردن کادوها رو که میبینم هنوزم میخوام بترکم از خنده بخدااااا خیلی باحال بود خیلی خوش گذشت جاتون خالی

فاطمه هر دفعه ی چیز رو بلند میکرد که ببره ..عمو محمد همش به اجی اعظم میگفت:اعظم شالو بزن سرت ببین بهت میاد

فیلمو که قطع کردیم شوهر اعظم:اعظم اخرش این شاله بت میومد یا نه

داداشی محمد(پسر عموم):فاطمه(زنش)اون بلوز و شلوارم تو بیار اینقد خندیدم تنها ضد حال و بزرگترین ضد حال اخمو بودن ابوالفضل بود..اما خوب بازم خوب بود بین خودمون بمونه یخوده دیر میگیره مثلا ما ی ساعته دس زدیم حالا که حدود ۵ذقیقه گذشته تازه میفهمه باید دس بزنه اینقده بش میخندیدیم 

هدیه ها:: اجیم ی بلوز عوسکی خوشکللللللللللللللللللللللللللللللللللللل و گردنبند همرنگش..

داداشم :گوشی لمسی(گوشی داشتم ولی لمسی نبود چون میدونست لمسی دوس دارم برام گرفت)

اون یکی داداشم:ی شلوار باحال و ی شال بشدت خوشرنگ و پهن که ی خصوصیت مهمه

بابام ی بلوز خوشمل +ی تل که قصد داشتم برم بخرم اینده خوشمله که نگوووووووووو عروسکیه و نگیناش رنگه لباسمن که اجیم برام گرفت

بیچاره داداش محمد سر سربازی بود اینقده دلم واسش سوخت

توجه:پسر عموم شوهر دختر عموم و برادرم هرسه اسمشون محمده 

دخترعموم و شوهرش:ی ظرف سفالی خیلی خوشمل

پسرعموم و زنش :یه بلوز که طرحش اینقد خنده داره هم خنده دار هم باحال

دوستم زهرا:ی چیز تزئینی خوشمل اسمشو نمیدونم فک کنم شمع برقی باشه!!!!

البته هنوز هدیه ها ادامه دارد

خودم میخوام برم واسه خودم کتاب جنگی بخرم فک کن...

شب تا ۴ صبح بیدار بودمو مشغول

 صبح برا نماز که بیدار شدم سرم گیج میرفت نزدیک بود بیفتم واسه مدرسم بیدار نشدم ساعت ۷و ده دقیقه بیدار شدم  هنوز حالم خوش نبود گفتم من که دیرم شده بذار ی ربع ساعت دیگم بخوابیم!!

امسال پوستم خیلی کلفت شده عینهو کرکدیل.... بعد سلانه سلانه اماده شدم چادر خوشمل جدیدمو زدم با اینکه دلم نمیومد محمدو بیدار کردم برسونتم ..بعد رفتم معاون گفت چرا الان اومدی گفتم خوابم گرفته برادر رسوندم گفت باید میومد موجه کنه از کجا معلوم برادرته!!!!!!! (تو دلم :اخه ادم عاقل من با اینکه سرو چادر اهل این چیزام؟؟؟اما خوب ناراحت نشدم چون وظیفشون بود تازه اسباب خنده هم شد) خلاصه زنگ زدم به محمد گفت رسیدم گفتم میگن باید بیای موجهش کنی بعد حالت خبیثا رو گرفتم و گفتم : از کجا معلوم داداشم باشی؟

دیگه جاش نبود مسخره بازی کنم تلفن مدرسه بود..گفت : وووووووییییییییییییییییییی مو نتروم مو نمیام(من نمیتونم من نمیام)کلی خندیدم بش و خلاصه تلفنی قبول کردن موجهش کنن معاون داشت با محمد حرف میزد هی میگف دخترتون الان اومده منم هی میگفتم خانوم داداشمه!!! ی خنده بازاری بود بعدشم با کلی عزیزم جونم فرستادنم کلاس ی دختره دیگم بود سرش داد میزدن ..بنظرتون چرا سر اون داد میزدن و به من میگفتن عزیزم؟؟

 راستی گوشو چشم شیطون کر به لطف خدا چند روزه هرچی امتحان میدم کامل میگیرم..فک کنم رقیبمو پیدا کرد یکیه که نمره هامون اندازه هم میشن!!!تاریخ میدنستم اشتباه دارم اما خانوم ندیده بودش بیستو پنج صدم بود وجدانم درد گرفت رفتم به خانوم گفتم گفت چون اومدی گفتی ازت کم نمیکنم

تاریخ و امار و عربی و جامعه کامل میگیرم یعنی تمام امتحانای این هفته رو فردا امتحان ادبیات دارم..فک کنم اینام هدیه تولده از طرف خدا

نشد که برم گلزار شهدا و مزار مامانم اما خوب عکس از گلزار شهدا پیدا کردم براتون میذارم واون اخرم قصه ی شهادت شهیدی رو میذارم که خودش مثل خیلی های دیگه میدونسته شهید میشه و الانم تو گلزار شهدا ی دزفول دفنه

گلزار شهدای دزفول:

 

 

 

پیش از اعزام به عملیات فتح المبین بود، شهید حمید صادق جولا گفت: برویم می‌خواهم دیوارنویسی هایم را یک بار دیگر ببینم.من، برادرم عظیم و حمید رفتیم و بیشتر دیوارنویسی‌هایی را که نوشته بود، نگاه کردیم. حمید رو به عظیم کرد و گفت: رفتن من برگشتی ندارد. از تو می‌خواهم پس از من قلمم روی زمین نیفتد و راهم را ادامه دهید و پیام امام و اسلام را به همگان برسانید.

 

زندگی هنرمندانه
حمید بدون اینکه به کلاسی برود، خطاطی و طراحی را عالی و ممتاز فرا گرفت و هنرمندانه با خطاطی، نقاشی می‌کشید.
در دوران انقلاب و جنگ تحمیلی، بسیاری از پلاکاردها، دیوارنویسی‌های سطح شهر و تصاویر شهدا با دست مبارک حمید نوشته و طراحی شده بود. هنر حمید هر کجا که می‌رفت به سرعت برق نِمود پیدا می‌کرد و همیشه از فعالان فرهنگی و مذهبی بود و با هنر خود پیام اسلام، امام و انقلاب را به همگان می‌رساند.
شهید حمید صادق جولا در حال دیوارنویسی یکی از جملات امام خمینی (ره)
 
                                                      "قلمم بر زمین نیفتد"

راوی: مسعود علیزاده اصل

 

پس از شهادتم بالای سَرم نمانی
در حال رفتن به خط مقدم بودیم که حمید من را صدا زد و گفت: چند عکس یادگاری از من و بچه‌ها بگیر، چون شهید می‌شوم و قول بده پس از شهادتم بالای سَرم نمانی، چون ممکن است بچه‌ها ناراحت شوند و آنها هم بمانند.

پس از این حرف و گرفتن عکس، حمید چند قدمی برنداشته بود که خمپاره‌ای بر زمین خورد و ترکش بر قلب حمید نشست و او به شهادت رسید.

دانشجوی هنرمند
او که عضو تیم فوتبال پاس دزفول بود و با این تیم مقام‌های زیادی به دست آورد، در آزمون ورودی مرکز تربیت معلم شیراز، نمره عالی را گرفت و وارد مرکز شد و وقتی مسئولین مرکز از هنرمندی حمید آگاه شدند، او را نیز از مسئولین فرهنگی آنجا کردند.

دوران دانشجویی حمید، مصادف بود با جنگ تحمیلی و دوستان این شهید از خاطراتشان یاد می‌کردند که حمید همیشه می‌گفت: الان دانشگاه ما جایی دیگر است و با اینکه موقعیت بسیار خوبی در آن مرکز داشت، درس و تحصیل را کنار گذاشت و به جبهه رفت.

خوشنویس پیام یاران شهیدش شد

انقلاب تازه پیروز شده و انتقال پیام اصلی انقلاب در گرو حضور «هنر» در عرصه جامعه بود. آن زمان، دیوار نویسی، رسانه‌ای بود، بس پر مخاطب و گروهک‌های نفاق شعار‌های پرطمطراق خود را از دیوار‌ها بر دل‌ها می‌نشاندند!

هر کوی و برزنی و دیواری، شعاری بود نقش بسته بر دلی، تا شاید عقل را از فطرت پاک جوانانی که «خمینی» آنها را بیدار کرده بود، برباید!

اما آن جوانان «امام» شان را به «دل» کرده بودند تا هر شعاری در «دل » شان خانه نکند.
«حمید» را شوری به «سر» و دلی در «قلم» بود. آن روزها، او، ایمانش را در ورای دیوار‌های خشتی و آجری شهرش می‌جست. عشق به امام و انقلاب از لابلای انگشتانش بر دیوارها نقش می‌بست.

جنگ و یورش خون آشام بعثی آغاز شده بود و این بار «حمید» عاشقی را با یاری «امامش» معنا می‌کرد.

دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه تربیت معلم شیراز شد؛ اما نه «اعداد» و نه «دانشگاه» او را به دانشنامه نمی‌رساندند، بلکه او دانشنامه عاشقی را از دانشگاه تربیت انسان کربلا تمنا می‌کرد.
شیپور نبرد «فتح المبین» در گوش جانها نواخته شد.

دوم فروردین ۱۳۶۱ ستون رزمندگان در سه راه دهلران به طرف دشمن به پیش می‌رفت که حمید، لبخندی بر لب، یار آشنا را به خود خواند:

- رضا جون، چند دقیقه دیگه شهید می شم!…
- چی میگی؟ شوخی نکن؛ حالا وقت شوخیه؟‍!
- حالا این دوربین رو بگیر، یه عکس ازم بنداز! یادت باشه به خونوادم بدی؛ هان!

هنوز رضا دست خود را از دکمه دوربین بر نداشته بود که گلوله‌ای سر رسید و «حمید» به آسمان پرواز کرد.

عکسی که دقایقی پیش از شهادت «حمید صادق جولا» از او گرفته شد
 
 
وقتی خون « حمید صادق جولا» بر «بابونه»‌های بهاری روی زمین می‌ریخت، رضا یادش آمد که دیروز اول فروردین جشن تولد ۲۲ سالگی حمید بوده است.

از وصیتنامه شهید:

برادران عزیزم سعی کنید که هر کدام از شما پیام رسان خون شهیدان باشید و همیشه در راه اسلام قدم بردارید

برادران! سنگرها را حفظ کنید و پاسدار خون شهدا باشید.

خواهرانم به جای هرگونه نگرانی و تشویش خاطر برای از دست دادن برادر، سعی کنید هر کدام زینبی باشید برای حسین خود. پیام خون آنها را به گوش تمام جهانیان برسانید.

ملت ما نباید امامت را فراموش بکند که فراموشی ولایت و امامت در مرداب دنیا رفتن و از اوج آخرت گریزان گشتن است.

 

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

راستی ی تصمیم دیگم گرفتم میخوام از شهدای زن هم مطلب بذارم

+ نوشته شـــده در چهارشنبه چهارم آبان 1390 ساعــت 17:10 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، تیتراژ فیلم ها و سریالها و برنامهه های تلویزیونی
سلام مدتی از نظرها پنهان بود یمم انگاری چند نفری نگرانمون شدنمن خوبم شهر در امانو امان است ...ممنون که به فکرم بودین 

بچه ها چند روز دیگه تولدمه ی فکری تو سرمه که خیلی دوس دارم عملی شه ونمیدونم بشه یا نشه...

دوس دارم برم گلزار شهدا تولدمو با شهدا بگیرم و سر مزار شهدای گمنام گل بزارم...اخ اگه بشه چی میشه.... اما نمیشه نمیدونم به کی بگم ببرمتم...اجیم که نمیاد اون داداشم که هیچ اون یکیم که سربازه خودمم میترسم برم با اینکه پیاده خیلیم دور نیست اخه پشت شهید آباد پاتوق معتاداس تا حالا شده که بیفتن دنبال دخترا منم میترسم

فافا جون موافقی بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوتامون شیفتمون صبحه بعد ظهر میتونیم بریم..اما اههههه امتحانمو چی کنم ...ولش کن میارزه ...میای بریم؟؟؟؟

توکل به خدا و شهدا فک نکنم شهدا بزارن کسی مزاحم مهمونشون بشه..البته شاید نتونن تحملم کنن شوتم کنن بیرون.. از وقتی کتاب حکایت زمستانو خوندم به ایه ی وجعلنا بین ایدیهم سدا ...شدید علاقه پیدا کردم اونجام اینو میخونم و توکل بخدا و د برو که رفتیم

راستی تصمیم گرفتم از شهدای شهرم براتون بنویسم از حبیب پالاش یا اون شهیدی که امام حسینو دم مرگش دید و خیلی چیزای عجیب دیگه و پسر عمه ی شهید خودم..اگه ایشالا رفتم شاید براتون از اونجا عکس بگیرم بذارم....یه چیز جالب اما طبیعی وقتی با ماشین از جلوی شهید اباد رد میشیم اصلا تیکه ای که مال شهداس ی صلابت خاصی داره ی بوی خاصبی داره یه رنگ خاص جذبت میکنه

اااااااااااااااااااااااااااااااخ که من بذارین ی چند سال دیگه برسه رو پا خودم وایسم ی پام خونس یه پای دیگم گلزار شهدا....برنامه هاااااااااااااااااا چیدم برا اینده البته اگه عمری باشه..یکیش اینه که با یکی از بچه ها تصمیم گرفتیم بزرگتر که شدیم گل بخریم سر تمام مزار شهدا گل بذاریم....چه شود خیلی قشنگو عرفانیه اگه همچین اتفاقی افتاد از اون صحنم عکس میگیرم...

بریم سر آپ:::

فیلم:گفت‌وشنود دیدنی با دانشجویان آلمانی‌در گلزارشهدای‌بهشت زهرا(س)

فیلم:گفت‌وشنود دیدنی با دانشجویان آلمانی‌در گلزارشهدای‌بهشت زهرا(س)

در سال 85 مستند جذابی از حضور زائران ایرانی و خارجی در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) توسط مسئول خانه شهید بهشت زهرا(س) برادر سید محمد جوزی ساخته شد.

به گزارش رجانیوز، زائران ضمن زیارت قبور مطهر شهدا به سالن نمایش فیلم دعوت می شدند و بعد از دیدن فیلم های مستند دفاع مقدس، عکس العمل زائران داخلی و خارجی ثبت و ضبط می شد.

برای دانلود کلیپ اینجا کلیک کنید

+ نوشته شـــده در شنبه سی ام مهر 1390 ساعــت 20:38 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
امروز - شهید گمنام - شهید فهمیده
سلام دوستای خوفم

امروز اجیم منو گذاشته رفته اهوازشبم نمیاد آیلینم  نیومد پیشم خودمم حوصله نداشتم برم خونه خالم خیلی نا امن شده از وقتی که ی بار اون  دو تا دخترا رو دزدین و ی بار دیگم یکی دوتا از پسرا رو هم کشتن بابام و دزد و جلف زیاد شده خیلی نگرانه ..از صبح تنهام ظهر حامد و محمد اومدن اما من دیگه ظهرا بیهوش میشم بعدظهر وقتی بیدار شدم که رفته بودن الانم باباییم خونس حوصلم سر رفته اخوی محمدم که هنوز نیومده ..

تو مدرسه از اول تا آخر زنگ تاریخ آیلین همش منو میزدمرده بودم از خنده تا دبیر روشو میکرد اونور ما کتکاری میکردیم زنگ تفریح یکی زدمش فرار کردم ی لنگ پرت کرد گرفتم پاشو با خودم گفتم اگه بخوام تلافی کل کتکاشو ی جا دربیارم طبق فنای دفاع شخصی باید میزمش زمین اما خووو گفتم اون جا ضربه گیره الان ستون فقیر فقراتش دو نصف میشه شرش میگیرتم..سرکلاس تا میومدم بزنمش بیشعور جا خالی میداد خیلی سریع الیته ی دوبار زدمش که بس کل عمرشه اون هی منو میزد ضربه هاش صدا نداشتن بعد تا من یکی مزدمش میگفت پققققق یا ساعتم میخورد به ساعتش یا ساعتم میخورد به عینکش یا پس کلش صدا میداد خلاصه وضعی بود بس خنده دار کل کلاس به ما میخندیدن

از مدرسه که برگشتم پیاده اومدم با دوستم موتوریا بعضیاشون از تو پیاده رو میرن تنو بدن آدمو میلرزونن نکبتا ..چادر گرد زده بودم بچه ها میگن خیلی بیشتر بقیه چادرام بم میاد و مهمتر از همه اینکه کپ پلیسا میشم و بقول دبیرم ..میشم(نمیگم ریا نشه..)اومدم بپیچم تو خیابونی که به خیابونمو راه داشت ی موتوری بود پیچید تو یکی از کوچه هاش تقریبا بد  نگاه میکرد نکبت گفتم برم از اون یکی خیابون برم بعد گفتم بیخیالش اومدم از همون راه برم که دوباره ی ماشین از اینا که صدای ترانشو تا آسمون هفتم  بلند میکنن بود دیگه ترسیدم از اون یکی خیابونه رفتم ..من تو پیچوندن موتوریا مهارت خوبی دارم شکر خدا تا میرن دور بخورن بیان من غیب میشم اگه گفتین چجوری؟؟؟

ظهرم که نماز خوندم از خستگی سر سجاده خوابم برد بعد که بلند شدم مثل همیشه با سردرد بلند شدم

نزدیک اذان مغرب بود خواستم بخوابم که سرم خوب شه صدای اذان اومد وجدان درد گرفتم یاد حاج همت افتادم که با وجود سردردای شدیدش نماز اول وقتو ول نمیکرد من رفتم ی نماز نسبتا خوب خوندم بعد دعای عهدو گذاشتم و عین حمالا شروع کردم به ظرف شستن آشپزخونه رو تمیز کردم ظرف شوییو برق انداختم فر رو تمیز کردم خونه و اتاقا رو مرتب کردم الانم که در خدمت شمام...

واای استرس گرفتم یهووو فردا دفاعی داریم  باید دو آیه حفظ میکردیم که من حفظ کردم

۱-و د الذین کفروا لو تغفلون عن اسلحتکم و امتعتکم فیمیلون علیکم میلة واحدة

۲-و عدوالهم ما استعطتم من قوه  من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدو کم

حالا بذارین نگاه کتاب کنم ببینم درسته یا نه

درسته فقط "و"   و من رباط الخیل... رو جا گذاشته بودم

۲-و عدوالهم ما استعطتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدو کم

معنیاشونم که بلدم

آخیششششششششششششششش حالا مونده ادبیات فردا امتحان دارم درس اولش ستایشه خداس که که من دوسش دارم شعرشم که علی ای همای رحمته که من عاشقشم و تقریبا حفظشم معنیشونم که تقریبا دوبار خوندم ی بار همون وقت که دادنشون ی بارم دیشب خووو شهر در امنو امان است بریم مرور البته اگه این سردرد بذاره راستش ی مدته دائما سردرد دارم محلشون نمیذارم میذارم به حساب فشار درسا خواب کم شب و صبح زود بیدار شدن گاهی به آجیم میگم سرم درد میکنه میگه  تو چته اون وقته که میفهمم خیلی وقته که سردرد ای مداوم دارم میترسم برم دکتر میترسم همون چیزی باشه که میترسم...اگه تو هفته ظهری خوب نشد شاید رفتم

گزارش کاملی بود؟؟

مطلب بی خودی بود برا همین دو تا چیز خوب میذارم

اولی رو مخصوص برای اخوی در به در مزار شهدا گذاشتم

 

شهید حمید(حسین) عرب نژاد فرزند اکبر متولد سال ۱۳۴۵ در شهر خانوک از توابع استان کرمان، با شروع جنگ تحمیلی و فرمان بسیج از سوی امام خمینی(ره) مدرسه را رها کرد و راهی دانشگاه عشق (جبهه) شد. در عملیات بیت المقدس، یک شب مانده به آزادی خرمشهر به آسمان حضرت دوست نقب زد. شهید «حمید عرب نژاد» در این عملیات مفقودالاثر شد و پس از ۲۴ سال به عنوان «شهید گمنام» بر دوش مردم روزه دار محله پامنار تهران تشییع و در مسجد فائق دفن گردید.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، آقای یزدی زاده از اهالی کاظم آباد (۳۵ کیلومتری کرمان) می‌گوید: شبی داشتم از تلوزیون مراسم تشییع شهداء را تماشا می‌کردم ، دلم گرفت و حال عجیبی به من دست داد با خودم گفتم کاش من هم در جمع این مردم برای تشییع و خاکسپاری شهدا حاضر بودم با همان حال خوابیدم. در عالم خواب همان تشییع با شکوه را دیدم ولی با عظمت تر، پس از تشییع، یک برادر پاسدار آمد و گفت با شما کار دارند وقتی رفتم، به من گفتند شما باید خاکسپاری شهدا را انجام دهی.

زیر لب شروع کردم به خواندن اشعاری پیرامون امام حسین (ع) و گودال قتلگاه و همزمان شهدا را داخل قبر قرار می‌گذاشتم. سومین شهید را که گذاشتم یک دفعه متوجه شدم قبر روشن و به اندازه یک اتاق بزرگ شد.

چند لحظه بعد شهید بر تختی نشست. ترس بر من غلبه کرد خواستم از قبر خارج شوم و یک دفعه به خودم آمدم و گفتم که شهید که ترس ندارد. برگشتم. شهید به من گفت: «همان شعر‌هایی که زمزمه می‌کردی بخوان».

من می‌خواندم و او سینه می‌زد. پس از چند لحظه گفت: «از تو یک خواهش دارم. من حسین اکبر هستم، بچه خانوک. باید بروی به پدرم بگویی که من در اینجا دفن هستم و نفر سومم.»

تاکید کرد که حتما بروم و در مقابل به من قول شفاعت داد. از خواب بیدار شدم گریه می‌کردم ساعت ۵/ ۱ بامداد بود. خانمم بیدار شد برای او خوابم را تعریف کردم.

دو روز بعد، از برادر همسرم خواستم که برود و به خانواده شهید خبر بدهید، چند روز گذشت و خبری نشد. خودم با موتور سیکلت رفتم خانوک.

نشانی شهید را از چند نفر سوال کردم. با توجه به گذشت ۲۴ سال کسی یادش نبود. رفتم گلزار شهدا آنجا هم چیزی دستگیرم نشد. تا اینکه از یک نفر پرسیدم او گفت: «به این نام یک نفر را دفن کرده‌اند. جنازه اش را همان سالها آورده‌اند با ناامیدی برگشتم به طرف کاظم آباد.»

همسر گفت: «باید از یک فرد مسن تر می پرسیدی»
دوباره با همسرم به خانوک رفتیم. از یک نفر داشت از روبرو می‌آمد، سوال کردم: «آیا شما شهیدی به نام حسین اکبر می‌شناسی که مفقود باشد.»

گفت: «بله! پسر خواهرم است.»
گفتم: «با پدر ایشان کار دارم.» تا این جمله را گفتم ماشینی از راه رسید. پدر شهید بود. به اتفاق هم به خانه ایشان رفتیم و من جریان خواب را تعریف کردم. چند عکس شهید آنجا بود. به همسرم در گوشی گفتم: «شهیدی که خواب دیدم بین اینها نیست.» پدرشهید متوجه شد و رفت عکس دیگری را آورد و دیدم همان عکس شهیدی است که من درخواب دیده ام.

یکی از همرزمان شهید در ادامه این جریان می‌گوید: پدر شهید با من تماس گرفت و موضوع خواب را گفت. بنا شد در این خصوص تحقیق شود. بلافاصله از طریق هیأت مددکاری ایثارگران کرمان جناب سرهنگ ورزنده شماره ستاد معراج را پیدا کردم و پس از چند روز توانستم با مسئول امور شهدا صحبت کنم. پرسیدم: «آیا به تازگی تشییع پیکر شهید در تهران داشته اید؟»
گفت: «بله! پنج شهید در روز شهادت مولا امیرالمومنین (ع) تشییع و در خیابان ایران محله پامنار مسجد فائق دفن شده‌اند.»

مشخصات شهدا را خواستم (مشخصاتی مثل محل شهادت، نام لشکر یا تیپ، سن با توجه به آزمایش پزشکی قانونی) وقتی مشخصات را خواند. سومین شهید مربوط به لشکر ثارالله کرمان بود و سنش ۱۶ ساله و محل شهادت هم درست بود. باز هم با همرزم دیگر شهید سرهنگ شهریاری و برادران عملیات جناب سرهنگ ندافیان نقشه منطقه عملیاتی و محل شهادت را تست کردیم و یقینمان بیشتر شد. بلافاصله با دفتر سردار باقرزاده مسئول پیگیری کمیسیون امور مفقودین مکاتبه کردم و جریان را به اطلاع ایشان رساندم.

با پیگیری‌های که شد ایشان گفتند که خانواده شهید را جهت زیارت به تهران بفرستید. به اتفاق خانواده شهید جهت زیارت قبرش به تهران رفتیم. معلوم شد شهید بزرگوار حمید (حسین) عرب نژاد پس از حدود ۲۴ سال مفقودیت روی دست روزه داران محله پامنار تهران در روز شهادت مولا امیرالمومنین علی(ع) تشییع و در مسجد فائق به خاک سپرده شده است.

پدر شهید می‌گوید: بچه باهوشی بود، اهل نماز، مسجد و درس بود. در سن ۱۶ سالگی تصمیم گرفت به جبهه برود و می‌گفت: تا وقتی در کشور جنگ هست، من نمی‌توانم با آرامش به مدرسه و کلاس درس بروم حالا می‌روم می‌جنگم و بعد از جنگ درس می‌خوانم.

من تا به حال همیشه احساس می‌کردم او زنده است و برمی‌گردد شاید اسیر شده باشد. شهادتش را باور نمی‌کردم. از زمانی که قبر شهید را در تهران زیارت کردم و از دلایلی که موضوع مفقودیت ایشان را به شهادتش اثبات کرد و پس از ۲۴ سال انتظار متوجه شدم که شهید شده و در کجا دفن شده، به آرامش رسیدم؛ گویی گم‌کرده چندین ساله‌ام را پیدا کردم.

خواهر شهید می‌گوید: در نامه‌ای به خانواده در زمانی که جبهه بود نوشته: «اگر می‌خواهی مشهور شوی گمنام باش! و اگر می‌خواهی گمنام باشی، مشهورشو و من دوست دارم مشهور شوم.»

 

و دومیم برا همه اونایی که عاشق شهدان و اون کوته فکرایی که میرن لباسی میپوشن که شکلای

 بی سرو ته روشونه که خودشونم معنایشونو نمیدونن

مادر من موندم تو چی تربیت کردی؟؟

خانواده شهید فهمیده

امید سیفی ، طراح لباس با عکس های شهدا(ایول اخفی طراح خوشمان امد)




پدر شهید فهمیده



+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیستم مهر 1390 ساعــت 20:30 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: آلبوم یه خاطره از فردا(خواجه امیری)، خاطراتی از جبهه و جنگ، شهید محمدابراهیم همت
بدون شــــرح...

khn19

رفتند تا ما بمانیم

khn27

+ نوشته شـــده در دوشنبه هجدهم مهر 1390 ساعــت 13:36 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، شهید محمدابراهیم همت
پوتین های یک مرد
 

 

وقتي سوسنگرد آزاد مي شود , اسرا ي عراقي را به طرف اتاق فرماندهي مي برندو به آنها دستورداده مي شود كه براي ورود به اتاق فرماندهي كفش هايشانراازپادرآورند.در بين آن همه پوتين يك جفت پوتين توجه فرمانده ايراني را برمي انگيزد.برروي لبه داخلي پوتين نوشته شده: قربان اكبري.وقتي از اسير عراقي مي پرسند :چرا روي كفشهايت اسم ايراني نوشته اي ؟ او در جواب مي گويد: اين كفشهاي يكي از بسيجيهاي شماست و من آن را از پاي او در آورده ام .وقتـــــــي اين حرف را مي زند , به رگ غيرت رزمنده هاي ايراني برمي خورد . ميخواهند يقه اش را بچسبند كه او ادامه ميدهد: اوفرد شجاعي بودو موقعي اسير شدكه هيچ گلوله اي در اسلحه اش نداشت و مرتب فرياد ميزد الله اكبر –الله اكبروقتي اورا گرفتم افسر بعثي با كتك به جانش افتاد ودرحالي كه همچنان كتك مي خورد به عكس صدام آب دهان مي انداخت.بعثي هادردادگاهي صحرائي اورا همراه 9نفرديگرتيرباران كردندوفقط در پيكر قربان اكبري 30تير شليك نمودندومن كه ازآن همه شجاعت متحيرشده بودم پوتين هايش را به يادگار از پايش درآوردم وپاي خود كردم .رزمنده هاي ايراني براساس آدرسي كه اسير عراقي داده بود پيكر مطهرش را پيدا كردند

منبع:   بهداری لشکر 7

+ نوشته شـــده در شنبه شانزدهم مهر 1390 ساعــت 1:33 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، حکایت فرزندان فاطمه
خواستگاری
شهيد ابوالفضل يعقوبي فرزند يعقوب در تاريخ 44/5/2 در شهرستان اردبيل ديده به جهان گشود. در تاريخ 64/11/27 در منطقه عملياتي فاو در عمليات والفجر 8 به فيض رفيع شهادت نايل آمد. «ابوالفضل باوفا»دوست شهيد ابوالفضل يعقوبي به نقل از خود شهيد اين خاطره را تعريف مي كند:



در قسمت تبليغات اداره بنياد شهيد شهرستان اردبيل كار مي‌كردم. گاهي از بسيج ادارات عازم جبهه مي‌شديم.


اوايل اسفند‌ماه 1364 شمسي بود. حدود سه ماه مي‌شد كه از جبهه برگشته بودم، مشغول تكثير عكس عزيزاني بودم كه تازه به شهادت رسيده بودند و قرار بود در يكي دو روز آينده تشييع شوند.

ناگهاني عكسي توجه مرا به خود جلب كرد. تازه با او آشنا شده بودم، خوب مي‌شناختمش. در حالي كه به عكس نگاه مي‌كردم، بي‌اختيار اشك مي‌ريختم. ياد روزي افتادم كه با او آشنا شده بودم. ياد لحظاتي كه براي ايجاد معبر، ني‌زارها را با هم قطع مي‌كرديم.

مرداد ماه هزار و سيصد و شصت و چهار بود، از طرف بسيج سپاه پاسداران جهت شركت در عمليات در منطقه‌ي هورالعظيم حضور داشتيم.
هر روز چند نفر از بسيجيان را جهت همكاري با نيروهاي اطلاعاتي به خاك دشمن مي‌بردند. روزي با تعدادي از بچه‌ها جهت شناسايي خط مقدم و قطع‌ ني‌زارها جهت ايجاد معبر براي عبور قايق‌هاي تندروي موتوري عازم خط مقدم شديم. بعد از سه ساعت در نزديكي خط مقدم به اسكله‌اي شناور كه روي آب بود رسيديم.
از آنجا به بعد را بايد با بَلَم طي مي‌كرديم. ما را به يكي از نيروهاي اطلاعاتي منطقه كه جواني برومند و خوش سيما بود و تبسم به لب داشت تحويل دادند. جوان‌برومند مسئول محور و فرمانده گروهان بود. همگي سوار بلم‌ها شده از لاي نيزارها به خط مقدم هدايت شديم.

وقتي ديديم فرمانده به زبان محلي صحبت مي‌كند، خوشحال شديم. بعد از كمي صحبت متوجه شديم كه او نيز از همشهري‌هاي ماست و اسمش ابوالفضل است.

در حالي كه گرم گفت و گو بوديم، از لابه‌لاي نيزارها به طرف دشمن حركت مي‌كرديم. بعد از يك ساعت پارو زدن به منطقه‌ي حساسي رسيديم. گلوله‌هاي بي‌هدف عراقي‌ها از بالاي سرمان رد مي‌شدند. صداي عراقي‌ها كه با هم صحبت مي‌كردند به وضوح شنيده مي‌شد. براي اينكه صداي پارو زدن ما را نشنوند، پاروها را جمع كرديم و در داخل بلم‌ها گذاشتيم. آرام با گرفتن نيزارها بلم‌ها را پيش مي‌رانديم.

ما كه در اولين حضورمان در آن ني‌زارها، كمي دلهره‌ داشتيم، ولي ابوالفضل عادي رفتار مي‌كرد؛ انگار نه انگار كه در منطقه‌ي عراقي‌هاست. در چهره‌اش اصلا نگراني و اضطراب و ترس ديده نمي‌شد. او بارها در لاي همين نيزارها به كمين دشمن رفته، وجب به وجب منطقه را مثل كف دستش مي‌شناخت.
دلهره‌ي من از اين بود كه در آن مكان هيچ جان‌پناه و سنگري نبود و اگر دشمن از حضورمان مطلع مي‌شد كارمان تمام بود.

تنها چيزي كه به ما روحيه مي‌داد لبخند و تبسم جاودانه‌ي ابوالفضل بود. هيچ وقت در آن موقعيت نيز نديدم كه گل لبخند در لبانش پرپر شود. با روحيه‌ي نترس و شجاعي كه داشت ما را از نگراني در مي‌آورد.
بعد از ساعت‌ها تلاش‌ با هدايت و فرماندهي ابوالفضل، ني‌ها را قطع كرده و چندين معبر در لاي نيزارها جهت حركت قايق‌هاي تندرو كه قرار بود عمليات از آن منطقه صورت گيرد ايجاد كرديم و خوشحال از موفقيت در اين عمليات، راهي پشت جبهه شديم.

در راه از سخنان فرمانده متوجه شدم كه از نيروهاي اطلاعاتي سپاه پاسداران شهرستان اردبيل است. بعد از كلي گفت‌وگو پرسيدم:

آيا ازدواج كرده‌اي يا نه؟!

گفت: نه، هنوز ازدواج نكرده‌ام، مجرد هستم.

علتش را پرسيدم، لبخند زد!
از خنده‌اش متعجب شده، مصمم شدم حتما دليل خنده و ازدواج نكردنش را بدانم.

وقتي اصرارهاي مرا ديد گفت:

بيچاره مادرم! مدتي است كه گير داده بايد حتما ازدواج كني! مادرم از ترس شهادت، مي‌خواهد ازدواج كنم تا شايد به خاطر عروسش هم كه شده دست از جبهه دست بردارم . به خاطر اين، همه فكر و ذكرش اين شده تا مرا سروسامان دهد. اين است كه هر وقت به مرخصي مي‌روم مي‌گويد، حتما بايد اين بار ازدواج كني. من هم تصميم گرفته‌ام تا جنگ تمام نشده ازدواج نكنم و تا پيروزي در جنگ در جبهه بمانم. بار آخر كه به مرخصي رفته بودم پايش را در يك كفش كرد و گفت كه حتما بايد اين بار ازدواج كني.
از من خواست نشاني دختري را به او بدهم تا به خواستگاري‌اش برود. هر چه كردم تا موضوع خواستگاري را عوض كنم نتوانستم.
زيرا اين بار با دفعه‌اي ديگر فرق مي‌كرد. مادر تصميم گرفته بود به هر نحوي شده از من نشاني دختري را بگيرد تا از آن دختر برايم خواستگاري كند.
بعد از ساعت‌ها پافشاري، ناچار براي اينكه اين قضيه را تمام كنم، نشاني الكي را در قريه نيار به او دادم.
اسم و فاميلي دختر را از من پرسيد، گفتم فاميلي‌اش را نمي‌دانم ولي اسمش مريم خانم است.
آن روز مادر خوشحال و خندان براي اين كه دختر را ببيند و از او خواستگاري كند، از خانه بيرون رفت. بعد از دو ساعت وقتي به خانه برگشت، ديدم عصباني است. به قول معروف توپش پر بود.
مفصل با من دعوا كرد. در حالي كه مي‌خنديدم گفتم: ندادندكه ندادند! من كه نمي‌خواهم ازدواج كنم. اين نشاني را هم به خاطر اين كه شما را ناراحت نكنم، در اختيارتان گذاشتم.
مادر در حالي كه دست از دعوا كشيده بود و همچون من مي‌خنديد گفت: آخر پسر نشاني‌اي كه به من داده بودي، نشاني پيرزن نود ساله‌اي به نام مريم خانم بود. همه او را مي‌شناسند با اين كار پاك آبرويم را بردي!
آن روز با مادر به خاطر اين خواستگاري كلي خنديديم. با اين كارم مادر فهميد كه من در تصميمي كه گرفته‌ام، جدي هستم و تا پايان جنگ دست از جبهه نخواهم كشيد و اين چنين بود كه در نهايت در منطقه‌ي عملياتي فاو به اوج آسمان‌ها پر گشود.

+ نوشته شـــده در شنبه نهم مهر 1390 ساعــت 22:57 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، خاطرات طنز 8سال دفاع مقدس
عراقي نگو،‌ گودزيلا
شب عمليات بود.قرار بود كه من وچند نفر از دوستانم كه تخريب چي بوديم،جلوتراز رزمندگان وارد ميدان شده وبه سرعت مين ها را خنثي كنيم تا خداي نكرده اتفاقي براي ديگران نيفتد.


منطقه غرق در سكوت بود. فقط هرچند دقيقه از سوي دشمن يك رگبار بي هدف به سوي خط خودي شليك مي شد. عرق ريزان وچسبيده به زمين به كمك كارد سنگري تند تند مين ها را در مي اوردم وچاشني شان را باز مي كردم يا سيم تله اي را كه بين دو مين جهنده بود،مي بريدم.

آخر سر به انتهاي ميدان رسيدم. نفس راحتي كشيدم. مي دانستم تا لحظاتي ديگر پيشقراولان لشگرمان از راه مي رسند وان وقت دشمن را غافلگير وحقشان را كف دست مي گذاريم. يكهو صدايي از نزديك من بلند شد. چسبيدم به زمين وچشم تنگ كردم وبه جايي كه صدا امده بود،نگاه كردم. در ان تاريكي فقط سياهي يه ادم را توانستم تشخيص بدهم. يك عراقي در سنگر كمين نگهباني مي داد. اول مي خواستم همان جا بمانم وبگذارم حساب او را رزمندگان برسند،اما نمي دانم چطور شد كه زد به سرم ارتيست بازي در بياورم. تصميم گرفتم كه بلند شوم ومثل فيلم هاي سينمايي،گربه وار بروم واز پشت ناكارش كنم.

بي سر وصدا خزيدم وبه پشت سنگركمين دشمن رسيدم. در فيلم ها ديده بودم كه چطور قهرمان مي پريد وبا يك ضربه به پس گردن دشمن او را از پا در مي اورد وبي هوش مي كند. اب دهانم را قورت دادم. مشتم را گره كردم ودعايي دردل خواندم وبعد مثل بختك ازپشت سر روي دشمن پريدم ويك ضربه مشت جانانه به پس گردنش زدم. اما انگار با مشت به صخره سنگي كوبيده بودم! طرف فقط«هقي»كرد وبرگشت طرف من. يا جدة سادات!عراقي نگو گودزيلابگو. غولتشن بود.دومتر ويك متر عرض.سيبيل از بنا گوش در رفته وقوي وعضلاني. خواستم مشت دوم را بزنم كه مشتم توي پتجه اش اسير شد نامرد چند كلمه عربي بلغور كرد و بعد افتاد به جانم دِ بزن. به عمر كوتاهم چنان كتكي نخورده بودم.

چنان مي زد كه انگار قاتل پدرش را مي زند! چب وراست مشت و لگد بود كه به تك و پهلويم فرود مي آمد.خجالت وترس از لو رفتن عمليات را گذاشتم كنار وعربده ي از حنجره دادم بيرون. خدايي شد كه همان لحظه عمليات شروع شد و چند تا از دوستانم سر رسيدند. حالا ما هفت، هشت نفر بوديم و او يكي.اما مگر زورمان مي رسيد! مثل شير هاي گرسنه اي كه به گاوميش ها حمله مي كنند، از سر وكله اش آويزان شده بوديم و مي زديمش. من كه دل خوني از او داشتم، فقط گوشش را گاز مي گرفتم وتند تند به دماغ خرطم مانندش چنگ مي زدم.اما او با يك حركت ما را تاراند. دست انداخت واز نوك سلاحش گرفت و با قنداقش افتاد به جانمان. انگاري ناظم بي رحمي بود كه به جان چند دانش آموز درس نخوان شلوغ افتاده است.

حالا ما پيچ وتاب مي خوريم و گريه كنان خدا را صدا مي زديم و او هم مي زد.داشت دخلمان را مي آورد كه يك تير از غيب رسيد و درست خورد به پس كله اش و او با هيكل سنگينش تلپي افتاد روي من بدبخت. داشتم له مي شدم كه بچه ها آه وناله كنان آمدند و چند تايي زور زدند انگار بخواهيد يك جرثقيل را از جوي آب در بياورند، او را از روي من انداختند كنار. حالا صداي شليك و انفجار، زمين و زمان را لرزاند و ما هشت نفر آه وناله كنان داشتيم پك وپهلويمان رامي ماليديم. لامروت جاي سالم در تن و بدمان نگذاشته بود. با هزار مكافات خودمان را به يك ماشين رسانديم و رسيديم به اورژانس صحرايي. حالا درد وناله يك طرف، سؤال وپرسش امداد گرها، طرف ديگه كه:

شما چرا به اين حال وروز افتاده ايد؟

نگاه كنيد! انگار زير تانك رفته اند؛ يك جاي سالم تو بدنشان نيست!

برادر شما مجروح شديد يا تصادف كرديد؟

يكي از بچه ها كه حال وروزش بهتر از بقيه بود، با مكافات ماجرا را تعريف كرد.اما اي كاش تعريف نمي كرد.چون تا دميدن روز بعد كه از اورژانس زديم بيرون،از متلك ها وخنده اهالي اورژانس جان به سر شديم.

+ نوشته شـــده در جمعه یکم مهر 1390 ساعــت 23:49 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، خاطرات طنز 8سال دفاع مقدس
سلام بر ابراهیم عشق من
دوستای عزیزم سلام براتون همون چیزی رو گذاشتم که قرار بود دیگه پرحرفی نمیکنم فقط ی نکته

اون عکسی که از جنازشون گذاشتمو اونایی که با دیدن خون یا جنازه ناجور حالشون بد میشه نبینن

بازم تاکید میکنم نبینن اونا که حالشون بد میشه اگه دیدین بعد نیاین فحششو به من بدین چون من که

 گفتم مسئولیتیم ندارمنصف سرشون نیس بقیه بدنشونم همچین سالم نیس ی دستم ندارن

معلم فراری(سردار خیبر)

نام: شهید حاج محمد ابراهيم همت

تولد: روز 12 فروردین 1334 ه.ش. شهرضا

تحصیلات: پس از اخذ ديپلم از دانشسراي اصفهان مدرك تحصيلي گرفت

مسئولیت: فرمانده لشگر 27 محمد رسول الله (ص)

شهادت:24 اسفند سال  62 در عملیات خیبر

«محمد ابراهیم همت» در سال 1334 در شهر قمشة اصفهان به دنيا آمد ؛ در حالي كه پيش از تولد، ننه نصرت و مشهدي علي اكبر، عشق امام حسين(ع) را در دلشان جا داده بودند.

محمد ابراهيم، در دنياي كودكي وقتي مي ديد پدر و مادرش رو به قبله مي ايستند و نماز مي خوانند؛ او هم مثل آنها نماز مي خواند، سوره ها ي كوچك قرآن را حفظ مي كرد و روزة كله گنجشكي مي گرفت.

كمي بزرگتر كه شد، علاوه بر درس خواندن، گاهي در كار كشاورزي به پدرش كمك مي كرد و گاهي در مغازه اي به شاگردي مي پرداخت.

او در دانشسراي تربيت معلم ادامة تحصيل داد، سپس به خدمت زير پرچم فرا خوانده شد. روزهاي سربازي، براي او روزهايي سرنوشت ساز بود. هم تلخِ تلخْ بود و هم شيرينِ شيرين.

دوران خدمت سربازي سر آمد؛ در حالي كه محمد ابراهيم آگاهتر از قبل شده بود. او، هم شاه را شناخته بود و هم دست نشاندگان شاه را؛ هم امام و هم ياران امام را.

از آن پس، او علاوه بر معلمي در روستا ، در سطح شهر به روشنگري مردم مي پرداخت. يك روز خبر آوردند كه محمد ابراهيم يك گوني پر از اعلاميه از قم آورده و در شهر پخش كرده است . سرلشكر ناجي، دستور دستگيري او را داد؛ اما او هيچ گاه به دام نيفتاد.

يك روز خبر آوردند كه محمد ابراهيم مجسمة شاه را از ميدان شهر پا يين كشيده است. سرلشكر ناجي، دستور تيرباران او را داد؛ اما محمد ابراهيم از چنگ مأموران شاه گريخت و براي ادامة مبارزه به شهرهاي ديگر رفت .

پس از پيروزي انقلاب اسلامي، او كمر همت بست تا بيش از پيش به مبارزه عليه ظالم و دفاع از حق مظلوم بپردازد. مدتي براي ياري مردم به روستاهاي محروم رفت. وقتي شنيد ضدانقلاب در شهرهاي كردنشين دست به جنايت زده است، به آنجا رفت و به مبارزه پرداخت . چون از خود لياقت نشان داد ، به فرماندهي سپاه پاسداران پاوه منصوب شد.

محمد ابراهيم همت در سن 26 سالگي به سفر حج رفت و از آن پس «حاج همت» لقب گرفت. حاج همت در چند عمليات، ضربات سختي به دشمنان اسلام وارد آورد و در مدت زماني كم به يكي از سرداران بزرگ جنگ تبديل شد.

او ابتدا به معاونت تيپ محمدرسول الله(ص) و سپس به فرماندهي همين تيپ كه ديگر به لشكر تبديل شده بود  منصوب شد.

حاج همت، يك سرلشكر بود؛ اما نه مثل سرلشكر ناجي؛ چرا كه سرلشكرها هم جور واجورند. حاج همت پس از 28 سال زندگي الهي، پس از 28 سال عشق به امام حسين(ع) مثل ياران امام حسين تا آخرين نفس جنگيد و مثل آنان مردانه به شهادت رسيد.

جزيرة مجنون در اسفند سال 1362 و در عمليات خيبر به خون سرخ او رنگين شد و نام سردار بزرگ خيبر؛ «شهيد حاج محمد ابراهيم همت» را براي هميشه در دلها جاودانه كرد.

بخشی از وصیت نامه ی شهیدحاج ابراهیم همت:
ملت ما ملت معجزه گر قران است ومن سفارشم به تداوم بخشیدن به راه شهیدان واستعانت به درگاه خداوند است.تا این انقلاب به انقلاب حضرت مهدی (عج)وصل نماید ودر این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است . شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را بر پیکرظلم وجور وشرک میزند وخواهد زدوتاریخ اسلام این را ثابت کرده است.
من نیز در پوست خودم نمیگنجم گمشده ای دارم وخویشتن را در قفس محبوس میبینم ومیخواهم از قفس به درآیم.سیمهای خاردار مانع اند.من از دنیای ظاهرفریب مادیات وهرآنچه که از خدا باز می داردم , متنفرم!

شهید همت

تصویر جنازشون:              خدا چشاشو با قابش برداشتو برد

تصویر پیکر مطهرشون(بازم میگم دوستای حساس نبینن)

 

کلیپی از شهید همت

منبع

برای شادی روح و رضایت امام و شهدا یه صلوات بفرستین

درپناه خدا

+ نوشته شـــده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ساعــت 19:2 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، شهید محمدابراهیم همت، حکایت فرزندان فاطمه
وصیت نامه ی زیبا

سلام امروز وصیت نامه ای از ی شهید پاک گذاشتم که خیلی روم اثر داشت ...

آقا ساسان اگه اینو میخونی اون تیکه ای رو که درشت و پررنگ کردم رو بخونین به بحث ما میخوره

   

وصیت نامه شهید امیر حاج امینی

  سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او

بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده ام و آن در این جمله خلاصه می شود: خدایا! عاشقم کن.

از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛

یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟

دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.

پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .

دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.

ای حسین!

ای مظلوم کربلا!

ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .

بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.

خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.

اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.

همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی

اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .

خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.

تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.

ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.

یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر

هر چند نیَم لایق بخشایش تو

بر حال من خسته دل ریش نگر

حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و

 استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار

 به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد

 مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش

 کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می

 کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده

 و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین

 و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در

 مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله،

 خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....

شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر

بنده مخلص و گنهکار، امير حاج اميني

شهید امیر حاج امینی

کلیپ نسیم شهادت

منبع

+ نوشته شـــده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 ساعــت 19:19 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، حکایت فرزندان فاطمه، وصیت نامه ها
این سر ماله کیه؟
ه ه ه ه خاک تو سررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم این مال فیلمی چیزی بوده دیگه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ه ه ه ویییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی ناجوره من

 از سربریده خیلی میترسم همیشم خواب سربریده میبینم

وای آره فیلمه تهشو درآوردم هنوزم اکران نشده ولی اگه شد احتمالا من تا دوهفته یا باید بمیرم یا اینکه

تا دم دستشوییم آجیم بیاد دنبالم

اخبار و عکسای فیلمو میذارم انگاری شور شیرینه و درباره شهید کاوه...مگه سر کاوه رو جدا کردن؟؟یا

دوستشه که سرشو گرفتن جلوش؟؟؟؟کاوه خمپاره خورده تا جایی که من میدونم عکس جنازشم

دیدم به خدا  سرشو داشت

«شور شيرين» عنوان فيلمي است که به شخصيت و زندگي جهادي سردار خراساني دوران دفاع مقدس شهيد محمود کاوه مي پردازد.تهيه کننده فيلم شورشيرين تاکيد مي کند که اين پروژه بدون شک در جشنواره فيلم فجر امسال به نمايش درمي آيد و اکران عمومي فيلم نيز به سال آينده موکول خواهد شد.

اين پروژه که قرار بود زمستان سال گذشته مقابل دوربين برود سرانجام پس از چند مرحله بازنويسي فيلم نامه توسط جواد اردکاني که کارگرداني اين اثر را نيز به عهده دارد، حدود ۲ ماه قبل در استان کردستان کليد خورد.«شورشيرين» پس از فيلم «به کبودي ياس» که درباره شهيد برونسي است، دومين اثري محسوب مي شود که موضوع اصلي آن زندگي و شخصيت سرداران شهيد دفاع مقدس است. ابراهيم اصغري تهيه کننده شور شيرين در گفت وگوي پيش رو تاکيد مي کند که شور شيرين در جشنواره فيلم فجر امسال به نمايش در مي آيد.

ابراهيم اصغري كه تهيه کنندگي پروژه سينمايي «به کبودي ياس» درباره شهيد برونسي را نيز در کارنامه داردمي گويد: تا الان ۷۰ درصد ساخت پروژه «شورشيرين» و فيلم برداري بيشتر بخش ها و لوکيشن هاي کوهستاني، جاده اي و روستايي انجام شده است و در حال فيلم برداري بخش هاي شهري هستيم؛ اميدواريم حداکثر تا حدود يک ماه آينده پروژه را به پايان برسانيم. هم زمان در حال انجام کار تدوين و موسيقي هم هستيم تا ان شاءا... فيلم به جشنواره فيلم فجر برسد.او با بيان اين که «حميد عمارلو» نقش شهيد محمودکاوه را بازي مي کند، مي گويد: کوشش بسياري کرديم تا شرايط آن زمان کردستان و تلاشي را که نيروهاي انقلابي انجام دادند تا آرامش به کردستان بازگردد، براي مخاطب به تصوير بکشانيم. شهيد کاوه از جمله شخصيت هايي است که نقش محوري در اين راستا داشته است و به نظرمان در اين بخش ها در حد بضاعت سينماي ايران توفيقاتي داشته ايم و اميدواريم فيلم سينمايي شور شيرين به عنوان يک سند تاريخي بتواند تاثيرگذار باشد. علاوه بر اين رويه اي که در اين فيلم پيش گرفته ايم بي گمان جذابيت هايي براي مخاطب خواهد داشت به ويژه اين که تلاش کرديم بخشي از آن چه در شخصيت رزمندگان بوده است را به نمايش بگذاريم.

وي با اشاره به عوامل اين فيلم چنين مي گويد: محمدتقي پاکسيما، مدير فيلم برداري و جعفر عروجي مدير توليد است. طراحي چهره و طراحي جلوه هاي ويژه نيز به عهده محسن ملکي و جواد شريفي راد است.

محمدرضا رويگري، ماه چهره خليلي، حميد عمارلو، شبنم قلي خاني، علي کشوري،مهرداد شيرعلي، مجتبي ودودي، منوچهر اميريان، مرضيه شاملو، ياسر حمزه، کميل سهيلي، سينا بهادري، بابک فرخ پي، فريبا صادقيان، محمد دلگشا، علي انوريان، سيروس بري، طيفور حاتمي، سيامک رعنايي، سعيد نوروزي، حسين رسولي، مجتبي اکبرپور، سعيد توکلي، حسين محسني زاده، سعيد بشيري، ا... مراد دشتياني، ساحره عيدي، سامان سليمي راد، محمد کيانيان، رضا اکبري، محمود ميرزايي، حسيم رحيمي نژاد، مجيد کامراني، سيدمحمدرضا حسيني، احمد صدفي و... بازيگراني هستند که در مقاطع مختلف «شور شيرين» مقابل دوربين قرار مي گيرند.

 سر این بود؟

 ولی انصافا سرتمیزیه حالا شک کردم یهوووووو

 سر این بود؟؟؟یا این اون بود که رو زمین بود؟؟ وللش بابا همش این اون شد

 

 

 کثافتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 این شهید باقری که سره شباهت داره باهاش

اینم که دستش به یقشه و گوشه تصویره شهید کاوه که من خیلی دوسش دارم

شهید کاوه اولی از سمت چپ وسطیم نمیدونم کیه اون یکیم که شهید صیاد شیرازیه

 

الانم رفتم که درباره شهادت شهید باقری چیزایی بخونم که ایشونم خمپاره خورده پس این که یعنی

سرشو بریدن کیه؟؟

 وای اینقدر عکس جنازه و سربریده دیدم و بهشون فک کردم که بوی خونو زیر

دماغم احساس میکنم وااا از من بعید بود اولین باره که با دیدن عکس سربریده اینطور میشم بدتراز اینا رو دیدم تعجب داره به هرحال دیگه نمیتونم حالت تهوع دارم ..خداحافظ

 

+ نوشته شـــده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ساعــت 9:36 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ
شهیدی که از بین ما انتخاب شد
از سنگر زدم بیرون، از شیار خاکریز وارد کانال شدم. همیشه موقع رفت و برگشت، قدم‌هایم را می‌شمردم. هر ده قدم یک گلوله، یک خمپاره، یک تکان شدید، نقشه خیالم را بهم می‌ریخت.

تا می‌رفتم دوباره ذهنم را جمع کنم. فکر کنم. دوباره زمین زیر پایم می‌لرزید. من دوباره فکرم را از نو، سر می‌گرفتم. فکر می‌کنم و می‌روم، نه خمپاره ایی، نه گلوله ایی، می‌رسم خط کمین.

شعبان صالحی فرمانده گروهان یک، رسول کریم آبادی آچار فرانسه گروهان، علی اصغر نبی پور سید کلائی، بردار مصلحی، من همشهری علی اصغر نبی پور هستم.

بچه‌ها تکیه داده‌اند به دیواره سنگر کمین، لمیده‌اند.

رسول کلاه آهنی‌اش را گذاشته نوک اسلحه کلاشینکف، دارد به قناسه چی های عراقی نشانه می‌دهد، می خنده و میگه. نوچ. خبری نیست. یا کور شدند. یا دور شدند. یا یک خبرهای هست.

می‌گویم: من برای همین آمدم.

آقا یحیی، سفارش کرده که بیام اوضاع را ببینم چه خبره، احساس درونی من می گه، فردا عراق تک می کنه، اصغر. رسول. شعبان. برادرمصلحی می‌خندند.

رسول می‌گوید: کشفیات کردی. نه اینکه ما از سر شب منتظریم. گفتیم: تو بیای. نه اینکه تو نماینده گردان یا رسولی. یک لحظه بروی همین چهل پنجاه متری، تو سنگر کمین عراقی‌ها، سوال کنید که چه وقت قراره تک کنند. خاطر جمع بشیم. 

شعبان صالحی گفت: نه، خارج از شوخی، امشب خیلی ساکت شده و من دلواپسم. برویم یک گشتی بزنیم، ببینیم چه خبره، تا نزدیک صبح عراق حتی یک گلوله هم شلیک نکرد، نزدیک نماز صبح بود، بلند شدم رفتم یک گشتی توی کمین‌ها بزنم، کمی آن سوتر، یک کمین دیگر بود، رفتم داخل سنگر کمین؛ شعبان نائیجی و جواد سعادت  و حسین برومند و علی فتحی و بردار حبیب نشسته بودند

سلام کردم و نشستم، حبیب بلند شد، با یک تمنای خاص گفت: سعید جان من را ببر عقب، یک مرتبه بچه‌ها زدند زیر خنده و حبیب دستم را گرفت برد بیرون سنگر کمین توی کانال.

گفت: من را ببر، من باید برم عقب و برگردم. فردا سعید، عراق تک می کنه، به خاطرش شاید من شهید نشم، شهید نشم حال تو می‌گیرم، من را  ببر، تازه متوجه منظورش شدم گفتم: بی‌خیال، تو شهید بشو نیستی

گفتم چی شده حبیب؟

گفت: سعید من به دلم افتاده صبح عراق تک می کنه، باید من را با موتورت ببری عقب، یک کاری دارم انجام بدم، برمی گردیم.

گفتم: گیر دادی‌ها، نمیشه، عراق کجا بود حمله کند، حالا بگو اصلاً خط اول چه خبره. نگفتم پیاده‌ام.

گفت: من را ببر، من باید برم عقب و برگردم. فردا سعید، عراق تک می کنه، به خاطرش شاید من شهید نشم، شهید نشم حال تو می‌گیرم، من را  ببر، تازه متوجه منظورش شدم.

گفتم: بی‌خیال، تو شهید بشو نیستی.

از حبیب اصرار، از من انکار، حبیب ناراحت شد و من رفتم کمین رسولشان، نماز را خواندیم، دیگه صبح شده بود، نگاهی کردم به ساعت، به یاد مریم افتادم، هر بار که به ساعت نگاه می‌کردم، یاد مریم می‌ریخت توی دلم. عقربه ساعت داشت می‌رفت روی هفت صبح.

شعبان صالحی گفت: ساعت چنده؟

گفتم: هفت.

یک مرتبه آتشبار دشمن آغاز شد، صد تانک، صد تیربار، هزار کلاشینکف، صد خمپاره، یک جا شروع کردند به آتش، وجب به وجب خمپاره و گلوله، آنقدر آتش دشمن سنگین شد، قدرت و تعادل ما بهم ریخت...

مثل وقتی که صبح از خانه زدی بیرون، هوا بهاری، ناگهان رعد و برق و یک باران نیستانی و تو نمی‌دانی به کجا پناه ببری. متحیر شدیم. نبردی سخت شروع شد.

با تمام توان مواضع ما را می‌کوبند. از طرفی ما بین خط اول خودمان، روبروی دشمن، یک سد آهنین هستیم، تا نتوانند به راحتی خودشان را به خط اول ما که گردان یا رسول موضع گرفته برسانند.

جنگی سخت، که در تمام سال‌های حضورم در جبهه، چنین آتش سنگینی را هرگز من ندیده‌ام.

زمان را از دست داده‌ایم. هوا گرم و سوزان، شرجی هوا، بوی گوگرد، نفس گیر می‌شود.

شهیدی که از بین ما انتخاب شد

شب قبل گردان به بچه‌ها هر کدام یک آب میوه می‌دهد، من و اصغر نبی پور سهم خودمان را نخوردیم، چون قدری گرم بود، گذاشته بودیم، توی کلمن یخ، توی اوج گرما، فردایش تگری و سرد نوش جان کنیم.

نزدیک‌های ساعت ده صبح بود. توی سنگر درگیری. همراه رسول و شعبان صالحی و اصغر نبی پور، سخت با عراقی‌ها درگیریم، نوبت به نوبت آرپیچی می‌زنیم، تیربار، کلاشینکف...

می‌خواهیم مانع عبور دشمن بشویم، در وسط آن درگیری و آتش سنگین دشمن، زیر آن گلوله باران، به شوخی به اصغر نبی پور گفتم: اصغر جان، با این وضع که عراق دارد می‌کوبد. درگیریم، دو طرف ما را هم که قیچی کردند، دارند میان، ما این میانه مانده‌ایم، اگر عراقی‌ها منطقه را بگیرند، آب میوه‌ها میافته دستشان. ما هم اسیر می‌شویم. نامردها جلوی چشم ما می‌خورند.

گفتم: بیا، این آب میوه‌ها را بخوریم، دست این لعنتی‌ها نیفته.

این را گفتم و بلند شدم رفتم سراغ کلمن یخ، آب میوه را بیارم که چهار نفری با هم بخوریم، داشتم در کلمن یخ را باز می‌کردم، اصغر نبی پور ایستاده بود روی سرم، کلاشینکف را عمود گرفته روی دهنه کلمن.

گفت: سعید مفتاح، من نمی‌گذارم این آب میوه‌ها خورده بشه.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: همین که گفتم. حق نداری دست بزنی.

گفتم: اصغر جان همه بچه‌ها آب‌میوه سهم خودشان را خوردن، دیدی که این سهم خودماست، من و تو، مگه قرار ما این نبود بزاریم سرد بشه، امروز که هوا گرم شد بخوریم.

دستم را بردم داخل کلمن، یکی از قوطی‌ها را بیرون آوردم.

گفتم: بیا این سهم تو. با دست دیگر همین طور که نگاهش می‌کردم، قوطی دیگر را بیرون آوردم. گفتم: این هم سهم خودم. حق کسی را که ضایع نکردیم. مال خودماست. من سهم خودم را می خوام بخورم. شما همین.

حالا یک آب‌میوه توی دست راستم، یکی دیگر توی دست چپم، کلاشینکف توی بغلم. منتظر پاسخ قطعی اصغر نبی پور هستم.

گفتم: ببین حق کسی نیست. ما داریم سهم خودمان را می‌خوریم. حق دیگری را که نمی خوام بخورم. اصغر نبی پور گفت: سعید، امروز روز عاشوراست. امروز روزی است که امام حسین(ع) در صحرای کربلا تشنه شهید شد. تو چطور می خوای آب میوه سرد بخوری. در صورتی که امام حسین آب نداشت.

سعید بیا از این آب میوه بگذر؛ در اوج تشنگی، حرف اصغر نبی پور مثل پتک خورد توی سرم. قوطی‌ها از دستم افتاد، کلاشینکف را برداشتم، دنبالش راه افتادم توی سنگر درگیری.

هنوز بیست دقیقه نگذشته بود. اصغر نبی پور، بین من و رسول، سه نفری، داریم سخت می‌جنگیم، من و رسول، کلاه آهنی نداریم، سرمان تا نیمه از سنگر بیرون است، سخت تیر اندازی می‌کنیم.

تیر درست می‌خورد وسط دو ابروی اصغر، زیر لبه کلاه آهنی، حفره ایی که خون از آن می‌جوشد، روی گونه‌هایش شره می‌کند، دهانش کف می‌کند، دست می‌گذارم روی صورتش، خون داغ و جوشان است

اصغر نبی پور وسط ما سه نفر، کلاه آهنی دارد. سرش هم از سنگر پائین تره، قسمت اعظم سرش را کلاه آهنی پوشانده است. جوری که لبه سنگر با لبه پائین کلاه آهنی برابر است. کور سویی دارد و از زیر لبه کلاه آهنی می‌بیند و می‌جنگد.

تک تیراندازها، تک تک می‌زنند، گلوله قناسه و سیمینوف، از کنار گوش مان، ویزززز، می‌گذرند

تیری که قسمت پیشانی هر کسی که باشه، خدا آن پیشانی آن شخص را نشانه بکند، که باید شهید بشود، گلوله سهم پیشانی همان شخص می‌شود. برای پروانه شدن و پریدن به آسمان. 

سخت می‌جنگیم، ناگهان صدای برخورد گلوله با پیشانی اصغر نبی پور، نگاه می‌کنیم. اصغر نبی پور با شدت برخورد گلوله به سرش، به پشت می‌افتد.

تیر درست می‌خورد وسط دو ابروی اصغر، زیر لبه کلاه آهنی، حفره ایی که خون از آن می‌جوشد، روی گونه‌هایش شره می‌کند، دهانش کف می‌کند، دست می‌گذارم روی صورتش، خون داغ و جوشان است.

بدنش نرم نرم می‌لرزد.

به همراه رسول بلندش می‌کنیم. اشک حلقه حلقه از چشم‌های ما می‌ریزد، گریه امان از ما می‌گیرد، من زیر سر و شانه‌اش را محکم می‌گیرم، رسول هم نیم تنه اصغر را، کمی آن سوتر توی کانال، صدا زدیم، یک سری از بچه‌های امدادگر را که اصغر نبی پور شهید شد.

می‌گذاریم اش، روی زمین، می‌بوسیم اش، وداع می‌کنیم.

با بغض و بی قراری می‌رویم توی سنگر. اصغر نبی پور پروانه شد. پرید، اوج گرفت به آسمان....

علی اصغر نبی پور سیدکلائی، متولد: 1347 از سال 62 آمده بود جبهه، دو بار هم از ناحیه گردن، دست و پا زخمی می‌شود. هر بار که مجروح می‌شد، هنوز دوران نقاهتش تمام نشده، برمی گشت به جبهه. نوحه خوانی و مداحی علی اصغر تو جمع بچه‌های گردان بنام بود. 

+ نوشته شـــده در جمعه یازدهم شهریور 1390 ساعــت 5:35 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، حکایت فرزندان فاطمه
صدای فرماندهان جنگ-کلیپ فرماندهان-
سلام امروز پرملات آپ کردم از دفاع مقدس:

دانلود صداای فرماندهان:

تماس شهید باقری با شهید باکری که در محاصره گیر افتاده است (بیسیم) (جدید)

صدای مکالمه شهیدان همت،باقری،متوسلیان،شهبازی و غیره در عملیات بیت المقدس (بیسیم) (جدید)

سردار رشید جوابی عجیب از شهید کاظمی دریافت می کند (بیسیم) (جدید)

اصرار از شهید باقری و انکار از سردار رحیم صفوی (بیسیم) (جدید)

شهید کاوه

شهید مهدی باکری

شهید مهدی زین الدین

من تصویری این کلیپو دارم اما نشد که بذارمش

شهید حسین خرازی

شهید مصطفی چمران

شهید حسن باقری1

شهید حسن باقری2

شهید ابراهیم همت

والله این نوشته بود لحظات وداع با شهید کاظمی توضیح داده بود اما من صاف گوش نکردم خودتون ببنید چیه من نمیدونم

لحظات وداع

کلیپها:

کلیپ شهید مهدی زین الدین

آهنگها:

ما خیلی این چند تارو دوس دارم حتما دان کنید

ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش

ممد نبودی ببینی

اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار (موجی)

قصه ی بچه بسیجی

اتل متل یه بابا که اون قدیم ندیما

 

خوووووب دیگه شبم یه خاطره از شهادت میذارم.درپناه حق

برام خیلی نظر بذارید باشه؟؟؟؟؟

+ نوشته شـــده در جمعه یازدهم شهریور 1390 ساعــت 4:43 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، صدای فرماندهان جنگ - کلیپ فرماندهان جنگ
خاک های نرم کوشک-خاطرات جبهه
سلام

هیچ خبری نیس الا اینکه از دیشب پدر چشام دراومد یه نفس کتاب خاکهای نرم کوشکو خوندم آقا

محشره آقا فوق العادس آقا من دیگه چی بگم خودتون ته تهش برین گاهی دراز کشیده گاهی نشسته

میخوندمش ولی از پپاش که بلند شدم تا اومدم کامپیوترو روشن کردم گیج میزدم و آخرم افتادم رو

صندلی تازه نمیدونین قبلش که دراز کشیده بود خواستم برم سحری بخورم  اومدم برم از تخت پایین

 گوپپپپپپ افتادم چشتون روز بد نبینه این کمرم از وسط نصف شد مهرهام هرکدوم رفت یه وری واس

خودش

خلاصه این کتاب هم باعث شد دلم بگیره

هم یکی دو قطره اشکم دراومد این خودش خیلیه ها چون من به زور گریم میاد مگه برا

امام حسین..بیشتر میخ شدم و سیخ شدم پای جریاناش هردفعه تکون میخوردم کل موهای تنم سیخ

میشد..ایول ایول برونسی رو ایول بابا تو دیگه کی بودی حاجی جون

خوب پای شهادتش خیلی دلم گرفت خواستم بذارم اما چون دراثر خوندن زیاد حالم سرجاش نیس

گذاشتم برا بعدا الان دوتا خاطره ی خنده دار از جبهه گذاشتم تا بدونیم که جبهه علاوه بر توپ تانک و

زخمو خون صفایی داشته که من همیشه تو حسرت درک یه ذره از اون فضا دارم میسوزم میدونم شاید

حرفام قلبمه سلمبه باشه اما باور کنید همش حرف دله..

۱.احتمالا عنوان وبو عوض میکنم

۲.از این به بعد خاطره از جنگ زیادتر میذارم

۳.سعی میکنم وبم یکنواخت نشه یعنی همش خاطره نباشه آهنگ کلیپ و چیزای دیگم میذارم درباره ی

 بحثای روزم نظرمو میگم فک کنم اینطور بهتره

۴.میخوام برم کلی کتاب دیگم بخرم فک کنم مجبور شم یه ۴۰-۵۰تومن کتاب بخرم..راستی فاطی جونم

خاک های نرم کوشکو تموم کردی؟؟به کجا رسیدی؟

آپ امروز:

تو که قرار نبود شهید شی!

 

 

 

 

 

 

کرمانشاه بودیم. طلبه‌های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوال‌های مسخره و الکی. مثلاً می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟».

عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم».

دیدم بد هم نمی‌گویند! خلاصه همین‌طوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده‌ایم و همه‌مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!

فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.

گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟».

یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید شی».

دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟».

یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!

در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعاً گریه و شیون راه می‌انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه‌ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.

این بندگان خدا که فکر می‌کردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!

در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.».

رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام!».

بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این بچه ها از حال رفتند!

ما هم قاه قاه می‌خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.

.فرق بی سیم‌ها.                                          

روزی سر کلاس آموزش مخابرات فرق بی سیم «اسلسون» را با بی سیم «پی آر سی» از بچه‌ها پرسیدم. یکی از بسیجی‌های نیشابوری دستش را بلند کرد، گفت: «مو وَر گویم؟».

با خنده بهش گفتم: «وَر گو. ».

گفت: «اسلسون اول بیق بیق مِنه، بعد فیش فیش منه. ولی پی آر سی از همو اول فیش فیش مِنه.».

کلاس آموزشی از صدای خنده بچه‌ها رفت رو هوا.

والفجر8

+ نوشته شـــده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 ساعــت 6:47 تــوسط عاشق دوازدهمین نفر |
طبقه بندی: خاطراتی از جبهه و جنگ، حکایت فرزندان فاطمه